۱ - در روزگار، رازهای سرودههایم آشکار میشود. گروهی آن را از بوی خوش یاد شما خوشبوی میدارند. ۲ - چکامههایی است که خواستهها از آن برنیاورده نیست، درون آن ستایشگری است و برونش سپاسگزاری. ۳ - سرآغاز آنها اختران رخ نموده را به یاد میآورد، سرشت آنها از مایهی شکوفهها است و پرتو آنها فروغی تابناک. ۴ - دلبرانیاند که چون دل ما بدرخشد پرده از روی برمیگیرند، افسرهایی زرّین بر سر دارند که فراز آنها را مرواریدها آرایش میدهد. ۵ - خوبرویانی که حسان حسن آنان را گواهی میکند و بر رخسارههایشان زرهایی است که زرهای دیگر را میآراید.
۶ - همچون گوهرها آنها را در رشته میکشم، شبها را به بیداری سر میکنم تا یاد آنها را برای شما و خویش زنده بدارم. ۷ -ای آنان که در کرانههای فرات آرمیدهاید! دوستداری بر شما درود میفرستد که شکیباییاش نمانده است. ۸ - پس از آنکه ستایشنامه را در هم پیچیدم، باز آنها را گشودم که در هر نامهای از ستایشهای من فرازی دربارهی شما هست. ۹ - هنگام سخن از شما، نظم من با اشک چشمانام از یک سرچشمه آب میخورد زیرا چکیدههای سرشکام را در رشته میکشم و سرود میسازم و خونی را که از دیدهام روان است در چهرهی نثری و سرخ گلگون همهجا میپراکنم. ۱۰ - مپندارید داغ دلم آرامش یافته که به خودتان سوگند سوز جگرم جز در روز رستاخیز کاهش نمییابد.
۱۱ - خواری در راه شما برای من ارجمندی است و تنگدستی، توانگری و دشواری، آسانی و شکست، پیوند خوردن است. ۱۲ - آذرخشهای همراه با ابر که از کوی شما برخاست، باران سرشک از دیدگان من روان گردانید. ۱۳ - دو دیدهی من همچون خنساء [۵]
خنساء دختر عمرو بن حارث، بانویی نامور و سخنسراست که پیامبر را دریافت و در سوگ برادر پدریاش صخر که به دست امویها کشته شد سرودههایی بسیار دارد.
اشکهایش سرازیر است و دلم در دوستی شما به استواری صخر (سنگ) میماند.۱۴ - در کنارههای سرایی که شما در آن میزیستید ایستادم که جای تهی ماندهی شما پس از رفتن خودتان مستمند است. ۱۵ - نشانهی خانههایی مندرس گردید که درسهایی از دانش خداوندی و یاد او در آنها برگزار میگشت.
۱۶ - و ابرهایی از سرشکهایم چندان بر آن بارید تا درختهای بان و کنار را آبیاری کرد. ۱۷ - با دوری از شما، جدایی روانم از تن، گوارا مینمود و اندیشه در دلم بر روی ویرانههایی از کوی آشنایی در گردش بود. ۱۸ - ابر از فراز آن کناره گرفت و پس از حسین چنانکه باید از باریدن و نیکی کردن دریغ داشت. ۱۹ - پس از همان پیشوای راستین و دخترزادهی پیامبر، پدر راهبران، که بازداشتن مردمان از بدیها با او بود و خود سرپرستی است که کار فرمانروایی را به گردن دارد. ۲۰ - پیشوایی که پدرش مرتضی (علیهالسّلام) درفش راهنمایی است و جانشین و برادر و داماد فرستادهی خدا.
۲۱ - رهبری که آدمیان، پریان، آسمان، درندگان بیابان، پرندگان و خشکی و دریا در ماتم او گریستهاند. ۲۲ - گنبدی سپید در کربلا دارد [۶]
گنبد امام حسین (علیهالسّلام) در آن سدهها سپید بوده است و امروز لایهای از زر و سیم بر آن پوشاندهاند تا زردفام شده و رنگ آن بینندگان را شادمان میدارد.
که فرشتگان هماره به دلخواه خویش گرداگرد آن چرخ میخورند.۲۳ و ۲۴ - پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) دربارهی او فرمود و چه سخنی بس درست و آشکار که هیچ جایی برای نپذیرفتن نگذاشته، پس از من سه ویژگیام تنها به او میرسد که هیچ یک از وابستگانام مانند آن را نیابند و چه جای آنکه از زید و عمرو سخن رود؟ ۲۵ و ۲۶ - (یک) آرامگاهی دارد که خاکاش داروی دردمندان است. (دو) بارگاهی که هرکس را آسیب رسد پاسخ نیاز خود را از آن تواند گرفت. (سه) زادگانی با چهرههای بس درخشان که نه تن از آنان نه کمتر و بیشتر پیشوایان راستین هستند.
۲۷ - چگونه است که حسین (علیهالسّلام)، تشنه در کربلا کشته میشود با آنکه در هر سرانگشت او دریاهایی از سرافرازی توان یافت؟ ۲۸ - و با آنکه پدرش علی (علیهالسّلام) در فردای رستاخیز مردم را از آبی گوارا سیراب میکند و آب روان، کابین مادرش فاطمه است. ۲۹ - جانم بر حسین دریغ میخورد! که در آن روز در جنگ کربلا، شمر چه تبهکاریها دربارهی او رواداشت. ۳۰ - سپاهی در برابر وی برانگیخت همچون شبی تاریک که ستارههای درخشان روی نهفته و چهرهی ماه به تیرگی گرائیده است.
۳۱ - درفشها را افراشته و تیغها را برّ گردانیدهاند، گرد و خاک برمیخیزد و نیزهها بلند و کشیده میشود. ۳۲ - گروهی از گردنکشان اموی در آن گرد آمدهاند که هستیشان سراسر نیرنگ است و هیچ دستآویزی برای درست نمودن کار خویش ندارند. ۳۳ - یزید گردنکش آنان را فرستاده تا همهی عراق را نیز به زیر فرمان خود درآرد چرا که فرمانروایی بر شام و مصر او را بینیاز نساخته است. ۳۴ - فرزند زیاد برای برخاستن به این کار کمر بسته و اینگونه گام خود و همراهاناش را در راه گناه استوار کرده است. ۳۵ - پسر نحس سعد را به فرماندهی آنان برگماشته و البته آن نفرینزده، زندگیاش چندان نخواهد پایید که به آرزوی خود (فرمانداری ری) بتواند رسید.
۳۶ - و چون آن دو گروه در سرزمین کربلا به یکدیگر برخوردند نیکوکاری دور و بدکنشی نزدیک شد. ۳۷ - در دههی نخست از ماه محرم گرد او را گرفتند و شمشیرهای آبداده را در دست خویش به تکان درآوردند. ۳۸ - چون نیزهها با یکدیگر درگیر آمد. آن جوانمرد برخاست و با آنکه دل او از سوز گرما در تب و تاب بود به تاختن پرداخت. ۳۹ - در پهنهی نبردگاه چنان خویشتن را بنمود که گفتی در سپیدهی بامدادی از دل شب برآمده است. ۴۰ - او را سراهایی است فرود آمدن گاه چیرگی و توانایی، راستی را که برازندهی او تاختن است نه گریختن.
۴۱ - شیرازهی سپاه را چنان از هم گسیخت که گفتی شاهین به میان مرغکان کندرو افتاده و آنها را پراکنده میسازد. ۴۲ - به یاد شب زوزهکشان، [۸]
شب زوزه:لیلة الهریر، یکی از شبهای جنگ صفین را میگویند که نزدیک به ۷۰۰۰۰ کشته برجای نهاد و سرور ما فرمانروای گروندگان و یاران او در آن شب دلاوریهایی نمودند که برای همیشه در یادها خواهد ماند.
انداختشان تا همهی سگان پیرامون شیر ژیان را گرفته به زوزه کردن پرداختند.۴۳ - در آنجا شایسته مردان در راه او به جانفشانیهایی برخاستند که در روزشمار پاداشهایی هر چه افزونتر خواهند گرفت. ۴۴ - به دلخواه خویش برای یاری او با بدکیشان پیکار کردند و آن آزادمرد حرّ از خوشبختی که یافت تا پای جان در راه او زد و خورد نمود. ۴۵ - نیزههایی سخت را دراز کردند تا زندگی دخترزادهی پیامبر را درازتر سازند و اینجا بود که جزر و مد یکی شد. [۱۰]
جزر و مد گذشته از آنچه دربارهی دریا به کار میرود، یکی کشته شدن را میرساند و دیگری دراز گرداندن را و اینجاست که هنرنمایی سراینده در بهکار بردن واژههای دو پهلو آشکار میشود.
۴۶ - در همین پیکار با بدکیشان یکیشان تیری به سوی او افکند که بر گردن دخترزادهی پیامبر نشست. ۴۷ - کشتهی نیکمرد از اسب نیکویاش جدا شد و جانور زبانبسته در پیرامون او به شیهه کشیدن پرداخت. ۴۸ - سنان سنان پیکر او را درید و شمشیر شمر از رگ گردناش گذشت. بادهای بسیار تند دامن خود را بر او افکندند. ۴۹ - و اسبهایی که بر اندام او راندند با تار و پود دست و پایشان پیراهنی کهنه بر آن دوختند. ۵۰ - هفت گنبد گردون به تکان آمد، کوههای بلند و استوار، لرزیدن گرفت و آشوب بر دریاها چیرگی یافت.
۵۱ -هان! ای جانباختهای که آسمان بر او خون گریست! و چهرهی خاکآلود زمین با خوناش سرخفام گردید. ۵۲ - جامههای رزم او از خون سرخ شد ولی در فردای رستاخیز از ابریشم سبز خواهد بود. ۵۳ - بر زینالعابدین دریغ میخورم که او را گرفتار کردند و همچنان در بند نگاهاش داشتند. ۵۴ - بانوان خاندان پیامبر دستگیر گشتند و پرده و پوشش را از ایشان بازستاندند. ۵۵ - بندیابی ماتمزده که سوار بر ستوران میگشتند و بنده و آزاد مردم آنان را میدیدند.
۵۶ - رمله در سایهی کاخها آرمیده بود و گوهر و زر بر گوشوارههای او آویخته. ۵۷ - وای بر یزید از کیفر دوزخ! و از آن هنگام که فاطمهی پاک، روی به پهن دشت رستاخیز نهد. ۵۸ و ۵۹ - بهگونهای که برخی از جامههایش از زهری که به حسن خوراندند سبز است و آنچه میماند نیز از خون دومین دخترزادهی پیامبر سرخ. آوا در میدهد و دیدگان مردم نگران است همهی دلها از فر و شکوه او لرزان. ۶۰ - گلهی خویش را به آستان خدای بزرگ میبرد با بانکی بلند، و با پشتیبانی سرور ما علی (علیهالسّلام).
۶۱ - یزید گردنکش از تبهکاری خویش، سخنی بر زبان نمیآورد و مگر او را که کارش نیرنگ و غدر است عذری هم تواند بود؟ ۶۲ - او را به سزای بدیهایش میرسانند، از نیکیها بیبهره میگردانند و کوخی را برایاش در دوزخ تهی مینمایند. ۶۳ - چگونه سرودخوانان با خوانندگیشان او را شادمان میداشتند و در پیمانههای سیمین و زرین باده برایاش میریختند؟ ۶۴ - آن غنا در روز برانگیخته شدن عنا میشود و این خمر نیز جمر که در دل او برمیافروزند. ۶۵ - آیا دندان دخترزادهی پیامبر را از سر نادانی میکوبند؟ مگر این دندان کسی نیست که خود پشتیبان مرز آئین به شمار میرود.
۶۶ - برای خونخواهی او جانشینی باید تا شکستهایی را که به کیش ما روی نموده با دادگریاش جبران کند. ۶۷ - فرشتگان از هر سوی پیرامون او را فراگیرند و خوشبختی و پیروزی و شوکت پیشاپیش او روان باشند. ۶۸ - سرنیزهاش از خفتانها میگذرد، دربان او عیسی (علیهالسّلام) است و نگاهباناش خضر (علیهالسّلام). ۶۹ - به راستی دستار نیای وی سرش را میپوشاند چنان که پادشاهان شکارگر نیز در سایهی بخت بلند و سرنوشت نیکو میآسایند. ۷۰ - سینهی او پیرامون دانش پیامبر را فراگرفته و خوشا دانشی که با آن سینه پیوند بخورد.
۷۱-۷۳ - او محمّد نام و پرهیزکار، پاک و پاکنهاد و دانای برجسته فرزند پیشوای عسکری است و نوادهی علیهادی و بازماندهی محمّد جواد و آن آرمیده در طوس که علی رضا است و پسر موسی که با گام نهادن در بغداد بوی خوش را در آنجا بپراکند. ۷۴ - راست وعدهای از زادگان امام صادق پیشوای راستگو که گردنفرازها در دانش به او مینازند. ۷۵ - شادی دل سرور ما امام محمّد همان پیشوایی که دانش پیامبران را همچون زمینی بشکافت و زیر و رو کرد.
۷۶ - نبیرهی زیور پرستندگان زینالعابدین که چندان بگریست تا از سرشک دیدگاناش گیاهان خشک سیراب شد. ۷۷ - و نوادهی حسین فاطمی و شیر خدا جانشین پیامبر آری این پاک جان از میان آن پاکان برخاسته است. ۷۸ - حسن را که زهر دادند عموی اوست و خنک آن رهبری که عموم آفریدگان را بخشش او فراگیرد. ۷۹ - همنام برانگیختهی خدا و وارث دانش او و رهبری که نامهی یادآور خدا بر نیاکاناش فرود آمده است. ۸۰ - آنانند فروغ - فروغ خداوند که شکوه او بسی بزرگ است - آنانند که خداوند در سوره تین و زیتون [۱۶]
این دو واژه که دو آیه از آغاز سورهی ۹۵ است یکی نام انجیر و دیگریزیتون است ولی بر بنیاد پارهای از گزارشها - هر کدام از دو فراز یاد شده و دنبالههای آن - لایهای نهانی دارد که یاد کسانی از خاندان پیامبر را در خود نهفته است.
وآیه شفع و وتر [۱۷]
در زبان تازی جفت و تک را گویند و خود آیهی ۳ از سورهی فجر که آنچه درباره تین و زیتون گفتیم در زمینهی آن نیز توان نوشت.
به نامشان سوگندخورده است.
۸۱ - محلهای نزول فرمان خداوندند و گنجینههای دانش او، فرخنده مردمی که نامهی یادآور خدا در سراهای ایشان فرود آمد. ۸۲ - پیش از آنکه ذرّات گیتی آفرینش یابد، نامهای آنان در بالای تختگاهاش در جهان برین نگاشته و گنجانده شد. ۸۳ - اگر آنان نبودند خداوند آدم را نمیآفرید و از این همه مردم که میبینیم هیچکس جامهی هستی نمیپوشید. ۸۴ - نه زمین هموار میگشت، نه آسمان برافراشته میشد، نه آفتاب رخ مینمود و نه ماه در شب چهاردهم به پرتو افشانی برمیخاست. ۸۵ - به یاری ایشان بود که نوح چون خدای را خواند رهایی یافت. کارش گذشت و طوفاناش باز ایستاد.
۸۶ - اگر آنان نبودند، آتش ابراهیم خنکی و تندرستی نمیگردید و آن شرارهها خاموش نمیشد. ۸۷ - اگر آنان نبودند اندوه یعقوب به پایان نمیآمد و رنجهای ایوب دنبالهدار میگردید. ۸۸ - راز آنان بود که آهن را بر دست داوود نرم کرد تا پارههای آن را بهگونهای در رشته کشید که اندیشه را سرگردان میدارد. ۸۹ - و چون آن زیرانداز، سلیمان را به پرواز درآورد دیدهاش چندان گریست تا زمین را تر کرد. ۹۰ - به دستور آنان بر باد نرم چیره گردید تا رفت و آمد خود را هر کدام در یک ماه به انجام رساند.
۹۱ - آنان بودند راز موسی و چوبدستی او در هنگامی که فرعون از فرمانهای وی سرپیچید و جادوگران را فراهم آورد. ۹۲ - اگر آنان نبودند عیسی پسر مریم نمیتوانست ایلعازر را از میان خشتهای گور برپای خیزاند. ۹۳ - برتری و راز آنان در میان پدیدههای جهان به گردش افتاد و واگیر شد و در هر پیامبر، رازی از رازهاشان جای گرفت. ۹۴ - من با دستیاریشان به پایگاهی بلند رسیدم تا سرفرازیام در آستانشان بسیار شد. اگر نبودند من نیز در میان مردم نامی نداشتم. ۹۵ -ای خاندان طه [۱۹]
این واژه - در زبان تازی - فرمان «آرام کن» را میرساند و به گفتهی برخی نیز نامی است برای پیامبر که در آغاز سورهی «طه» آمده است.
!ناگواریهایی که شما دیدید، تلخیها و گرفتاریهایی بود که حقکشیها برای اسلام پدید آورد.
۹۶ - اى آنانكه در هنگام دشوارىها پشتيبان منيد! چون دههى محرّم روى آرد از سر اندوه بر شما مىگريم و زارى مىنمايم. ۹۷ - تا آنگاه كه خود زندهام بر شما گريه خواهم كرد و پس از مرگم نيز سرودهها و سوگنامههايم بر شما خواهند گريست. ۹۸ - اى خاندان طه! عروسانى كه از پردهى انديشه صالح پسر عرندس روى نمود. با پذيرفتهشدن در پيشگاه شما كابين خود را گرفتهاند. ۹۹ - گويندگان چگونه توانند منش و ستايش شما را بنمايند، كه ستايشگر نام شما فرازهاى قرآن است. ۱۰۰ و ۱۰۱ - زادگاه شما ريگزار مكه است و صفا و زمزم و خانهى ارجمند خداوند و سنگ آن براى بازگشت پس از مرگ شما را دستافزار رستگارى گردانيدم و خنك كسى كه شما اندوخته و پشتوانهى او باشيد. ۱۰۲ - هر تازهاى كه بماند كهنه مىشود و مهر شما در دل من آن نو است كه روزگار كهنهاش نتواند كرد. ۱۰۳ - تا آنگاه كه آذرخشى مىدرخشد و گرههاى ابر باز مىشود و دانه باران را مىپراكند درود خدا بر شما باد. ۴.۱ - در سوگ امام حسين (علیهالسّلام)
۱ - آنكه مرا در كار دلدادگىام سرزنش مىكرد دل به او باخت شب را بيدار ماند و از آن پس بر شيفتگى من خرده نگرفت. ۲ و ۳ - آن چهره را كه همراه با زنجير زلف ديد در زندان عشق پاىبند كرد و چنين است كه سرزنشگر من پوزش مرا پذيرفته و خواب آرام از ديدگاناش رخت بربسته است. ۴ - آهويى سپيد بود كه دل مرا با تير نگاهاش نشانه رفت، ابرو را كمان گردانيد و تير را يك سر در ميان نشانه جاى داد. ۵ - ماهى كه هلال خورشيد را بر بالاى پيشانى دارد و چون رخ مىنمايد آفتاب از شرمندگى روى مىپوشاند.
۶ - بالای او به شاخهی تازه میماند که از وزیدن باد خم میشود، کبوتر زندهدل است که با آواز خود در او دل میرباید. ۷ و ۸ - چون آهنگ ستیزه کند همان بازوی نرم و نازک را نیزه گردانیده تیز مژگان را برهنه مینماید او را بهسان شمشیری بران و لرزان میبینی یا همچون آهویی با چشمهای نگران و گردنی به نرمی برگشته. ۹ - زلف تاریک و چهرهی درخشاناش دو پدیدهی ناساز را یکجا نشان میدهند که یکی گمراه میکند و دیگری راه مینماید. ۱۰ - یکی شب است و دیگری بامداد، یا سیاهی در دل سپیدی، این دلدادگان را رهنمون گردید و آن سرگردانشان ساخت.
۱۱ - مپندارید که گرههای گیسویاش را داود همچون زنجیری به هم بافته و به گردش افکنده است. ۱۲ - بلکه دو بیجادهی گونهاش رخسار او را آهسته و آن را زبرجدی گردانیده است. ۱۳ -ای کشندهی دلباختگان! ای آنکه با نگاهات تیرهای نابودی را به سوی ما میافکنی! ۱۴ - به دندان پیشینات سوگند و چه دندانی که مرواریدهای به رشته کشیده را میماند! ۱۵ - و به آن تری دلپذیر لبانات که همچون باده است. از انگبین سرشته شده زنگ دل را میزداید و درخشاناش میسازد.
۱۶ - سوگند که من در کوی دلدادگی بندهی توام و در گزارش عشق خویش سرور آمدهام. ۱۷ - بارهی خویش دادگری کن، ستم رو مدار، ببخشای و با آن همه وفایی که داری از نزدیک داشتن او به کویت دریغ مورز. ۱۸ - وفادارى نماى، بيداد را فرو گذار، كه من دلباخته جگرسوختهام. ۱۹ و ۲۰ - رنج جدايى چنان جان مرا گداخت كه امويان با كشتن حسين دل محمّد را. همان دخترزادهى پيامبر برگزيده و راهبر كه مردم را از گمراهى به درآورد و رهنمون گرديد.
۲۱ - و همان فرزند سرور ما: على مرتضى درياى بخشندگى، سيرابكنندهى تشنهلبان و نابودسازندهى بدكنشان و همان كه ۲۲ - دودماناش از همگان برتر است و پدرش از همه بزرگوارتر و گوهرش از همه ارجمندتر و بنيادش از همه گرامىتر. ۲۳ - دريايى لبالب، شيرى خشمگين، بارانى تند، بامدادى روشن، اخترى راهنما و ماهى نمايشگر با چهرهى رسا. ۲۴ - سرورى شايستهى پشتگرمى، حسين كه از همهى مردم در خاور و باختر بخشندهتر و گشادهدستتر است. ۲۵ - فراموش نمىكنم كه در كربلا سخت تشنه بود و با آن همه گرفتارى راهى به سوى آب نداشت.
۲۶ - گروهى از سپاه يغماگر اموى در پيرامون سراپردههايش كه به راستى از آن پيامبر بود با هيا بانگهايى تو خالى بيابان را پر كرده بودند. ۲۷ - دستهاى تبهكار كه با سپاه خويش دل فضا را انباشته و آنچه را از فرزندان ستودهترين پيامبران احمد و جانشين اوست ربوده بودند. ۲۸ - لشكريان آن انبوه شده و گرد و خاكى سخت برانگيخته كه به دريايى سياه و كف بر لب آورده مىمانست. ۲۹ - در آنجا ناصبيان و دشمنان تبار پيامبر درفشهاى آشوبگرى را برافراشته و منصوب كردند تا جز ما آنان را از يادها ببرند و ديگر كسى حرف ندا بر سر نامهاشان ننهد و ايشان را آواز ندهد. ۳۰ - اسبان او با زبان بسته و تشنه روزهدارى نمودند و شمشير سپيدش با بلند شدن در روى دشمن به نماز برخاست تا با افكندن سرهایشان بر زمين آنان را به سجده درآرد.
۳۱ - گرد و خاکها بر تن شيرمردان زرههايى پوشانيد تا خونهايى كه از اينجا و آنجا مىريخت رنگ زرد و زعفرانى گرفت. ۳۲ - لشكر چنان روى ترش كردهاند كه انگار شاهينها دارند پيكر مار را از هم مىدرند. ۳۳ - تا پهلوى شمشيرش به درخشيدن افتاد و از تندرهاى غرّانى كه برخاست بزدلان بر خويشتن بلرزيدند. ۳۴ - حسين بىآنكه از دركشيدن بادهى مرگ بيمى به خود راه دهد با ارادهى خويش بر گردنكشان تاختن برد. ۳۵ - با گشادهدستى نوك نيزه را بر سر اين مىكوبد و به سادگى نيش شمشير را بر تارك آن مىنوازد.
۳۶ - از بسيارى زخمهايى كه مىزند تيغ وى خراشهاى فراوان برمىدارد و دندانههاى نيزهاش مىشكند و فرو مىريزد. ۳۷ و ۳۸ - دست او كه بالا مىرود و در ميان سپاه آنان فرو مىآيد ياد شير خدا را زنده مىكند و آن شاهكارهايش در برابر ستيزهگران در جنگ احد. و آن سپاهى است كه خرسندى يزيد را مىخواهد به دست آورد و گروهى هستند كه به ربودن حق ديگران برخاسته و خداى برتر از هر پندار و ستودهترين پيامبران (احمد) را بر سر خشم آورده است. ۳۹ - سخن پيامبر و خداى برتر از هر پندار را پذيرا نگرديده و با جانشين راهنمایاش ناسازگارى نمودند و از روز باز پسين نهراسيدند. ۴۰ - اهريمن، آنان را بفريفت و به دلخواه خويش گمراهشان كرد تا هيچ سرپرست و راهنمايى نتوانستند يافت.
۴۱ - از شگفتىها است كه يکسوى آب گواراى فرات، روان باشد و كسى آن را در بند نتواند كرد. ۴۲ و ۴۳ - و در كرانههاى آن دخترزادهى پيامبر كه پدرش فردا مردم را سيراب مىكند دلاش از تشنگى بسوزد. او و سپاه و شمشير بران و نيزههايى كه در تيرگىهاى گرد و خاک آشكار شد، همچون: ۴۴ - آفتاب بود بر پهنهى سپهر كه در دست راستاش ماه است كه در تاريكىها با اختران آسمان رو در رو مىايستد. ۴۵ - حضرت عباس را دشمنان جامه از تن به در كردند و برهنه گردانيدند.
۴۶ - فرزند دخترزادهى پيامبر (حسين) دلش از تشنگى بىتاب است آن هم در جايى كه گرگان، خنكى آب را هر چه بيشتر مىچشند و مىيابند. ۴۷ - سر او همچون ماه در شب چهارده از رگ گردن بريده شده و خوناش بر خاک زمين ريخته است. ۴۸ - سروران جانباخته، كشته در بيابان افتادند و شن و ريگهاى دشت را بستر خود گردانيدند. ۴۹ - آنانند كه از سوى پروردگارشان راه يافتند و هر كه از پى ايشان درآمد در راه راست گام نهاد. ۵۰ - دخترزادهى پيامبر از آسيبهايى كه به آنان رسيد جگرش سوخت و سرگردان گرديد كه ياورى خوشبخت نمىيافت.
۵۱ - تا آنگاه كه دورتران نابودكننده نزديك شدند و چيزى نماند كه زندگى از او دورى گزيند. ۵۲ - درازگوشهاى اموى و همهى كسانى كه با كژى و كاستىهایشان بر سركشى مىافزودند پيرامون او را گرفتند. ۵۳ - و بىآنكه دستدرازى و بزهى از وى سرزده باشد از دل كمانى سرسخت، نشانهى تيرش گردانيدند. ۵۴ - نيكمرد از فراز اسب خويش به زير افتاد و هفت آسمان سخت به لرزه درآمد، روزى نافرخنده و دشوار بود. ۵۵ - شمر سرى را جدا كرد كه بسا هنگام، دامان پيامبر بالش آن بود.
۵۶ - فرشتگان آسمانهاى بلندپايه بر او گريستند و روزگار، گريبان خويش را در ماتماش چاک زد. ۵۷ - دست بخشش به پس برگشت و ديدهى دانش با دردى كه كشيد به اشك نشست. ۵۸ - درندگان با اندوهى كه بر ايشان چيره شد به فرياد آمدند و پرندگان در ماتم او به سوگنامهسرايى و بازگفتن منشها و برترىهايش پرداختند. ۵۹ - زيور پرستندگان، زينالعابدين همان مرد ناشاد را كه كارش به خاك افتادن در برابر خدا بود گريان در بند كردند. ۶۰ - اندوه در دل سكينه جايگزين شد تا پيكر نزار او را به گونهى زمينگيران گردانيد.
۶۱ - كشتار كربلا اشك زينب را روان ساخت تا لرزان ميانه گونههايش فرو غلطيد. ۶۲ - كبوترى ترانهسرا را برفراز درختى انبوه شاخه ديدم كه سوگنامه مىسرود و هر سخنور نغزگويى را زبان برمىبست. ۶۳ - همچون چهرهى بامداد سپيد بود با دستهاى سرخ، كه بسان گلوبند بر گردن تاريكى و سياهى آويخته باشند. ۶۴ - سوگند دادماش كه اى كبوتر! برگو اين گريه چيست؟ پاسخ ده، كه دل مرا سخت به درد آوردى. ۶۵ - آن طوق، بالاى سپيدى گردنات سياه است و دستهاى گلگونات مر به ياد بيجادهها مىاندازد.
۶۶ - شيفتگى و پرسش مرا كه نگريست و شرار دلم را كه با آن آتش خاموشىناپذير ديد. ۶۷ - همراه با شاخههاى سربرداشته دست را بلند كرده با فرياد خود و براى هميشه رشتهى سوگنامهسرايى همگان را گسيخت. ۶۸ - حسين در كربلا كشته شد و اى كاش من مىتوانستم با دادن جان خويش زندگى او را برهانم. ۶۹ - اگر گردنبندى آويخته دارم همان خون سرخى است كه دستهايم را با آن گلگون ساختهام. ۷۰ - بالاى سپيدى گردنام نيز از اندوهگذارى طوقى سياه از سين سياهى دلم نهادم.
۷۱ - و اكنون اى آنكه مىپرسى اين داستان من است و با سرشك روانام كه خشك نمىشود. ۷۲ - از سوز جگر و با دلی ریش با من زاری کن و در کار گریستن همراه و یاور من باش. ۷۳ - تا آنگاه که برای راندن شتران نی مینوازند و تا آنگاه که دیدارکنندگان از خانهی خدا گام در دل راه مینهند فرزندان امیه را نفرین خواهم فرستاد. ۷۴ - یزید و زیادشان را نفرین میکنم و پروردگارم نیز کیفر همیشگیشان را زیاد خواهد کرد. ۷۵ و ۷۶ -ای فرزند محمّد! تا آنگاه که بر پائین خاک بخسبم بر تو خواهم گریست و از گوهرهای سخنانام، ستایشهایی زیبا را به یاد بزرگی تو آرایش خواهم داد.
۷۷ - که بس دلانگیز و رسا باشد و در شیوایی از سخنرانی «قس» [۲۳]
قس پسر ساعدهی ایادی که در میان همهی تازیان به سخنوری نامور گردیده و در نغزگویی زبانزد آنان است.
نیز پیشتر رفته «لبید» [۲۴]
لبید پسر ربیعه عامری از سخنرانان بزرگ تازی که پیامبر نیز سرودهی او را ستود و خود در ۱۵۷ سالگی در آغاز پادشاهی معاویه درگذشت.
را ناتوان گرداند.۷۸ - آن را با گردنبندهایی از بخشش شما آراستم تا توانست پیرایهای فریبا بر گردن روزگار به شمار آید. ۷۹ - به اینگونه صالح پسر عرندس امید میدارد در کنار سیهچشمان در بهشت جاودان خوشبختی پایدار بیابد. ۸۰ - کرانه فرات با رگبارهایی تند از سرشک ابرها سیراب باد! ۸۱ - و سپس تا آنگاه که یک پرنده برفراز شاخساران سوگنامه میخواند درود بر توای فرزند مرتضی. ابن عرندس، چکامهی بسیار زیبایی در مدح علی بن ابیطالب (علیهالسّلام) و فرزندش سیدالشّهداء (علیهالسّلام) دارد که بخش مربوط به امام حسین (علیهالسّلام) را میآوریم:
۱ - باران اشک را چنان بر چهره ریختم که گویی خون حسین است که بر زمین کربلا سرازیر میشود. ۲ - همان مرد روزه و نماز و بخشنده و خوراکدهنده و برترین سوارکاری که بر بالای اسب جای گرفت. ۳ - و همان که نیای برگزیدهی او در گرمای کشنده ابرهای پربار را سایهباناش میگردانید. ۴ - و پدر او شیری است که با دانشها و برتری خود جایجای از کتاب خداوندی را روشن کرد. ۵ - و مادرش فاطمه آن بانوی پاکدامن است که افسر سرفرازی او با بزرگواریها آراسته گردیده.
۶ - بستگى دودمانى حسين همچون بامداد روشن است كه گوهر خود وى همچون خورشيد تابان و فروزان آن را مىآرايد. ۷ - اوست سرورى شايستهى پشتگرمى، خوشبخت، به خاك افتاده در برابر خدا، دخترزادهى جانباختهى پيامبر، كه گرفتار است و زير شكنجهى سخت، ستمها بر وى مىرود. ۸ - ماهى كه ديدهى آسمان اندوهگینانه در سوگ او گريست و دل روزگار برايش تپيدن گرفت. ۹ - به خدا هرگز فراموش نمىكنم او را كه تنها و تشنهلب بود با آنكه در پيش روى او چشمهى لبريز از آب، گرگان بيابان را هم سيراب مىكرد. ۱۰ - و نيز حضرت عبّاس را كه دشمنان جامه از پيكر او به در كرده، برهنه بر زمين افكندند.
۱۱ - و آن كودك را كه خورشيد زندگىاش گرفت و آفتاب آن براى هميشه راه باختران سپرد. ۱۲ - فرزندان اميّه در پيكر ياران او نيزههايى سخت را خرد كردند. ۱۳ - حسين و همراهان نيزهها را پيمانهاى شمرده و با آن بادهى مرگ نوشيدند و با آميختن آن با گرفتارىها، خود را به بالاى آزمايش كشيدند. ۱۴ - اندامهاشان از هم گسيخت و تنها پارهپاره گرديد تا سرها به پاها رسيد و در كنار آنها جاى گزيد. ۱۵ - پس از جان دادن، در روز رستاخيز سراى پاينده و بر جاى مانده را به ارث بردند.
۱۶ - دخترزادهى پيامبر درددلها داشت و او را يارى نبود. درددلهاى خود را به آستان پروردگار آسمانهاى بلندپايه برد. ۱۷ - در كرانههاى پرآب فرات تشنهلب بود چون مىخواست آب بنوشد مىديد او را از لبهى شمشيرهاى آبداده سيراب مىكنند. ۱۸ - آن گروه در لشكرى او را گرداگرد برگرفته بودند كه همچون دريا آغاز آن با انجاماش همسان بود. ۱۹ - دريايى پرآشوب و با شمشيرهايى گرسنه كه گوشت و پوست شهسواران را خوراك آن گردانيدند. ۲۰ - از شگفتىها است كه او از تشنگى بىتاب باشد با اينكه پدرش در روز رستاخيز آب روان به كام مردم مىريزد.
۲۱ - در پيرامون او شاهينهايى براى شكار كبوتر به پرواز درآمدند و چون تشنه شدند كشتهى كبوتر را با خون آهو بچه آغشته كردند. ۲۲ - نيزههاى گندمگون و كبودرنگ، سرخفام گرديد و رنگ خاكسترى اسبها، سياه و گردآلود شد. ۲۳ - چرا كه آنها را در زخمى از خون فرو بردند و اينها را در دريايى از گرد و غبار جدايىناپذير به شناورى واداشتند. ۲۴ - سمهاى اسباناش كه بر دو پاى ايستاده بود برفراز سر سواركاران چهرهى مرگ مىنگاشت. ۲۵ - تاريكى، گرد و خاک و آشوب را به كام خود كشيد و سياهى گسترش يافت تا بامداد روشن به گونهى شبى تيره درآمد.
۲۶ - و پنداشتى درخشش تيغها در دل آن، آذرخشى است كه در ميان ابرها روى مىنمايد و روشنايى را به ارمغان مىآرد. ۲۷ - سپاهى كه دهان بيابان را پر كرد و چنان پاى به دشت نهاد كه سم ستوراناش بر گونهى آن تازيانه مىنواخت. ۲۸ - فرزندان آنان كه جانشين پيامبر را نشناخته انگاشتند و پيامبر راهنما را (كه به راستى فرستادهى خدا بود) دروغگو شمردند. ۲۹ - جانفشانىها كردند و از سر نادانى آئين راستين اسلام را دگرگون گردانيدند. ۳۰ - آنچه را شايسته بود ناسزاوار خواندند و نارواكارىها را سزا انگاشتند.
۳۱ - آگاهانه به كشتن جانشين پيامبر كمر بستند و آنچه را محمّد در قرآن برخوانده بود، دستخوش دگرگونى ساختند. ۳۲ - دست به كشتن حسين زدند و چنان آتشى برافروختند كه به جاى بهرهبردارى از گرمايش، هستى خويش را در كام آن افكندند. ۳۳ - پس بر ايشان خشم گرفت و با تصميمى واكنش نمود كه شمشير پولادين را سوراخسوراخ مىكند. ۳۴ - از فراز اسبى نيكوى كه گفتى در روى زمين به شناورى مىپردازد و همچون آذرخشى كه در جهش خود از باد شمال هم پيشى مىجويد. ۳۵ - همان اسب كه پاهاى آن در روز پيكار جز سر جنگآوران دشمن نعلى نمىپذيرد.
۳۶ - امروز با بامداد سپيد و روشن آغاز شد و فردا پيراهنى سياه از تاريكىها درخواهد پوشيد. ۳۷ - در دست او شمشيرى سخت برّان است كه جوى خون را نيام خود مىشناسد. ۳۸ - با لبهى تيغ تيزش در كاسهى سرها و در گلو و گردن حقناشناسان رخنه كرد و رگ و پى آنان را از هم دريد. ۳۹ و ۴۰ - دوست من! او و شمشير و اسباش در ديدهى كسى كه خواهد بينديشد همچون خورشيد بود، سواره بر سپهر گردون كه ماه به دست، در جستجوى آنجاها كه ماه فرود مىآيد، مىچرخيد.
۴۱ - يا بگو در پى كاسههاى سر دشمنان و گلو و گردن ايشان لشكر پيرامون گوشهاى از آن همه زيبايىاش را گرفتند. ۴۲ - نوادهى پيامبر با ارادهاى سازمانهاى گروهها را از هم مىپاشد كه سپاه را با همهى زير و بم آن در هم مىكوبد و خرد مىكند. ۴۳ - با نون نيزه يكى را چنان مىكوبد و طعنه مىزند كه چشماناش گشاد مىشود و به گونهاى با شين شمشير به تارك ديگرى ضربه مىزند كه زخمى با لبهاى فروهشته پديد مىآرد. ۴۴ و ۴۵ - پس طعنهى او از سرهايى كه بر زمين مىافكند نقطه مىسازد و كينهى دشمن را برمىانگيزد و ضرب دستاش همراه با الف قامتهايى كه به زير مىاندازد شادمانى دوستان را شكلّ مىبخشد و اينها بود تا اينكه هنگام مرگ نوادهى پيامبر فرارسيد.
۴۶ - و بوى مرگ بر سرش سايه افكند. گروه سركشان گرد او و فراخناى بيابان را گرفته. ۴۷ - يكى از گردنكشان تيرى بلند به سوى او افكند تا بر خاك افتاد و شمر بدكاره جستوخيزكنان بيامد. ۴۸ و ۴۹ - كه گفتى شاهين چشمبسته براى ربودن شكارش از فراز راه نشيب مىسپارد با دلى كه از كينه و دشمنى حسين مالامال بود و بر سينهى او پريد و با تيغ تبهكارانهاش سرى را بريد كه بارها پيامبر دندانهاى آن را بوسه داده بود. ۵۰ و ۵۱ - در هنگام كشته شدناش چهرهى خورشيد از اندوه به سياهى گرائيد و شهابهاى آسمانى روى خود را پنهان كردند.
۵۲ - جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل گزارش كشتهشدناش را دادند و تختگاه بزرگ در جهان برين لرزيدن گرفت. ۵۳ - مرغان بر روى شاخسارها آوا به نوحهسرايى برداشتند و درندگان درهها به سوگنامهخوانى نشستند و به شيون پرداختند. ۵۴ و ۵۵ - اسب نيك بيامد و نيكمرد را بر بالاى خود نياورده بود با دردمندى و لابه و هراس و شيههاى بلند و چشمى كه مردمك آن گريان بود و اشك فرو مىباريد.
۵۶ - بانوان سراپردهى حسين شيههى او را شنيدند داغديدگان از لابهلاى چادرها آشكار شدند. ۵۷ - از چشمان سياه خود سرشکهايى را كه با خون دل آميخته و سرخ مىنمود پىدرپى بر صفحهى سپيد گردن روان گردانيدند. ۵۸ - تا حسین (علیهالسّلام) کشته شد و پس از او آموزشگاهها بسته شد. ۵۹ - آنجا که فرودگاه فرمان خدا بود سوگوار گردید و ویرانههای آن از یاران همدم و همنشین تهی گردید. ۶۰ - بدکارهها از سر نادانی بانوان را گرفتار ساختند، زشترفتاری نمودند زیرا هر کس بدکاره بود سزاوار نادانیهاست.
۶۱ - سر پاک را آشکارا بر نیزهای که برداشته بودند نهادند و کمر خود را برای انجام گناهان سخت بربستند. ۶۲ - بانوان ماتمزده را از میانهی راه بهگونهای گذر دادند که نگاههای مردمان برایشان میافتاد. ۶۳ - زینالعابدین زیور پرستندگان را که کارش به خاک افتادن در برابر خدا و خود دانایی درستکار بود، در بند گرفتار کردند. ۶۴ - و سکینه که روز را به شب رساند دل آرام او به تپش افتاده بود و اندوه آن را آسوده نمیگذاشت. ۶۵ - سین سرشک چشماش، خاء خاک را در خود شناور ساخت تا گاف گیاه از دل آن رستن گرفت.
۶۶ - گویهای آشناییشان شورهزار شد و در آنجا که دوستان فرود میآمدند کسی نماند و تهی گردید. ۶۷ - چون آنان را سوار ستوران کردند تا به راه اندازند، شکیبایی از دل من رخت بربست. ۶۸ - چون شتران شکافته دندان را برای بردن آنان افسار زدند اشکهای من زیر گونهام سرازیر شد. ۶۹ - گروهی از هواخواهان امویان برای آنکه پاداش سرشار بستانند آنان را به سوی مردمی بدکنش روانه ساختند. ۷۰ - از نادانی یزید را خرسند میدارد تا دستمزد بیشتری به او دهد و آنچه را میخواهد هر چه تندتر به او برساند.
۷۱ - تا آنگاه که برای راه بردن شتران نی مینوازند و سوارگان بر چارپایان مینشینند، فرزندان امیه را نفرین خواهم کرد. ۷۲ - زیاد [۲۷]
از تبهکارترین دژخیمان معاویه که فرزند ناپاک او «ابن زیاد» نیز با کشتارهای دژخویانهی خود از شیعه و پیشوایان آن، روی پدر را هر چه سیاهتر گردانید.
ویزیدشان را نفرین میسرایم و پروردگارم نیز کیفرهای زیادتری بر آنان فرو خواهد فرستاد. ۷۳ - رویشان سیاه باد! با خاندان محمّد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) چنان رفتاری نمودند که گردنکشان پیشین نیز روا نداشته بودند. ۷۴ - با اشکهای خونینی بر حسین (علیهالسّلام) خواهم گریست که خاکهای خشک را تر سازد. ۷۵ -ای کرانهی فرات! بارانی از سرشکها در پیرامون خاک تو متراکم میگردد که به یاری آن ابرها به گردش در میآید. ۷۶ - ابرهایی دارد نزدیک به زمین، سوار بر هم، به هم پیوسته با آذرخشهایی بلند که اشکی پیاپی را روان میگرداند. ۷۷ - آنگاه که تو را با رگبار گوارای خود - که از خوشبویی به مشک میماند - سیراب میسازد، دردهایت را درمان خواهد کرد. مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص. |