| هرکس که دم به جرعهی جام ولا زند • • • • • باید که بوسه بر دم تیغ بلا زند | | |
| غوّاص سر سپردهی دُردانهی بقا • • • • • بایست غوطه در دل بحر فنا زند | | |
| صد گونه رزق هست ولی خون دل خورد • • • • • آن کس که عشق بر سر خوانش صلا زند | | |
| آنکس که دید شعشعهی شوکران عشق • • • • • بر شهد نعمت دو جهان پشت پا زند | | |
| کاخی که عشق در دل عاشق بنا نهاد • • • • • پهلو به طاق کنگرهی کبریا زند | | |
| دستی که خواست در شکند پایههای کفر • • • • • بایست کوس معرکهی کربلا زند | | |
| از امتحان عشق الهی گریز نیست • • • • • دستانسرای عشق همین یک نوا زند | | |
| آلاللّهاند آلعلی ای خوش آنکه دست • • • • • در دامن ولایت آل خدا زند | | |
| روشنگر حقیقت ایمان «حسین» بود • • • • • در جسم روح رفتهی دین جان «حسین» بود | | |
| این زرد چهرهای که چو عاشق کمر خم است • • • • • تصویر ماست یا که هلال محرّم است | | |
| تصویر خنده از لب گل نیز پا کشید • • • • • امروز روز نوحه و فریاد و ماتم است | | |
| ای دل بسوز و خون شو و از دیدگان بریز • • • • • جان تو نیست سینه که کاشانهی غم است | | |
| جان زارتر ز نالهی بیمار جان به لب • • • • • دل تنگتر ز حوصلهی خلق عالم است | | |
| اشکی که نرم میچکد از رخ پیاپی است • • • • • خونی که گرم میرود از دل دمادم است | | |
| ای دیده اشک خیز شو و بینگاه باش • • • • • «امروز گریه بر همه کاری مقدّم است» | | |
| تا درد هست روی به درمان نمیکنیم • • • • • در سینههای خسته همین درد مرهم است | | |
| خون حسین، گرچه به دامان عشق بود • • • • • دامان عشق، پاک چو دامان مریم است | | |
| آری حسین رونق بازار عشق بود • • • • • آن سر سپرده سرخوش و سردار عشق بود | | |
| هرجا که رفت دشمن بدکین امان نداد • • • • • ناچار پا به دایرهی لامکان نهاد | | |
| رسمی که لب به خنده گشایند و جان دهند • • • • • او در میان سلسلهی عاشقان نهاد | | |
| یک نیزه سر بلندتر او از مسیح، گشت • • • • • پا بر فراز تاک هفت آسمان نهاد | | |
| از عرصهی سقیفه جهیدن گرفته بود • • • • • آن ناوکی که حرملهاندر کمان نهاد | | |
| با خون خویش و گرد غم کودکان خویش • • • • • وز سنگ صبر پایهی دین جاودان نهاد | | |
| برقی جهید و ظلمت کفر از جهان زدود • • • • • مردی رسید و رسم وفا در جهان نهاد | | |
| او عهد بسته بود که از خویش بگذرد • • • • • و آن عهد با خدای خوداندر میان نهاد | | |
| از هفت شهر عشق به یک نیمه آن گذشت • • • • • همچون نسیم از گره هفتخوان گذشت | | |
| راز قضا و شرّ قدر آشکاره نیست • • • • • در این حریم، عقل بشر هیچکاره نیست | | |
| وقتی که پیک حکم ازل میرسد ز راه • • • • • جز آنکه سر به حکم نهی هیچ چاره نیست | | |
| دل عمر خویش صرف بهاندوه عشق کرد • • • • • افسوس بهرهمند ز عمر دوباره نیست | | |
| با دست بسته رفت و شنا کرد و وارهید • • • • • از بحر ژرف عشق که هیچش کناره نیست | | |
| یکباره داد جان و جهان را به راه عشق • • • • • «در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست» | | |
| از ماتم وی است گریبان صبح چاک • • • • • یک جیب نیست کز غم وی پارهپاره نیست | | |
| آب از برای لشگر خونخوار خصم هست • • • • • امّا برای تشنهلب شیرخواره نیست | | |
| آه از دمی که شمر به مقتل نهاد روی • • • • • ای وهم! دیده بند که جای نظاره نیست | | |
| دردا که قلب عالم امکان دریده شد • • • • • شادی گرفت آخر و غم آفریده شد | | |
| ای کاش آن که کس پی آزار کس نبود • • • • • صیّاد را به صید حرم دسترس نبود | | |
| زندان تن بس است خدایا و تیغ مرگ • • • • • ای کاش تیغ دیگر و دیگر قفس نبود | | |
| در سینهی حسین، ز بس ناله شد گره • • • • • دیگر مجال آمد و رفت نفس نبود | | |
| بسیار بود نالهی جانسوز العطش • • • • • با کاروان عشق و نیاز جرس نبود | | |
| فریاد بود و وحشت و گرما و تشنگی • • • • • بیداد بود و و لوله و کس به کس نبود | | |
| آن پهندشت زلزله از سمّ اسب داشت • • • • • زان کشته زار هیچ ره پیش و بس نبود | | |
| کس بیم دل دریدن یک محتضر نداشت • • • • •اندیشهای ز نالهی یک ملتمس نبود | | |
| سرداد و یار داد و جوان داد و جان • • • • • در راه دوست این همه ایثار بس نبود | | |
| تا دست دوست تیغ رها ز نیام کرد • • • • • در کربلا قیامت صغری قیام کرد | | |
| ای شهسوار صفدر میدان کربلا • • • • • ای یکّه تاز صاعقه جولان کربلا | | |
| تیغ تو گشت قاطع دعوای کفر و دین • • • • • فرقان شدی به ساحت دیوان کربلا | | |
| خاتم ربود گرچه از انگشتت اهرمن • • • • • هستی هنوز نیز سلیمان کربلا | | |
| از شرم بیحیایی دشمن هنوز هم • • • • • سرخ است لالههای بیابان کربلا | | |
| رفتی ولی به مسجد الاقصای خویشتن • • • • • معراج رفتهای تو ز دامان کربلا | | |
| غیر از سر بریده چه در خوان خویش داشت • • • • • خوش داشت عشق حرمت مهمان کربلا | | |
| خونی که حال در رگ اسلام میدود • • • • • سر میزند ز داغ شهیدان کربلا | | |
| ساحل شد آشکاره و پایان گرفت موج • • • • • کشتی نوح زاد ز طوفان کربلا | | |
| سرداد سر سپردهای و پا گرفت دین • • • • • کوتاه شد فسانه و بالا گرفت دین | | |
| ایزد که جان و عشق و صفا آفریده است • • • • • با تیغ «هست» جیب عدم را دریده است | | |
| آزاده مرد عاشق صافیتر از حسین • • • • • در راه عشق و کار محبّت ندیده است | | |
| ماهی که کرده نیزه به چشم محاق کفر • • • • • چون آفتاب تیغ به ظلمت کشیده است | | |
| ننگی که قصد دامن اسلام کرده بود • • • • • از این فرشته همچو هریمن رمیده است | | |
| از آن زمان که جسم تو در خون تپیده بود • • • • • جانهای عاشقان همه در خون تپیده است | | |
| هرکس به قدر خویش ز داغت نصیب برد • • • • • یک داغ هم به لالهی صحرا رسیده است | | |
| مجنون شدند و خم همهی بیدهای دشت • • • • • در خلد نیز قامت طوبی خمیده است | | |
| بیآشیان پرندهی بیداری غمت • • • • • در چشم عاشقان تو مسکن گزیده است | | |
| ای صد هزار جان گرامی فدای تو • • • • • هستی برای جدّ تو بود و برای تو | | |
| و هم از حریم کوی تو با چشم تر گذشت • • • • • از دل خیال داغ تو همچون شرر گذشت | | |
| هرچند هر که راستمی از قضا رسید • • • • • حاشا به حال هیچکسی این قدر گذشت | | |
| پشت تو از بلای قضا دم به دم خمید • • • • • عمر تو در جفای فلک سربهسر گذاشت | | |
| گاهی به سوگ مادر و گاهی به سوگ جد • • • • • یک چند هم به ماتم قتل پدر گذشت | | |
| در تنگنای عرصهی خونین کربلا • • • • • کار تو از عیادات حال پسر گذشت | | |
| او خنده زد به روی تو خونین بسان گلر وقتی به روی دست تو آن طفل درگذشت | | |
| در وادی وفا نه کسی چون تو پا گذاشت • • • • • در عالم صفا نه کس این سان ز سر گذشت | | |
| خورشید دوست دیدی و از خود به در شدی • • • • • عمرت چو عمر کوکب پاک سحر گذشت | | |
| ای کوکب هدایت وای کشتی نجات • • • • • واجب عزای قتل تو بر کل ممکنات | | |
| زیرا تو نور دیدهی زهرای اطهری • • • • • با صد هزار جان مقدّس برابری | | |
| پروردهی کنار رسول مکرّمی • • • • • آیینهی صفات خداوند اکبری | | |
| دست خدا علی بُد و دست علی تویی • • • • • فخر جهان علی بُد و تو فخر حیدری | | |
| ای جسم تو خلاصهی جانهای قدسیان • • • • • در جسم دین روانی و نفس پیمبری | | |
| دامان خویش گرچه ز دنیا کشیدهای • • • • • همچون همای بر سر دین سایه گستری | | |
| ظلمت شکاف نور تو تا قلب باختر • • • • • تنها نه شمع جمعی و خورشید خاوری | | |
| پیغمبری به نام نیای تو ختم گشت • • • • • کردی به خویش نیز تو ختم دلاوری | | |
| شاید شرار دوزخ یکسر بیفسرد • • • • • در پرتو شفاعت تو روز داوری | | |
| ای چشمهی حیات نه در خاک رفتهای • • • • • ز افلاک آمدی و به افلاک رفتهای | | |
| با گریه نقش داغ تو از جان نمیرود • • • • • از لاله رنگ داغ به باران نمیرود | | |
| با نقد عمر داغ غمت را خریدهام • • • • • سخت آمدهست در دل و آسان نمیرود | | |
| هم سوز ماتم تو و هم شور عشق تو • • • • • با شیرماندرون شد و با جان نمیرود | | |
| آنجا که هست عشق تو جان را چه قیمت است؟ • • • • • کاین میرود ز دست ولی آن نمیرود | | |
| قربانیای به غیر تو قربانی عظیم • • • • • با پای شوق خویش به میدان نمیرود | | |
| غیر از توای شهید وفاکیش جورکش • • • • • هرگز شکار از پی پیکان نمیرود | | |
| هر خنده بود از لب عالم کشید پا • • • • • لبخند اشک از لب مژگان نمیرود | | |
| پایان گرفت عمر شب و گریههای شمع • • • • • وین داستان رنج به پایان نمیرود | | |
| این داستان هستی و بود و نبود ماست • • • • • این چیستان عالم و سرّ وجود ماست | | |
| جیب وجود در غم قتلت دریده باد • • • • • عالم به سان خرمن آفت رسیده باد | | |
| هر غم که بود در همه عالم به سینه هست • • • • • هر خون که هست در همه دلها به دیده باد | | |
| هر دل که بود سوز تو در آن فسرده گشت • • • • • هر سر که نیست شور تو در آن بریده باد | | |
| دلهای شیعیان همه در خون کشیده شد • • • • • آن دل که خون نگشت به آتش کشیده باد | | |
| هستی به عشق دادی و هستی گرفتهای • • • • • هستی فدای آن همه عشق و عقیده باد | | |
| بایست هرکسی برد از فیض عام سهم • • • • • داغ غم تو قسمت هر آفریده باد | | |
| کمتر ز لاله نیست دل عاشقان تو • • • • • تنها، به غم نشسته و در خون تپیده باد | | |
| هستی به سان قطرهی اشکی اگر شود • • • • • بر خاک آستانه پاکت چکیده باد | | |
| در نظم عشق، واسطة العقد آدمی • • • • • در بزم عشق واسطهی فیض عالمی | | |
| خاموش «خرّما» که جهان زین فسانه سوخت • • • • • در خون نشست لاله و بلبل به لانه سوخت | | |
| باران اشک اگرچه تکاهل نکرده است • • • • • هرجا که بود نطفهی گل در جوانه سوخت | | |
| برقی جهید از غمش و در دلم نشست • • • • • شکر خدا که عاقبت این درد، خانه سوخت | | |
| در دورهای که قحط وفا بود و قحط عشق • • • • • شکر خدا که سینهی ما عاشقانه سوخت | | |
| ای چشم بینگاه منای چشمهی امید • • • • • فیضی! که دل به حسرت یک اشک دانه سوخت | | |
| خاموش «خرّما» که دل دردمند دوست • • • • • بیدود ساخت آتشی و بیزبانه سوخت | | |
| وقتی که سوخت حلق حسین از شرار تیغ • • • • • در حیرتم که خانهی هستی چرا نه سوخت | | |
| جانانه داد جانی و دین جاودانه ساخت • • • • • بایست در مصیبت او جاودانه سوخت | | |
| تا بود چرخ سفله خطایی چنین نکرد • • • • • بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد | | |
| | |