کوه از کمر شکست: به گونهی ماه نامت زبانزد آسمانها بود و پیمان برادریت با جبل نور چون آیههای جهاد محکم تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و ساعتی بعد در باران متواتر پولاد بریدهبریده افشا شدی و باد تو را با مشام خیمهگاه در میان نهاد و انتظار در بهت کودکانهی حرم طولانی شد تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و کنار درک تو کوه از کمر شکست [۲]
آذر، امیراسماعیل، میراث عشق، ص۳۰۴.
اینک خدا میداند: فقط خدا بود که میدانست آن دل دریایی به کمند پندهای پوسیده در بند نمیآید و با لبان مواج کرانههای دو خطر را میبوسید فقط خدا بود که میدانست پس به دریا زد و تشنگی سر به تلاطم گذاشت عطش چه بیرحمانه آتش میبارد باید چراغ را خاموش کرد تا چهرهی مردانگی روشن شود در ظهر موعود پاییز گل کرد و یک باغ ارغوان درو شد... اینک خدا میداند: نام آن دل کامل ترجیعبند هاتف عرش است [۳]
آذر، امیراسماعیل، میراث عشق، ص۴۶۵.
با نام تو چه کردند؟!: پلک صبوری میگشایی و چشم حماسهها روشن میشود کدام سر انگشت پنهانی زخمه به تار صوتی تو میزند که آهنگ خشم صبورت عیش مغروران را منغّص میکند میدانیم تو نایب آن حنجرهی مشبّکی که به تاراج زوبین رفت و دلت مهمانسرای داغهای رشید است ای زن! قرآن بخوان تا مردانگی بماند قرآن بخوان به نیابت کلّ آن سی جزء که با سر انگشت نیزه ورق خورد قرآن بخوان و تجوید تازه را به تاریخ بیاموز و ما را به روایت پانزدهم معرفی کن قرآن بخوان تا طبل هلهله ازهای و هوی بیفتد خیزران عاجزتر از آن است که عصای دست شکستهای بزک شده باشد شاعران بیچاره شاعران درمانده شاعران مضطر با نام تو چه کردند؟ تاریخ زن آبرو میگیرد وقتی پلک صبوری میگشایی و نام حماسیات بر پیشانی دو جبهه نورانی میدرخشد؛ زینب! [۴]
آذر، امیراسماعیل، میراث عشق، ص۳۰۵-۳۰۶.
سکوت سنگین و پرهیاهو صف میآراست گلوی شورشیِ تو در خطّ مقدّم فریاد بر یال ذو الجناح باد دستی دوباره میکشید و زیر تابش خورشید آه از نهاد علقمه برخاست سکوت سنگین و پرهیاهو درهم میشکست گلوی شورشیِ تو بر یال ذو الجناح باد شتک میزد علقمه سرخ و سیراب در زیر زانوانِ تو میغلتید و خورشید بر کوهانِ کوههای برهنه به اسارت میرفت
• محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۵۱۳. |