نقش اقتصاد در جنگ (فقه سیاسی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
نقش اقتصاد در جنگ بررسی تأثیر
فقر و منابع اقتصادی بر آغاز و تداوم جنگهاست
مارکسیسم ریشه اقتصادی جنگ را در تضاد طبقاتی و انتقال
قدرت سیاسی میداند.
جنگ بخشی از مبارزه طبقاتی
ملی و بینالمللی و ابزار اهداف
سوسیالیستی است.
راهحلهای
صلحآمیز برای انقلاب کارگری غیرقابل تصور هستند.
جنگهای ظاهراً غیر اقتصادی نیز وسیله حفظ سلطه طبقات حاکماند.
تضاد میان شعار
صلح و عملکرد مارکسیسم دوگانگی نظری و تبلیغاتی آن را نشان میدهد.
همه جنگها باید در چارچوب جبر تاریخی و تحولات اجتماعی بررسی شوند.
برخی از تحلیلگران جنگ جهانی اول را معلول فقر کشورهای
آلمان و
ایتالیا دانستهاند که از یک سو به بازارهای جهانی راه نداشتند و از سوی دیگر مواد خام لازم را فاقد بودند؛ در حالی که در کشوری چون
بریتانیا کارگران مؤکداً از
دولت میخواستند که به جای مسابقه تسلیحاتی به مشکلات اقتصادی بپردازد.
صرفنظر از درستی یا نادرستی این تحلیل در مورد ریشههای
جنگ جهانی اول، نمیتوان این عامل را در مورد همه جنگها تعمیم داد و حتی آنجا که مشکلات اقتصادی در حد فقر وجود دارد باید عوامل دیگری را در ایجاد جنگ پیجویی کرد.
عمدهترین نظریه در زمینه ریشه اقتصادی جنگ مارکسیستی است که تضاد طبقاتی ناشی از تکامل ابزار تولید و تحولات مناسبات اجتماعی سرچشمه میگیرد و در این روند، جنگ وسیله و راه انتقال قدرت سیاسی از طبقه سنتی به طبقه جدید است.
گرچه در نظریه مارکسیستی، جنگ تنها به معنی حالت درگیری در روابط خارجی مطرح نیست بلکه در سطح فراگیرتری به مفهوم مبارزه طبقاتی شامل درون ملیتی و فراملیتی میگردد با این توضیح که در مرحله اول مساله مبارزه طبقاتی، کوشش و پیکار برای پیروزی طبقه
پرولتاریا و استقرار نظام سوسیالیستی در سطح داخلی یک کشور مطرح میشود و در مرحله دوم مکانیزم پیروزی طبقه کارگر به سطح جهانی تعمیم داده میشود و در این مرحله است که مساله جنگ به معنی درگیری در
سیاست خارجی بهطور اجتناب ناپذیری در سطح بینالمللی تحقق میپذیرد.
مارکس و
انگلس،
مانیفیست را با این جمله آغاز کردهاند:
«تاریخ کلیه جوامع، تا به امروز در تاریخ مبارزه طبقاتی خلاصه میشود.»
در دکترین مارکسیستی برای
انقلاب کارگری در سطح ملی و بینالمللی راه صلحآمیز غیر قابل تصور است و بقول انگلس
خشونت تنها عامل تسریح و پیشرفت اقتصادی است. لنین نیز در اثر خود تحت عنوان دو تاکتیک
سوسیال - دموکراسی اعتقاد خود را به لزوم استفاده از زور برای تحقق بخشیدن به آرمانها سوسیالیسم بیان داشته است.
در مارکسیسم الویت با مبارزه طبقاتی به منظور ایجاد دولت کارگری است ولی تحت الشعاع قرار گرفتن جنگ تا زمانی که مبارزه، به پیروزی انقلاب کارگری نرسیده به معنی
صلحطلبی مارکسیسم نیست. لنین این مطلب را به صراحت بیان کرده است:
استنباط ما در مورد جنگ با استنباط طرفدار صلح و
آنارشیستها کاملاً تفاوت دارد.
اختلافات ما با آنها از این جا ناشی میشود که ما متوجه ارتباط الزامی میان جنگها و مبارزه طبقاتی در داخل یک کشور هستیم ما متوجه هستیم تا زمانی که طبقات از بین نرفتهاند و سوسیالیزم به وجود نیامده است جنگها را نمیتوان از میان برد.
به عقیده لنین جنگی که بتواند شرایط مناسبی برای نیل
پرولتاریا به قدرت سیاسی فراهم کند، طبقه کارگر نباید با چنین جنگی مخالفت کند.
دکترین مارکسیسم به همان ترتیب که خشونت را برای نیل به سوسیالیزم در سطح داخلی و ملی توجیه میکند جنگ را نیز به عنوان یک پدیده طبیعی ناشی از تضاد که توسل به آن در راه رسیدن به هدف
کمونیسم کاملاً موجه و حتی ضروری شمرده میشود.
به عقیده مارکسیسم جنگ در حقیقت چیزی جز ادامه مبارزه طبقاتی در سطح وسیع جهانی محسوب نمیشود و تنها با پایان گرفتن
استثمار انسان از انسان است که استثمار ملتی توسط ملتی دیگر از میان خواهد رفت.
مارکسیستها جنگهایی را که ظاهراً هیچ نقشی برای اقتصاد در آنها دیده نمیشود چنین توجیه میکنند که این نوع جنگها نیز نگهبانی بیش نیستند که طبقات حاکم برای مشغول ساختن تودههای مردم و منحرف کردن آنها از مبارزه اصلی به کار میبرند.
در مورد جنگهایی که بین کشورهای سرمایهداری رخ میدهد معتقدند که این جنگها نیز یکی از دسایس دولتهای
بورژواست که کارگران جهان را به جنگ علیه یکدیگر وادار میکنند.
به اعتقاد مارکسیستها هر جنگی را باید از دید جبر تاریخی مورد بررسی قرار داد. در طول
تاریخ بشری جنگهایی رخ داده است که با وجود وحشیگریها با فجایع و دردهایی که هر جنگی الزاماً به بار میآورد در عین حال عامل پیشرفت نوع بشر بوده است.
با وجود چنین تصریحاتی، مارکسیسم همواره در بیانیههای تبلیغاتی، خود را حامیصلح معرفی میکند و دنیا را به صلحجویی دعوت مینماید و
نظامهای سرمایهداری را
جنگطلب میشمارد.
•
فقر عمید زنجانی، عباسعلی، ج۵، ص۲۲-۲۴.