پسر(خام)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



پسر یعنی فرزند ذكور انسان يا كودك مذكّر.

فهرست مندرجات

۱ - معرفی پسر

معرفی پسر

[ویرایش]

پسر واژه‌اى فارسى به معناى فرزند ذكور انسان، كودك و نوجوان از جنس مذكر است.[۱]     نزديك‌ترين معادل عربى آن «ابن» است [۲]     كه با اَبْناء، بَنون و بَنين جمع بسته مى‌شود.[۳]     برخى از لغويان «ابن» را از ريشه «ب ـ ن ـ و» و برخى ديگر آن را از ريشه «ب ـ ن ـ ى» كه به معناى ساختن است دانسته‌اند [۴]    ؛ و از آن رو به پسر ابن گفته شده كه وى ساخته پدر است، چنان‌كه به ساختمان كه ساخته بنّاست، بِنا گفته مى‌شود [۵]    ، از اين رو به هر كس يا هر چيز كه در ساختن شخصيت فردى مؤثر باشد يا با آن اختصاص يا همراهى داشته باشد، «ابن» گويند؛ مانند اطلاق «ابن‌السبيل» بر افراد در راه مانده، يا «ابن‌العلم» بر تربيت شدگان علمى يا «ابن‌الحرب» بر جنگاوران و جنگجويان دائمى.[۶]    
پسر در قرآن با واژگان مختلفى مطرح شده است؛ از جمله: ۱. واژه «ابن» و مشتقات آن كه بيش از ۱۲۰ بار آمده است. البته در برخى آيات مراد از اين واژه، قوم و نسل است؛ مانند «بنى‌اسرائيل» در آياتى مانند ۷۸ مائده/۵. اين اطلاق بدان جهت است كه آنان از نسل فرزندان اسرائيل (يعقوب(عليه السلام)) بودند و در شمارى از آيات مراد فرزند است، اعم از پسر و دختر؛ مانند «يـبَنى‌ءادَمَ»(اعراف: ۳۱) و «نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ»(مائده: ۱۸)، با اين همه، در آيات بسيارى، مراد فرزندان ذكور انسان است؛ مانند «اِنَّ ابنَكَ سَرَقَ»(يوسف: ۸۱)؛ «يـبُنىّ»(يوسف: ۶۷)؛ «اَصطَفَى البَناتِ عَلَى البَنين»(صافّات:۱۵۳)؛ همچنين واژه ابن گاه بر نوادگان هم اطلاق شده است [۷]    ؛ مانند «تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا و اَبناءَكُم».(آل‌عمران: ۶۱)
۲. «غلام» از ريشه «غَلُمَ» كه بر نوجوانانى اطلاق مى‌شود كه شارب آنها روييده باشد.[۸]     برخى بر آن‌اند كه غلام به افراد ذكور از هنگام تولد تا ابتداى سن پيرى گفته مى‌شود.[۹]     اين واژه به اشكال گوناگون ۱۲ بار در قرآن به كار رفته است؛ مانند «اَنّى يَكونُ لى غُلـمٌ»(آل‌عمران: ۴۰)؛ «لِغُلـمَينِ يَتيمَينِ»(كهف: ۸۲)؛ «و يَطوفُ عَلَيهِم غِلمانٌ».(طور: ۲۴)
در برخى آيات نيز از پسر با واژه‌هاى عامى همچون «ذَكَر»: «و لَيسَ الذَّكَرُ كالاُنثى»(آل‌عمران: ۳۶) و «وِلْدان»: «وِلدانٌ مُخَلَّدون»(انسان: ۱۹) ياد شده است، افزون بر اين، قرآن كريم از برخى پسران پيامبران الهى و افراد ديگر، سخن به ميان آورده و به گوشه‌هايى از سرگذشت زندگى آنان كه مايه عبرت انسانهاست اشاره كرده است. از اين ميان مى‌توان به اين موارد‌اشاره كرد: ۱. سرگذشت پسران آدم و كشته شدن يكى از آنان به دست ديگرى. (مائده: ۲۷ ـ ۳۱) ۲. پيوستن پسر نوح(عليه السلام) به كافران و خوددارى او از پذيرش دعوت پدر. (هود:۴۲ ـ ۴۶) ۳.‌پسردار شدن اعجازگونه حضرت ابراهيم(عليه السلام)(ابراهيم: ۳۹) و حضرت زكريا [۱۰]     (آل‌عمران: ۳۸ ـ ۳۹؛ مريم:۵) با وجود پير بودن اين دو پيامبر الهى و عقيم بودن همسرانشان. (انبياء: ۹۰؛ ذاريات: ۲۹) ۴. اعطاى پسرى به داود به نام سليمان. (ص:۳۰) ۵. افكنده شدن يكى از پسرانِ حضرت يعقوب(عليه السلام) در چاه به دست برادران خود و چگونگى روبه رو شدن آنان با پدرشان. (يوسف: ۷ ـ ۱۰۰) ۶. تولد اعجازگونه پسرى براى حضرت مريم به نام عيسى(عليه السلام) بدون داشتن پدر. (مريم: ۱۶ ـ ۲۰) ۷. توصيه‌هاى حكيمانه لقمان به پسر خويش. (لقمان:۱۳ ـ ۱۹) ۸. كشته شدن پسرى كه حيات او باعث گمراهى والدين مى‌شد به دست حضرت خضر. (كهف: ۷۴؛ كهف: ۸۰) ۹. كشته شدن پسران بنى‌اسرائيل به دست فرعون. (بقره:۴۹؛ اعراف: ۱۴۱) ۱۰. پسران وليدبن مغيره كه همواره در حضور و خدمت وى بودند.[۱۱]     (مدثّر:۱۳)
همچنين قرآن به مباحثى ديگر درباره پسر پرداخته است؛ از جمله نگرش اعراب عصر جاهليت به فرزند پسر، زينت و نعمت بودن پسر، وظايف و حقوق متقابل والدين و پسر، پسر در قيامت و بهشت و برخى احكام فقهى مربوط به پسران. اين مقاله بيشتر به موضوعات و احكام مربوط به پسر به طور مطلق مى‌پردازد و به مباحث اختصاصى هريك از پسران ياد شده در مقاله‌ها و مدخلهاى مرتبط با آنها پرداخته مى‌شود.
كشتن پسران در زمان فرعون:
قرآن در آيات متعددى از كشته شدن پسران بنى‌اسرائيل به دست فرعونيان ياد كرده است: «و اِذ نَجَّينـكُم مِن ءالِ فِرعَونَ يَسومونَكُم سوءَ العَذابِ يُذَبِّحونَ اَبناءَكُم و يَستَحيونَ نِساءَكُم».(بقره: ۴۹؛ اعراف: ۱۴۱؛ ابراهيم: ۶‌؛ قصص:۴؛ غافر: ۲۵) درباره سبب كشتن پسران بنى‌اسرائيل آراى گوناگونى مطرح شده است؛ به نظر برخى، سبب اين كار خواب فرعون بود كه معبران آن را به سرنگونى تاج و تخت فرعون به دست پسرى از بنى‌اسرائيل تعبير كردند.[۱۲]     برخى گفته‌اند: پيشگويى كاهنان در مورد متولد شدن پسرى كه حكومت فرعون را از بين خواهد برد سبب اصلى اين امر بوده است.[۱۳]     شمارى ديگر بر آن‌اند كه علت اين امر، ترس فرعونيان از قدرت يافتن بنى‌اسرائيل بر اثر فزونى يافتن نسل آنان بود.[۱۴]     اين احتمال را نيز داده‌اند كه بشارت پيامبران پيشين درباره ظهور حضرت موسى(عليه السلام) و بيان ويژگيهاى او موجب خشم فرعون و كشتن پسران بنى‌اسرائيل شده بود.[۱۵]     در منابع نقل شده كه فرعون بر زنان باردار نگهبانانى گمارده بود تا اگر نوزاد، پسر باشد، او را ذبح كنند و اگر دختر باشد، او را براى خدمتكارى رها كنند.[۱۶]     اين كار زشت براى فرعونيان به عادتى هميشگى تبديل شده بود، به گونه‌اى كه حتى پس از بعثت حضرت موسى به كشتن پسران كسانى كه به آن حضرت ايمان مى‌آوردند، توصيه مى‌كردند: «فَلَمّا جاءَهُم بِالحَقِّ مِن عِندِنا قالوا اقتُلوا اَبناءَ الَّذينَ ءامَنوا مَعَهُ...».(غافر:‌۲۵) به نوشته برخى، كشتن پسران از يك سو و مرگ مردان بنى‌اسرائيل بر اثر پيرى از سوى ديگر موجب شد كه فرعونيان دچار كمبود خدمتكار شده، احساس خطر كنند، از اين رو تصميم گرفتند كه پسران را يك سال بكشند و يك سال رها كنند [۱۷]     برپايه برخى روايات، تولد هارون در سالى روى داد كه پسران كشته نمى‌شدند و تولد حضرت موسى در سال كشتار پسران بود.[۱۸]    
ديدگاه عصر جاهلى درباره پسر :
اعراب عصر جاهلى فرزند پسر را بسيار ارج مى‌نهادند و در مقابل، براى دختران ارزشى قائل نبودند.[۱۹]     سبب اين امر را نياز قبايل عرب به جنگجويان دلاور و نياز به اولاد پسر در غارتگرى و نگاهدارى شتران دانسته‌اند [۲۰]    ، از اين رو، هنگامى كه مژده تولد دختر به آنان داده مى‌شد از شدت ناراحتى صورتهايشان سياه مى‌شد (نحل:۵۸) و گاه آنان را زنده به گور مى‌كردند (تكوير:۸ ـ ۹)؛ اما قرآن هر دو را موهبت الهى برشمرده كه به هركس بخواهد پسر عطا كرده، به هركس بخواهد دختر مى‌بخشد: «يَهَبُ لِمَن يَشاءُ اِنـثـًا ويَهَبُ لِمَن يَشاءُ الذُّكور»(شورى:۴۹) و اين نگرش ناپسند و تبعيض‌آميز درباره پسران را مردود دانسته است، زيرا چه بسا فرزند پسرى كه موجب شر و گمراهى است و فرزند دخترى كه عامل خير و بركت است، چنان‌كه مثلا حضرت خضر(عليه السلام)پسرى را كه در صورت زنده ماندن پدر و مادر را به كفر و گمراهى دچار مى‌كرد، به قتل رساند تا خداوند فرزند بهترى را نصيب آنان كند: «واَمّا الغُلـمُ فَكانَ اَبَواهُ مُؤمِنَينِ فَخَشينا اَن يُرهِقَهُما طُغيـنـًا و كُفرا • فَاَرَدنا اَن يُبدِلَهُما رَبُّهُما خَيرًا مِنهُ زَكوةً واَقرَبَ رُحمـا».‌(كهف:۸۰ ؛ كهف: ۸۱) بر پايه برخى احاديث خداوند به والدين اين پسر دخترى عطا كرد كه از او پيامبرى [۲۱]     يا ۷۰ پيامبر [۲۲]     به دنيا آمد؛ همچنين مادر حضرت مريم كه انتظار و شوق تولد پسرى را داشت تا بتواند خادم بيت‌المقدس باشد، با تولد فرزند دختر افسرده شد؛ ولى اين دختر مايه خير و بركت براى او و جامعه گرديد. به نظر برخى مفسران [۲۳]     تعبير «و‌لَيسَ الذَّكَرُ كالاُنثى»در آيه‌۳۶ آل عمران(آل عمران:۳۶) گفته مادر مريم(عليها السلام)نيست، بلكه گفته خداوند است و مراد، آن است كه پسرى كه انتظار آن را داشتى مانند اين دخترى كه به تو عطا شده نيست، زيرا اين دختر افزون بر برآوردن خواسته وى يعنى خدمتگزارى معبد، حضرت عيسى(عليه السلام)را به دنيا آورد كه پيامبرى بزرگ شد [۲۴]    ، از اين رو قرآن كريم در آيه ۴۶ كهف(كهف:۴۶) پس از آنكه پسران را زينت زندگى دنيا برشمرده، «البـقِيـتُ الصّــلِحـت»را نزد خداوند بهتر از هرچيز دانسته است: «اَلمالُ والبَنونَ زينَةُ الحَيوةِ الدُّنيا والبـقِيـتُ الصّــلِحـتُ خَيرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوابـًا و خَيرٌ اَمَلا».مراد از «البـقِيـتُ الصّــلِحـت»هر‌چيزى است كه در راه خدا و رضايت الهى باشد كه فرزندان صالح اعم از دختر و پسر مى‌توانند مصداق آن باشند [۲۵]    ؛ همچنين اعراب جاهلى كسى را كه فرزند پسر نداشت، «اَبْتر» يعنى مقطوع النسل مى‌خواندند، به همين سبب هنگامى كه عبدالله فرزند پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از دنيا رفت، آن حضرت را ابتر خواندند [۲۶]    ؛ ولى با نزول سوره كوثر، قرآن دشمن آن حضرت را ابتر خواند. (كوثر:۳)
از جمله ديدگاههاى خرافى مشركان عصر جاهلى درباره پسران آن بود كه دختران (ملائكه) را به خداوند نسبت مى‌دادند و پسران را از آن خود مى‌دانستند:«فاستَفتِهِم اَلِرَبِّكَ البَناتُ و لَهُمُ البَنون».(صافّات:۱۴۹ ؛ اسراء:۴۰؛ زخرف:۱۶؛ طور:۳۹؛ نجم: ۲۱ ـ ۲۲) گاه خداوند را داراى پسر هم مى‌دانستند: «و‌خَرَقوا لَهُ بَنينَ و بَنـت بِغَيرِ عِلم».(انعام:۱۰۰) برخى مراد از اين آيه را پيروان آيينهايى چون برهمايى و بودايى و نصرانيت دانسته‌اند كه خداوند را داراى پسر مى‌دانستند.[۲۷]     به نظر برخى ديگر،[۲۸]     انتساب دختران به خداوند كار مشركان بود و نسبت دادن پسر به خداوند متعالى ديدگاه يهوديان و نصرانيان بود كه به ترتيب عُزَيرو مسيح بن مريم را فرزند خدا مى‌شمردند، چنان‌كه در آيه ۳۰ توبه(توبه:۳۰) به اين موضوع اشاره شده: «و قالَتِ اليَهودُ عُزَيرٌ ابنُ‌اللّهِ و قالَتِ النَّصـرَى المَسيحُ ابنُ اللّه»؛ولى اين آرا به وضوح در آيات مذكور نادرست و ضلالت‌آميز دانسته شده است.
پسر، زينت و نعمت دنيوى :
قرآن پسران را مايه زينت زندگى دنيا شمرده است: «اَلمالُ والبَنونَ زينَةُ الحَيوةِ الدُّنيا».(كهف:۴۶) برخى مفسران اين امر را ناشى از قوت و قدرت دفاعى آنان دانسته‌اند.[۲۹]     در آيه ۷۲ نحل(نحل:۷۲) پسران همراه با نوادگان (حَفَده) از مصاديق نعمتهاى الهى خوانده شده‌اند [۳۰]    ؛ همچنين در آياتى ديگر، پسران نمونه‌هايى از امداد و كمك الهى به شمار رفته‌اند: «... و اَمدَدنـكُم بِاَمول و بَنين».(اسراء:۶ ؛ شعراء:۱۳۲ ؛ شعراء: ۱۳۳) در احاديث نيز دختران «حَسَنه» و پسران «نعمت» شمرده شده‌اند.[۳۱]     در برابر اين نعمت، انسانها وظيفه دارند كه شكر آن را به جا آورده، از گرويدن به باطل بپرهيزند و تقواى الهى را رعايت كنند: «فَاتَّقُوا اللّهَ واَطيعون • واتَّقُوا الَّذى اَمَدَّكُم بِما تَعلَمون • اَمَدَّكُم بِاَنعـم و بَنين ...»(شعراء:۱۳۱ ـ ۱۳۳)؛ «... اَفَبِالبـطِـلِ يُؤمِنونَ و بِنِعمَتِ اللّهِ هُم يَكفُرون»(نحل:۷۲) و دوستى پسر و ديگر خويشاوندان را بر دوستى خدا و رسول او و جهاد در راه وى ترجيح ندهند، زيرا عقوبت الهى را در پى خواهد داشت: «قُل اِن كانَ ءاباؤُكُم و اَبناؤُكُم ... اَحَبَّ اِلَيكُم مِنَ اللّهِ و رَسولِهِ و جِهاد فى سَبيلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّى يَأتِىَ‌اللّهُ بِاَمرِه...».(توبه:۲۴) البته قرآن اين نعمت و زينت را متعلق به زندگى دنيا دانسته است (كهف:۴۶) كه بسيار زودگذر و فانى است، از اين‌رو نبايد موجب غرور گردد [۳۲]    ، چنان‌كه اهل جاهليت پسران را نعمتى پايدار دانسته، به داشتن آن افتخار مى‌كردند [۳۳]    ، افزون بر اين، اعطاى اين نعمت و ساير نعمتهاى دنيوى از سوى خداوند چه بسا براى برخى انسانها سودمند نباشد، بلكه موجب غفلت از ياد خدا و افزايش عذاب اخروى آنان گردد [۳۴]    : «اَيَحسَبونَ اَنَّما نُمِدُّهُم بِهِ مِن مال و بَنين • نُسارِعُ لَهُم فِى الخَيرتِ بَل لايَشعُرون».(مؤمنون: ۵۵ ـ ۵۶)
پسر در آخرت:
نسبتهاى خانوادگى در روز قيامت از ميان مى‌رود و تنها اعمال نيك انسان كارساز است: «فَاِذا نُفِخَ فِى الصّورِ فَلا اَنسَابَ بَينَهُم يَومَئِذ ولا يَتَساءَلون».(مؤمنون:۱۰۱) مال و فرزند سودى براى انسان در بر ندارد: «يَومَ‌لا‌يَنفَعُ مالٌ و لا‌بَنون»(شعراء:۸۸)، حتى گناهكاران در روز قيامت حاضر مى‌شوند كه براى نجات دادن خود از عذاب الهى خويشاوندان نزديك خود از جمله پسران خويش را فدا كنند: «يَوَدُّ المُجرِمُ لَويَفتَدى مِن عَذابِ يَومَئِذ بِبَنيه...».‌(معارج:۱۱) بنابر آيات ۳۴ ـ ۳۶ عبس(عبس:۳۴-۳۶) پدر و مادر در آن روز از برابر فرزندان خود مى‌گريزند: «يَومَ يَفِرُّ المَرءُ مِن ... بَنيه».به نظر برخى اين فرار كردن بدان جهت است كه آنان حقوق از دست رفته خود را از يكديگر طلب نكنند يا از آن روست كه همديگر را در حال گرفتارى و عذاب نبينند.[۳۵]    
در آياتى ديگر از پسران بهشتى (غِلمان، وِلدان) كه خدمتگزار بهشتيان‌اند، سخن به ميان آمده است؛ گاه آنان همچون دُرهاى پوشيده دانسته شده‌اند كه گرد بهشتيان مى‌گردند: «و يَطوفُ عَلَيهِم غِلمانٌ لَهُم كَاَنَّهُم لُؤلُؤٌ مَكنون»(طور:۲۴)؛ «يَطوفُ عَلَيهِم وِلدنٌ مُخَلَّدون».(واقعه:‌۱۷ ـ ۱۸) در آيه‌اى ديگر آنان به دُرهاى پراكنده تشبيه شده‌اند: «... اِذا رَاَيتَهُم حَسِبتَهُم لُؤلُؤًا مَنثورا».(انسان:۱۹) درباره اينكه‌غلمان يا ولدان كيست، آراى مختلفى مطرح است؛ برخى گفته‌اند كه اينان فرزندان انسانها [۳۶]     يا فرزندان مشركان [۳۷]     هستند كه گناه يا حسنه‌اى در نامه عمل آنها نبوده است تا استحقاق پاداش يا عقاب داشته باشند. نظر ديگر اين است كه آنها خدمتگزاران بهشتى‌اند كه خداوند آنان را براى همين كار آفريده‌است.[۳۸]    
احكام فقهى پسر
۱. بلوغ پسر:
قرآن در آيه ۶ نساء(نساء:۶) دادن اموال فرزندان يتيم را به آنها، مشروط به رسيدن آنان به سن بلوغ و رشد كرده است: «وابتَلوا اليَتـمى حَتّى اِذا بَلَغوا النِّكاحَ فَاِن ءانَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعوا اِلَيهِم اَمولَهُم»؛همچنين در آيه ۵۹ نور(نور:۵۹) فرزندانى كه به سن بلوغ مى‌رسند، به اجازه گرفتن از والدين هنگام ورود به خوابگاه آنها ملزم شده‌اند: «و اِذا بَلَغَ الاَطفـلُ مِنكُمُ الحُلُمَ فَليَستَـذِنوا».
نشانه‌هاى بلوغ و شرايط آن در مورد پسر و دختر متفاوت است؛ فقهاى مذاهب مختلف اسلامى براى بلوغ پسر نشانه‌هايى را بيان كرده‌اند؛ از جمله احتلام [۳۹]     كه در قرآن با تعابير «بلوغ الحُلُم» و «بلوغ النكاح» به آن اشاره شده است، روييدن مو بر مواضع خاصى از بدن [۴۰]     و رسيدن به سن معين.[۴۱]    
۲. محرميت پسر با مادر:
از ديدگاه قرآن و فقه اسلامى پسر با مادر خود محرم و ازدواج آن دو با يكديگر حرام است: «حُرِّمَت عَلَيكُم اُمَّهـتُكُم».(نساء:۲۳) تعبير «امهات» در اين آيه افزون بر مادر، شامل جده‌هاى پدرى و مادرى نيز مى‌شود [۴۲]    ؛ همچنين ازدواج پسر با مادر رضاعى خود نيز حرام است: «حُرِّمَت عَلَيكُم ... و اُمَّهـتُكُمُ الّـتِى اَرضَعنَكُم».(نساء: ۲۳) تعبير «امهات» در اين آيه نيز شامل جده‌هاى رضاعى فرد مى‌شود [۴۳]    ، بر اين اساس، مادر ملزم به پوشانيدن بدن خويش در برابر پسر خود نيست: «لا جُناحَ عَلَيهِنَّ فى ءابائِهِنَّ و لا اَبنائِهِنَّ».(احزاب:۵۵) در شأن نزول آيه گفته‌اند كه وقتى آيه حجاب (احزاب:۵۳) نازل شد، برخى پنداشتند كه محارم زنان از جمله پدران، برادران و پسران آنها هم مشمول اين حكم هستند؛ ولى با نزول آيه مذكور، آنان از اين حكم مستثنا شدند.[۴۴]     در آيه ۳۱ نور(نور:۳۱) نيز برخى مردان از جمله پسران از حكم حرمت آشكار كردن زينت زنان در برابر مردان استثنا شده‌اند: «و‌قُل لِلمُؤمِنـتِ ... و لا يُبدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ لِبُعولَتِهِنَّ... اَو اَبنائِهِنَّ».از آياتِ ياد شده برمى‌آيد كه پسر نيز مى‌تواند بدون قصد لذت به مادر و زينتهاى او نگاه كند [۴۵]    ؛ اما درباره اينكه مراد از زينت كدام يك از زينتها و اجزاى بدن مادر است، فقها اختلاف نظر دارند.[۴۶]    
۳. حرمت ازدواج با همسر پدر:
در جاهليت رسم بود كه با مرگ پدر، فرزندان، همسر او را مانند اموالش به ارث مى‌بردند و پس از آن، يا خود با او ازدواج مى‌كردند يا او را به ازدواج ديگرى در مى‌آوردند.[۴۷]     قرآن در آيه ۱۹ نساء(نساء :۱۹)مؤمنان را از به ارث بردن همسر پدر منع كرد: «يـاَيُّها الَّذينَ ءامَنوا لا يَحِلُّ لَكُم اَن تَرِثوا النِّساءَ كَرهـًا».سپس در آيه‌اى ديگر ازدواج پسر با همسر پدر را حرام و آن را نوعى فحشا و سبب دشمنى و بد راهى دانسته است. «ولا تَنكِحوا ما نَكَحَ ءاباؤُكُم مِنَ النِّساءِ اِلاّ ما قَد سَلَفَ اِنَّهُ كانَ فـحِشَةً و مَقتـًا و ساءَ سَبيلا».(نساء:۲۲) درباره نزول اين آيه گفته‌اند كه چون ابوقبيس از دنيا رفت، پسرش به رسم عصر جاهليت به نامادرى خود پيشنهاد ازدواج كرد. وى ضمن رد اين درخواست، از رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)تكليف خود را پرسيد. سپس اين آيه نازل شد و اين كار را مردود شمرد. به نظر مفسران، جمله «اِلاّ ما قَد سَلَفَ»به حرام نبودن اين ازدواج پيش از اسلام [۴۸]     يا عقوبت نداشتن ازدواجهاى پيشين اشاره دارد.[۴۹]     به نظر مشهور فقها، براى حرمتِ ازدواج با همسر پدر، صرف وقوع عقدِ پدر با نامادرى كافى است و آميزش شرط نيست.[۵۰]     برخى فقها با استناد به آيه مذكور ازدواج پسر با زنى كه پدر با وى زنا كرده را نيز حرام دانسته‌اند.[۵۱]    
۴. جواز خوردن طعام از خانه پسر:
قرآن در آيه ۶۱ نور( نور:۶۱)خوردن طعام بدون اجازه از خانه پسر را براى پدر و مادر مباح شمرده است: «لَيسَ عَلَى الاَعمى حَرَجٌ ... اَن تَأكُلوا مِن بُيوتِكُم».مراد از «بُيوتِكُم» را در اين آيه خانه همسر و فرزندان از جمله پسر دانسته‌اند.[۵۲]     سرّ اينكه از خانه فرزند به خانه خود شخص تعبير شده آن است كه اموال فرزند به منزله اموال خود انسان است، چنان كه بنابر روايتى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به پسرى فرمود: «تو و اموالت ملك پدرت هستيد».[۵۳]     در مقابل، پسر نيز مى‌تواند از خانه والدين خود غذا بخورد: «و لا عَلى اَنفُسِكُم اَن تَأكُلوا مِن ... اَو بُيوتِ ءابائِكُم اَو بُيوتِ اُمَّهـتِكُم».(نور:۶۱) البته در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام)غذا خوردن هريك از والدين و پسر از خانه ديگرى در صورتى مجاز شمرده شده كه به دور از اسراف و تبذير باشد.[۵۴]    
۵. ارث برى متقابل پسر و والدين:
اگر پدر يا مادر از دنيا بروند پسرشان از آنان ارث مى‌برد و اگر آنها دختر هم داشته باشند، سهم هر پسر دو برابر سهم هر دختر خواهد بود: «يوصيكُمُ اللّهُ فى اَولـدِكُم لِلذَّكَرِ مِثلُ حَظِّ الاُنثَيَينِ».(نساء: ۱۱) در شأن نزول آيه گفته‌اند كه اعراب جاهلى دختران و نيز پسران ضعيف را از ارث محروم كرده، اموال ميت را تنها به پسران نيرومند كه توان جنگيدن داشتند، مى‌دادند. با نزول اين آيه، ضمن مشخص شدن سهم پسران، سنت محروم كردن دختران از ارث مردود شمرده شد [۵۵]    ؛ همچنين در صورت مرگ فرزند، از جمله پسر در زمان حيات والدين، آنها از او ارث مى‌برند [۵۶]    ، بدين ترتيب كه اگر پسر داراى اولاد باشد، والدين هر كدام ۶۱ اموال او را به ارث مى‌برند: «ولاَِبَوَيهِ لِكُلِّ واحِد مِنهُمَا السُّدُسُ مِمّا تَرَكَ اِن كانَ لَهُ وَلَدٌ»(نساء: ۱۱)؛ اما اگر پسر فرزند يا وارث ديگرى نداشته باشد، پدر۳۲ و مادر۳۱ اموال را به ارث مى‌برد [۵۷]    : «فَاِن لَم يَكُن لَهُ وَلَدٌ وورِثَهُ اَبَواهُ فَلاُِمِّهِ الثُلُثُ».(نساء: ۱۱) هرچند سهم‌الارث پدر در اين آيه ذكر نشده؛ ولى اين نكته از سهم مادر كه۳۱ ذكر شده، فهميده مى‌شود [۵۸]    ؛ همچنين در صورتى كه پسر افزون بر والدين، برادران پدرى و مادرى يا پدرى نيز داشته باشد، سهم مادر از ۳۱ به ۶۱ كاهش مى‌يابد [۵۹]    : «فَاِن كَانَ لَهُ اِخوَةٌ فَلاُِمِّهِ السُّدُسُ»(نساء:۱۱)؛ ولى سهم پدر در اين فرض كاهش نمى‌يابد. علت تفاوت سهم پدر و مادر را آن دانسته‌اند كه پرداخت نفقه برادران ميت بر عهده پدر است.[۶۰]     در صورتى كه ميت در مورد اموال خود وصيتى كرده باشد يا دينى بر عهده وى باشد، وصيت و دين بر تقسيم ارث مقدم است:«يوصيكُمُ اللّهُ فى اَولـدِكُم ... مِن بَعدِ وصِيَّة يوصى بِها اَو دَين».(نساء/ ۴، ۱۱) در پايان‌آيه‌۱۱ نساء/۴ اين نكته تذكر داده شده كه انسانها از تشخيص اينكه كدام‌يك از پدران و پسران نفع بيشترى به حال فرد دارند عاجزند؛ اما خداوند كه اين واجبات را مقرر كرده، دانا و حكيم است: «ءاباؤُكُم و اَبناؤُكُم لا تَدرونَ اَيُّهُم اَقرَبُ لَكُم نَفعـًا فَريضَةً مِنَ‌اللّهِ اِنَّ اللّهَ كانَ عَليمـًا حَكيما».(نساء:۱۱)
۶. وجوب ختنه كردن پسر:
مفسران و فقها ختنه كردن را از احكام شريعت ابراهيم دانسته‌اند كه در آيه ۱۲۳ نحل(نحل:۱۲۳): «ثُمَّ اَوحَينا اِلَيكَ اَنِ اتَّبِع مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفـًا»مسلمانان به پيروى از آن مأمور شده‌اند.[۶۱]     در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز «حنيف» در آيه ياد شده به طهارت كه يكى از مصاديق آن ختنه است، تفسير شده است [۶۲]    ؛ همچنين ابن‌عباس و برخى مفسران پيشين در تفسير آيه ۱۲۴ بقره(بقره:۱۲۴): «و‌اِذِ ابتَلى اِبرهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمـت فَاَتَمَّهُنَّ»گفته‌اند: يكى از امورى كه خداوند با آن ابراهيم را آزمود، سنت ختنه است.[۶۳]     برخى مراد از «صِبغَةَ اللّه»در آيه ۱۳۸ بقره(بقره:۱۳۸) را نيز ختنه دانسته‌اند.[۶۴]     در احاديث نيز سنت ختنه براى پسران واجب و براى دختران مستحب شمرده شده است [۶۵]    ، بر اين اساس، فقها با استناد به آيه ۱۲۳ نحل(نحل:۱۲۳) و احاديث، ختنه را بر پسران واجب [۶۶]     و حتى برخى آن را از ضروريات دين دانسته‌اند.[۶۷]    
منابع:
احكام القرآن، جصاص؛ اسباب النزول؛ الانتصار؛ بحارالانوار؛ بدائع الصنائع فى ترتيب الشرائع؛ التبيان‌فى تفسيرالقرآن؛ تحريرالاحكام الشرعية على مذهب الاماميه؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تذكرة الفقهاء؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير الصافى؛ تفسير عبدالرزاق؛ تفسير العياشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسيرالكبير؛ التفسير‌المنير فى‌العقيدة و‌الشريعة و‌المنهج؛ تفسير‌نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع احاديث الشيعة فى احكام‌الشريعه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ جامع الخلاف والوفاق؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جاهليت و اسلام؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ حقايق التأويل فى متشابه التنزيل؛ الحدائق‌الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ زادالمسير‌فى علم التفسير؛ شرح اصول الكافى؛ عوالى‌اللئالى العزيزية فى الاحاديث الدينيه؛ فتح‌القدير؛ فتح المعين لشرح قرة العين بمهمات الدين؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فرهنگ فارسى؛ فقه‌السنه؛ فقه الصادق(عليه السلام)؛ فقه القرآن؛ قاموس قرآن؛ القاموس المحيط؛ الكافى؛ كتاب الخلاف؛ كتاب مقدس؛ كشف الاسرار و عدة‌الابرار؛ لسان العرب؛ لغت نامه؛ المبسوط فى فقه الاماميه؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مختلف‌الشيعة فى احكام الشريعه؛ مسند احمد بن حنبل؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام؛ المصباح المنير؛ المصنف فى الاحاديث و‌الآثار؛ معالم التنزيل فى التفسير و‌التأويل، بغوى؛ معجم الفروق اللغويه؛ معجم مقاييس اللغه؛ مغنى المحتاج الى معرفة معانى الفاظ المنهاج؛ المغنى والشرح الكبير؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ المقنعه؛ من لا يحضره الفقيه؛ مواهب الجليل شرح مختصر خليل؛ موسوعة التاريخ الاسلامى؛ الميزان فى‌تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ نيل الاوطار من احاديث سيد‌الاخيار؛ وسائل الشيعه، هداية العباد.

[۶۸]     لغت‌نامه، ج ۴، ص ۴۸۹۳ ـ ۴۸۹۴؛ فرهنگ فارسى، ج ۱، ص‌۷۸۵، «پسر».
[۶۹]     نثر طوبى، ج ۱، ص ۹۵؛ التحقيق، ج ۱، ص ۳۴۲.
[۷۰]     نثر طوبى، ج ۱، ص ۹۵.
[۷۱]     الفروق اللغويه، ص ۱۳؛ التحقيق، ج ۱، ص ۳۴۲، «بنو»؛ مقاييس اللغه، ج ۱، ص ۳۰۳، «بنى».
[۷۲]     مفردات، ص ۱۴۷، «بنى»؛ التحقيق، ج ۱، ص ۳۴۲، «بنو».
[۷۳]     همان؛ قاموس قرآن، ج ۱، ص ۲۳۳، «بنى».
[۷۴]     المصباح، ص ۶۲؛ المصباح، التحقيق، ج ۱، ص ۳۴۱، «بنو».
[۷۵]     مفردات، ص ۶۱۳؛ ترتيب العين، ج ۱، ص ۶۱۰؛ لسان العرب، ج‌۱۰، ص ۱۱۱، «غلم».
[۷۶]     لسان‌العرب، ج ۱۰، ص ۱۱۱؛ القاموس المحيط، ج ۴، ص ۲۲۱، «غلم».
[۷۷]     التبيان، ج ۲، ص ۴۴۹.
[۷۸]     مجمع البيان، ج ۱۰، ص ۵۸۳ ـ ۵۸۵.
[۷۹]     جامع البيان، مج ۱، ج ۱، ص ۳۸۹؛ التبيان، ج ۱، ص‌۲۲۴؛ كشف‌الاسرار، ج ۱، ص ۱۸۳.
[۸۰]     جامع‌البيان، مج ۱، ج ۱، ص ۳۸۹؛ التفسير الكبير، ج ۳، ص ۶۹؛ الصافى، ج‌۴، ص ۸۰.
[۸۱]     التفسير الكبير، ج ۳، ص ۶۹؛ كتاب مقدس؛ خروج ۱: ۷ ـ ۲۲.
[۸۲]     التفسير الكبير، ج ۳، ص ۶۹؛ تفسير عبدالرزاق، ج ۳، ص ۸۷.
[۸۳]     جامع‌البيان، مج ۱، ج ۱، ص ۳۸۸؛ مجمع‌البيان، ج ۱، ص ۲۲۷؛ تفسير‌بغوى، ج ۱، ص ۳۹.
[۸۴]     جامع البيان، مج ۱، ج ۱، ص ۳۸۹؛ التبيان، ج ۸، ص‌۱۲۹؛ تفسير‌ابن كثير، ج‌۳، ص ۳۹۲.
[۸۵]     جامع البيان، مج ۱، ج ۱، ص ۳۸۹؛ مجمع البيان، ج ۱، ص ۲۲۷؛ تفسير‌ابن كثير، ج ۳، ص ۳۹۲.
[۸۶]     المفصل، ج ۴، ص ۶۵۰ ـ ۶۵۲.
[۸۷]     المفصل، ج ۴، ص ۶۵۰ ـ ۶۵۲؛ المفصل، ج ۴، ص ۶۵۶؛ جاهليت و اسلام، ص ۶۲۷.
[۸۸]     تفسير عياشى، ج ۲، ص ۳۳۶؛ جامع احاديث الشيعه، ج ۲۶، ص‌۴۰۱؛ الميزان، ج ۱۳، ص ۳۸۴.
[۸۹]     وسائل الشيعه، ج ۲۱، ص ۳۶۵؛ من‌لا‌يحضره الفقيه، ج‌۳، ص ۴۹۱؛ الميزان، ج ۱۳، ص ۳۸۴.
[۹۰]     حقايق التأويل، ص ۸۵؛ الميزان، ج ۳، ص ۱۸۶.
[۹۱]     تفسير القمى، ج ۱، ص ۱۲۸؛ الفرقان، ج ۳ ـ ۴، ص ۱۱۴.
[۹۲]     نمونه، ج ۱۲، ص ۴۴۶.
[۹۳]     مجمع‌البيان، ج ۱۰، ص ۸۳۶؛ اسباب النزول، ص‌۳۰۷؛ موسوعة‌التاريخ الاسلامى، ج ۱، ص ۴۶۵.
[۹۴]     الميزان، ج ۷، ص ۲۹۰.
[۹۵]     جامع البيان، مج ۵، ج ۷، ص ۳۸۷؛ التبيان، ج ۴، ص ۲۱۹؛ مجمع البيان، ج ۴، ص ۵۳۱.
[۹۶]     مجمع البيان، ج ۶، ص ۳۵۱؛ تفسير قرطبى، ج ۱۰، ص ۴۱۳.
[۹۷]     زادالمسير، ج ۴، ص ۴۶۹؛ الميزان، ج ۱۲، ص ۲۹۷.
[۹۸]     الكافى، ج ۶، ص ۶؛ من لا يحضره الفقيه، ج ۳، ص ۴۸۱.
[۹۹]     تفسير قرطبى، ج ۱۰، ص ۴۱۳ ـ ۴۱۴؛ الميزان، ج ۱۳، ص ۳۱۸؛ المنير، ج ۱۵، ص ۲۶۱.
[۱۰۰]     زادالمسير، ج ۵، ص ۱۰۴؛ فتح القدير، ج ۳، ص ۲۹۰.
[۱۰۱]     نمونه، ج ۱۴، ص ۲۶۲ ـ ۲۶۳.
[۱۰۲]     مجمع البيان، ج ۱۰، ص ۶۶۸؛ تفسير قرطبى، ج ۱۹، ص ۱۴۶.
[۱۰۳]     مجمع البيان، ج ۹، ص ۳۶۱؛ تأويل الآيات، ج ۲، ص ۷۴۲؛ بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۹۱.
[۱۰۴]     مجمع البيان، ج ۹، ص ۳۶۱؛ تفسير قرطبى، ج ۱۴، ص‌۳۰؛ نورالثقلين، ج ۵، ص ۲۱۱.
[۱۰۵]     مجمع البيان، ج ۹، ص ۳۶۱؛ تفسير قرطبى، ج ۱۷، ص ۶۹.
[۱۰۶]     فقه القرآن، ج ۲، ص ۱۳۰ ـ ۱۳۱؛ الميزان، ج ۱۵، ص‌۱۶۴.
[۱۰۷]     تفسير قرطبى، ج ۵، ص ۳۵ ـ ۳۶؛ مختلف الشيعه، ج ۶، ص‌۳۹۱؛ مواهب الجليل، ج ۶، ص ۶۳۴.
[۱۰۸]     المبسوط، ج ۲ ،ص ۲۸۳؛ تحريرالاحكام، ج ۱ ،ص ۸۱؛ نيل‌الاوطار، ج ۵، ص ۳۷۲ ـ ۳۷۳.
[۱۰۹]     احكام القرآن، ج ۲، ص ۱۵۵؛ تفسير قرطبى، ج ۵، ص‌۱۰۸؛ التبيان، ج ۳، ص ۱۵۷.
[۱۱۰]     التبيان، ج ۳ ،ص ۱۵۷؛ فقه القرآن، ج ۱، ص ۸۲؛ تفسير قرطبى، ج ۵ ،ص ۱۰۸.
[۱۱۱]     التبيان، ج ۸، ص ۳۵۸؛ زادالمسير، ج ۶، ص ۲۱۴؛ تفسير قرطبى، ج ۱۴، ص ۱۴۸.
[۱۱۲]     مجمع‌البيان، ج ۷، ص ۲۴۲؛ احكام القرآن، ج ۳، ص ۴۰۹؛ بدائع الصنائع، ج ۵، ص ۱۲۱.
[۱۱۳]     جامع الخلاف، ص ۴۹؛ تذكرة الفقهاء، ج ۲ ،ص ۵۷۳ ـ ۵۷۴.
[۱۱۴]     تفسير القمى، ج ۱، ص ۱۳۴؛ الصافى، ج ۱، ص ۴۳۳؛ نمونه، ج‌۳، ص ۳۲۴.
[۱۱۵]     حقايق التأويل، ص ۳۱۷؛ مجمع‌البيان، ج ۳، ص ۵۷؛ فقه‌القرآن، ج ۲، ص ۸۰.
[۱۱۶]     حقايق‌التأويل، ص ۳۱۶؛ التبيان، ج ۳، ص ۱۵۴؛ فقه القرآن، ج‌۲، ص ۸۰.
[۱۱۷]     جامع‌البيان، مج ۳، ج ۴، ص ۴۲۱؛ التبيان، ج ۳، ص‌۱۵۵ ـ ۱۵۹؛ الحدائق، ج ۲۳، ص ۱۵۷.
[۱۱۸]     احكام القرآن، ج ۲، ص ۱۴۲ ـ ۱۴۳؛ التبيان، ج ۳، ص ۱۵۵؛ الانتصار، ص ۲۶۶.
[۱۱۹]     مجمع‌البيان، ج ۷، ص ۲۷۳؛ المغنى، ج ۶، ص‌۳۲۲ ـ ۳۲۳.
[۱۲۰]     عوالى اللئالى، ج ۳، ص ۶۶۵؛ مجمع‌البيان، ج ۷، ص ۲۷۳؛ بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۲۶.
[۱۲۱]     مجمع‌البيان، ج ۷، ص ۲۷۳.
[۱۲۲]     جامع البيان، مج ۳، ج ۴، ص ۳۶۵؛ اسباب النزول، ص‌۹۵؛ التبيان، ج ۳، ص ۱۲۸.
[۱۲۳]     مجمع البيان، ج ۳، ص ۳۰؛ المقنعه، ص ۶۸۲؛ فقه السنه، ج ۳، ص ۶۲۲ ـ ۶۲۳.
[۱۲۴]     المقنعه، ص ۷۱۲؛ اعانة الطالبين، ج ۳، ص ۲۷۰.
[۱۲۵]     فقه‌الصادق(عليه السلام)، ج ۲۴، ص ۲۴۸؛ نمونه، ج ۳، ص ۲۹۲.
[۱۲۶]     المقنعه، ص ۶۸۵؛ مسالك الافهام، ج ۱۳، ص‌۸۰‌ـ۸۱؛ فقه‌الصادق، ج ۲۴، ص ۲۵۰.
[۱۲۷]     نمونه، ج ۳، ص ۲۹۲.
[۱۲۸]     مجمع‌البيان، ج ۱، ص ۴۰۳؛ الخلاف، ج ۵، ص ۴۹۵؛ مغنى المحتاج، ج ۴، ص ۲۰۳.
[۱۲۹]     تفسير قمى، ج ۱، ص ۵۹؛ وسائل‌الشيعه، ج ۲، ص ۱۱۷؛ بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۵۶.
[۱۳۰]     جامع‌البيان، مج ۱، ج ۱، ص ۷۳۳؛ التبيان، ج ۱، ص ۴۴۵؛ المصنف، ج‌۷، ص ۴۴۹.
[۱۳۱]     شرح اصول كافى، ج ۷، ص ۸۴‌؛ التبيان، ج ۱، ص ۴۸۵؛ تفسير‌قرطبى، ج ۲، ص ۱۴۵.
[۱۳۲]     الكافى، ج ۶‌، ص ۳۷؛ من لايحضره الفقيه، ج ۳، ص ۴۸۷؛ مسند‌احمد، ج ۵، ص ۷۵.
[۱۳۳]     الخلاف، ج ۵، ص ۴۹۵؛ مغنى المحتاج، ج ۴، ص ۲۰۳؛ فتح‌المعين، ج ۴، ص ۱۹۷.
[۱۳۴]     جواهرالكلام، ج ۳۱، ص ۲۶۱؛ فقه الصادق، ج ۲۲، ص‌۲۸۴؛ هداية العباد، ج ۲، ص ۳۷۲.
نسبتهاى خانوادگى در روز قيامت از ميان مىzwnj;



جعبه ابزار