| در سماعی به دف خون تو عصیان کردیم • • • • • ر شعله برخاست و مشق شب طوفان کردیم | | |
| گردبادی دف و آیینه به دستم بدهید • • • • • به همان دست که آیینه شکستم بدهید | | |
| اقتدا کرده نمازم به دو رکعت طوفان • • • • • حال مجنون مرا، کرده شفاعت طوفان | | |
| بگذارید، که تن، طور تکلّم باشد • • • • • روح در سفسطهی آینهها گم باشد | | |
| بگذارید که آتش به دهان تازه کنم • • • • • کربلایی شوم این بار زبان تازه کنم | | |
| خون پرخاشگرم از رگ طاقت رد شد • • • • • متلاطم شد و دریا شد و دریا مد شد | | |
| کتف، سنگین شد و زانوی قدم میلرزد • • • • • ناز دف خوردن پولاد علم میلرزد | | |
| دست میچرخد و در سینه دلی خون جگر است • • • • • - تن، تن آزردهی تاوان - کبود اثر است | | |
| بال میریزد و سیمرغ قفس میشکند • • • • • تاب سنگینی این سوگ نفس میشکند | | |
| نفسی خون جگر از شوق شهادت تا عشق • • • • • نفسی مانده در اوراق شهادت با عشق | | |
| تیغ میرقصد و تن، نازک خلعت دارد • • • • • این نمازیست که هفتاد و دو رکعت دارد | | |
| مرد میبارد از این معرکهها خونینتر • • • • • سرخ میرقصد و میرقصد از این رنگینتر | | |
| سرخ چرخی زده تا شب بتکاند گیسو • • • • • رگ و فوّارهی ماه و بدن و تیغ و گلو | | |
| موج سنگین شد و کفران رگ و آهن شد • • • • • از بهشت تن و از دوزخ پیراهن شد | | |
| متبرّک شد و خاک از صف مردان کویر • • • • • برشی ریخته از عرش به دامان کویر | | |
| ناز این خاک، شهیدانِ شفاعت دارد • • • • • این نمازیست که هفتاد و دو رکعت دارد | | |
| رود، اشراق لب و همهمهی تن شده بود • • • • • عطش آمیخته با علقمهی تن شده بود | | |
| شعله نازک شد و فوارهی تن میافتاد • • • • • سمت خورشید بدن پشت بدن میافتاد | | |
| طبل طوفانِ اذانی که موذن میزد • • • • • الرحیل نفسی بود که «هل من» میزد | | |
| مرد میکوفت و ناورد جنون میطلبید • • • • • اهل بیتی به علمداری خون میطلبید | | |
| مرد میخواست و طبل تب طوفان میکوفت • • • • • پنجه در پنجه به بیتابی یاران میکوفت | | |
| آمد از مرقد آتش، یله مردان خروش • • • • • گرد بادی به قدم کوفته، خورشید به دوش | | |
| گرد بادی به قدم تاخته آیینه به دست • • • • • چون همان دست که آیینهام افتاد شکست | | |
| گرد بادی دف و آیینه به دستم بدهید • • • • • به همان دست که آیینه شکستم بدهید | | |
| شطح در نافله میرقصد از انبوه صدا • • • • • نوحهای طنطنه میبافد ازاندوه صدا | | |
| اوج میگیرد و اشکِ پریان، دل شده است • • • • • کربلا وحی بزرگیست که نازل شده است | | |
| بعد از آن همهمهها، خون جگر، لب شده بود • • • • • اشکِ خورشید، علمداری زینب شده بود | | |
| بعد از آن وحشت شب، خانهنشین دل شد • • • • • آسمان آمد و بر تشت طلا نازل شد | | |
| کاروان عطش آمد به طواف بدنی • • • • • تشنه کامان اولو العزم به دنبال تنی | | |
| بر تن خاک غروب بدن گل میرفت • • • • • چشم تا حوصلهی تُردِ تحمّل میرفت | | |
| اشک شفاف شد و گونهی شب عریان شد • • • • • ماه بیتابترین نافلهی مژگان شد | | |
| نفسم نوحه شد و نوحه لبالب رقصید • • • • • دست در سینه چو بودای مقرّب رقصید | | |
| نفسم شعله شد و شعله شتابان افتاد • • • • • در شهودِ یَم خورشید چو طوفان افتاد | | |
| کربلا آمد و هفتاد و دو ملت گل کرد • • • • • تیغ رقصید و رسولی به نبوت گل کرد | | |
| کربلا شعشعهی سرخ رسول غزل است • • • • • کربلا شیعهترین شعر کتاب ازل است | | |
| کربلا آمد و پیغمبر خون معجزه کرد • • • • • مردی از جنس رسولان جنون معجزه کرد | | |
| شطح پاشید و شتک خورد و در آسیب شکست • • • • • سرخ چرخی زد و بر صورت خورشید نشست | | |
| زائران تحفهای از کوفه برات آوردند • • • • • شرم از خیس کدورت ز فرات آوردند | | |
| عطشی آمد و لبهای تَرَک پر خون شد • • • • • سرخ چرخی زد و از باور رگ، بیرون شد | | |
| عطشی آمد و رگهای مقرب رقصید • • • • • شعله در آتش زرتشت لبالب رقصید | | |
| گردبادی دف و آیینه به دستم بدهید • • • • • به همان دست که آیینه شکستم بدهید | | |
| | |