| وقتی شفق خورشید را در کام میبرد • • • • • دشمن اسیران را به سوی شام میبرد | | |
| خورشیدیان را در سرای شب نشاندند • • • • • داغ جهان را بر دل زینب نشاندند | | |
| مستور شد خورشید غمگین در پس ابر • • • • • بر تن دریدند آسمانها جامهی صبر | | |
| اسب خبر بر یال خود رنگ کفن داشت • • • • • آمد سواری جبّهی سرخی به تن داشت | | |
| گیتی صدای آشنا را گوش میکرد • • • • • فریاد را در سینهها خاموش میکرد | | |
| شور و نوای عشق بود و عطر جان بود • • • • • گویی نوا از چار سوی آسمان بود | | |
| رنگ مصیبت موج میزد در کلامش • • • • • بوی شرنگ و شرم میآمد ز کامش | | |
| با کاروان انگار جان عاشقان بود • • • • • از عاشقی بر چهرهی هر یک نشان بود | | |
| قابیلیان با خنجر برّان رسیدند • • • • •هابیلیان را یک به یک در خون کشیدند | | |
| منظومه شمسی ز هم پاشیدای دوست • • • • • ظلمت سرا شد چهرهی خورشیدای دوست | | |
| گرد از زمین تا ساحت چرخ نهم بود • • • • • رخسارهی خورشید عالمگیر گم بود | | |
| گویی جهان میسوخت در بیماری دق • • • • • با مرگ خورشید زمان و صبح صادق | | |
| در ناکجا آباد سیری داشتم من • • • • • خود را اسیر مرگ میانگاشتم من | | |
| دست خیانت دفتر غم را رقم زد • • • • • پای جنایت باز در میدان قدم زد | | |
| وقتی شفق خورشید را در کام میبرد • • • • • دشمن اسیران را به سوی شام میبرد | | |
| خورشیدیان را در سرای شب نشاندند • • • • • داغ جهان را بر دل زینب نشاندند | | |
| گفتی: فراز شاخهها گلها به خوابند • • • • • یا نیزهها مهمان خون آفتابند | | |
| زینب خروشان بود در زندان محمل • • • • • سجّاد در سوز تبی منزل به منزل | | |
| خود قافله میرفت در موج سعادت • • • • • زان کاروان بر پا همه عطر شهادت | | |
| بر چشم گریان و گریبان دریده • • • • • خورشید را دیدم و لیکن سر بریده | | |
| بود آن بلند اختر سرش ماه منوّر • • • • • سر این چنین ممکن بود اللّه اکبر! | | |
| تب شعلهای بر پیکر سجّاد میزد • • • • • خود آتش صحرا به محمل باد میزد | | |
| میگفت آن کودک چرا سردار ما نیست • • • • • در راه غربت کاروان سالار ما نیست | | |
| دیگر قرار زندگی از جان ما رفت • • • • • عباس کو! قاسم چه شد! اکبر کجا رفت | | |
| بس کودکان کز تشنگی بیتاب بودند • • • • • گلهای زهرا در سفر بیآب بودند | | |
| وای از دلم باید سخن پایان پذیرد • • • • • ترسم که از سوزش قلم آتش بگیرد | | |
| بس کن سخنهای عجب دنیا فسانهست • • • • • دریای ژرف رنج و محنت بیکرانهست | | |
| آوخ چه گویم فرصت گفتار تنگ است • • • • • اهریمن نامردمی را فکر جنگ است | | |
| زین ماجرا چشم «شفق» دریای خون شد • • • • • دیگر تمام آسمانها لالهگون شد | | |
| وقتی شفق خورشید را در کام میبرد • • • • • دشمن اسیران را به سوی شام میبرد | | |
| خورشیدیان را در سرای شب نشاندند • • • • • داغ جهان را بر دل زینب نشاندند | | |
| | |