• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

صفی علی شاه (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف




صفی علیشاه اصفهانی از عارفان نامدار سده سیزدهم هجری و از بزرگان تصوف در ایران است که با بنیان‌گذاری شاخه‌ای از سلسله نعمت‌اللهی و تربیت شاگردان بسیار، جایگاهی برجسته در تاریخ عرفان معاصر یافت. او افزون بر مقام معنوی، در ادب و شعر نیز طبعی روان داشت و آثار متعددی در عرفان و تفسیر قرآن از خود بر جای گذاشت.



حاج ميرزا محمّد حسن اصفهانى ملقب به «صفى عليشاه» عارف مشهور و مؤسس سلسله‌ صفی علیشاهی و قطب سلسله‌ى نعمت اللهى و از فضلا و علماى متصوفه‌ى تهران بود. وى در سوم شعبان سال ۱۲۵۱ ه‌. ق. در اصفهان متولد شد و پس از آموختن مبادى علوم از بيست سالگى به شیراز، کرمان، یزد، مشهد و سپس به هند و حجاز مسافرت‌هايى كرد، و بالاخره به تهران آمد، و در آن جا اقامت گزيد. بعدها يكى از خواص مريدان وى قطعه زمينى در محله‌ى شاه آباد به وى تقديم نمود و او در آن‌جا خانقاهى وسيع بنا نهاد و مدت هشت سال در آن جا به سر برد.


صفى على شاه مردى دانا و سخن‌سنج و نيك محضر و خوش صحبت بود و مريدانش از او كرامت‌ها نقل مى‌كنند. وى طبعى روان و منطقى استوار داشته است.


آثار صفى عليشاه از اين قرار است: «زبدة الاسرار»، «مثنوى بحر الحقايق»، «عرفان الحق»، «ميزان العرفه» و «تفسير قرآن».
مثنوى زبدة الاسرار كه در بيان و اسرار شهادت و تطبيق با سلوك الى اللّه سروده شده است و هم چنين دربرگيرنده رموز عرفان و شهادت شهيدان راه حق و حقيقت به نظم كشيده شده را در سفر به هندوستان سروده است.
مهم‌ترين اثر او تفسير قرآن است كه به نظم آورده و حاوى اشعار خوب و مهيّج است.


پس از ۶۵ سال در روز چهارشنبه بیست و چهارم ذی القعده‌ی سال ۱۳۱۶ هجری وفات يافت و در خانقاه خويش مدفون گرديد.
[۱] ر. ك. به دهخدا، علی‌اکبر، لغت نامه دهخدا، ذيل اسم صفى عليشاه.

از كتاب زبدة الاسرار اشعارى را انتخاب كرده و مى‌آوريم:
اى مغنى پرده‌ى ديگر نواز • • • • • چنگ را كن بر نواى عشق ساز
كن دمى تأليف نى را در نغم • • • • • تا ز خود گردم مگر آن دم عدم
در نواى نى چون نى سر تا قدم • • • • • بر بيان نينوا كردم قلم
نى، نوا برداشت باز از نینوا • • • • • بندبندم شد چون نى اندر نوا
نى، نواى نينوا را باز كرد • • • • • نينوا را با نوا همراز كرد
نينوا چبود محلّ ابتلا • • • • • گوش كن تا با تو گويم ماجرا
پاى تا سر جان و عقل و هوش باش • • • • • بر بيانم هوش دار و گوش باش
[۲] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، ص۳۲.
هر زمانى الرحيلى شاه عشق • • • • • مى‌زند بر رهروان راه عشق
گرم تا گردند و بى‌افسر دوند • • • • • در طريق بندگى از سر دوند
هر زمانت گرچه عالم مشركند • • • • • عارفان هستند گرچه اندكند
الرحيل عشق اندر كربلا • • • • • بود بانگ العطش ز اهل ولا
زان صدا گشتند هفتاد و دو تن • • • • • در ره عرفان و عشقت ممتحن
زان به ميدان ولایت تاختند • • • • • جان و سر را در ولايت باختند
زان صدا عباس مير خافقين • • • • • دست و سر را داد در راه حسین
[۳] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۱۱۶.
شاه عشق آن مالك الملك فقط • • • • • كرد در ميدان قيام اندر وسط
در ركابش انبیا حاضر همه • • • • • بر جمال لم يزل ناظر همه
او چو شمع و انبيا پروانه‌اش • • • • • پيش شمعش جان به كف پروانه‌وش
تا نماند غير حق دمساز حق • • • • • بانگ «هل من ناصرى» شد راز حق
كيست كايندم دم ز منصورى زند • • • • • ناصر بالذّات را يارى كند
اندرين دشت بلا حق جو شود • • • • • او همه حق گردد و حق او شود
در ره عشقم فنا گردد كنون • • • • • مالك ملك بقا گردد كنون
قطره را بگذارد و عُمّان شود • • • • • جان دهد بهر خدا جانان شود
چون نواى قَبل موتو اَن تموت • • • • • شد بلند از ناى حىّ لا يَمُوت
بود طفلى شيرخوار اندر حرم • • • • • كآفرينش را پدر بُد در كرم
خورده از پستان فضل آن پسر • • • • • شير رحمت، طفل جان بو البشر
گرچه خوانند اهل عالم اصغرش • • • • • من ندانم جز ولىّ اكبرش
بر اميد جان‌نثارى آن زمان • • • • • خويش را افكند از مهد امان
دست از قنداق جان بيرون كشيد • • • • • بندهاى بسته را برهم دريد
آرى آرى شير حق است اى ولد • • • • • آنكه در گهواره اژدرها درد
بانگ برزد كاى غريب بينوا • • • • • نيستى بى‌كس هنوز اين سو بيا
مانده باقى بين ز اصحاب كرم • • • • • شيرخوار خسته جانى در حرم
بانگ زد كاى ساقى بزم الست • • • • • شيرخوار از كودكى شد مى‌پرست
شيرخوار عشق از امداد پير • • • • • شد ز بوى باده مست و شيرگير
شيرخوارم گرچه من شير حقم • • • • • زهره شيران بدّرد ابلقم
شيرخوارم ليك شيرم مست شد • • • • • چرخ در ميدان عزمم پست شد
صيد معنى شد شكار پنجه‌ام • • • • • هين بيا كز زخم هجران رنجه‌ام
عزم كوى دوست چون دارى بيا • • • • • ارمغانى بر به درگاه خدا
قابل شاه ارمغان كوچك است • • • • • كو به قيمت بيش و در وزن اندك است
نزد شاهان تحفه اندك‌تر خوشست • • • • • كه توان بگرفت نه پيش شه به دست
ارمغان اين لؤلؤ شهوار بر • • • • • نزد خسرو زر دست افشار بر
شاهباز وحدتم من در نشست • • • • • عيب نبود شاهم ار گيرد به دست
نيست دست از بهر دفع دشمنت • • • • • دست آن دارم كه گيرم دامنت
گر كه نتوانم به ميدان تاختن • • • • • سوى ميدان جان توانم باختن
گر ندارم گردن شمشير جو • • • • • تير عشقت را سپر سازم گلو
چون شنيد از گوش غيبى بى‌صدا • • • • • خالق اصوات بانگ آشنا
عشق بر پيغام اصغر شد سروش • • • • • آمد آواز على شه را به گوش
تاخت سوى خيمه‌گه بار دگر • • • • • تا از آن صاحب صدا جويد اثر
ديد كاصغر كرده عزم آن ديار • • • • • گشته از خرگاه هستى دست و بار
برگرفتش جيب و عزم راه كرد • • • • • روى همّت سوى قربانگاه كرد
بند بر تفصيل نبود كار عشق • • • • • تا چه كرد آن شاه در بازار عشق
هرچه بودش پاك با حق تاخت زد • • • • • مهره‌ها را بر دو حرف از باخت زد
چون به ميدان بر سر دست پدر • • • • • آيت كبراى حق شد جلوه‌گر
جان نمرود شقى گفتى هله • • • • • بود در جسم پليد حرمله
تير او چون کفر او بالا گرفت • • • • • در گلوى حق نژادى جا گرفت
شرع بازان حرز جان قرآن كنند • • • • • تير پس بر صاحب قرآن زنند
[۴] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۶۸-۷۹، گزينش اشعار.
قبله‌ى اهل وفا شمشير حق • • • • • فارس ميدان قدرت شير حق
حضرت عبّاس كآمد ما صدق • • • • • بر :يد اللّه ايديهم ز حق
بر حسين از يك صداى العطش • • • • • دست و سر را كرد با هم پيشكش
دست هشت و سوى حق بى‌دست رفت • • • • • اشتر كف كرده تا حق مست رفت
ديد عباس آن كه دين را شد پناه • • • • • گشته قحط آب اندر خيمه‌گاه
ز العطش برپاست بانگ كودكان • • • • • آمد اندر نزد شاه انس و جان
كى شه بى‌مثل و بى‌انباز و يار • • • • • گشته‌ام در راه عشقت دست و بار
ز ابر عشقت بر سرم بارش گرفت • • • • • كشت زار هستيم آتش گرفت
گفت از غير تو دل برداشتم • • • • • هر دو عالم را ز كف بگذاشتم
بر تن من دست و بر دستم علم • • • • • العطش وانگه بپا ز اهل حرم
دست عباس ار نباشد صف شكن • • • • • بهر يارى تو نبود گو به تن
گر عَلَم باشد مرا زين پس به دست • • • • • مر عَلَم را نام من باشد شكست
گر فتد دست علمدارت چه غم • • • • • گو نيابد مر شكستى بر علم
نك علم را جانب ميدان زنم • • • • • گر شوم بى‌دست بر كيوان زنم
سوى ميدان بلا تازم سمند • • • • • نام خود تا چون علم سازم بلند
مر توان بردن ز يمن بيرقت • • • • • گوى نام از عاشقان مطلقت
در ميان عاشقان پاكباز • • • • • چون علم گردم به عالم سرفراز
خوش ز خون خويش از ميدان جنگ ب • • • • • از گردانم علم را سرخ رنگ
سرخ رنگى مر علم را آبروست • • • • • هر ظفر يابد به جنگ او سرخ روست
چون علم گرديد از خون سرخ رنگ • • • • • رو سفيد آيد علمدارت ز جنگ
سرخ رويى علتش منصوريست • • • • • رنگ زرد آثارى از رنجورى است
در فلك شمس است سرخ و با شكوه • • • • • زرد رو گردد نشيند چون به كوه
تا مرا دست علم بگرفتن است • • • • • مر علم را ننگ از دست من است
چون فتد دست علم‌گير از تنم • • • • • خود به منصورى علم را ضامنم
سرخ رو برگردم از ميدان جنگ • • • • • هم علم را سازم از خون سرخ رنگ
گر نيفتد از بدن در عشق يار • • • • • دست باشد بر بدن بهر چه كار
سركه در عشقت نگردد پيش جنگ • • • • • سر مخوانش هست بر تن بار ننگ
سينه كز عشقت نشان تير نيست • • • • • سينه نبود آن حصير كهنه‌ايست
رفتم اينك همّتى خواهم ز شاه • • • • • بلكه آرم آبى اندر خيمه‌گاه
يعنى آيد آبم از عشقت به روى • • • • • ريزد از آبم نريزد آبروى
اين بگفت و بحر جانش كرد جوش • • • • • شد به ميدان مشك بى‌آبى به دوش
طالب مسكين كجايى گوش گير • • • • • مشك بى‌آبى طلب بر دوش گير
باز گويا چشم فهمت خواب رفت • • • • • نه پى آب هم چنين بى‌تاب رفت
يا كه نشنيدى تو گفتار مرا • • • • • يا نكردى فهم اسرار مرا
ز آنچه گفتم با تو اندر اين كتاب • • • • • باز پندارى كه رفت او بهر آب‌؟
هست عباس علی خود بحر جود • • • • • چشمه‌ى ايجاد و ينبوع وجود
هفت بحر از بحر جودش يك نم است • • • • • بحر امكان خود جهانى ز آن يم است
تا نه پندارى كه رفت از بهر آب • • • • • سوى ميدان با چنان شور و شتاب
رفت با مشك از پى آب طلب • • • • • تا تو را آموزد آداب طلب
دعوت عشق است بانگ العطش • • • • • آن صدا را دست و سر كن پيشكش
داعى حق چون زند بانگ به خويش • • • • • سر به كف بگذار و رو مردانه پيش
دست از هستى فروشوى سوى او • • • • • چون فتادت دست، سر كن گوى او
چون فتادت دست از دوش اى پسر • • • • • سينه كن بر تير عشق او سپر
چون فتادت دست بر دندان تو مشك • • • • • رگير تا گيرد فلك بر خود ز رشك
ز آنكه از حمل امانت آسمان • • • • • كرد ابا و كرده‌اى تو حمل آن
چونكه دست افتاد از دوشت به تيغ • • • • • سينه بر تيرش سپر كن بيدريغ
سينه‌ات چون شد ز ناوك چاك‌چاك • • • • • چشم را كن وقف بر تير هلاك
چون به تيرش چشم را كردى نياز • • • • • كن به تيغش زود گردن را دراز
چون جدا شد سر ز دوشت بى‌درنگ • • • • • استخوان خويش را كن وقف سنگ
هست يعنى تا كه آثارى ز تو • • • • • آيد اندر عشق او كارى ز تو
چون نماندت هيچ آثارى به جا • • • • • گشته‌اى در وى فناء فى الفنا
در حسین اين‌سان علمدار حسين • • • • • شد فنا تا يافت اسرار حسين
كرد سر سودا به بازار حسين • • • • • در دو عالم گشت سردار حسين
در ره حق داد دست حق‌پرست • • • • • دستها شد جمله او را زيردست
چون يد اللّه دست عبّاس عليست • • • • • پس یقین دست خدا دست وليست
[۵] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۱۲۵-۱۲۲.
چون علی اکبر شهید کربلا • • • • • نور چشم انبیا و اولیا
ديد كآن سلطان اقليم وجود • • • • • خالق جان مالك غیب و شهود
مانده همچون ذات خود فرد و وحيد • • • • • جمله اصحابش ز تيغ كين شهيد
شاه را چون ديد تنها آن جناب • • • • • ترك هستى كرد و آمد نزد باب
گفت كاى سلطان ملك جان و دین • • • • • واصلان را منزل حقّ الیقین
برق عشقت سوخت يك جا خرمنم • • • • • سالك راه فنايت، نك منم
هركه در راه تو سر داد آن ولى است • • • • • ترك سر كردن كنون كار على است
من عليّم در تو ليكن دانيم • • • • • فانيم گر لايق آن دانيم
آمدم تا از تو گيرم رخصتى • • • • • خضر راه عشق اينك همّتى
گفت شاهش كاى دُرّ درياى عشق • • • • • مظهر حسن، آيت كبراى عشق
رو كه هستم من به دل دمساز تو • • • • • تا به منزل همدم و همراز تو
چون على اكبر به تأييد پدر • • • • • سوى ميدان فنا شد ره سپر
چون سراج معرفت وهّاج شد • • • • • مصطفايى جانب معراج شد
جبرئیل عقل تا ميدان عشق • • • • • در ركاب آن مه كنعان عشق
چون به ميدان دست بر شمشير زد • • • • • تيغ لا بر فرق غير پير زد
ذات باقى نيست يعنى جز حسين • • • • • عين نفى‌اند اين تمام و نفى عين
جبرئيل عقل از رفتار ماند • • • • • خانه خالى، غير رفت و يار ماند
شمس ميدان تاب وحدت برفروخت • • • • • پرده‌هاى عقل و كثرت را بسوخت
گرم شد ز آن جلوه جان آن جناب • • • • • در قتال خصم هى زد بر عقاب
وصف توحيدش چو در دل رخ نمود • • • • • هيكلى را ديد كافرون ديده بود
سرّ لو كشف الغطا شد منجلى • • • • • ديد راز آن على را اين على
چيست لو كشف الغطا توحيد عين • • • • • هيكل توحيد نبود جز حسين
شد چو بر وى كشف اسرار وجود • • • • • ديد در دار وجود اندر شهود
جز حسين بن على ديّار نيست • • • • • اوست فرد و هيچ با او يار نيست
ذات عالى اوست باقى جمله پست • • • • • نيست با او هيچ و او در جمله هست
عالم اسماء چو شد بر وى عيان • • • • • ماند باقى يك تعيّن بس گران
گفت زين روى زاده‌ى شاه شهيد • • • • • اين تعيّن را به جان ثقل الحديد
هرچه نوشيد از كف ساقى شراب • • • • • تشنه‌تر گرديد و شد جوياى آب
لاجرم مستسقى جامى ز شاه گشت • • • • • و از ميدان شد اندر خیمه‌گاه
كاى پدر از تشنگى جانم گداخت • • • • • بنده را شايد از جامى نواخت
گرچه ز اقسام تعيّن رسته‌ام • • • • • كرده سنگينى آهن خسته‌ام
زين تعيّن ساز جانم را خلاص • • • • • تا شوم مطلق ز قيد عام و خاص
چون على در ذات عالى شد فنا • • • • • زان فنا شد مالك ملك بقا
پس دهانش را به خاتم مُهر كرد • • • • • تا نگردد فاش راز اهل درد
هركه را اسرار حق آموختند • • • • • مُهر كردند و دهانش دوختند
چون على در ذات شاه ذو العلى • • • • • شد فنا اندر فنا اندر فنا
سوى ميدان شد روان بهر ستيز • • • • • جسم خود را كرد وقف تيغ تيز
آن ز حق بيگانگان بد پسند • • • • • كاهل شرع و قارى قرآن بُدند
بهر قتل حق ز هر سو تاختند • • • • • كين حق را ظاهر از دل ساختند
جسم حق چو از كينه‌ى اهل هلاك • • • • • گشت از شمشير و خنجر چاك‌چاك
شد سوى افلاك وحدت رهسپر • • • • • برد از ميدان كثراتش بدر
چون حسين آواز اَدرك يا ابا • • • • • زو شنيد آمد به ميدان دغا
ديد نبود در جهان از وى اثر • • • • • گشت هرسو در سراغش رهسپر
زد صدا او را به آواز جلى • • • • • كت نبينم در كجايى يا على
گفت اى شه در بيابان فنا • • • • • نيستم ديگر مكان و حدّ و جا
از مكان و لا مكان بيرون شدم • • • • • عين ذات حضرت بى‌چون شدم
چون علی را اندرين كثرت نيافت • • • • • هشت كثرت را و در وحدت شتافت
ديد در صحراى وحدت واردش • • • • • متصل با ذات پاك واحدش
[۶] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۱۵۴-۱۶۲ گزينش اشعار.
چون كه شاه عشق را در کربلا • • • • • عشق زد در دشت جانبازى صدا
ظهر عاشورا در آن صحراى كين • • • • • ديد خود را بى‌كس و يار و معين
ذو الجلال فرد با تيغ و سلاح • • • • • هشت پا را در ركاب ذو الجناح
عزم ميدان كرد چون حلاّل عشق • • • • • زینب از پى با زبان حال عشق
گفت كاى لب تشنه‌ى بحر وصال • • • • • بعد ازينت در كجا بينم جمال
گفت بيرون از مكان و لا مكان • • • • • چون شدى يابى ز ديدارم نشان
هان برو زينب كه خواهى شد اسير • • • • • هست جانت زين اسيرى ناگزير
حق تو را بهر اسيرى فرد كرد • • • • • گرچه گردونى اسير گرد كرد
روى گردون را اگر گيرد غبار • • • • • كى توان انداخت گردون را ز كار
بحر توحيدى تو، گر پر شد كفت • • • • • سوخت كفها خواهد از موج و تفت
حق تو را خواهد اسير از بهر آن • • • • • كه نمايد خاكيان را امتحان
از اسيرى تو حق را حكمتى است • • • • • سرّ حق را در اسيرى شوكتى است
حق تو را خواهد اسير سلسله • • • • • از رضاى حق مكن خواهر گله
چون اسيرت خواست حق، چالاك شو • • • • • زير بار امرِ حق بى‌باك رو
گنج توحيدى تو، از ويران مرنج • • • • • ز آنكه در ويرانه باشد جاى گنج
امر حق زنجير و جان تو اسد • • • • • هست تا باشد ترا جان در جسد
چون به زنجير اوفتادى شاد باش • • • • • بند را همدست با سجّاد باش
باش هم زنجير با او در سلوك • • • • • هم مطيع امر آن رأس الملوك
هر دو زنجير بلا را قابليد • • • • • زانكه از يك دوده و يك حاصليد
نك ز ميدان بانگ طبل جنگ خاست • • • • • رو كه رفتم فتح و نصرت با خداست
حق مرا زد بانگ حالى ز ارجعى • • • • • كى نيوشد راز حق را مدعى
هين برو زينب كه عصر آمد به پيش • • • • • صبح خويشى، شام خويشى، عصر خويش
جمله صحبت در اسيرى عصر باد • • • • • عصرها را همّت ذو النصر باد
رو يتيمان مرا غمخوار باش • • • • • در بلا و در شدايد يار باش
رو كه هستم من بهر جا همرهت • • • • • آگهم از حال قلب آگهت
چون شوى بر ناقه‌ى عريان سوار • • • • • دربه‌در گردى به هر شهر و ديار
نيستم غافل دمى از حال تو • • • • • آيم از سر هركجا دنبال تو
رو كه سوى شام خواهى شد روان • • • • • با على آن صبح وصل عارفان
دان غنيمت شام غم را در عمل • • • • • زين سفر طالع شدت صبح ازل
نردبان عشق باشد راه شام • • • • • زان به معراج آيى اى احمد مقام
راه شام اى جان من منهاج تست • • • • • زان خرابه شام غم، معراج تست
چون خرابه گشت جايت شاد باش • • • • • تا كه گنج حق شود بر خلق فاش
رو اسيرى را كنون آماده باش • • • • • امر حق را بنده‌ى آزاده باش
هان برو زينب كه دردت بى‌دواست • • • • • دردمندِ حق طبيب درد ماست
رو كه بيمار مرا يارش تويى • • • • • غلطد از هرسو پرستارش تويى
چون رود بيمارت اندر سلسله • • • • • بد مكن دل، شو دليل قافله
بر كسى عين دعاى بد مكن • • • • • باب رحمت را به خلقان سد مكن
او چو شير و امر حق زنجير حق • • • • • كى سر از زنجير تابد شير حق
گر دعاى بد كنى فيض خدا • • • • • قطع گردد از تمام ماسوا
پس صبورى در اسيرى پيشه كن • • • • • ريشه‌ى بى‌طاقتى را تيشه كن
گر خورد سيلى سکینه دم مزن • • • • • عالمى ز ان دم زدن برهم مزن
حتم شد از حق اسيرى بر شما • • • • • خلق تا بينند حق را در شما
گر شوى بى‌چادر و معجر سزاست • • • • • كاين دليل معرفت بهر خداست
كنز مخفى پيش از اين بنهفته بود • • • • • شير هستى در نيستان خفته بود
خواست او خود را عيان و آشكا • • • • • ر هم تو را بر ناقه‌ى عريان سوار
تا شود مفتوح راه معرفت • • • • • بر همه خلقان ز آثار و صفت
پس تو را لازم بود بى‌معجرى • • • • • تا شود ظاهر كمال حيدرى
تا نگردد بسته بازويت به بند • • • • • هم سر من بر سر نى تا بلند
كنز مخفى كى شود ظاهر تمام • • • • • پس ز سر رو بر اسيرى سوى شام
شو به شام و کوفه خواهر در به در • • • • • تا كه بشناسند خلقت سر به سر
من بدون اين اسيرى گر شهید • • • • • مى‌شدم هم باز حق بد ناپديد
آن اسيرى زين شهادت بس سر است • • • • • در اسيرى تو حق پيداتر است
[۷] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۳۴-۵۳.

سرّ طلب يارى نمودن:
لا جرم در کربلا عشاق چند • • • • • بانگ حق چون شد ز ناى حق بلند
كالصلا اى عاشقان جان فروش • • • • • ز ان صدا كردند ترك جان و هوش
خود منادى شد خدا و زد صدا • • • • • اهل رحمت را كه ياران الصلا
من لباس آدمى كردم به بر • • • • • تا مؤثر را كه بيند در اثر
عاشق خود بودم و در اين لباس • • • • • جلوه كردم تا كه باشد حق‌شناس
رخت بستم واحد از ملك وجود • • • • • آمدم تنها به ميدان شهود
تا در اين صحرا كه گردد يار من • • • • • وز بهاى جان خرد ديدار من
من همان گنج نهانستم كه بود • • • • • پادشاه و مالك ملك وجود
خواستم تا خويش را ظاهر كنم • • • • • وز ظهور خويش فاش آن سرّ كنم
آمدم از ملك وحدت بى‌سپاه • • • • • تا كه را چشمى بود بينا به شاه
وا نمودم خويش را اينسان فقير • • • • • تا كه يابد واحدى را در كثير
چونكه بد بى‌يار ذات واحدم • • • • • بى‌كس از وحدت به كثرت آمدم
آمدم بى‌يار تا يارم كه شد • • • • • وندر اين صحرا خريدارم كه شد
چون نبد مثلى و انبازى مرا • • • • • هم نباشد يار و همرازى مرا
چونكه تنها بوده ذاتم از قدم • • • • • هم در اين صحرا زدم تنها علم
هركسى را من معين و مونسم • • • • • گرچه اينسان بى‌معين و بى‌كسم
بى‌كسى مستلزم ذات من است • • • • • ذات من برهان اثبات من است
گر چنين بى‌مونس و يارم به جاست • • • • • بهر بى‌ياران چو من يارى كجاست
اى خنك جانى كه غمخوارش منم • • • • • او بود يار من و يارش منم
من ندارم يار و بى‌يارى نكوست • • • • • هركه با من كرد يارى يارم اوست
يارى من كار هر اوباش نيست • • • • • سرّ سلطانى به هركس فاش نيست
كو كسى كامروز يار من شود • • • • • پرده درّد پرده‌دار من شود
گشته‌ام بى‌يار كه بود يار حق • • • • • ترك سر گويد شود سردار حق
سر كه دارد نوبت سربازى است • • • • • جان چه باشد وقت جان پردازيست
مرحبا جانى كه جانانش منم • • • • • جان دهد بهر من و جانش منم
روز ميدان دارى اهل دل است • • • • • بارهاى عاشقان بر منزل است
گر در اينجا بارى افتد چه غمست • • • • • ز انكه زينجا تا بمنزل يك دمست
اندرين منزل ز اوفو للعهود • • • • • محمل زینب به جا آمد فرود
الصلا اى عهد با حق بستگان • • • • • وز تعيّن‌هاى هستى رستگان
هركه جانش بر سر عهد بلاست • • • • • گو در آيد عهد را روز وفاست
قائل قول الستم من هلا • • • • • كيست ثابت بر سر قول بلى
اى بلى گويان كجا و كيستيد • • • • • امتحان حق در آمد بيستيد
بر سر عهد بلى گر واقفيد • • • • • ذات حق را بر تجلّى عارفيد
الصلا، اى سالكان راه عشق • • • • • ره سر آمد گشت ظاهر شاه عشق
گر سرى داريد با او حاضر است • • • • • سوى ميدان بى‌معين و ناصر است
جز زنانى چند و اطفالى صغي • • • • • ر نيست يارى بهر سلطان نصير
عترت حق بى‌معين و مونسند • • • • • اندرين صحرا غريب و بى‌كسند
عترت حق را درين صحرا كجاست • • • • • ياورى كو بر سر عهد بلى است
اهل بیت خويش را جان آفرين • • • • • خواست بى‌يار اندرين صحراى كين
تا كه گردد يار اين جمع اسير • • • • • حق كند زين ياريش نعم النصير
زين اعانت عين اللّهش كند • • • • • بر مكان و لا مكان شاهش كند
جان دهد جان آفرين و جان شود • • • • • جان اهل جان و هم جانان شود
جان او را ذات پاكم ضامنست • • • • • با وجود آن كه جان هم از منست
ليك هركس جان به راه من دهد • • • • • بر سر و بر جان من منّت نهد
گرچه باشد صد هزاران منّتم • • • • • بر كسى كو يافت جان از رحمتم
ليك دارم منّتش را هم قبول • • • • • كه دهد جان در ره آل رسول
صيحه‌ى حق حضرت بى‌چون و چند • • • • • چون بدينسان گشت در ميدان بلند
هركسى جان داشت از جا كنده شد • • • • • طالب اين نعمت پاينده شد
جان موجودات يكجا ز ان خروش • • • • • گشت از جا كنده و آمد به جوش
جان موجودات يكجا زان صدا • • • • • ز ابتداى خلق عالم تانها
گشت حاضر از پى غمخواريش • • • • • هر وجودى تا نمايد ياريش
بود بيمارى اسير بسترى • • • • • حق نژادى، بى‌كسى، بى‌ياورى
رفته بود از ضعف بيمارى ز هوش • • • • • صيحه حق مرو را آمد به گوش
نيم جانى بود اندر جسم او • • • • • هم ز جانبازان اسيرى قسم او
جست از جا ز آن صدا همچون سپند • • • • • شد عليل حق ز جاى خود بلند
كامدم اى دوست اينك ناتوان • • • • • هست اندر تن هنوزم نيم جان
جان نباشد آن كه از بهر تو نيست • • • • • خشك باد آبى كه در نهر تو نيست
آمدم اى دوست با حال خراب • • • • • گردنم را شد غم عشقت طناب
هست عشقت بر خلايق مفترض • • • • • ترك جان را خواست كى عاشق عوض
آمدم اى دوست با جان بى‌دريغ • • • • • بار دم گر بر سر آتش جاى تيغ
كودكانى چند بر دنبال او • • • • • هريكى آشفته‌تر ز احوال او
و آن زنان خسته جان پيرامنش • • • • • هريكى بگرفته بر كف دامنش
كاى عليل ناتوان بى‌شكيب • • • • • مى‌روى چون از سر جمعى غريب
گفت برداريد دست از جان من • • • • • جان تمنّا مى‌كند جانان من
از صدايش سنگ از جا كنده شد • • • • • بهر جانبازى مطيع و بنده شد
جانكه نبود در تن ما بهر او • • • • • دربدر باد از بلاد و شهر او
مى‌روم تا جان كنم بر وى نثار • • • • • جان دگر در تن بود بهر چكار
دل بر او گر خون نگردد نى دلست • • • • • از دل بى‌سوز به سنگ و گلست
زانكه سنگ و گل برو سوزد مدام • • • • • خواهد از نار غمش سوزد تمام
كرده سنگ و گل ز حدّ خود خروج • • • • • در غمش دارد به دل فكر عروج
نه من آخر بر خلايق داورم • • • • • در غمش از سنگ و گل نى كمترم
جان ندارد آنكه بهر عشق او • • • • • دارد از حق روح و جانى آرزو
من كه دارم نيم جانى در جسد • • • • • عشق زنجير است و جان من اسد
مى‌كشد زنجير عشقم بى‌حديد • • • • • كى ازين زنجير، تانم سركشيد
نيست جانم را ز زنجيرش گله • • • • • خويش را خواهد همى در سلسله
ديد چون از دور شاه آن كشمكش • • • • • شمس اجلالش بخرگه كرد رش
منعطف كرد او عنان ذو الجناح • • • • • رفع غوغا تا كند ز اهل صلاح
ديد كان بيمار بى‌يار عليل • • • • • عشق بر وى داده بانگ الرحيل
گفت يكجا ترك جان و نام ننگ • • • • • شيشه‌ى جان را زند خواهد به سنگ
و آن اسيران مانعش ز آن آرزو • • • • • در ميانشان هست زينسان گفتگو
[۸] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۲۰۹-۲۰۳.

مكالمه امام شهدا با سيّد سجّاد (علیه‌السّلام):
كرد او را بانگ شه كاى شير حق • • • • • مر كه دارى عار از زنجير حق
ور ندارى ننگ مردانه و دلي • • • • • ر بايدت گشتن به راه حق اسير
بر اسيرانى تو مير قافل • • • • • ه شير حق را ننگ نبود سلسله
سلسله عشقست و حقّت شيربان • • • • • دل بر آن زنجير خوش كن شيرسان
اين اسيرى از شهادت سر بود • • • • • زير تيغت هر دمى صد سر بود
نيست هركس قابل زنجير دوست • • • • • بر تو اين زنجير شد تقدير دوست
تو وجود مطلقى دور از گله • • • • • ذات پاكت را تعيّن سلسله
كاى وجود لا بشرط اى بى‌گله • • • • • گرددش تنگ از تعيّن حوصله
ذات مطلق را تعيّن حوصله است • • • • • لا بشرطى لازمش اين سلسله است
سلسله معلول و علّت شير بود • • • • • پس نشايد شير بى‌زنجير بود
ز آنكه علّت منفك از معلول نيست • • • • • نزد اهل دانش اين مجهول نيست
علّتى تو و اين همه معلول تست • • • • • وز تو عقل اولين مجعول تست
هركسى از تست ذاتش بى‌خلل • • • • • تو به ذات پاك خويشى مستقل
اى على تا هست جان من به تن • • • • • اين تعيّنهاست فرع ذات من
چون شوم من كشته گردم در شهود • • • • • اين تعيّنها تو را فرع وجود
گرچه از ذاتت تعيّن مشتق است • • • • • ليك ذاتت از تعيّن مطلق است
بعد من خواهش شدن خوار و اسير • • • • • بر تعيّنها خداوند و امير
دست و پايت رفت چون در سلسله • • • • • كرد بايد در تعيّن حوصله
سلسله سرّ تعيّنهاى تست • • • • • كان ز امر حق به دست و پاى تست
زين تعيّنها نگردى خُلق تنگ • • • • • گردنت را گشت چون او پالهنگ
گر شوى دلگير زان قيد و اثر • • • • • عالم امكان شود زير و زبر
با تعيّنها بساز و دم مزن • • • • • دم از آنچه پيشت آيد هم مزن
تنگ گردد شير را گر حوصله • • • • • درّد و اندازد از خود سلسله
سلسله‌ى تو گر ز دست و پا فتد • • • • • چرخ از گردش جهان ز اجزا فتد
سلسله پس لازم ذات تو است • • • • • وين تعيّنها ز اثبات تو است
سلسله چبود ترا بر دست و پا • • • • • فرق بعد از جمع در عين بقا
سلسله چبود ترا نسبت به ذات • • • • • آن تعيّنهاى اسماء و صفات
گرچه اين دم از تعيّن برترى • • • • • ساعتى ديگر تعيّن پرورى
رو به خيمه‌اى ولّى ذو المنم • • • • • تا نبينى زير تيغ دشمنم
ورنه‌ى آسوده از احوال من • • • • • بين به ميدان قدرت و اجلال من
[۹] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۲۰۹-۲۱۱.

تفويض امامت به امام سجّاد (علیه‌السّلام):
شد طبيب دردمندان يار عشق • • • • • بر سر بالين آن بيمار عشق
كاى طبيب دردهاى بى‌دوا • • • • • حال تو چونست برگو ماجرا
نك ز جا برخيز نبود وقت خواب • • • • • حق سلامت مى‌رساند گو جواب
اى على آورده‌ام از حق پيام • • • • • بر تو من بعد از تحيّات و سلام
كاى عليل من تبارك بر تو باد • • • • • خلعت شاهى مبارك بر تو باد
مالك الملكى و سلطان وجود • • • • • مظهر من مظهر غيب و شهود
گردنت بود اى به قدرت شير من • • • • • از ازل زيبنده‌ى زنجير من
جز تو جانى را نبود اين حوصله • • • • • پس مبارك بر تو باد اين سلسله
چون پيام دوست بشنيد آن عليل • • • • • از زبان حق بدون جبرئیل
برگشود او ديده‌ى حق بين خويش • • • • • ديد حق را بر سر بالين خويش
احمدى برگشته از معراج قرب • • • • • مر على را هشته بر سر تاج قرب
خود پيام آورده خلاق جليل • • • • • خود پیمبر بر على خود جبرئيل
آن پيمبر از على بر خاص و عام • • • • • وين ز خود بهر على دارد پيام
شد عليل حق بلند از جايگاه • • • • • بوسه باران كرد خاك پاى شاه
گفت كاى درد و غمت درمان من • • • • • اى فداى درد عشقت جان من
دردمندى اى خوشا بر حال او • • • • • كه تو پرسى از كرم احوال او
گر تو پرسى حال بيماران غم • • • • • بس گوارا باشد اين درد و الم
چونكه زنجير تو را من قابلم • • • • • زير اين زنجير خوش باشد دلم
من به زنجير تو دارم افتخار • • • • • شير حق را نيست از زنجير عار
ناطق آمد نقطه‌ى ذات على • • • • • شد على برهان اثبات على
كنز مخفى بود چون ذات على • • • • • گشت از ذات على هم منجلى
هست رازى اندرين معنى خفى • • • • • چون نگويد چونكه مى‌داند صفى
نى ندانم چنگ ذوقت ساز نيست • • • • • گوش هركس لايق اين راز نيست
حق تعالی بر صفّى ممتحن • • • • • كشف كرد اسرار خود رانى بمن
گنج علم علم الاسماء صفيست • • • • • نى صفّى اينهم ز اسرار خفيست
آنكه در من دم زمن زد نى منم • • • • • مشنو اينهم ز اسرار خفيست
راز حق را اى اخى نبود حجاب • • • • • پرده‌ى آن خود تويى نيكو بياب
پرده ز آن هشتند پيش خانه‌ها • • • • • تا نهان مانند از بيگانه‌ها
هستى تو مردم بيگانه است • • • • • پرده ز آن بهر تو پيش خانه است
تا تو را باقيست زين هستى كمى • • • • • شاهد آن راز نامحرمى
الغرض گرديد يكجا منجلى • • • • • نقطه‌ى ذات حسين اندر على
بود دريايى نهان در زير كف • • • • • جوش كرد از قعر و كف شد برطرف
موج زن شد بحر ذخّار وجود • • • • • وز على فرمود اظهار وجود
چون على در ملك دین شد پادشاه • • • • • عزم ميدان كرد شاه از خیمه‌گاه
[۱۰] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۲۸۸-۲۹۰.

مكالمه امام (علیه‌السّلام) با فرزندش حضرت سکینه (سلام‌الله‌علیها):
شد سكينه دامنش را برگرفت • • • • • داستان عاشقى از سر گرفت
كاى پدر دارى دگر عزم كجا • • • • • دل ز ما بگرفته‌اى ديگر چرا
مر ز ما ظاهر خطايى ديده‌اى • • • • • كه دل از ما بى‌كسان ببريده‌اى
گفت شه دارم هواى كوى دوست • • • • • آنكه در هر جا نگهدار تو اوست
مى‌روم گر من خدا يار شماست • • • • • ظاهر و باطن نگهدار شماست
مر علی شد بر شما شاه و امير • • • • • با على همراه خواهى شد اسير
در اسيرى او شما را ياور است • • • • • تا به مقصد رهنما و رهبر است
چون على شد رهنما اى نور عين • • • • • مى‌رساند عنقريبت بر حسين
اين بگفت و تاخت در ميدان سمند • • • • • من چگويم ز اين پس آمد نطق بند
عقل شد بس تنگ ميدان سخن • • • • • گشته ويلان در بيابان سخن
[۱۱] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۲۹۱-۲۹۰.

مثنوى عقل و عشق:
مرغ عشقم باز در پرواز شد • • • • • باب عشقم باز بر دل باز شد
نغمه‌ى ديگر در اين ره ساز كرد • • • • • داستان عشق و عقل آغاز كرد
عشق و عقل عاشقان را گوش كن • • • • • حالشان را پيشواى هوش كن
عاشقى كاو را به جان زد برق عشق • • • • • جانش از پا تا به سر شد غرق عشق
همچنين در كربلا سلطان عشق • • • • • چون روان گرديد بر ميدان عشق
عقل آمد راه او را سخت بست • • • • • عشق آمد از دو كونش رخت بست
عقل نرمى كرد و با پرهيز رفت • • • • • عشق گرمى كرد و آتش ريز رفت
عقل برهان گفت و استدلال يافت • • • • • عشق مستى كرد و استقلال يافت
عقل راهش از ره قانون گرفت • • • • • عشق گفت اين حرف را هنگام نيست
عقل گفتا زين رهت مقصود چيست • • • • • عشق گفت اين راه را مقصود نيست
عقل گفتا تخم ناكامى مپاش • • • • • عشق گفتا بند ناكامى مباش
عقل گفت از جوع طفلان و عطش • • • • • عشق گفت از وقت وصل و عيش خوش
عقل گفت از اهل بیت و راه شام • • • • • عشق گفت از صبح وصل و دور جام
عقل از زنجير و آن بيمار گفت • • • • • عشق از سوداى زلف يار گفت
عقل گفت از زینب و شهر دمشق • • • • • عشق گفت از شهريار و شهر عشق
عقل گفت از بزم و بيداد یزید • • • • • عشق گفت از حظّ ديدار و مزيد
عقل گفتا از اسيرى سرگذشت • • • • • عشق گفتا آب‌ها از سرگذشت
عقل گفت از جان گذشتن خواريست • • • • • عشق گفتا روح را تن حائلست
عقل گفت اينسان كه جانرا كرد خوار • • • • • عشق گفتا آنكه خواهد وصل يار
عقل گفتا چون كنى با اين عيال • • • • • عشق گفت از جمله بايد انفصال
عقل گفتا از ملامت كن حذر • • • • • عشق گفتا شو ملامت را سپر
عقل از اهل و عيالش بيم داد • • • • • عشق بر كف جامش از تسليم داد
عقل گفتا رو برون زين كارزار • • • • • عشق گفتا راهها را بست يار
عقل گفتا صلح كن با اين سپاه • • • • • عشق گفتا جنگ ريزد ز ان نگاه
عقل گفت از فتنه بيزار است دوست • • • • • عشق گفت اين فتنه‌ها از چشم اوست
عقل گفتا كن سلامت اختيار • • • • • عشق گفتا گر گذارد چشم يار
عقل گفتا محنت از هرسو رسيد • • • • • عشق گفت آغوش بگشا كاو رسيد
عقل گفتا كار آمد رو به خويش • • • • • عشق گفتا يار آمد رو به پيش
عقل گفت از زخم بسيارم غمست • • • • • عشق گفت ار او نهد مرهم كمست
عقل آمد از در الصلح خير • • • • • عشق گفتا خير و شر نبود ز غير
عقل گفتا نيست شر در فعل دوست • • • • • عشق گفتا نيست شرى جمله اوست
عقل گفت از نوك تير و ناوكش • • • • • عشق گفت از غمزه‌هاى چابكش
عقل گفت از تشنه كامى و تبش • • • • • عشق گفت از لعل جانان بر لبش
عقل گفتا هوش بگشا بهر او • • • • • عشق گفت آغوش بگشا بهر او
عقل بنمودش شماتت‌هاى عام • • • • • عشق بستودش ز يار خوش كلام
عقل گفت از جور خصم غافلش • • • • • عشق گفت از لطف يار يكدلش
عقل محكم كرد بنيان قیاس • • • • • عشق برهم ريخت بنياد و اساس
عقل طرح هستى از لولاك ريخت • • • • • عشق بر چشم مطرح خاك ريخت
عقل آمد از در تقوی و شرع • • • • • عشق درهم كوفت بيت اصل و فرع
عقل حرف از مصلحت گفت و مآل • • • • • عشق برد از مصلحت وقت و مجال
عقل آوردش بهوش از بعد و قبل • • • • • عشق آوردش بجوش از بانگ طبل
عقل گفتا با بلا نتوان ستيز • • • • • عشق گفتا زين بلا نتوان گريز
عقل گفتا بر بلا كس رو نكرد • • • • • عشق گفتا غير شير و غير مرد
عقل گفت از تن كجا سازى وطن • • • • • عشق گفت آنجا كه نبود جان و تن
عقل تا مى‌ديد بهر او صلاح • • • • • عشق بردش سوى ميدان ذو الجناح
باز آنجا عقل دست و پاى كرد • • • • • بهر خويش اثبات عزم و راى كرد
گفت در جنگ عدو تأخير كن • • • • • وصف خود را ز آيت تطهير كن
تا كه بشناسندت اين قوم دو دل • • • • • بل شوند از كرده‌ى خود منفعل
عشق گفتا زين شناسايى چه بود • • • • • من ترا نيكو شناسم اى ودود
جدّ تو بر ما سوى پیغمبر است • • • • • مادرت زهرا و بابت حیدر است
تو خود آن شاهى كه در روز الست • • • • • حق بعشق خويش پيمان تو بست
مر ترا از ما سوا ممتاز كرد • • • • • باز بر دل عقده‌هاى راز كرد
عهد تو ثبت است در طومار عشق • • • • • عارف و معروف نبود بار عشق
تيغ بركش عهد را تكميل كن • • • • • در فناى خويشتن تعجيل كن
گوش كن تا گويمت پيغام دوست • • • • • اى هماى حق نشين بر بام دوست
نهی منکر گر خرد گويد درشت • • • • • تو نه فاروقى بيفكن سوى پشت
كرد مرآت ترا رخسار خويش • • • • • ديد در مرآت رويت ذات خويش
عشق با حسن تو از روى تو باخت • • • • • دل به خويش از وجه نيكوى تو باخت
نيست پيدا غير او ز آيينه‌ات • • • • • كى دهد ره غير را در سينه‌ات
پاى تا سر هيكلت مرآت اوست • • • • • جزء جزئت آيت اثبات اوست
بر تن اندر جنگ پيراهن مپوش • • • • • در مقام وصل از ما تن مپوش
پيرهن خواهم تو را از خون كنند • • • • • وقت مرگ از پيكرت بيرون كنند
تا چنان كت دل بما واصل شود • • • • • هم تنت را كام جان حاصل شود
گر تنت گردد لگدكوب ستور • • • • • باشد افزون لذت جان در حضور
از در ديگر در آمد باز عقل • • • • • تا كند او را بخود دمساز عقل
يكسر از منقول بر معقول رفت • • • • • عرض را بنهاد و سوى طول رفت
گفت گر تو مظهر ذات اللهى • • • • • در صفات ذات مرآت اللهى
اوست بى‌تبديل و بى‌تغيير هم • • • • • رتبه‌ى مظهر نگردد بيش و كم
خلقت اشيا به حق عايد نشد • • • • • رتبه از بهر او زايد نشد
كى مقامى را ظهورش فاقد است • • • • • كز شهادت مى‌نيابى آن شهود
ز آنكه اشيا خود به ترتيب حدود • • • • • جمله موجودند بر نفس وجود
عشق گفتا اين دليل فلسفى است • • • • • در مقام ما دلايل منتفى است
عقل گو كن تيغ برهان را غلاف • • • • • در مقام عاشقى حكمت مباف
مظهر حق خالق بيش و كمست • • • • • هركمى از وى فزون در عالمست
ز آن مقاماتى كه ذاتش مالك است • • • • • اين مقام و اين شهادت هم يكست
بهر عقل است اين وگرنه واصلى • • • • • نه مقامى داند و نه منزلى
عقل گفتا در دلايل خستگى است • • • • • گر كمال عشق در وارستگى است
زين مقامى هم كه دارى رسته شو • • • • • بى‌مقامى را يكى شايسته شو
جان مده بر باد و حفظ خويش كن • • • • • ترك اين هنگامه و تشويش كن
گر كمالست اين تو بگذار از كمال • • • • • تا مجرّد باشى از هجر و وصال
عشق گفتا اين تجرد اى همام • • • • • مى‌شود ثابت بحفظ اين مقام
اين مقام آخر مقام سالك است • • • • • بر مراتب‌هاى مادون مالك است
ليك عاشق زين مراتب مطلق است • • • • • نه به اطلاق و تقيّد ملحق است
نه خبر دارد ز قيد و بستگى • • • • • نه بود آگاه از وارستگى
بل عشيق از خلق و خالق فارغست • • • • • از تجرّد وز علايق فارغست
بهر مفهوم است اين در سير عشق • • • • • رورنه نبود عقل كامل غير عشق
چون عشيق از جام وحدت مست شد • • • • • عقل با عشق آمد و همدست شد
[۱۲] صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۳۶۰-۳۵۳.

معانی کلمات:
ينبوع: چشمه.
يم: دريا.


۱. ↑ ر. ك. به دهخدا، علی‌اکبر، لغت نامه دهخدا، ذيل اسم صفى عليشاه.
۲. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، ص۳۲.
۳. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۱۱۶.
۴. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۶۸-۷۹، گزينش اشعار.
۵. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۱۲۵-۱۲۲.
۶. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۱۵۴-۱۶۲ گزينش اشعار.
۷. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۳۴-۵۳.
۸. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۲۰۹-۲۰۳.
۹. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص ۲۰۹-۲۱۱.
۱۰. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۲۸۸-۲۹۰.
۱۱. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۲۹۱-۲۹۰.
۱۲. ↑ صفی‌علیشاه، حاج میرزا حسن، زبدة الاسرار، تهران، انتشارات صفی‌علیشاه، ۱۳۷۹ شمسی، صص۳۶۰-۳۵۳.



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۹۹۴-۹۷۹.    






جعبه ابزار