اصول کلی رهبری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
مبحث دوم: اصول كلى رهبرى در نظام توحيدى
رهبرى در نظام توحيدى مبتنى بر يك سلسله اصول كلى است كه قبل از بحث امامت و ولايت فقيه توجه به اين اصول ضرورى است:
۱. حكمت الگوئى از نظام آفرينش
۲ . عدالت و قسط
۳. برابرى و نفى تبعيض
۴. قطبيت و مركزيت
رهبر اسلامى بايد در مركز ايدئولوژيك جامعه قرار گيرد و چون قطبى جامعه را بر محور مكتب به حركت در آورد (و اولو العزم من الرسل و عليهم دارت الرحا)
[۱] .
[۲] حديث از رسول اكرم (ص) به نقل مجمع البحرين ماده «دار».
در خطبه سوم نهج البلاغه نيز امير المؤمنين امامت خويش را به «قطب الرحى» تشبيه مىكند.
۵. هدايت
اصالت در رهبرى توحيدى به رشد و تعالى انسانها و هدايت جامعه به سوى هدف غائى آفرينش و شكوفائى استعدادهاى فرد و جامعه بشرى است (وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا)۸.
[۳] انبياء، آيه ۷۳.
تعليم و تزكيه از اهداف عاليه انبيا است و رهبرى در جامعه اسلامى از آن تفكيكناپذير است.
۶. اصل شورا
در رهبرى اسلامى اصل شورا بعنوان زير بنا (وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ)۱ و بصورت يك اصل الزامى مقرر شده است (وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ)
[۴] ۷. احترام به افكار و آزادىها
اين اصل ناشى از حاكميتى است كه خداوند به انسان - نسبت به سرنوشت او - داده و او را در عقيده و عمل اختيار بخشيده است (إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً)
مراجعه به آراء مردم و نظرخواهى و آزاد گذاردن مردم در انتخاب راه، شيوه رهبرى در اسلام بوده و مواردى از آن را مىتوان بصورت نظرخواهى در جنگلها و يا بيعت در زندگى پيامبر اسلام (ص) و امير المؤمنين (ع) مشاهده كرد.
۸. قاطعيت (ايمان و اخلاص)
قاطعيت حالتى است كه از ايمان و اخلاص سرچشمه مىگيرد. رهبر اسلامى به دليل داشتن ايمان و اخلاص در حد عالى از قاطعيتى برخوردار است كه در عمل فقط رضا و فرمان خدا را در نظر مىگيرد و از هيچ نيرو و عاملى هراس به دل راه نمىدهد ، و تنها يك نوع ترس در وجود رهبرى اسلامى وجود دارد و آن هم خشوع در برابر خداست كه بازدارنده از حركت و پويايى نيست، بلكه بزرگترين عامل احساس مسئوليت پويايى و سرعت در رشد و تعالى است فاذا عزمت فتوكل على الله.
[۵] جدا شدن رهبرى از قاطعيت و دچار عفريت شك و ترديد و ترس گرديدن و در برابر دشمنان سست شدن و موضع سستى يا تسليم يا گرايش پذيرفتن به معنى
[۶] . شورى، آيه ۳۸.
[۷] آل عمران آيه ۱۵۹.
[۸] انسان (دهر) آيه ۳.از دست دادن ايمان و اخلاص و گرفتار شدن در دام شرك و كفر است.
۹. اخوت اسلامى پايه مناسبات اجتماعى
اخوت اسلامى شامل كليه مناسبات اجتماعى در جامعه اسلامى است و رابطه رهبرى با مردم نيز از اين حكم كلى مستثنى نيست، و به همين دليل رابطه متقابل رهبر و مردم، رابطه دلسوزى و خيرخواهى است و هيچگاه تفاوت مسئوليتها در جامعه اسلامى موجب جدائى و تفرقه نخواهد شد، و برادرى روح حاكم بر كليه مناسبات فيما بين رهبر و امت خواهد بود (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)
[۹] . بر همين اساس در سيره پيامبر اكرم (ص) نقل شده: كان رسول الله يجلس بين ظهرانى اصحابه فيجىء الغريب فلا يدرى ايهم هو
[۱۰] . و مىفرمود: «انى لاكره ان اتميز عليكم». و على عليه السلام مردم انبار را از آن نوع احترامى كه بندگى را جايگزين رابطه اخوت اسلامى مىكند نهى فرمود
[۱۱] . و به يكى از شخصيتهاى نظامى كه پياده امام را كه سواره بود همراهى مىكرد فرمود:
ارجع فان مشى مثلك... فتنه للوالى و مدلة للمؤمن
[۱۲] .
۱۰. اصالت و حاكميت ارزشهاى اسلامى
محور اصلى نقش رهبرى در جامعه اسلامى، حاكميت اصول و ارزشهاى اسلامى است، و رهبر ضمن تربيت و هدايت امت، زمينه پذيرش حاكميت قانون خدا و اجراى آن را فراهم مىآورد، و كليه وابستگيها و اسارتهايى را كه موجب طغيان و انحراف انسان از راه خدا و وحى است، از زندگى امت مىزدايد، و ديگر عوامل بازدارنده خارجى را از سر راه وى بر مىدارد (وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ)
[۱۳] .
[۱۴] حجرات، آيه ۱۰،
[۱۵] سنن النبى (علامه طباطبائى)، ص ۶۳.
[۱۶] نهج البلاغه كلمات قصار، شماره ۳۷ (
و الله ما ينتفع بهذا امرائكم و انكم لتشقون على انفسكم فى دنياكم)
[۱۷] نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ۳۲۲.
[۱۸] اعراف، آيه ۱۵۷.
۱ ۱. نفى تحميل و اكراه
بر اساس اعتقاد به آزادى و اختيار انسان، شيوه رهبرى در جامعه اسلامى به دور از هرگونه تحميل و اكراهى است كه با كرامت و ارزش والاى انسان و آزادى و اختيار او منافات دارد (لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ)۱. و اين نكته در رابطه رهبر و امت از خصائص اسلامى است. على عليه السلام در پاسخ درخواست اجبار مردم بر كانالكشى جهت آبيارى مزارع خشكيده فرمود: «لست ارى ان اجبر احداً على عمل يكرهه»
[۱۹] نظر من اين نيست كه كسى بر كارى كه دوست نمىدارد مجبور شود.
۱۲. ذوب در مكتب و تشكيلات
تقوى و عدالت و احساس مسئوليت در برابر خدا و جامعه در وجود رهبر آنچنان حاكم است كه وى هرگز خود را نمىبيند و آنچه براى او مطرح است مكتب و تشكيلاتى است كه حاكميت مكتب را تأمين مىكند. ذوب شدن در مكتب و اراده خدا به حدى است كه او از بهره گرفتن از مواهب مشروع و حقوق شخصى نيز بازمىدارد و او را از خود بيخود مىكند (فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا)
[۲۰] .
۱۳. عطوفت و مهرورزى به مردم
رابطه رهبرى با جامعه اسلامى از رابطه برادرى نيز رقيقتر و عاطفىتر است. او چون پدر نسبت به جامعه خويش داراى عطوفت و خصلت مهرورزى است. او مردمش را دوست دارد و به آنها عشق مىورزد و لغزشها و خطاهاى مردم هرگز وى را از مهر پدرى بازنمىدارد (وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ)۴.
[۲۱] بقره، آيه ۲۵۶.
[۲۲] نهج السعادة، ج ۵، ص ۳۵۹، نامه شماره ۱۷۹.
[۲۳] كهف، آيه ۶.
[۲۴] آل عمران، آيه ۱۵۹.
۱۴ . مسئوليت خواستن
از آنجا كه نظام اسلامى، نظام حكومت قانون و اصول است، ناگزير آنچه در درجه اول اهميت دارد، اشخاص و شخصيتها نيست، بلكه مكتب و اصول مكتب است كه مهم مىباشد. رهبر همواره مسئولان را تحت مراقبت دارد و از آنها مسئوليت مىطلبد، و اين اصل به دو صورت انجام مىگيرد:
الف: نظارت بطور علنى و مسئوليت خواستن و حسابرسى از مسئولان
[۲۵] ">(فارفع الى حسابك و اعلم ان حساب الله اعظم من حساب الناس)
۱.
ب: نظارت بطور سرى و مخفيانه توسط اشخاص مورد اطمينان
(ثم تنقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم)
[۲۶] .
۱۵. مراعات معيارهاى گزينش
در مناسبات رهبر با جامعه اسلامى، ضوابط حاكم است نه روابط، و از اين رو مشكلترين مسأله حكومت كه گزينش مسئولان لايق و متعهد است، در اين رابطه به گونهاى دقيق و با سختگيرى كامل حل مىشود. تخلف از اين اصل، مسئوليت عظيمى را ايجاب خواهد نمود و رهبر مسئول كليه اعمال كارگزاران در جامعه اسلامى است
(و انظر فى امور عمالك فاستعملهم اختياراً و لا تولهم محاباة و اثرة فانهم جماع من شعب الجور و الخيانه)
۳.
در گزينش مسئولان، مهمترين معيار، كاردانى و امانت است
(و لا تقبلنّ فى استعمال عمّالك و امرائك شفاعة احد إلاّ شفاعة الكفاءة و الامانة)
۴.
آخریشه
۱۶. اسوه بودن
رهبر خود تجسم عينى مكتب است و به همين دليل بايد در كليه امور اسوه باشد.
او شريك غم و دشواريهاى زندگى مردم خويش است و زندگى او نشانگر همه آلام و شدائدى است كه بر محرومان و بينوايان جامعه مىگذارد
(أ اقنع من نفسى ان يقال
[۲۷] . نهج البلاغه، نامه ۴۰.
[۲۸] نهج البلاغه، نامه ۵۳.
[۲۹] همان.
[۳۰] همان.
[۳۱] ">امير المؤمنين. و لا اشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش)
[۳۲] .
۱۷ . شناخت صحيح از انسان
فلسفه رهبر در اسلام از شناخت انسان سرچشمه مىگيرد و تمامى خصائص آن نيز در رابطه با همين شناخت بدست مىآيد، و ويژگى يك رهبر اسلامى آن است كه انسانشناس است و با همه خصائص او آشناست و شيوه رهبرى هم متناسب با همين خصائص شكل مىگيرد.
ما در اينجا براى تبيين اين رابطه به تعدادى از خصائص انسان كه مرتبط با مسئله رهبرى است اشاره مىكنيم و توضيح آن را به جاى ديگر موكول مىنمائيم:
۱. انسان موجودى است داراى شرافت و كرامت و شخصيت ارزشمند (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ)
[۳۳] .
۲. انسانها هم از يك پدر و مادر آفريده شدهاند (إِنّ
[۳۴] [۳۵] ۸;ا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىٰ)۳.
۳. انسان به مثابه بذر و نهال است (نه ماده خام و خالى) (يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ)۴.
۴. گرچه بخشى از شخصيت انسان اكتسابى است ولى سرمايه ذاتى مشترك الهى نيز دارد (وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي)
[۳۶] .
۵. انسان موجودى دو بعدى است. داراى مادهاى جسمانى از عنصر خاك، و جوهرى روحى از ملكوت جهان (ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ)۶.
۶. تفاوت بينشها و اختلاف عقيدهها در ميان انسانها فاصله ايجاد مىكند، ولى اين فاصله هرگز عنصر وحدت انسانى و هويت مشترك بشرى را از ميان نمىبرد.
(مٰا كٰانَ اَلنّٰاسُ إِلاّٰ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا) ۷ .
۷. اختلاف شكلى و صورى در رنگ و نژاد و زبان و ديگر عناصر مادى، ريشه در نظام آفرينش دارد كه معرفتزاست
[۳۷] . نهج البلاغه، نامه ۴۵.
[۳۸] اسراء، آيه ۷۰.
[۳۹] حجرات، آيه ۱۳.
[۴۰] انشقاق، آيه ۶.
[۴۱] ص، آيه ۷۲.
[۴۲] مؤمنون، آيه ۱۴.
[۴۳] يونس، آيه ۱۹.
(وَ مِنْ آي
[۴۴] [۴۵] [۴۶] [۴۷] ;اتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ) ۱ .
۸. انسان موجودى است آزاد و با اختيار كه سرنوشت خود را خود مىسازد (فَمَنْ شٰاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْيَكْفُرْ)
[۴۸] .
[۴۹] . انسان حامل بار امانت الهى و مسئوليت بزرگ از جانب خداست و با شرائط خاصى (بلوغ، عقل، آگاهى، قدرت و اختيار) اين بار مسئوليت را به دوش مىكشد (إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ)
[۵۰] .
[۵۱] . همه انسانها در برابر خدا يكسان مسئوليت دارند و نسبت به جامعه خويش نيز مسئولند (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ)۴(كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته)
[۵۲] .
[۵۳] . هيچگونه تفاوتى نمىتواند معيار تبعيض باشد، مگر با علم و فضيلت و تقوى (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله أَتْقٰاكُمْ)۶.
[۵۴] . ارزش هر انسان به ميزان عمل او بستگى دارد (كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ)
[۵۵] .
[۵۶] . اگر از شخصيت تقوائى انسان صرفنظر شود همه انسانها يكسانند (اصل المرء دينه و حسبه خلقه و كرمه تقواه و ان الناس من آدم شرع سواء)۸.
۱۴. انسان موجودى است عاقل و متفكر و بر اساس آن تقدير و تدبير مىكند (إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ) ۹ (قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُكُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنىٰ وَ فُرٰادىٰ ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا)۱۰.
۱۵. انسان موجودى است خود آگاه و طالب بصيرت (بَلِ اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ)۱۱ هو اعلم بما يطيق. و خود فراموشى براى او به معنى از دست دادن موقعيت و شخصيت انسانى اوست (وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا الله فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ)۱۲.
۱۶. انسان موجود برگزيده و اصطفا شده است (شٰاكِراً لِأَنْعُمِهِ اِجْتَبٰاهُ، وَ هَدٰاهُ)۱۳
[۵۷] . روم آيه ۲۲.
[۵۸] كهف، آيه ۲۹.
[۵۹] احزاب، آيه ۷۲.
[۶۰] صافات، آيه ۲۴.
[۶۱] مجموعه ورام، ص ۶.
[۶۲] حجرات، آيه ۱۳.
[۶۳] مدثر، آيه ۳۸.
[۶۴] سفينة البحار، ج ۲، ص ۳۴۸.
[۶۵] مدثر، آيه ۱۸.
[۶۶] سبأ، آيه ۴۶.
[۶۷] قيامت، آيه ۱۴.
[۶۸] حشر، آيه ۱۹.
[۶۹] نحل، آيه ۱۲۱،
او بر ديگر موجودات برترى دارد (وَ فَضَّلْن
[۷۰] [۷۱] [۷۲] [۷۳] ;اهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً)۱.
۱
[۷۴] . انسان خليفه خدا و كدخداى زمين است (إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً)
[۷۵] .
۱۸. حركت انسان در جهت آبادسازى زمين است (هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ اِسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا)
[۷۶] .
۱
[۷۷] . انسان در برخى آزمايشها و ابتلائات الهى قرار دارد و اين روند حركت به منظور سرعت بخشيدن به رشد اوست (وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ)۴.
۲۰. در كنار استعدادهاى شگرف، در وجود انسان خواستهها، طلبها، شوقها و جذبههاى وسيعى وجود دارد كه دامنه آن در حد معينى متوقف نمىگردد و حركت مداومى را ايجاب مىكند (يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ)
[۷۸] و جز با رسيدن به لقاء الله سكون و آرامش نمىپذيرد (أَلاٰ بِذِكْرِ الله تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ)۶.
۲۱. ظرفيت علمى انسان بيشترين ظرفيت ممكن است (وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا)۷.
۲۲. انسان فطرتى خدا آشنا دارد و به خداى خود در عمق وجدان خويش آگاهى دارد (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ الله اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ الله)۸.
۲۳. انسان به جز عقل و تفكر، از وجدانى آگاه و آگاهيبخش و كنترلكننده برخوردار است كه در درك و سلوك، او را يارى مىدهد (وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا) ۹(وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ)
[۷۹] .
۲۴. انسان حق بهرهبردارى از جهان را دارد و آفرينش در اختيار اوست (و سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً)
[۸۰] .
۲۵. هدف آفرينش انسان پرستش خدا و رشد و تعالى او در مسير بينهايت الى الله است (وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ)
[۸۱] .
[۸۲] اسراء، آيه ۷۰.
[۸۳] بقره، آيه ۳۰.
[۸۴] هود، آيه ۶۱.
[۸۵] بقره، آيه ۱۵۵.
[۸۶] انشقاق، آيه ۶.
[۸۷] رعد، آيه ۲۸.
[۸۸] بقره، آيه ۳۱.
[۸۹] روم، آيه ۳۰.
[۹۰] شمس، آيه ۸-۹.
[۹۱] قيامت، آيه ۲.
[۹۲] جاثيه، آيه ۱۳.
[۹۳] ذاريات، آيه ۵۶.
[۹۴] [۹۵] . خدا فراموشى، خود فراموشى مىآورد و خودشناسى، خداشناسى مىآفريند (وَ لا
[۹۶] ۶
[۹۷] [۹۸] ; تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا الله فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ)۱.
۲
[۹۹] . انسان در حجاب تن و ماده محجوب است و چون اين حجاب را برافكند حقايق جهان بر او ظاهر گردد (فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ)۲.
۲۸. انسان تا سرحد مسجود ملائك پيش مىرود (وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا)
[۱۰۰] .
۲
[۱۰۱] . انسان با هدايت الهى آراسته گرديده و در اين هدايت نه تنها از درون (الهام، فطرت، عقل، وجدان) روشنى يافته، بلكه از بيرون وجودش نيز توسط وحى و بعثت انبياء با بينش برتر مجهز گرديده است (وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا)۴.
۳۰. انسان از جانب خدا حامل بار امانت ولايت تكوينى و تشريعى است (وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)
[۱۰۲] .
۳۱. انسان فناناپذير است و مرگ او انتقال از مرحلهاى به مرحله وسيعتر و كاملتر زندگى (است ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)۶، و هم او در جهان جاودان و مخلد است (خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً وَعْدَ الله حَقًّا)۷.
۳۲. انسان يكى از نشانههاى بزرگ آفرينش است و براى خود جهانى است وسيع و بيكران (سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ)۸.
۳۳. انسان از مرگ گريزى ندارد و او سرانجام از اين جهان مادى رخت برخواهد بست (أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ اَلْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ)۹.
۳۴. انسان از حالتى بنام رؤيا برخوردار است كه گاه عكس العمل اميال و افعال شيطانى و نفس اماره اوست (اضغاث احكام) و گاه بصورت القاء و الهامى خدائى و اتصال به غيب جهان كه نشاندهنده واقعيتها است (يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيٰايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيٰا تَعْبُرُونَ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ اَلْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِينَ)
[۱۰۳] ، (نَبِّئْنٰا
[۱۰۴] . حشر، آيه ۱۹.
[۱۰۵] ق، آيه ۲۲.
[۱۰۶] بقره، آيه ۳۴.
[۱۰۷] سجده، آيه ۲۴.
[۱۰۸] احزاب، آيه ۷۲.
[۱۰۹] بقره، آيه ۲۸.
[۱۱۰] نساء، آيه ۱۲۲.
[۱۱۱] فصلت، آيه ۵۳.
[۱۱۲] نساء، آيه ۷۸.
[۱۱۳] يوسف، آيه (۴۴-۴۳).
بِتَأْوِيلِهِ إِنّ
[۱۱۴] [۱۱۵] [۱۱۶] ۸;ا نَرٰاكَ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ) ۱ .
[۱۱۷] [۱۱۸] . غم و شادى بازتاب دو حالت آگاهى و اعتبار و يادآورى موطن اصلى، و نيز غفلت و مشغول شدن به تاريكيهاى زندگى و آثار حيات دنيوى است، و انسان آگاه هرگز براى دنيا حزين نمىشود و بدان حسرت و افسوس نمىخورد (لِكَيْلاٰ تَحْزَنُوا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ مٰا أَصٰابَكُمْ)
[۱۱۹] ، و همواره خود را برتر از رويدادهاى زودگذر مىبيند (وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ)۳.
۳۶. انسان داراى حالات متفاوتى مانند خشم و بردبارى، رضا و سخط، انشراح و ضيق صدر است كه بايد مورد هر كدام را بشناسد و از اين انگيزهها بموقع استفاده نمايد۴.
۳۷. انسان موجودى جامعهگراست و اين ضعف از حال توانائى او بر استخدام، ناشى مىگردد و از آن ناگزير است (إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ)۵، و در نخست هم، اين چنين بوده است وَ (مٰا كٰانَ اَلنّٰاسُ إِلاّٰ أُمَّةً وٰاحِدَةً)۶.
بدون شناخت صحيح انسان و بدون توجه به اين واقعيتها كه در هويت انسانى نقش اساسى را بر عهده دارد و صرفنظر از آنچه گفته شد و انسان بودن انسان را مشخص مىكند و اصول ياد شده بر روابط وى حاكم است، رهبرى انسانها و اصول و ضوابط آن قابل تبيين نبوده و رهبرى، خصلت اسلامى نخواهد داشت.
[۱۲۰] . يوسف، آيه ۳۶.
[۱۲۱] آل عمران، آيه ۱۵۳.
[۱۲۲] آل عمران، آيه ۱۳۹.
[۱۲۳] رجوع شود به مبحث مراقبت در كتب اخلاقى و عرفانى.
[۱۲۴] انبياء، آيه ۹۲.
[۱۲۵] يونس، آيه ۱۹.
ص۲۷۷-۲۸۰
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۲، ص۴۳۳. ص۲۸۰-۲۹۱
==!==
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۲، ص۴۳۳. ص۲۹۲- فصل
فصل سوم و چهارم
ص۲۸۰ مبحث
==!==
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۲، ص۴۳۳.