مقالات دارابی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
خاندانی ایرانی از امیران طبرستان که حدود هفتصد سال، بیشتر در مناطق کوهستانی آن ناحیه، فرمان راندند
متن
باوندیان، خاندانی ایرانی از امیران طبرستان که حدود هفتصد سال، بیشتر در مناطق کوهستانی آن ناحیه، فرمان راندند. در طول این مدت، باوندیان سه بار فروپاشیدند.
قلمرو آنان طبرستان، در جنوب دریای خزر و مشرق گیلان و مغرب استرآباد، شامل شهرهای آمل، ساریه (ساری)، مهروان و آبسکون بود.
اما این تقسیمبندی در طول تاریخ دگرگون شده است. طبری،
از سه منطقة کوهستانی در طبرستان به نامهای کوهستان ونداد هرمز، کوهستان ونداسنجان و کوهستان شروین یاد کرده است.۱) پیش از اسلام. پس از فروپاشی حکومت خاندان جُشْنَسْفْ یا گُشْنَسْبْ داد، که از واپسین سالهای دورة اشکانی بر طبرستان (پَذَشخوارگر) حاکمیت داشتند
قباد ساسانی،
پسرش کیوس (کاووس) را به حکمرانی این ناحیه فرستاد و او اوضاع آشفتة طبرستان و خراسان را که گرفتار یورش ترکان شده بود، سامان بخشید. ابناسفندیار
از او به عنوان «آدم آل باوند»
(= پایهگذار سلسلة باوندیان) یاد میکند. پس از کشته شدن قباد، انوشیروان، کیوس را که مدعی تاج و تخت بود، از میان برداشت و حکمرانی بخشی از طبرستان را به قارِن، پایهگذار دودمان قارن وند در طبرستان داد.
از شاپور، فرزند کیوس، پسری به نام باو به جای ماند که باوندیان به او منسوباند.۲) پس از اسلام. همزمان با کشورگشاییهای مسلمانان، سه خاندان مهمِ قارنوند، بادوسپانیان • و باوندیان بر همه یا قسمتی از طبرستان حکمرانی داشتند. حکمرانان باوندی بیشتر به «اسپهبد» معروف بودند؛ مسلمانان، تا سدة دوم هجری، به قلمرو آنان که بیشتر در مناطق کوهستانی بود، دست نیافتند و تنها از قرن سوم به بعد توانستند بر دشت طبرستان مسلط شوند.
الف) باوندیان دورة نخست یا ملک الجبال (پادشاه کوهستان). مرکزشان در فِرّیم یا پِرّیمِ شهریارکوه.
بر کنار شاخة غربی رود تجین بود
شهریارکوه در واقع همان جبال قارن و پیشتر مرکز خاندان قارنوند بود.
به گمان لسترنج.
و بازورث (د. اسلام، ذیل «فریم») جای فریم دقیقاً مشخص نیست؛ کازانوا، به اشتباه فریم را همان فیروزکوه دانسته است، امّا فریم در هزار جریب دودانگة کنونی و در جنوب شهر ساری قرار دارد
باو، پایهگذار باوندیان، نخست در خدمت خسرو پرویز (متوفی ۷) بود و در کنار او با رومیان جنگید. خسرو پرویز زمامداری استخر و آذربایگان و عراق و طبرستان را به او سپرد.
اما شیرویه، جانشین خسرو پرویز، داراییهای باو را تاراج و او را به استخر تبعید کرد. با درگذشت شیرویه و به سلطنت رسیدن آزرمیدخت در ۱۰، از باو خواست تا سپهسالار لشکرش شود ولی باو نپذیرفت و در آتشکدهای در استخر به عبادت پرداخت.
شاید به همین دلیل، برخی تاریخنویسان، پایهگذار سلسلة باوندیان را موبدی زرتشتی دانستهاند.
در دورة یزدگرد سوم (۱۱ـ۳۱) مسلمانان و ترکان بر شدت حملههای خود به مرزهای دولت ساسانی افزودند. یزدگرد، باو را از استخر فراخواند و اموالش را پس داد و او را به خدمت گرفت. اما با شکست او از مسلمانان، باو از وی جدا شد و به کوسان رفت تا در گرگان به یزدگرد بپیوندد.
لیکن با کشته شدن یزدگرد، باو ناگزیر در همانجا ماندگار شد. پس از چندی، مردم طبرستان که پیوسته گرفتار یورش ترکان و حملة مسلمانان بودند، باو را به پادشاهی برگزیدند و او با جلوگیری از این تاخت و تازها طبرستان را سامان بخشید و پس از پانزده سال حکومت، به دست ولاش که احتمالاً همان آذرولاش حاکم طبرستان از سوی یزدگرد بود، کشته شد.
برخی، از جمله مرعشی، مادلونگ و رابینو، آغاز حکومت باو را در ۴۵ دانستهاند. این تاریخ درست به نظر نمیرسد زیرا به گفتة ابناسفندیار.
اولاً آغاز سلطنت باو فاصلة چندانی با زمان کشته شدن یزدگرد (۳۱) نداشته است؛ ثانیاً کشندة باو، ولاش، در ۳۵ یزدگردی/۴۵ هجری، درگذشته است
بدین قرار، میتوان گفت که باو پیش از ۴۵ و احتمالاً حدود ۳۱ بر قسمتی از طبرستان فرمانروایی میکرده است.ولاش، پس از کشتن باو، چندی حکومت کرد تا اینکه خُورزاد خسرو، سهراب (سُرخاب)، پسر باو را که با مادرش در خانة باغبانی در دزانگنار ساری به صورت ناشناس زندگی میکرد، پیدا کرد و به کولا برد و با یاری اهالی، ولاش را از بین برد و سهراب را در فریم به سلطنت رساند. گفتنی است که خورزاد خسرو در نزدیکی تالیور و قلعة کوزا برای سهراب قصر و گرمابه ساخت.
سرگذشت بازماندگان باو تا زمان شروین روشن نیست. با این حال، مرعشی
نام آنان و مدت حکومتشان را آورده، و زامباور
نام آنان را ذکر کرده است.
ظاهراً فرزندان سهراب قدرتی نداشتند؛ زیرا ابناسفندیار، تنها منبع موثق این دوره، نامی از آنان نیاورده است. به گفتة ابناسفندیار،
فَرْخان، نوة گاوباره که به میانهرود حمله برده بود، به اولاد باو آزاری نرساند و احترام آنان را نگاه داشت. بنابراین، باوندیان در این زمان، در دهستان میانهرود ساکن بودند، اما قدرتی نداشتند و در پناه مرزبان روزگار میگذراندند.یکی از نامدارترین فرمانروایان باوند، شروین معروف به ملک الجبال، بود. در زمان او، کارگزاران خلیفة عباسی بر دشت طبرستان چیره و با حاکمان کوهستانها درگیر شدند، تا اینکه شروین با عمربنالعلا
نایب منصور در طبرستان، که قصابی از اهل ری بود، جنگید و بر او پیروز شد
و آبادیهایی را که خالد بن برمک، والی پیشین، ساخته بود ویران کرد. پس از منصور، مهدی عباسی، عبدالحمید مضروب را والی طبرستان کرد، اما به سبب ظلم و خراج بسیار، مردم شکایت او را نزد وندادهرمز، از دودمان قارنوند، بردند و از او یاری خواستند. وندادهرمز پس از مشورت با اسپهبد شروین در شهریارکوه و مَصمغان وَلاش در میانهرود و اطمینان از حمایت آن دو، در ۱۶۶ به همراهی مردم در یک روز به آنان و ایرانیانی که مسلمان شده بودند حمله کردند. همبستگی مردم در این شبیخون چنان استوار بود که زنانی که به عقد مسلمانان درآمده بودند شوهران خویش را «از ریش گرفته» دم تیغ دادند. خلیفه پس از دریافت این خبر، سالم فَرغانی، مشهور به شیطان فرغانی، را به طبرستان فرستاد
اما او به دست وندامید، فرزند ونداد هرمز، کشته شد.
ازینرو، مهدی، فراشه را با ده هزار مرد به طبرستان فرستاد ولی آنان نیز دربرابر وندادهرمز و شروین کاری از پیش نبردند.
سپس در ۱۶۷، مهدی، پسرش موسی ملقب به هادی، را راهی طبرستان کرد و او نیز پسر فرید شیبانی را به جنگ شروین و وندادهرمز فرستاد، اما نتیجهای نداشت و والیان مهدی هرگز نتوانستند کوهستان شروین و وندادهرمز را در طبرستان فتح کنند.در ۱۷۶، هارونالرشید نیز والیان بسیاری برای مقابله با دو اسپهبد به طبرستان فرستاد. هارون در ۱۸۹، در نزدیکی ری مستقر شد و شروین و وندادهرمز را نزد خود خواند، اما چون آن دو از هارون تقاضای گروگان کردند، هارون خشمگین شد و تصمیم به نبرد گرفت. سپس وندادهرمز نزد او رفت، اما شروین به بهانة پیری و رنجوری، از رفتن سر باز زد.
هارون نیز هَرثَمه • را راهی طبرستان کرد تا شهریار پسر شروین و قارن پسر وندادهرمز را گروگان گرفته به بغداد بفرستد.
اما پس از یک سال، هارون الرشید که به سبب بیماری رنجور شده بود، گروگانها را به پدرانشان بازگرداند. از سرگذشت شروین در زمان مأمون آگاهی چندانی در دست نیست جز اینکه در همین دوره (پس از ۱۹۸) درگذشته است.
پس از شروین، شهریار فرمانروای شهریارکوه شد. ونداد هرمز با او سازش داشت و پس از مرگش، فرزند او قارن با شهریار هم پیمان شد. به گفتة ابن اسفندیار.
مأمون که قصد داشت با رومیان بجنگد از قارن و شهریار خواست که به او بپیوندند. قارن پذیرفت اما شهریار از رفتن خودداری کرد. اما این گفته درست به نظر نمیرسد؛ زیرا درگذشت قارن در ۲۰۱، و نخستین رویارویی مأمون با رومیان در نخستین ماههای ۲۱۵ بود
به هر حال، شهریار مقادیر معتنابهی از زمینهای قارن را به تصرف درآورد. قارن مدتی بعد درگذشت و مازیار، پسر و جانشین او، سرزمینهای از دست رفته را از شهریار درخواست کرد و کار به جنگی کشیده شد که به شکست مازیار انجامید و باقیماندة املاکش به شهریار رسید. مازیار نیز ناگزیر به وندامید، پسر ونداسفان، پناه برد. شهریار او را از وندامید طلب کرد، امّا مازیار از آنجا گریخت و به بغداد رفت.
طبری.
در رویدادهای ۲۰۱ به شکست شهریار از عبداللّهبنخُرداذبه، والی طبرستان، اشاره کرده، اما چنین خبری را یعقوبی و بلاذری ضبط نکردهاند. باری شهریار نیز پیش از ۲۰۸ درگذشت و شاپور جانشین او شد.شاپور، پسر و جانشین شهریار
بسیار بدخو و ستمگر بود و مردم از او به مأمون شکایتها نوشتند. خلیفه نیز محمدبن خالد، والی طبرستان، را به جنگ او فرستاد اما وی در فتح شهریارکوه کامیاب نشد. پس مأمون، مازیار را در ۲۰۸ به طبرستان فرستاد. مردم به او گرویدند و در جنگ میان این دو، شاپور شکست خورد و اسیر شد. او که میدانست مازیار به سبب کینة دیرینهاش از خاندان او، امانش نمیدهد، موسی بن حفص، از معتمدان خلیفه و ملازم مازیار را برانگیخت تا در صورت آزاد کردن وی مبلغ زیادی به او بپردازد؛ اما موسی او را ملزم کرد که برای آزادی، مسلمان شود. مازیار به محض آگاهی از این ماجرا دستور قتل شاپور را
صادر کرد. از این پس بتدریج سراسر طبرستان به فرمان مازیار درآمد، و از نفوذ باوندیانِ دورة نخست بسیار کاسته شد؛ زیرا طبرستان تا درگذشت مازیار در ۲۲۴ در اختیار او بود. سپس طاهریان، علویان، نایبان خلیفههای بغداد، زیاریان و آلبویه بر طبرستان چیره شدند و حکمرانان باوندی، برای حفظ قلمرو حکمرانیشان، مجبور به فرمانبرداری از این خاندانها شدند. پس از شهریار، پسرش قارن، معروف به ابوالملوک که میدانست با وجود مازیار در طبرستان قدرتی نخواهد داشت، شکوائیههایی به مأمون فرستاد. معتصم، جانشین مأمون، عبداللّه طاهر، والی خراسان، را برای سرکوبی مازیار به طبرستان فرستاد
طبری.
در رویدادهای ۲۲۴ به قارن، از سرکردگان لشکر مازیار و برادرزادة او، اشاره کرده است که به انگیزش حَیّانبنجَبَله، ملازم عبداللّه طاهر، سپهسالاران مازیار را دستگیر کرد، و حیّان نیز کوهستان قارن را به او واگذارد.گفتة طبری به این معناست که شهریار برادر مازیار بوده، اما چون در منابع دیگر به آن اشارهای نشده، درستی آن مسلَّم نیست. به هرحال، پس از کشته شدن مازیار، قارن پسر شهریار حکومت کوهستان را به دست آورد و در ۲۲۷ مسلمان شد
در روزگار خلافت متوکل، آزار رساندن به علویان چندان شد که بسیاری از آنان به کوهستانهای طبرستان پناه بردند. اهالی طبرستان و دیلم که از بیداد محمد اَوس، کارگزار سلیمان بن عبداللّه طاهر در طبرستان، به ستوه آمده بودند، به علویان گرویدند، فقط مردم کوهستان فریم مطیع نشدند.
قارن که از فزونی نیروی حسنبن زید علوی، داعی کبیر(حک: ۲۵۰ـ۲۷۰)، به هراس افتاده بود، به او پیغام داد که آماده است برای یاری او لشکر بفرستد. درواقع، هدف اصلی قارن دامن زدن به دشمنی و جنگ میان حسن و طاهریان بود تا هر دو طرف را تضعیف کند و خود فرمانروای طبرستان شود. حسن که به قارن بدگمان بود، از او خواست که به او بپیوندد، اما قارن از رفتن سر باز زد.
و در ۲۵۱، که میان سلیمانبنعبداللّه و حسنبنزید جنگ درگرفت، همراه پسرانش، رستم و مازیار، به سلیمان پیوست
در این نبرد، که در نزدیکی آمل در محلی به نام لاویج روی داد، لشکریان قارن شکست خورده گریختند و اسپهبد جعفر پسر شهریار، برادر قارن، و داذمهر، سپهسالار لشکر او کشته شدند.
پس از این رویداد، حسنبنزید، اسپهبد بادوسپان را به جنگ قارن گسیل کرد. بادوسپان پس از گرفتن مقر حکمفرمایی قارن، همه جا را به آتش کشید و قارن ناگزیر گریخت و، چون توان نبرد با حسنِ زید را نداشت، در ۲۵۲، با میانجیگری مَصمَغان، با وی صلح کرد و پسرانش، سهراب و مازیار، را به گروگان نزد حسن فرستاد.
اما این صلح چندان نپایید و قارن، که برای به دست آوردن سرزمینهای از دست رفته در پی فرصت بود، با جدایی مصمغان از حسن از اطاعت حسن روی گرداند و به مصمغان پیوست. این بار نیز حسن ولایت او را سوزاند. از طرف دیگر قاسمبنعلی، پسر عم حسن، از عراق به کمک او شتافت و پسران قارن را اسیر کرد. تا اینکه خبر رسید قارن عزم حمله به حسنبنمحمد عقیقی از یاران حسنبنزید را دارد. پس قاسم به او مجال حمله نداد و به فریم تاخت، خانهها را به آتش کشید و اهالی را کشتار کرد.
و چون محمدبننوح و مصمغان و قارن به پشتیبانی سلیمانبنعبداللّه طاهر قصد حمله به ساری کردند، حسن عقیقی به کمک دیلمان، آنان را شکست داد و بدین سان، حسنبنزید بر تمامی طبرستان چیره شد
این بار، حسن، محمدبنابراهیم را به جنگ قارن فرستاد. او در هزارگری (هزار جریب)، انبارهای غله و خانههای مردم را به آتش کشید و قارن از آنجا گریخت. در همین زمان.
پسران او نیز از زندان حسن بن زید گریختند
از این پس آگاهی چندانی از زندگی او در دست نیست جز آنکه در ۲۵۴ درگذشته است.پس از قارن، رستم، جانشین پدر شد، اما در برابر قدرت حسنبنزید ناتوان بود؛ ازینرو برای رویارویی با او، نخست به تحریک دیلمیانی پرداخت که از حسن و برادر او محمد روی برتافته بودند و از گرگان تا نیشابور مسلمانان را آزار میدادند. پس، محمدبنزید آنان را گوشمالی داد و هزار تن از آنان را مثله کرد، ازینرو دیلمیان به رستم پناه بردند. پس از چندی رستم در نامهای، به قاسمبنعلی، نایب حسن در قومس •، خبر داد که محمدبنمهدیبننیرک از نیشابور در صدد حمله به اوست. قاسم به گمان اینکه از سوی رستم در امان است، از حسن بن زید یاری خواست، اما رستم ناگاه بر او تاخت و در قلعة شاهدز در هزارگری اسیرش کرد و بر قومس چیره شد.
همچنین رستم، احمدبنعبدالله خُجَستانی، والی نیشابور، را به جنگ با حسن تشویق کرد. در همین زمان، حسن به رستم در قومس حمله کرد و او را از آنجا راند، اما خجستانی بر محمدبنزید در گرگان تاخت و پس از گردآوری غنایم به نیشابور بازگشت و رستم را در استراباد تنها رها کرد. به همین سبب، حسن بار دیگر به او حمله کرد و رستم گریخت و چون توان رویارویی با او را نداشت، با دادن خراج، به ماندن در فریم بسنده کرد.
پس از مرگ حسن.
چون محمد، جانشین او، و سیدابوالحسین، داماد حسن، یکدیگر را همراهی نکردند، دیلمیان و رستم به سیدابوالحسین گرویدند
به هرحال پس از یک سال محمد زید با کمک رافعبنهَرْثَمه، والی خراسان، سیدابوالحسین را شکست داد و چون از رستم به ستوه آمده بود، به قلمرو او در کوهستان حمله کرد. رستم نیز گریخت و به رافع در خراسان پناه برد و پس از هفت ماه، در ۲۷۵ با او به طبرستان بازگشتند و به گرگان رفتند. محمد که تاب مقابله با آنان را نداشت، به استرآباد رفت.
المعتضد (۲۷۹-۲۸۹) رافع را به بغداد خواند، اما چون خودداری وی را دید، برای نبرد با او لشکری گسیل کرد. درنتیجه، رافع و رستم شکست خوردند و رافع به محمد زید پیوست.
عمرولیث، که به جای رافع حکمران نیشابور شده بود، محمد را از این اتحاد منع کرد؛ اما رستم، عمرولیث را از سازش نهانی آن دو که در ظاهر با یکدیگر دوستی نداشتند، آگاه کرد، و رافع نیز با دسیسهچینی رستم را به استرآباد خواند و او را زندانی کرد؛
تا اینکه رستم در ۲۸۲ درگذشت و رافع اموال او را به محمد، و فریم را به ابونصر طبری سپرد.
پس از رستم، پسرش شروین، هنگامی جانشین پدر شد که رافع در ۲۸۳ از عمرولیث شکست خورده و کشته شده بود و عمرولیث و محمد زید نیز در ۲۸۷ از امیراسماعیل سامانی شکست خورده بود و سامانیان بر طبرستان چیره شده بودند.
شروین به ابوالعباس سامانی، گماشتة امیراسماعیل در طبرستان، گروید و تابع او شد تا اینکه در ۲۹۵ احمد جانشین پدرش، اسماعیل، شد و ابوالعباس بنای نافرمانی با وی گذاشت، اما شروین ابوالعباس را از این کار بازداشت.
پس از مرگ ابوالعباس (۲۹۸) محمد صُعلوک که در آن هنگام حکمران ری بود، به دستور احمد سامانی، حاکم طبرستان شد.
در همان زمان ناصرکبیر (حک: ۳۰۱-۳۰۴) در گیلان و دیلمان قدرت گرفت و عزم طبرستان کرد. شروین برای مقابله با ناصر از نصر سامانی کمک خواست.
نصر سپاهی به سرکردگی الیاسبنالیَسَع به طبرستان فرستاد، اما آنان از ناصر شکست خوردند و شروین ناگزیر با ناصر، که طبرستان را به تصرف درآورده بود، صلح کرد. با مرگ ناصر (۳۰۴)، حسنِ قاسم،
ملقب به داعی صغیر، جانشین او شد.
حسن که میدانست شروین همچون نیاکانش با علویان سازش ندارد، قصد جان او کرد؛ اما ابوالحسین احمدبنناصر، رقیب داعی، شروین را آگاه کرد. با وجود این، شروین در ۳۱۰ که میان داعی و پسران ناصر کبیر جنگی روی داد، جانب داعی را گرفت. اما داعی شکست خورد و به کوهستان رفت.
پس از آن شروین، در رقابت میان گماشتگان سامانیان، پسران ناصر کبیر، داعی و ماکان کاکی •، همواره در کنار داعی بود. پس از آن ماکان برآن شد که قدرت را به تنهایی در دست گیرد، اما داعی تن نداد و با شروین به گیلان رفت. چون ماکان تاب مقابله با پسران ناصر و گماشتگان نصر سامانی در طبرستان را نداشت، از داعی و شروین خواست که به آمل بازگردند. در مقابل، داعی از ماکان خواست که حکمرانی شهریارکوه را به شروین بازگرداند. ماکان نیز، ابونصر را، که کوهستان شروین را تصرف کرده بود، کشت و شروین پس از ۳۳ سال (از کشته شدن رستم در ۲۸۲)، در ۳۱۵ فرمانروای کوهستان شد.
پایان کار شروین دانسته نیست. به گفتة ابناسفندیار.
در نبرد میان ماکان و لشکریان نصر سامانی در نیشابور، شروین همراه او بوده است. پس از شروین، پسرش شهریار جانشین او شد. در زمان او از یک سو، دو خاندان زیار و بویه بر طبرستان چیره شدند (۳۱۶ـ۴۴۳) که پیوسته میان آنان درگیری بود؛ از سوی دیگر نیز سامانیان هنوز در طبرستان نفوذشان را حفظ کرده بودند. در ۳۲۹، میان وشمگیر • و حسن فیروزان، پسر عم ماکان، که وشمگیر را باعث کشته شدن ماکان میدانست، جنگی درگرفت. وشمگیر ناچار به اسپهبد شهریار در شهریارکوه پناه برد و خواهر او را به زنی گرفت که قابوس ثمرة این وصلت بود
اما پس از هزیمت وشمگیر از مقابل حسن رکنالدوله و چیرگی حسن بر طبرستان در ۳۳۶، شهریار نیز به حکمران بویهی پیوست.
پس از شهریار برادرش، رستم، به حکومت رسید. از او جز سکههایی که در فریم ضرب شده است، اطلاعی در دست نیست. تاریخ ضرب سکهها ۳۵۳، ۳۶۳ و ۳۶۵ است که نام خلیفه المطیع باللّه و رکنالدوله را دارد. بنابر این، رستم حکومت مستقلی نداشته و فرمانبردار رکنالدوله بوده است. سکههای ضرب شده در ۳۶۷ و ۳۶۸ با نام الطائعاللّه و عضدالدوله بویه، دلیل بر فرمانروایی رستم در این سالهاست.
گویا او، به همدستی خاندان بویه، برای مدتی شهریار را از کوهستان راند تا خودش حاکم باشد.
پس از رستم، پسرش مرزبان به حکومت رسید. سکههای به دست آمده از زمان او، از فرمانروایی وی در ۳۷۱ـ۳۷۴ حکایت میکند.
او دو کتاب به نامهای نیکینامه و مرزباننامه، به لهجة قدیم طبرستانی، تألیف کرده است. از دارا، پسر رستم، که اندکی حکومت کرده آگاهی چندانی در دست نیست.
ظاهراً پس از دارا برادرش، شروین، به حکومت رسید. از او سکهای با ضرب فریم در ۳۷۵ پیدا شده است که از پادشاهان بویه نامی بر آن نیست؛ بنابراین، او حکومت مستقلی داشته است. پیش از پیدا شدن این سکه، در منابع نامی از شروین نبوده است.
پس از شروین، شهریار پسر دارا به حکومت رسید. او همعصر قابوس.
و در تبعید هجده سالة وی در خراسان، با او همراه بود
پس از مرگ فخرالدولة دیلمی (۳۸۷)، قابوس به عزم تسخیر طبرستان، شهریار را به نبرد رستم مرزبان، پسر عمش، گسیل کرد. رستم شکست خورد و خطبه به نام قابوس خوانده شد. سپس قابوس، شهریار را همراه باتی، پسر سعید که به ظاهر با آلبویه و در نهان با قابوس بود، به جنگ حسنبنفیروزان فرستاد.
باتی ازنصربنحسن فیروزان شکست خورد و رستم که در پناه خاندان بویه بود، بار دیگر بر شهریارکوه دست یافت. شهریار نیز در ساری به منوچهر پسر قابوس.
پناه برد، اما به سبب قحطی در فریم نصربنحسن فیروزان و رستم از یکدیگر جدا ماندند و اسپهبد شهریار، رستم را از آن ناحیه راند
و رستم به ری رفت
اسپهبد شهریار، که به سبب گردآوری مال و سپاه قدرت بسیاری به دست آورده بود، بر قابوس شورید. قابوس، رستم پسر مرزبان و بیستون را به نبرد شهریار، که در شهریارکوه بود، گسیل کرد. درنتیجه، شهریار شکست خورد و اسیر شد.
و پس از چندی در زندان درگذشت
به گفتة نظامی عروضی.
فردوسی پس از بیمهریِ محمود غزنوی، به طبرستان، نزد شهریار رفت و هجویهای را که دربارة سلطان سروده بود به او عرضه کرد و خواست شاهنامه را به نام او کند؛ اما شهریار او را از این کار منع و در حق او خوبیها کرد. شهریار در ۳۹۷ درگذشت و با مرگ او نخستین سلسلة باوندیان از میان رفت. سکهای به نام او و فخرالدوله، ضرب ۳۷۶ در فریم، نشان میدهد که او از این تاریخ تا ۳۸۷ (مرگ فخرالدوله) به طور یقین فرمانروای شهریارکوه بوده است. از فرزند او، رستم، بیش از این دانسته نیست که سپهسالار لشکر پدر و معاصر قابوس بوده است
ب) باوندیان دورة دوم یا اسپهبدیه. از سرگذشت باوندیان پس از مرگ شهریار (۴۶۶)، آگاهی در دست نیست و ظاهراً قدرتی نداشتهاند. پس از زیاریان، غزنویان و سپس سلجوقیان فرمانروای سراسر طبرستان شدند.
در این دوره، فرمانروایان باوند نیز از سلجوقیان فرمان میبردند. نخستین امیر بنام باوندیان این دوره حسامالدوله شهریار پسر قارن بوده است. حسامالدوله (حک: ۴۶۶-۵۰۴) از اوضاع نابسامان طبرستان استفاده کرد و بر بسیاری از قلعههای کوهستانی چیره شد و در فرصتهای مناسب بر مخالفانش یورش برد و غنیمتهای جنگی را میان مردم تقسیم و اهالی را با خود همساز کرد.
حسامالدوله، معاصر برکیارق سلجوقی (حک: ۴۸۵-۴۹۸) و غیاثالدین ابوشجاع محمد (حک: ۴۹۸-۵۱۱)، پسران ملکشاه، بود. در همین دوره، اسماعیلیان در طبرستان نیرومند شدند و پیروان بسیاری یافتند. در ۵۰۰ محمدبنملکشاه به حسامالدوله پیغام داد که به خدمت او رود، اما حسامالدوله که از لحن آمرانة پیغام خشمگین شده بود، از رفتن سر باز زد. محمد نیز سُنقر را به ساری که مرکز حسامالدوله بود، گسیل کرد، اما سنقر از لشکریان حسامالدوله شکست خورد. محمد ناگزیر با وی مدارا کرد و از او خواست که یکی از فرزندانش را به دربار او بفرستد. حسامالدوله نیز علاءالدوله علی را به اصفهان رهسپار کرد؛ زیرا نجمالدوله، پسر دیگرش که سنقر را شکست داده بود، از بیم جان به خدمت محمد نرفت.
محمد خواست خواهرش را به ازدواج علاءالدوله درآورد اما او نجمالدوله را پیشنهاد کرد و سپس راهی طبرستان شد و به نزد نجمالدوله رفت، اما وی، برادر را به سرایش راه نداد. حسامالدوله که به پیری رسیده بود، پس از آگاهی از این ماجرا نجمالدوله را سرزنش کرد. پس او از پدر اجازه خواست که نزد محمد برود. او پس از مدتی اقامت در اصفهان و ازدواج با خواهر وی دوباره راهی طبرستان شد. در این هنگام، حسامالدوله به ۷۵ سالگی رسیده بود و نجمالدوله بنای بدرفتاری با او و اطرافیانش گذاشت. چون علاءالدوله نیز به گلپایگان رفته بود، حسامالدوله ناگزیر به آمل، و از آنجا به هَوسَم (رودسر) رفت و اهالی گیل و دیلم به خدمت او آمدند. نجمالدوله که وضع را چنین دید، بیمناک از قدرت پدر، از او خواست که به ساری بازگردد و پدر بیمار به اصرار او به ساری بازگشت.
تا اینکه محمد حکمرانی ری و طبرستان را به احمد، پسر کوچکش، داد و او را با امیر سنقر بدان نواحی فرستاد، اما نجمالدوله آنان را به آمل راه نداد. پس سنقر سپاهی در اختیار علاءالدوله گذاشت تا به نبرد نجمالدوله رود. هنگام رویارویی دو لشکر، حسامالدوله جانب نجمالدوله را گرفت و علاءالدوله را از جنگیدن منع کرد.
از آن پس، نجمالدوله پیوسته از علاءالدوله نزد محمد شکایت میکرد تا اینکه وی، فرستادهای برای برقراری صلح میان آن دو فرستاد. اما علاءالدوله تن به سازش نداد و به خراسان، نزد سلطان سنجر رفت و با او به مرو آمد تا رهسپار گرگان شوند، ولی سنجر به سبب ناآرامی در خراسان به آنجا بازگشت. در همین زمان.
نیز حسامالدوله که با نجمالدوله در تمیشه بود درگذشت
از حسامالدوله سکهای به تاریخ ۵۰۴ با محل ضرب ساری به دست آمده که به نام جلالالدین احمد، پسر محمدبنملکشاه است و براساس آن، وی تا این سال فرمانروای طبرستان بوده و احمد را به رسمیت میشناخته است. این سکه، عبارت «علی ولیاللّه» را که پیش از این روی سکههای باوندیان ضرب میشده است، ندارد.
پس از مرگ حسامالدوله، نجمالدوله قارن زمام امور را به دست گرفت. او با وجود شجاعت و کاردانی، نسبت به اطرافیان پدر، کینة بسیاری داشت؛ ازینرو فرمان قتل همه را صادر کرد و بدین ترتیب خود را به خطر انداخت. دیری نپایید که او نیز در تمیشه بیمار شد و درگذشت.
نجمالدوله پیش از مرگ، از امیران شهریارکوه خواست تا با پسرش، فخرالملوک رستم، هم پیمان شوند و او را جانشین خود کرد، چون میدانست که برادرش علاءالدوله فرمانروایی رستم را نمیپذیرد. پس از آنکه علاءالدوله از درگذشت برادر آگاه شد، با اجازة سلطان سنجر، از خراسان راهی طبرستان شد. رستم نیز در تدارک مقابله برآمد، اما امیران شهریارکوه او را همراهی نکردند و به علاءالدوله، عموی او، گرویدند. رستم در پیامی به او، ولیعهدیاش را گوشزد کرد و همزمان هدیههایی برای محمدبنملکشاه به اصفهان فرستاد و از علاءالدوله نیز شکایت کرد. محمد از آن دو خواست که به دربار وی روند و آشتی کنند. چون رستم از رفتن تن زد، محمد، فرمانروایی شهریارکوه را به علاءالدوله داد.
چون رستم چنین دید، نزد محمد شتافت، اما چند روز بعد در همانجا درگذشت (ح ۵۱۱). ظاهراً خواهر سلطان که همسر نجمالدوله بود، اما به علاءالدوله تمایل داشت، او را مسموم کرده بود.
پس از مرگ رستم در اصفهان، لشکریانش به علاءالدوله پیوستند، اما محمد به او اجازه نداد از اصفهان خارج شود. علاءالدوله که وضع را چنین دید، از بیم جان، به بهانة شکار از شهر بیرون رفت، ولی نگهبانان او را بازگردانده و در سرای خودش زندانی کردند. پس از چندی، محمد بیمار شد و علاءالدوله را آزاد کرد، اما او همچنان در اصفهان ماند. در طبرستان، از یک سو دشمنان علاءالدوله چند دژ را تسخیر کردند و با بدگویی از وی، محمد را به فرستادن لشکر به طبرستان برانگیختند. از سوی دیگر بهرام، برادر علاءالدوله نیز، پس از مرگ رستم از کلاته به ساری رفت و خود را از طرف علاءالدوله شاه خواند. اما فرامرز، پسر رستم، بر او شورید و در جنگی که درگرفت از بهرام شکست خورد. هنگامی که علاءالدوله این خبرها را شنید، برخی از نزدیکانش را به شهریارکوه فرستاد تا او را از رویدادهای آنجا آگاه سازند و درضمن به بهرام و فرامرز پیغام داد که طبرستان را از هجوم سلجوقیان در امان نگه دارند. بهرام که برادر را رقیب خود میدانست، پیغام علاءالدوله را به محمد رساند و از او خواست که وی را زندانی کند. محمد نیز او و برادرش، یزدگرد، را دربند کرد.
تا اینکه در ۵۱۱، محمد درگذشت و سنجر جانشین او شد. محمود، پسر محمد، که داعیة حکومت داشت و از بیم سنجر در اصفهان مخفی شده بود، علاءالدوله را از بند رهانید و او را راهی طبرستان کرد. در ۵۱۲، بسیاری از امیران طبرستان، از جمله فرامرز، در راه به علاءالدوله پیوستند و برای آزاد کردن قلعة کوزا، که در اختیار بهرام بود، به آنجا رفتند. بهرام، نخست، از واگذاری قلعه خودداری کرد، اما با گرویدن لشکریانش به علاءالدوله، چارهای جز گریز ندید.
و به قلعة کَسِلیان (از دهستانهای بخش سوادکوه) پناه برد. بدینترتیب، علاءالدوله در آرم به تخت نشست و سپس به محاصرة قلعة کسلیان پرداخت. بهرام که تاب مقاومت نداشت، با میانجیگری خواهر، از قلعه بیرون آمد و به محمود، در ری پیوست. پس از مدتی، محمود بر سلطان سنجر عاصی شد. سنجر نیز برای مقابله با محمود، لشکری به گرگان فرستاد و از علاءالدوله خواست که به کمک لشکریان وی به سرکردگی امیر علی باز، بشتابد، اما علاءالدوله از رفتن خودداری کرد و فرامرز، برادرزادهاش را رهسپار نبرد کرد. پس از این رویداد، محمود کینة علاءالدوله را به دل گرفت و به فرامرز وعده داد که در صورت تسخیر شهریارکوه، او را به حکمرانی طبرستان برساند. ازینرو، فرامرز از عمویش روی برتافت و به بهرام پیوست، اما لشکریان او به علاءالدوله پیوستند
فرامرز و بهرام ساری را فتح کردند، اما در همین زمان، علاءالدوله و محمود با یکدیگر سازش کردند و محمود به آنان امر کرد که ساری را به علاءالدوله دهند و به خدمت او درآیند. فرامرز چنین کرد، اما بهرام به اسماعیلیان متوسل شد و کوشید که آنان را بر برادر بشوراند. اسماعیلیان تمایلی نشان ندادند؛ و بهرام ناگزیر به سنجر پناه برد.
سلطان که درپی فرصتی برای گوشمالیِ محمود بود، با بهرام عزم همدان کرد و از علاءالدوله خواست که به آنان بپیوندد، اما علاءالدوله که با محمود صلح کرده بود از رفتن سر باز زد. محمود از سنجر شکست خورد، و بار دیگر سنجر در راه مرو از علاءالدوله خواست تا به خراسان نزد او رود. علاءالدوله این بار رنجوری را بهانه کرد و پسر و ولیعهدش، رستم، را نزد سنجر فرستاد.
سنجر که از علاءالدوله ناخشنود شده بود، رستم را بازگرداند و به علاءالدوله امر کرد که به نزدش برود. علاءالدوله پیغام داد در صورتی به بارگاه سنجر حاضر خواهد شد که سلطان، بهرام را به طبرستان بازگرداند. سنجر که از این جواب خشمگین شده بود، بهرام را با بیست هزار سپاه به گرگان فرستاد. بسیاری از لشکریان علاءالدوله از بیم سنجر به بهرام پیوستند؛ اما بهرام از رستم، پسر دارا و برادرزادة علاءالدوله، شکست خورد و تا گرگان عقب رانده شد و علاءالدوله کسانی را برای از میان بردن بهرام به گرگان گسیل کرد. پس از مرگ بهرام، علاءالدوله فرمانروای تمامی طبرستان شد.
چون سنجر از قدرت علاءالدوله آگاه شد، بار دیگر او را نزد خود خواند، اما این بار نیز علاءالدوله از رفتن تن زد. ازینرو سنجر، برادرزادهاش، مسعود، را به نبرد علاءالدوله گسیل کرد، و علاءالدوله، رستم شاه غازی، پسرش را به جنگ مسعود فرستاد، اما میان این دو جنگی در نگرفت و مسعود چندی به عنوان مهمان نزد علاءالدوله ماند و سپس به خراسان بازگشت. در ۵۲۱، سلطان سنجر یک بار دیگر از علاءالدوله خواست که نزد او برود، اما علاءالدوله پیری را بهانه کرد و نرفت. ازینرو سلطان سنجر، مسعود را به گرگان فرستاد و حکمرانی شهریارکوه را به وی بخشید.
مسعود نیز که درپی فرصتی بود تا علاءالدوله را از میان بردارد، به این پندار که رستم (شاه غازی) سرگرم نبرد با اسماعیلیان است، به علاءالدوله تاخت، اما علاءالدوله او را غافلگیر و منهزم کرد.
سلطان سنجر از شنیدن این خبر برآشفت و اَرغش را به جنگ او فرستاد، که کاری از پیش نبرد. به گفتة مرعشی.
علاءالدوله ۲۱ سال حکومت کرد و ناگزیر قدرت را به رستم، پسرش، واگذاشت و در تمیشه اقامت گزید. علاءالدوله احتمالاً در ۵۵۷ در آنجا درگذشته و در ساری دفن شده است
از او سکهای ضربِ ۵۱۹ به نام سنجر بر جای مانده است.
او سخی و نیکوطبع بود.
و در زمان حکمرانیش، بسیاری از شاهزادگان و درباریان غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی که دچار بیمهری، شاه بودند، از جمله، شیرزاده فرزند سلطان مسعود و طغرل سلجوقی، به بارگاه او پناه میبردند.پس از علاءالدوله، پسرش نصرتالدوله رستم، معروف به شاه غازی، از مقتدرترین حکمرانان باوند، برتخت نشست. ابناسفندیار
او را نخستین فرمانروای باوندی صاحب تخت و بارگاه معرفی کرده و خزانهاش را همپایة ثروت خسرو پرویز تخمین زده است. او در اوضاع نابسامان خراسان و بغداد، در حالیکه خراسان زیر یورش ترکان غُز قرار داشت و قدرت سلجوقیان رو به کاهش، و شوکت خوارمشاهیان رو به فزونی بود، به حکومت رسید. به سبب کاردانی و شجاعت او، جمله امیران علاءالدوله به او پیوستند و قدرتش فزونی گرفت تا جایی که سنجر از نیروی او بیمناک شد و به فکر تدبیری برای طبرستان افتاد. در همین هنگام بسیاری از سران ملوکالطوایف طبرستان، که از شاه غازی در بیم بودند، از تاجالملوک مرداویج، برادر او و شوهر خواهر سلطان سنجر، خواستند تا حکومت را از شاه غازی پس گیرد
سنجر که پی بهانه بود، مرداویج را با لشکری بسیار به سرکردگی قُشتَم به طبرستان فرستاد. دو لشکر در تمیشه به یکدیگر رسیدند. قشتم، فرمان سنجر مبنی بر صلح میان دو برادر و تقسیم ملک بین آن دو را به شاه غازی تسلیم کرد، اما او نپذیرفت. با پیوستن استندار شهریوش و منوچهر لارجان به مرداویج، شاه غازی که تاب مقاومت نداشت به دژ دارا رفت. مرداویج به همراهی ترکان، هشت ماه آن دژ را در محاصره داشت و به اهالی آزار بسیار رساند تا جایی که استندار شهریوش و منوچهر لارجان از مرداویج روی برتافتند و از شاه غازی امان خواستند. بدین ترتیب، مرداویج نتوانست دژ را تسخیر کند و حکومت طبرستان به شاه غازی تسلیم شد.
استندار شهریوش، خواهر شاه غازی را به زنی گرفت و بدین سان اتحاد بین آن دو مستحکمتر شد و طبرستان چنان آباد شد و مردم چنان آسوده شدند که پیش از آن نبود.
اما مرداویج که بر استرآباد و قلعة جهینه دست یافته بود، مزاحم شاه غازی بود؛ تا اینکه شاه غازی توانست برادر را از آنجا براند. مرداویج به نزد کبود جامه در گرگان رفت تا به خراسان برود، اما در آنجا به دستور شاه غازی کشته شد و بدین ترتیب، شاه غازی توانست گرگان و جاجرم را نیز تصرف کند.
با ناآرامی اوضاع دربار سنجر و شکست و اسارتش،
به دست ترکان غز
بسیاری از امیران سلطان به شاه غازی پناه بردند؛
از جمله سلیمان شاه، برادرزادة سنجر، در پناه شاه غازی و به کمک او، در همدان بر تخت نشست و به همین مناسبت نیز حکمرانی ری را به شاه غازی سپرد. اَتسز • (حک: ۵۲۱ ـ۵۵۱) هنگام اسارت سنجر به دست غزان، برای رهایی او از شاه غازی یاری خواست.
غزان نیز شاه غازی را در مقابل مقداری از خاک خراسان به همراهی با خود فراخواندند اما او نپذیرفت و در ۵۵۱ به دهستان رفت تا با غزان نبرد کند. کبود جامه و ایتاق، سپهسالاران شاه غازی، که از او آزرده بودند، در جنگ شرکت نکردند، در نتیجه شاه غازی شکست خورد و بسیاری از لشکریانش کشته یا اسیر غزان شدند. او به طبرستان بازگشت و پس از گردآوری نیرو، دو قلعة مهرهبن(مهرنگار) و منصوره کوه را، پس از هشت ماه محاصره، از اسماعیلیان پس گرفت.
و بدین ترتیب، بسطام و دامغان نیز به متصرفات او افزوده شد
در همین زمان دو تن از سران سپاهش، فخرالدوله گرشاسف، پسرخوانده مرداویج، و کیکاوس هزار اسب، حاکم رویان، برشاه غازی شوریدند و درنتیجه، فخرالدوله، استراباد و کیکاوس، آمل را تصرف کردند.
شاه غازی علاءالدوله حسن، پسرش، را به جنگ استندار کیکاوس به رویان فرستاد و خود رهسپار آمل شد. علاءالدوله حسن بسختی شکست خورد و به گیلان پناه برد و شاه غازی خود، با وجود بیماری نقرس، بر کیکاوس تاخت و رویان را به آتش کشید.
و کیکاوس ناگزیر به فرار شد
آنگاه کیکاوس بسیاری از بزرگان طبرستان و نزدیکان شاه غازی را میانجی قرار داد تا شاه غازی او را بخشید. فخرالدوله نیز مجبور به اطاعت شد
شاه غازی در همین زمان با اسماعیلیان نیز در جنگ بود، زیرا آنان پسر و ولیعهد او، گِرْدبازو را که گروگان سنجر بود، در ۵۳۷ در سرخس کشته بودند؛
و این رویداد خشم شاه غازی را نسبت به سنجر و اسماعیلیان برانگیخته بود
تا جایی که در رودبار سلسکوه، هجده هزار اسماعیلی را گردن زد و بارها به قلعه الموت تاخت و سرانجام در ۵۵۲، در الموت، بسیاری از اسماعیلیان را از دم تیغ گذراند و به شهرها و آبادیهایشان خسارت بسیار وارد کرد.
پس از درگذشت سنجر.
سلیمان شاه، برادرزاده سنجر، از بیم محمودخان، ولیعهد سنجر، به شاه غازی پناه برد و او سلیمان شاه را در ری بر تخت نشاند. چون سلطان محمود از غیبت شاه غازی در طبرستان آگاه شد، با مؤید آیاِبه به آنجا لشکر کشید و قصبه کوسان را لشکرگاه ساخت. شاه غازی، پادشاه قارن را با چهارصد غلام و پانصد باوند شبانه به لشکرگاه آنان گسیل کرد و شرفالملوک حسن را در مهروان گذاشت تا از فرار آنان جلوگیری کند. پس محمود و مؤید آیاِبه بسختی شکست خوردند و به خراسان بازگشتند
در ۵۵۲، محمود و مؤید آیاِبه که در پی سپهسالار یاغی خود امیرایتاق به طبرستان آمده بودند، خرابی بسیار به بار آوردند، و شاه غازی با پرداخت خراج بسیار با آنان صلح کرد.
در۵۵۶، میان شاه غازی و یغمرخان که با امیر ایتاق دشمنی داشت، جنگ درگرفت. یغمرخان به غزان پناه برد. در نتیجه شاه غازی منهزم و گرگان غارت شد.
یک بار نیز در ۵۵۸، شاه غازی به تَنْکَزْ، نایب مؤید آیاِبه در بسطام حمله کرد اما شکست خورد. یک سال بعد، برای مقابله با تنکز، لشکری به سرکردگی سابقالدین قزوینی گسیل کرد و پیروز شد. بدینترتیب، قومس و بسطام بار دیگر به اختیار شاه غازی درآمد.
شاه غازی در ۵۶۰ درگذشت. تنها سکه باقی مانده از او دیناری به تاریخ ۵۵۱ یا ۵۵۲ است که محل ضرب آن دانسته نیست (مایلز، ص ۴۵۸). او آخرین فرمانروای مقتدر باوند و نخستین باوندیی بود که مدت کوتاهی، ری را به تصرف خود درآورد. شاه غازی بسیار شجاع و سخاوتمند بود. رشیدالدین وطواط • (دبیر اَتسز خوارزمشاه) در مدح وی قصاید بسیار سروده است.
علاءالدوله شرفالملوک حسن، پسر شاه غازی، با پنهان کردن خبر درگذشت پدرش.
و با وجود بیماری به ساری آمد
در همین زمان امیرایتاق که از متحدان پدرش بود، به جنگ وی آمد، اما علاءالدوله او را شکست داد.
و به سرکوب نزدیکان پدر پرداخت. ابتدا، کیکاوس ناصرالملک سپس حسامالدوله شهریار، عمویش، و سرانجام سابقالدوله قزوینی، سپهسالار شاه غازی و حاکم بسطام و دامغان و جاجرم، را کشت
در این زمان، سنقر اینانج، نایب سلیمان شاه در ری، پس از شکست از اتابک ایلدگِز.
به علاءالدوله حسن پناه برد و دختر او را به عقد پسرش درآورد. علاءالدوله حسن نیز به سنقر لشکر داد تا به ری بازگردد و او نیز بر ایلدگز پیروز شد
در ۵۶۸ سلطانشاه (متوفی ۵۸۹) پسر ایل ارسلان (حک: ۵۵۱ ـ ۵۶۸) که در خوارزم به جای پدر بر تخت نشسته بود و علاءالدین تکش (حک: ۵۶۸ـ۵۹۶)، برادرش، او را از خوارزم رانده بود با مادر به علاءالدوله حسن پناه برد. علاءالدوله حسن پسرش اردشیر، را به استقبال آنان فرستاد و آنان در تمیشه ساکن شدند.
در همین هنگام مردم و امیران علاءالدوله حسن که از بیرحمیهای او به ستوه آمده بودند، به گردبازو، پسر و ولیعهد کاردان او، گرویدند. مؤید آیاِبه نیز با استفاده از نابسامانی حکومت علاءالدوله حسن، به تمیشه آمد و آن شهر را محاصره کرد اما عاقبت از ارجاسف شکست خورد و در راه بازگشت، به ساری یورش برد و خرابی بسیار کرد. علاءالدوله بر او تاخت اما تاب مقاومت نیاورد و به فریم رفت. مؤید آیاِبه، قُوشْتُم برادرش، را به جنگ علاءالدوله حسن روانه کرد، اما وی بر قوشتم چیره شد و مؤید رو به گرگان گذاشت. علاءالدوله نیز، گردبازوی بیمار را به دژ دارا گسیل کرد. اما او در آنجا درگذشت.
علاءالدوله که از مرگ پسر اندوهگین شده بود، لشکریانش را به خراسان فرستاد تا آنجا را بسوزانند، و خود در طبرستان شروع به کشتار کرد.
تا اینکه غلامانش او را در خواب کشتند. وی در مدت حکمرانیش که هشت سال و هشت ماه به طول انجامید، به سبب ستم بسیار، به چوب حسنی معروف شده بود
پس از علاءالدوله، حسامالدوله اردشیر جانشین پدر شد. چون مؤید آیاِبه از درگذشت علاءالدوله آگاه شد، با سلطانشاه به ساری آمد و به اردشیر پیغام داد که اطراف تمیشه را به او واگذارد. اردشیر که از آرم به اردل رفته بود، در اینباره با استندار کیکاوس، حاکم رویان، مشورت کرد و کیکاوس او را از حمایت امیران و اهالی طبرستان مطمئن ساخت؛ ولی اردشیر پیشنهاد مؤید را نپذیرفت.
مؤید به استراباد رفت و با تسخیر قلعة ولهبنوبالمن، استرآباد را به قوشتم سپرد.
اما قوشتم پس از چندی با شکست از ارجاسف، به خراسان بازگشت
و استرآباد بار دیگر به تصرف اردشیر درآمد. در ۵۶۸، پس از قتل مؤید آیاِبه به دستور تکش، اردشیر به دامغان و بسطام حمله برد و آنها را دوباره تسخیر کرد و سپس با تکش پیمان بست و قرار شد که دختر تکش را به عقد خود درآورد
پس از چندی، مَلک دِینار غُز از کرمان به گرگان رفت، نخست از در بندگی درآمد اما ملازمانش او را از ماندن در طبرستان منع کردند. او نیز ولایت را تاراج کرد و گرشاسف را که به پیکار او رفته بود، شکست داد و تا گنجه به تاخت و تاز پرداخت. تکش فرستادهای نزد اردشیر فرستاد تا همزمان به جنگ غزان بشتابند؛ اما نامه او به دست غزان افتاد و آنان به مرو و سرخس رفتند. پس از هفت روز که تکش به گرگان رسید، غزان از آنجا دور شده بودند. اردشیر، اسپهبد شهریار مامَطیری را به استقبال سلطان خوارزم فرستاد و قرار شد که در پیرامون گرگان حصاری بسازند تا شهر از هجوم بیگانگان ایمن شود. تکش، پیش از بازگشت به خوارزم، دخترش را نیز روانه طبرستان کرد تا به عقد اردشیر درآید و بدین ترتیب، پیمان آن دو ظاهراً مستحکمتر شد.
نامه تکش به اردشیر نیز حکایت از این دوستی دارد،
گرچه تکش در نهان خواهان تسخیر تمامی طبرستان بود. بدینترتیب، اهالی طبرستان برای مدتی آسوده بودند تا اینکه استندار هزاراسب، حاکم رویان، با اسماعیلیان سازش کرد و بسیاری از دژهای رویان را به آنان سپرد و رَزمیوز ماینونْد و برادر شِروانشاه، خورداونْد را که ملازمان نزدیک اردشیر بودند، از میان برداشت. امیران و اهالی رویان از هزار اسب نزد اردشیر شکایت کردند. اردشیر نیز که علوی مذهب بود، به او پیغام داد قلعهها را از اسماعیلیان پس گیرد، اما وی نپذیرفت. پس اردشیر، مبارزالدین ارجاسف را به نبرد او فرستاد. در این هنگام، جملگی امیران رویان و دیلمان به اردشیر پناه بردند و هزاراسب ناگزیر شد به دیلمان بگریزد. او بیدرنگ داعی ابوالرضا را که فردی متین و از طرف اردشیر فرمانروای دیلمان بود، از میان برد. اردشیر به محض شنیدن این خبر رو به دیلمان گذاشت و هزاراسب که توان مقابله با اردشیر را نداشت رهسپار همدان شد و به سلطان طغرل و اتابک محمد پیوست. آنان از اردشیر خواستند فرمانروایی رویان را دوباره به هزاراسب بسپارد، اما اردشیر نپذیرفت. هزاراسب ناگزیر همدان را ترک کرد و به ری رفت و با دختر امیر سراجالدین قایمان، والی ری، وصلت کرد. سپس به کمک لشکریان او به رویان بازگشت و به مقابلة سپاه اردشیر به سپهسالاری هزبرالدین خورشید شتافت اما از وی شکست خورد و به ری بازگشت.
پس از این شکست، هزاراسب ناگزیر، نزد اردشیر رفت. اردشیر او را پذیرفت با این قرار که او به همراهی هزبرالدین خورشید، قلعههایی را که به اسماعیلیان واگذار کرده بود پس بگیرد. آنان به رویان رفتند، اما قلعهدار ولج (ولیج) از پس دادن قلعه خودداری کرد و پسر عم هزبرالدین خورشید در این میان کشته شد. هزبرالدین خورشید نیز به این بهانه هزاراسب را کشت.
و رویان بر اردشیر قرار گرفت. در این ایام، فخرالدولة گلپایگانی، از ملازمان اردشیر، خواست به سلطان تکش پناه برد، اما اردشیر آگاه شد و او را از میان برد
سپس پسر فخرالدوله، سراجالدین زردستان، به همراهی کیکاوس گلپایگانی، به تکش پناهنده شدند و تکش، فرمانروایی گرگان را به کیکاوس و چناشک را به زردستان سپرد. اردشیر در نامهای به این کار تکش اعتراض کرد، اما دریافت که تکش، امیر سابقالدوله رستم، فرمانروای گشواره را نیز بر وی شورانده است. بنابراین، از نصرتالدین کبودجامه خواست که زردستان را هلاک کند. تکش که از مرگ زردستان بر آشفته بود، بر نصرتالدین تاخت و او ناچار از تکش امان خواست.
نصرتالدین که از اردشیر کینه به دل گرفته بود، پیوسته نزد تکش از او بدگویی میکرد. اردشیر بیمناک از تکش و با دانستن اینکه او به طبرستان چشم دارد، به طبرستان، به امیران غور و غزنین نامه فرستاد و از آنان کمک خواست. اما این نامهها به دست تکش افتاد و او به گرگان و طبرستان یورش برد و بسطام و دامغان را گرفت. ازینرو اردشیر با طغرل سلجوقی (حک: ۵۷۱ ـ۵۹۰) در ری که با تکش ناسازگار بود، همپیمان شد. در ۵۸۹ قرار شد که گرگان را اردشیر، بسطام و دامغان را طغرل و خراسان را سلطانشاه تسخیر کنند. اردشیر بر گرگان تاخت، اما سلطانشاه پیش از رسیدن به خراسان درگذشت و سال بعد، طغرل به دست تکش کشته شد و عراق عجم به متصرفات تکش افزوده شد.
اردشیر که تکش را قدرتمند دید، رکنالدوله قارن، پسر کوچکش، را به همدان نزد او فرستاد، اما تکش او را نپذیرفت و به گرگان و ساری، مرکز باوندیان، حمله کرد و دامغان و بسطام را بار دیگر به تصرف درآورد. اردشیر به لَپور رفت و تکش پس از تاراج طبرستان به خوارزم بازگشت. تکش چند سال بعد نیز به فیروزکوه تاخت ودژهای استوناوند و فلول را گرفت. در همین هنگام، نزدیکان اردشیر به پسر میانی او، شمسالملوک رستم، معروف به شاه غازی، که با پدر دشمنی داشت، گرویدند، اما اردشیر، پسر را در دژ دارا (در رودبار) به بند کشید.
با مرگ تکش (۵۹۶) اردشیر شهرهایی را که تکش گرفته بود، بازستاند و از گرگان تا ری درقلمرو او قرار گرفت. اردشیر نیز، پس از ۳۴ سال فرمانروایی، در ۶۰۲، درگذشت.
او همانند نیاکانش بسیار سخاوتمند و متدین بود و مبالغی را صرف نیازمندان و سادات و مرمت مقبرههای امامان میکرد. بارگاه او پناهگاهی برای پناهندگانی نظیر طغرل سلجوقی بود که مدتها در حمایت اردشیر روزگار میگذراند.شاعرانی چون ظهیرالدین فاریابی،
جمالالدین محمدبنعبدالرزاق اصفهانی و فرزندش کمالالدین اسماعیل.
او را ستودهاند.پس از درگذشت اردشیر، به سبب از هم پاشیدن دولت سلجوقی و افزایش قدرت اسماعیلیان و خوارزمشاهیان، از نفوذ حکمرانان باوندی بسیار کاسته شد و حکمرانی طبرستان بتدریج از اختیار آنان خارج شد.امیران اردشیر، شمسالملوک رستم را از دژ دارا آزاد کردند و بر تخت نشاندند. ازینرو رکنالدوله قارن، پسر کهتر اردشیر، که ادعای حکومت داشت، به دربار علاءالدین محمد خوارزمشاه (حک: ۵۹۶ـ۶۱۷) در خوارزم پناه برد. پس از مدتی شمسالملوک، خواهرش را به سیدابوالرضا حسین مامطیری داد و در کارها او را مشاور خود کرد، اما سید در پادشاهی شمسالملوک طمع کرد واو را در ۶۰۶ در شکارگاه به قتل رسانید. خواهر شمسالملوک نیز به کینخواهی، شوهر را کشت و به عزم ازدواج با سلطان محمد رهسپار خوارزم شد. اما سلطان او را به عقد یکی از امیرانش در آورد
و نایبی به طبرستان روانه کرد. بدین ترتیب، طبرستانی که تسخیرش با لشکرکشی و جنگ ممکن نبود، بسهولت در اختیار سلطان خوارزم قرار گرفت.با درگذشت رستم، دومین شاخه حکمرانان باوند پایان یافت. گماشتگان سلطان محمد تا ۶۱۷ در آنجا با سستی بسیار حکومت کردند. به هنگام یورش مغولان، همسر و فرزندان سلطان محمد رهسپار طبرستان شدند و در قلعههای لارجان و ایلال اقامت گزیدند. ازینرو مغولها به طبرستان هجوم بردند و هر دو دژ را ویران و به ولایتهای اطراف زیانهای بسیار وارد کردند. در ۶۱۸، کسان سلطان محمد دستگیر و به چنگیزخان سپرده شدند
ج) باوندیان دورة سوم یا کینه خواریه. پس از فروپاشی سلسله خوارزمشاهیان، حدود هجده سال از حکمرانان باوند نامی نبود، تا در ۶۳۵، حسامالدوله اردشیر، پسر شهریار کینخوار و خواهرزادة شمسالملوک، توانست قدرت را باردیگر به دست گیرد و سومین و آخرین شاخه باوندیان را بنیان نهد. اما به سبب یورش پیدرپی مغولان به طبرستان، این شاخه از باوندیان، قدرت نیاکان خویش را نداشتند و قلمرو حکمرانی آنان بسیار محدودتر از پیش بود.به هر حال، اردشیر ابتدا به آبادانی خرابیهای مغولان پرداخت و با پادشاهان رستمدار همپیمان شد و، چون ساری در معرض یورش مغولان بود، مرکز حکومتش را به آمل منتقل کرد و در خراط کلاته خانهای ساخت و بارگاهش را بر لب جوی هِرهِر قرار داد.
او پس از دوازده سال حکومت، در ۶۴۷ درگذشت.پس از او، شمسالملوک محمد به حکومت رسید. در حملة هولاکو به ایران برای سرکوب اسماعیلیان، به نام او اشاره شده است.هولاکو از او و استندار شهراگیم، حاکم رویان، که با یکدیگر خویشاوندی داشتند، خواست که قلعه گردکوه، نزدیک دامغان را، که همچنان در اختیار اسماعیلیان بود، تسخیر کند؛
اما این دو با فرا رسیدن بهار، محاصرة قلعه را رها کردند و به رویان و طبرستان، بازگشتند.
چون هولاکو از ماجرا آگاه شد، غازان بهادر را برای گوشمالی آن دو راهی طبرستان کرد. شهراگیم و شمسالملوک ناچار پنهان شدند، اما چون فهمیدند که مغولان عزم تاراج طبرستان را دارند، به نزد غازان بهادر رفتند و به همراهی او قلعه را تسخیر کردند و با اجازه هولاکو، حاکم سرزمینهای خود شدند.
در ۶۶۳، شمسالملوک به دربار اباقاخان • راه یافت، اما از آنجایی که شجاع و مغرور بود و به امیران دربار اعتنایی نداشت، از او نزد اباقاخان بدگویی کردند تااینکه پس از دو سال به امر اباقاخان کشته شد.
پس از کشته شدن او برادرش، علاءالدوله علی، به حکومت رسید که با گماشتگان مغول بارها درگیر شد.
و سرانجام پس از چهار ماه حکومت، در ۶۶۳ درگذشت
و تاجالدوله یزدگرد، پسر شهریار، به حکومت رسید. او با وجود نفوذ مغولان بر طبرستان تا حد تمیشه تسلط یافت و در زمان حکمرانیش به آبادانی آمل و اطراف آن پرداخت و حدود هفتاد مدرسه ایجاد کرد. سادات و ائمه از او مقرری دریافت میکردند و از احترام خاصی برخوردار بودند. او در ۶۹۸ درگذشت.پس از تاجالدوله، نصیرالدوله شهریار، پسرش، جانشین او شد، اما اعتبار و قدرت پدر را نداشت. او همعصر سلطان محمد الجایتو (حک: ۷۰۳ـ۷۱۶) بود
و در ۷۱۴ درگذشت
و رکنالدوله شاه کیخسرو جانشین او شد.در زمان کیخسرو، ایلخانان تقریباً بر تمامی طبرستان چیره شده بودند. امیر مؤمن، گماشتة سلطان محمد خدابنده (الجایتو) در ری، بر طبرستان تاخت و آنجا را تصرف کرد. بنابراین، کیخسرو با خاندانش به رستمدار کوچ کرد و در قریهای به نام پیمَت ساکن شد
اما قُتلُغْ شاه، پسر امیرمؤمن، با کیخسرو جنگید و او را شکست داد. کیخسرو از استندار نصیرالدوله، برادر زنش، کمک خواست و در جنگی در لتیکوه، نزدیک یاسمین کلاته که به نام همین محل مشهور شد، قُتلُغْ شاه، شکست خورد و به ری بازگشت. پس از چندی، امیر مؤمن به طبرستان آمد و کیخسرو از امیر تاش چوپان، والی خراسان، کمک خواست. با آمدن او به طبرستان، امیر مؤمن به ری بازگشت.
کیخسرو در ۷۲۸ درگذشت. فرزندان او با مرعشی معاصر و ساکن همان قریه پیمت بودند.
از شرفالملوک پسر کیخسرو، که شش سال حکومت کرد و در ۷۳۴ درگذشت، آگاهی چندانی نداریم.
جانشین شرفالملوک، برادر او فخرالدوله حسن آخرین بازماندة باوندیان بود. او در دورة نابسامان پس از مرگ ابوسعیدبهادرخان، به حکومت رسید. در همین زمان دامنه نفوذ امیرمسعود سربدار از سبزوار تا مازندران رسیده بود.
او پس از قتل مرادش، شیخحسن جوری، به جنگ طغاتیمور.
در طبرستان رفت و او را شکست داد و گرگان و استرآباد و قومس را تسخیر کرد و در ۷۴۳ راهی آمل شد
فخرالدوله، که طغاتیمور به او پناه برده بود، با مشورت بزرگان طبرستان قرار شد که ابتدا با امیر مسعود سازش کند وسپس با همدستی جلالالدوله اسکندر، حاکم رستمدار، بر وی بتازند. ازینرو، فخرالدوله از آمل بیرون رفت و امیرمسعود، به منزل او در قراکلاته وارد شد، اما اهالی آمل با او و لشکریانش بدرفتاری کردند و به اردوهایش یورش بردند.
امیرمسعود ناگزیر خواست فرار کند، ولی به سبب محاصره شهر نتوانست و سرانجام دستگیر و به فرمان جلالالدوله اسکندر کشته شد.
پس از چندی، در پی شیوع وبا در آمل، بسیاری از باوندیان از بین رفتند، چندانکه از فرزندان فخرالدوله، فقط دو پسر باقی ماند.
این مصائب چنان بر فخرالدوله اثر گذاشت که دستور کشتن کیاجلال، امیر با کفایتش را داد. پسران کیاجلال، که از بزرگان ساری بودند، کینه فخرالدوله را به دل گرفتند. کیاهای چَلابی، دشمن دیرینه جلالیان، که فخرالدوله به آنان قدرت بیشتری داده بود، به استندار جلالالدوله، حاکم رویان، پیوستند و او نیز به آمل لشکر کشید. فخرالدوله، ناتوان از مقابله با او، از جلالالدوله امان خواست وبدینترتیب میان آن دو و خاندانهای کیایی جلالی و چلابی صلح برقرار شد.
اما هر دو خاندان از فخرالدوله کینه به دل گرفتند، و افراسیاب چلابی، به نیرنگ، فتوای قتل فخرالدوله را از علمای آمل گرفت.در نتیجه در ۷۵۰، علی و محمد کیاوی او را کشتند.
با کشته شدن او، فرمانروایی باوندیان بر طبرستان پایان گرفت و آخرین شاخة حکمرانان باوندی از هم گسیخت. از آن پس، نامی از آنان به عنوان پادشاه و اسپهبد باقی نماند. فرزندان کیخسرو در زمان مرعشی
و در اواخر قرن نهم در قید حیات بودهاند، اما از آن پس از آنان آگاهی در دست نیست. از دلایل مهم فروپاشی آنان درگیریهای داخلی از یک سو و نبردهای پیاپی با خاندانهای محلی طبرستان و بیگانگان از دیگر سو بود. گرچه باوندیان هیچگاه نتوانستند حکومت کاملاً مستقلی داشته باشند، مردم طبرستان در حکومت ایشان آسوده بودند، چنانکه ابناسفندیار
گوید: «در عهد ملوک باوند، نه بر رعایا و نه بر معارف و ارباب خراج نبود و آبهای آن ولایت مباح باشد»
۱:۱۹. تا سکههای به دست آمده از زمان او، از فرمانروایی لینک های انگلیسی بررسی شده بقیه مانده.