• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حافظ برسی حلّی (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



مقالات مرتبط: http://test.wikifeqh.ir/.


حافظ شیخ رضی‌الدین رجب برسی حلّی، از عالمان برجسته شیعه در قرن نهم هجری است که در علم، عرفان و ادب جایگاهی والا داشت.
او در حدود سال ۷۴۳ هجری در روستای برس (میان کوفه و حله) متولد شد و در حله سکونت گزید.
آثار ارزشمند او مانند «مشارق انوار الیقین» نشان‌دهنده تبحّر وی در حدیث، ادبیات و علم حروف است، هرچند برخی آراء خاص او درباره اهل بیت (علیهم‌السّلام) سبب نسبت غلو به وی شده، اما علمایی مانند علامه امینی و آیت الله بروجردی او را از این اتهام مبرّا دانسته‌اند.




حافظ برسی، از علمای شیعه در قرن نهم هجری می‌باشد.
از زندگانی او اطّلاع چندانی در دست نیست، ولی آثار ارزشمند او نشان‌گر شخصیت ممتاز و مقام والای او در علم و عرفان و ادب می‌باشد.
محل تولّد او را برس و مسکن او را در حلّه دانسته‌اند.
وی در حدود سال ۷۴۳ ه‌.ق متولّد شد.
او تخلّص خود را «حافظ» نام نهاد.



شیخ حرّ عاملی، حافظ حلّی را فاضل، محدث، شاعر و ادیب توصیف نموده است.
علامه امینی گفته است: «از عرفای علمای امامیه و فقهای آن‌ها بوده که از علوم گوناگون بهره داشته و امتیاز او در فن حدیث و پیشتازی او در ادبیات و شعر و خوب سرودن آن، مهارتش در علم حروف و اسرار و استخراج فواید آن، آشکار است، و با همه‌ی این‌هاست که کتاب‌های او را پر از تحقیق و دقت نظر می‌یابی و او را در عرفان و علم حروف شیوه‌های خاصی است. چنان‌که در ولایت ائمه (علیهم‌السّلام)، آراء و نقطه‌نظرهایی دارد که برخی از مردمان نمی‌پسندند و از همین‌روی او را به غلوّ و زیاده‌روی نسبت داده‌اند. ولی حق این است که تمامی شئونی را که نام‌برده در مورد اهل بیت (علیهم‌السّلام) اثبات کرده است پایین‌تر از مرتبه‌ی غلو، و غیر از درجه‌ی نبوّت است».
شیخ حرّ عاملی گفته است: در کتاب «مشارق انوار الیقین او، افراط و زیاده‌روی هست، و بسا که به غلو نسبت داده شود.» در عین‌حال آیت الله بروجردی بالصراحه او را تبرئه کرده و گوید: «برسی از این نسبت بری است.»



از جمله آثار حافظ برسی، عبارت‌اند از:
• «مشارق انوار الیقین فی حقایق اسرار امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام)»، بارها در بمبئی و بیروت و ایران چاپ و منتشر شده است.
• «مشارق الامان و لباب حقایق الایمان»، این کتاب تاویل سوره‌ی فاتحه الکتاب است.
• «رسالة فی الصّلوات علی النّبی و آله المعصومین»،
• «رسالة اللمعة من اسرار لاسماء و الصفات و الحروف و الایات و الدعوات»،
• «الدر الثمین فی خمسمائة آیة نزلت فی مولانا امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام)»،
• «لوامع انوار التمجید و جوامع اسرار التوحید» و...



حافظ برسی حلّی، به سال ۸۱۳ هجری وفات یافت.
مدفن او را محدّث قمی به نقل از کتاب یکی از صوفیه‌ی عصر خود مزار قتل‌گاه مشهد نوشته است.
اما در ریحانة الادب گوید: قبر او در اردستان در وسط باغی است.



بخشی از اشعار حافظ برسی که همه در مدح و منقبت اهل بیت عصمت (علیهم‌السّلام) است در پایان کتاب مشارق او و قسمتی دیگر در اعیان الشیعه، الغدیر و امل الامل ذکر شده است.


۵.۱ - در رثاء حسین (علیه‌السّلام)

یمینا بنا حادی السری ان بدت نجد • • • • • یمینا فللعانی العلیل بها نجد
و عج فعسی من لاعج الشوق یشتفی • • • • • غریم غرام حشو احشائه و قد
و سربی لسرب فیه سرب جآذر • • • • • لسربی من جهد العهاد بهم عهد
و مربی بلیل فی بلیل عراصها • • • • • لاروی بریّا تربة تربها ندّ
وقف بی انادی وادی الاّ یک علّنی • • • • • هناک اری ذاک المساعد یا سعد!


۱ -‌ای سرودخوان کاروان! سوگند می‌خورم که اگر راه روشن پدیدار شود رنجور و دردمند نیز دلیر و زورآور می‌گردد.
۲ - بایست و درنگ کن که چه‌ بسا دل‌سوختگان بهبود یابند. دل‌باختگی دلدادگان، مایه درونی‌اش هم‌چو آتش سوزان است.
۳ - مرا به راهی بر که گلّه‌های آهو بچگان از آن‌جا می‌گذرد. مرا به آن‌جا بر که از تلاش باران‌ها در آغاز بهار نشانه‌ای در آن مانده است.
۴ - مرا به سراغ آن شب بر تا در میان فضای گشاده‌اش باد سرد و نمناک آن را ببویم و خاکی را سیراب کنم که بوی خوش، همزاد آن است.
۵ -‌هان! ‌ای نیک‌بخت! بایست و درنگ کن تا من در بیشه‌ای با آن درختان در هم پیچیده آواز سر دهم شاید یار را ببینم.


فبالرّبع لی من عهد جیرون جیرة • • • • • یجیرون ان جار الزمان اذا استعدوا
هم الاّ هل الا انّهم لی اهلّة • • • • • سوی انّهم قصدی و انّی لهم عبد
عزیزون ربع العمر فی ربع عزّهم • • • • • تقضّی و لا روع عرانی و لا جهد
و ربعی مخضرّ و عیشی مخضلّ • • • • • و وجهی مبیضّ و فودی مسودّ
و شملی مشمول و برد شبیبتی • • • • • قشیب و برد العیش ما شانه نکد


۶ - در آن سراها از روزگار جیرون همسایگانی دارم که اگر کسی از ستم روزگار به دامن آنان گریزد پناه‌اش می‌دهند.
۷ - وابستگان به آن‌جایند و در دیده‌ی من به ماه نو می‌مانند آنان را می‌جویم و بندگی می‌نمایم.
۸ - ارجمندانی که بهار زندگی‌ام در سرای ارجمندشان سپری گردید نه از چیزی باک داشتم و نه تکاپویی نمودم.
۹ - خانه‌ام سرسبز بود و زندگی‌ام شاداب، چهره‌ام سپید و موهای سرم سیاه.
۱۰ - بستگان من هم‌داستان و جامه‌ی جوانی‌ام نو و پاکیزه از خنکی دل‌پذیر زندگی چیزی کم نداشتم.


معالم کلاعلام معلمة الرّبی • • • • • فانهارها تجری و اطیارها تشدو
طوت حادثات الدهر منشور حسنها • • • • • کما رسمت فی رسمها شمال تغدو
و اضحت تجرّ الحادثات ذیولها • • • • • علیه و لا دعد هناک و لا هند
و لا غرو ان جارت و مارت صروفها • • • • • و غارت و اغرت و اعتدت و اغتدت تشدو
فقد غدرت قدما بآل محمّد • • • • • و طاف علیهم بالطفوف لها جند


۱۱ - نشانه‌هایی که درفش‌های برافراشته را به یاد می‌آرند (همان‌گونه که سنگ‌چین‌های کوه، راه را می‌نمایند، نشانه‌های بر جامانده از خانه‌ها نیز سرای پیشین دل‌دار را نشان می‌دهند).
۱۲ - جوی‌های آن روان و پرندگان‌اش سرودخوان و اکنون پیش‌آمدهای روزگار، نامه‌ی زیبایی‌اش را در هم پیچیده.
۱۳ - همان‌گونه که باد شمال چون می‌وزد جای پای‌اش را بر آن می‌نهد به روزی افتاده که رویدادها دامن خود را بر سر آن می‌کشند.
۱۴ - پس شگفت نیست که ستم کند و گردش آن چون لرزش آب دریا بنماید به یغما ببرد، آزمند گرداند، دشمنی‌ اندازد، به نادرستی گراید و شب را سرودخوانان به روز برساند.
۱۵ - چرا که از خیلی پیش با خاندان محمّد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) نیرنگ باخت و با سپاه خود در کرانه‌های فرات گرداگرد آنان را گرفت.


و جاشت بجیش جاش طام عرمرم • • • • • خمیس لهام حام یحمومه اسد
و عمّت باشرار عن الرشد قد عموا • • • • • و هل یسمع الصّم الدعاء اذا صدّوا؟
فیا امّة قد ادبرت حین اقبلت • • • • • فرافقها نحس و فارقها سعد
ابت اذ اتت تنای و تنهی عن النهی • • • • • و ولّت و الوت حین مال بها الجدّ
سرت و سرت بغیا و سرّت بغیّها • • • • • بغیّا دعاها اذ عداها به الرشد


۱۶ - لشکری بسیار و تیزتک و برخوردار از سازمانی رسا را پیرامون‌شان به جوش‌ش واداشت که شیران پیرامون یحموم آن می‌چرخیدند.
۱۷ - و همگان از بدکنشانی که چشم‌شان از دیدن راه راست ناتوان بود آیا کران می‌توانند آوا و آواز کسی را بشنوند؟
۱۸ -‌ای آن گروه که چون روی می‌آرد، پشت به رستگاری می‌کند! نافرخندگی‌ها با آن هماهنگ است و خجستگی‌ها ناسازگار!
۱۹ - چون بیامد از پذیرفتن راستی سرباز زد و دور شد و مردم را از زندگی خردمندانه بازداشت.
۲۰ - و چون بخت به او روی آورد او پشت نمود. و راه خود را کج کرد. با گردن‌کشی به گردش پرداخت تا فرمانده‌ی تبه‌کارش را شادمان گرداند. همان تبه‌کار که چون با آیین راستی درافتاد آنان را به سوی خویش خواند، گروهی که چون به کوشش افتد در پهن‌دشت لغزش‌ها دربه‌در می‌شود.

عصابة عصب اوسعت اذ سعت الی • • • • • خطاء خطاها و الشقاء بها یحدو
اثاروا و ثاروا ثار بدر و بادروا • • • • • لحرب بدور من سناها لهم رشد
بغت فبغت عمدا قتال عمیدها • • • • • صدور طغاة فی الصدور لها حقد
و ساروا یسنّون العناد و قد نسوا ال‌ • • • • • معادفهم من قوم عاد اذا عدوّ
فیا قلب قلب الدین فی یوم اقبلوا • • • • • الی قتل مامول هو العلم الفرد


۲۱ - و سرودگوی تیره‌بختی‌ها او را هم‌چون شتری به پیش می‌راند برشوراندند و در برابر ماه شب چهارده به خون‌خواهی برخاستند.
۲۲ - و به نبرد با ماه‌هایی کمر بستند که از پرتو آن‌ها راه راست را توان یافت آگاهانه و دل‌خواهانه به تبه‌کاری پرداختند و با سالار خویش در نبرد شدند.
۲۳ - آری سینه‌ی این گردن‌کشان از کینه‌ی او مالامال بود. آئین دشمنی و عداوت را با روش خویش بنیاد نهادند و بازگشت پس مرگ را از یاد بردند.
۲۴ - و راستی که بایستی آنان را هنگام سرشماری از گروه عاد دانست.
۲۵ - اى زير بنياد كيش ما در روزى كه روى آورند تا نماينده‌ى آرزوهاى ما آن يگانه مرد برجسته را بكشند.

فركن الهدى هدّوا و قدّ العلى قدّوا • • • • • و أزر الهوي شدّوا و نهج التقي سدّوا
كأنّي بمولاي الحسين و رهطه • • • • • حيارى و لا عون هناك و لا عضد
بكرب البلا في كربلاء و قد رمى • • • • • بعاد و شطّت دارهم وسطت جند
و قد حدقت عين الرّدى حين أحدقت • • • • • عتاة عداة ليس يحصى لهم عدّ
و قد أصبحوا حلاّ لهم حين أصبحوا • • • • • حلولا و لا حلّ لديهم و لا عقد


۲۶ - ستون راهنمايى را در هم شكستند و بالاى سرافرازى را ويران كردند و از بن بدر آوردند كمر به هوس‌بازى بستند و راه را بر پرهيزگارى گرفتند.
۲۷ - گويا سرورم حسين و گروه او را مى‌نگرم كه سرگردانند، نه ياورى دارند و نه كسى دست و بازویش را به پشتيبانى شان مى‌گشايد.
۲۸ - با رنج و گرفتارى در كربلا دچار كينه‌توزى‌ها گرديده‌اند و به خاندان‌شان كه در ميان سپاه افتاده دست‌درازى مى‌شود.
۲۹ - آن‌گاه كه گروهى بى‌شمار از دشمنان سركش پيرامون آنان را گرفتند گفتى كه مرگ و نابودى ديده‌ى خود را بر آنان دوخته است.
۳۰ - چون برای‌شان درآمدند هر ستمى را روا ساختند چرا كه هيچ‌گونه آيين و پيمانى را پيش چشم نمى‌داشتند.

فنادى و نادى الموت بالخطب خاطب • • • • • و طير الفنا يشدوا و حادي الرّدى يحدو
يسائلهم: هل تعرفوني‌؟ مسائلا • • • • • و سائل دمع العين سال به الخدّ
فقالوا: نعم أنت الحسين بن فاطم • • • • • و جدّك خير المرسلين إذا عدّوا
و أنت سليل المجد كهلا و يافعا • • • • • إليك إذا عدّ العلى ينتهي المجد
فقال لهم: إذ تعلمون فما الذي • • • • • دعاكم إلى قتلي فما عن دمي بدّ؟



۳۱ - او كه آواز برداشت يكى هم به سهم‌ناكى، بانگ مرگ سرداد. مرغ نيستى ترانه مى‌ساخت و سرودگوى نابودى به خوانندگى پرداخت.
۳۲ - با سرشك ديده‌گان‌اش كه بر روى گونه سرازير بود. از آنان مى‌پرسيد: «مرا مى‌شناسيد؟»
۳۳ - گفتند: آرى تو حسين پسر فاطمه‌اى و نياى تو را بهترين فرستادگان خدا بايد شمرد.
۳۴ - تو در خردسالى و سالخوردگى زاده‌ى انسان‌هاى بلندمرتبه‌اى و آن‌گاه كه سربلندى‌ها را به‌ شمار آرند تو در بالاترين جايگاه آنى.
۳۵ - ايشان را گفت: «اگر اين‌ها را مى‌دانيد چه انگيزه شما را ناگزير به كشتن من داشته است‌؟»

فقالوا: إذا رمت النجاة من الرّدى! • • • • • فبايع يزيدا إنّ ذاك هو القصد
و إلاّ فهذا الموت عبّ عبابه • • • • • فخض ظاميا فيه تروح و لا تغدو
فقال: إلاّ بعدا بما جئتم به • • • • • و من دونه بيض و خطيّة ملد
فضرب لهشم الهام تترى بنظمه • • • • • فمن عقده حلّ و في حلّه عقد
فهل سيّد قد شيّد الفخر بيته • • • • • حذار الرّدى يشقى لعبد له عبد؟


۳۶ - گفتند: اگر خواهى از مرگ برهى بايد چنان‌چه مى‌خواهيم دست فرمان‌برى به یزید دهى.
۳۷ - وگرنه اينك درياى مرگ پرآشوب شده و تو بايد با لب تشنه در آن فرو روى و دست و پا بزنى.
۳۸ - پس گفت: «ننگ باد بر آن‌چه شما آورده‌ايد كه بوسه بر لب شمشير آب‌دار بر سر نيزه‌ى كوبنده را بر آن پيش بايد افكند.»
۳۹ - پس زخم‌هايى كه استخوان سرها را مى‌شكند پى‌درپى فرود آيد. با گرهى كه مى‌زند، مى‌گشايد و با گشودن خود بر هم مى‌بندد.
۴۰ - آيا آن سرورى كه دودمان او كاخ سرافرازى را ساخته‌اند. از بيم مرگ براى برده‌اى كه بنده‌ى او است خود را زبون مى‌دارد؟

و ما عذر ليث برهب الموت بأسه • • • • • يذلّ و يضحى السيد يرهبه الاسد؟
إذات سام منّا الدهر يوما مذلّة • • • • • فهيهات يأبى ربّنا و له الحمد
و تأبى نفوس طاهرات و سادة • • • • • مواضيهم هام الكماة لها غمد
لها الدم و رد و النفوس قنائص • • • • • لها القدم قدم و النفوس لها جند
ليوث وغى ظلّ الرماح مقيلها • • • • • مغاوير طعم الموت عندهم شهد


۴۱ - اگر شيرمردان از هراس بر خود بلرزند چه پاسخى براى خرده‌گيران خواهند داشت‌؟ آيا با اين‌كه شيران از دليرى آنان مى‌هراسند بايد تن به خوارى دهند؟
۴۲ - اگر يك روز روزگار پيشنهاد كرد خوار شويم بسى دور است كه پروردگار ستوده چنين مشى را از ما بپذيرد.
۴۳ - و به همين‌گونه جان‌هاى پاك و آن سرورانى كه سرهاى دليران نيام شمشيرشان است از پذيرفتن سرباز مى‌زنند.
۴۴ و ۴۵ - در نبرد با دشمنان خون مانند گل آنان يا هم‌چون آبى شادى‌بخش است كه در آن شنا مى‌كنند، روان‌ها را شكار خويش مى‌شمارند، پيشتازى به سوى جان‌بازى را سرافرازى مى‌دانند و جان‌ها را سپاه خود، شيران پيكارگاه كه سايه‌ى شمشيرها را جاى آرامش يافتن مى‌شناسند و تا زندگانى كه مزه‌ى مرگ را با انگبين برابر مى‌خوانند.

حماة عن الأشبال يوم كريهة • • • • • بدور دجى سادوا الكهول و هم مرد
إذا افتخروا في الناس عزّ نظيرهم • • • • • ملوك على أعتابهم يسجد المجد
أيادى عطاهم لا تطاول فى النّدى • • • • • و أيدى علاهم لا يطاق لها ردّ
مطاعيم للعافي مطاعين في الوغى • • • • • مطاعين إن قالوا لهم حجج لدّ
مفاتيح للداعي مصابيح للهدى • • • • • معاليم للساري بها يهتدي النجد


۴۶ - پندارى كه در روزى ناگوار از شيربچگان خود پاسدارى مى‌كنند. ماه‌هاى درخشان تاريكى‌ها كه در خردسالى بر سالخوردگان سرورى يافته‌اند.
۴۷ - چون بر خويشتن ببالند در ميان مردم كمتر كسى مانندشان توان يافت. شاهانى‌اند كه سرافرازى‌ها بر آستان‌شان سر بر خاك مى‌نهد.
۴۸ - نه دست‌هایشان را هنگام بخشندگى با ابر مى‌شود برابر نهاد و نه شكوه و برترى‌هاى آنان را نپذيرفت.
۴۹ - مهمان را خوراك مى‌خورانند و هماوران رزم‌جوى را با نيزه پاسخ مى‌گويند چون به سخن آيند فرمان روايند و روشن‌گرى‌هايى كوبنده دارند.
۵۰ - خواننده‌ى راه راست را كليد رستگارى‌اند و چراغ‌هاى راهنما راهروان را نشانه‌هاى رهنمون‌گرند كه راهبران ورزيده را هم به كار مى‌آيند.


نزيلهم حرم منازلهم لقى • • • • • منازلهم أمن بهم يبلغ القصد
فضائلهم جلّت فواضلهم جلت • • • • • مدايحهم شهد منايحهم ندّ
مرابعهم تسقى مرابعهم تلقى • • • • • مطالعهم يكفى مطالعهم سعد
كرام إذا عاف عفى منه معهد • • • • • و صوّح من خضرائه السبط و الجعد
و آملهم راج و أمّ لهم رجا • • • • • و حلّ بناديهم أحلّ له الرفد



۵۱ - ميهمانان‌شان هم‌چون كبوتر حرم از دست‌درازى ديگران بركنار است و آن‌كه در رزم‌گاه در برابرشان درآيد خود را در پرت‌گاه افكنده، سراى‌هاشان جاى زينهار خواستن است و به دستيارى آنان مى‌توان به خواسته‌ها رسيد.
۵۲ - برترى‌هاشان شكوه‌مند است و برجستگى‌هاشان تاب‌ناك، ستايش‌هاشان به شيرينى انگبين است و بخشش‌هاشان مشك‌آلود.
۵۳ و ۵۴ - مرغ‌زارهاشان سيراب مى‌شود و سراهاى بهارشان جاى ديدار است، هر كه آنان را از چگونگى روزگارش آگاه كند او را درمى‌يابند و ستاره‌ى بختشان بسى روشن است. با ميهمان و روزى‌خواهنده‌اى كه هر چه داشته از دست داده و آه ندارد تا با ناله سودا كند جوان‌مردى مى‌نمايند.
۵۵ - هر كه آرزويى از آنان خواست به نيكو جايى اميد بسته و چون به انجمن آنان پا نهاد كمك و يارى دلخواه را مى‌يابد.


زكوا في الورى أمّا و جدّا و والدا • • • • • و طابوا فطاب الامّ و الأدب و الجدّ
بأسمائهم يستجلب البرّ و الرضا • • • • • بذكرهم يستدفع الضرّ و الجهد
و مال إلى فتيانه و رجاله • • • • • يقول: لقد طاب الممات الأ اشتدّدوا
فسار لأخذ التار كلّ شمر دل • • • • • إذا هاج قدح للهياج لمه زند
و كلّ كمىّ أريحّي غشمشم • • • • • تجمّع فيه الفضل و انعدم الضدّ



۵۶ - در ميان همه آفريدگان پدر و مادر و نياى پاك و پاكيزه‌اى دارند و خود نيز به اين‌گونه‌اند.
۵۷ - به فرخندگى نام ايشان خرسندى و نيكى مى‌خواهيم و با ياد آنان رنج و زيان را از خود دور مى‌داريم.
۵۸ - به سوى جوانان و مردان‌اش برگشت و گفت: هان! مرگ بر ما آسان شده است! سخت بكوشيد.
۵۹ - پس هم‌چون سنگ و آهنى كه به يكديگر رسد آتش جنگ از ميانه جستن كرد.
۶۰ - و هر جوان چالاك به خون‌خواهى ره‌سپار گرديد و بدين‌سان دليرمردان خوش‌خوى كه همه‌ى برترى‌ها را در خود گرد آورده و جايى به كاستى و كژى نداشتند، و هيچ‌ چيز آنان را از راهى كه پيش گرفته بودند نمى‌توانست برگرداند.


إذا ما غدا يوم الندا أسر العدى • • • • • و لمّا بدا يوم الندى اطلق الوعد
ليوث نزال بل غيوث نوازل • • • • • سراة كاسد الغاب لا بل هم إلاّسد
إذا طلبوا راموا و إن طلبوا رموا • • • • • و إن ضربوا صدوا و إن ضربوا قدّوا
فوارس اسد الغيل منها فرائس • • • • • و فتيان صدق شأنها الطعن و الطّرد
وجوههم بيض و خضر ربوعهم • • • • • و بيضهم حمر إذا النّقع مسودّ



۶۱ - كوس جنگ كه زده شود، دشمن را گرفتار مى‌كنند و گاه بخشندگى مهار نويد را رها مى‌دارند.
۶۲ - شيران روز رزم و باران‌هاى فرو ريزنده، رهروانى هم‌چون شير بيشه، نه بلكه آنان خود شيرند.
۶۳ - و چون از آنان چيزى بخواهند مى‌پذيرند و چون خود خواستى دارند آهنگ آن مى‌كنند. اگر تيغى به سوی‌شان بلند شود در هم مى‌شكنند و چون زخمى بزنند از بن برمى‌اندازند.
۶۴ - شه‌سوارانى كه شيران بيشه را شكارشان مى‌شمارند و جوان‌مردانى راست‌رو كه كارشان زد و خورد با جنگ‌آوران است.
۶۵ - با چهره‌هايى سپيد و درخشان، چمن‌زارهايى سرسبز و خرّم كه چون گرد و خاك در نبردگاه همه‌ جا را سياه كند شمشيرهاى سپيدشان از خون كين‌توزان سرخ مى‌نمايد.


إذا ما دعوا يوما لدفع ملمّة • • • • • غدا الموت طوعا و القضاء هو العبد
بها كلّ ندب يسبق الطرف طرفه • • • • • جواد على ظهر الجواد له أفد
كأنّهم نبت الّربى في سروجهم • • • • • لشدّة حزم لا بحزم لها شدّوا
لباسهم نسج الحديد إذا بدوا • • • • • جبّالا و أقيالا تقلّهم الجرد
إذا لبسوا فوق الدروع قلوبهم • • • • • و صالوا فحرّ الكرّ عندهم برد


۶۶ - اگر روزى براى درافتادن با پيش‌آمدى دشوار، نامزد گردند، مرگ و سرنوشت دل‌خواهانه رشته‌ى بندگى‌شان را به گردن مى‌گيرد.
۶۷ - در آن‌جا است كه هر تاخت برنده‌اى به سوى برترى‌ها، تكاپوى اسبش از به‌ هم‌ خوردن پلك‌ها نيز تندتر مى‌نمايد.
۶۸ - نيك‌مرد را مى‌بينى كه شتابان بر پشت اسب نيكش مى‌جهد. برفراز زين‌ها به نهال‌هاى برآمده از زمين مى‌مانند كه ميان را به جاى كمربند با دورانديشى و استواركارى، سخت بسته‌اند.
۶۹ - اين سرداران را كه در استوارى به كوه مى‌مانند، اسبانى تيزتك برمى‌دارد و چون آشكار شوند مى‌بينى جامه‌هاشان از آهن بافته شده است.
۷۰ - آن‌گاه كه دل‌هاى خود را بالاپوش زره‌ها گردانند و بتازند گرماى تاخت‌ و تاز هم‌چون خنكى دل‌پذيرى در كام ايشان است.

يخوضون تيّار الحمام ظواميا • • • • • و بحر المنايا بالمنايا لها مدّ
يرون المنايا نيلها غاية المنى • • • • • إذا استشهدوا مرّ الرّدى عندهم شهد
إذا فلّلت أسافهم في كريهة • • • • • غدا في رؤس الدارعين لها حدّ
فمن أبيض يلقى الإعادي بأبيض • • • • • و من أسمر في كفّه أسمر صلد
يذبّون عن سبط النبيّ محمّد • • • • • و قد ثار عالي النّقع و اصطخب الوقد


۷۱ - با لب تشنه در درياى پرآشوب مرگ فرو مى‌روند، زيرا آب اين دريا را با مرگ مى‌توان افزود و به بالاروى واداشت.
۷۲ - رسيدن به مرگ را برترين آرزوها مى‌شناسند و هنگام جان‌بازى، تلخى نيستى را با شيرينى انگبين برابر مى‌گيرند.
۷۳ - اگر در رويدادى ناگوار تيغ‌هاشان آسيب ببيند و كند شود فردا با كوبيدن آن بر سر خودسران تيزش مى‌كنند.
۷۴ - و اينك سپيدرويى را بنگر كه با شمشير سپيد و درخشان‌اش با دشمن روبرو مى‌شود و گندم‌گونى كه نيزه‌اى سخت را در مشت مى‌فشرد.
۷۵ - از دخترزاده‌ى پيامبر پشتيبانى مى‌كنند، گرد و خاك برخاسته و آتش پيكار، بانگى سخت به راه انداخته است.

يخال بريق البيض برقا سجاله • • • • • الدماء و أصوات الكماة لها رعد
إلى أن تدانى العمر و اقترب الرّدى • • • • • و شان اللّيالى لا يدوم لها عهد
أعدّوا نفوسا للفناء و ما اعتدوا • • • • • فطوبى لهم نالوا البقاء بما عدّوا
أحلّوا جسوما للمواضي و أحرموا • • • • • فحلّوا جنان الخلد فيها لهم خلد
أمام الإمام السبط جادوا بأنفس • • • • • بها دونه جادوا و في نصره جدّوا


۷۶ - درخشش شمشيرها آذرخشى را مى‌نمايد كه بارانى تند از خون دليران را همراه دارد و فرياد آنان نيز تندر آن است.
۷۷ - تا زندگى به سر مى‌رسد و مرگ نزديك مى‌شود. چرا كه روزگار هميشه با يك برنامه كار نمى‌كند،
۷۸ - روان‌هايى را براى نيستى آماده كردند و از مرز خويش پاى فراتر ننهادند. خوشا به حال ايشان كه با آن‌چه به جا آوردند به جاودانگى پيوستند.
۷۹ - پيكر خود را براى زخم شمشيرها رواشناختند گويى جامه‌ى ديدار از خانه‌ى خدا را پوشيدند. و به اين‌گونه پاى در بهشت جاودان نهادند كه جاودانه بمانند.
۸۰ - و در پيشگاه پيشواى ما دخترزاده‌ى پيامبر جان‌فشانى‌ها نمودند؛ و او را بسيار يارى كردند.

شروا عند ما باعوا نفوسا نفائسا • • • • • فغي هجرها وصل و فى وصلها نقد
قضوا إذ قضوا حقّ الحسين و فارقوا • • • • • و ما فرّ قوابل وافقوا السعد يا سعد
فلمّا رأى المولى الحسين رجاله • • • • • و فتيانه صرعي و شادي الردى يشدو
غدا طالبا للموت كاللّيث مغضبا • • • • • يحامي عن الأشبال يشتدّ إن شّدوا
و إن جمعوا سبعين ألفا لقتله • • • • • فيحمل فيهم و هو بينهم فرد


۸۱ - روان خود را بخشيدند و در يارى او كوشيدند و كالايى بس گران خريدند و جان خويش در بهاى آن پرداختند. زيرا با جدايى از جان به جانان مى‌پيوندند و در اين راه بها را كه دادند بى‌درنگ به خواسته‌ى خود خواهند رسيد.
۸۲ - چون حق حسين بگزاردند درگذشتند، روى از جهان برتافتند و پراكندگى نيانداختند چرا كه اين نيك‌بختان با خوش‌بختى هماهنگ گرديدند.
۸۳ و ۸۴ - سرور ما حسين كه ديد مردان و جوانان وابسته به او كشته شدند و سرودگوى مرگ سرگرم خوانندگى است بسان شيرى خشمگين كه به پاسدارى از بچّگان خود پردازد و دشمن كارش را دشوار گرداند با شدت جوياى مرگ گرديد؛ و به استقبال مرگ رفت.
۸۵ - كه اگر هفتاد هزار تن نيز در كشتن او هم‌داستان مى‌شدند يك تنه به ميان آنان تاخت مى‌برد.


إذا كرّ فرّوا من جريح و واقع • • • • • ذبيح و مهزوم به طوّح الهدّ
ينادى: إلاّ يا عصبة عصت الهدى • • • • • و خانت فلم يرع الذّمام و لا العهد
فبعدا لكم يا شيعة الغدر إنّكم • • • • • كفرتم فلا قلب يلين و لا ودّ
و لا يتنا فرض على كلّ مسلم • • • • • و عصياننا كفر و طاعتنا رشد
فهل خائف يرجو النّجاة بنصرنا • • • • • و يخشى إذا اشتدّت سعير لها وقد؟



۸۶ - چون مى‌تازد همه مى‌گريزند، برخى زخمى مى‌شوند و ديگران مى‌افتند، يكى را گلو مى‌درد و دومى را در هم مى‌شكند، بى‌آنكه راه گريزى بگذارد.
۸۷ - آواز مى‌دهد: اى گروهى كه راهبران را نافرمانى كرديد، نادرستى نموديد و هيچ پيمان و آيينى را نگاه نداشتيد!
۸۸ - اى پيروان نيرنگ از مهربانى خدا دور باشيد! با كيش راستين ناسازگارى كرده‌ايد و در دل شما هيچ‌گونه نرمى و دوستى راه نيافت.
۸۹ - پذيرفتن فرمان ما، بر هر مسلمان بايسته است، نافرمانى از ما، به‌ در شدن از كيش است و فرمان‌برى از ما، بودن در راه است.
۹۰ - آيا كسى هست كه از زبانه كشيدن آتش دوزخ بهراسد و ما را به اميد رستگارى يارى دهد و از خدا پروا كند؟!


و يرنو لنحو الماء يشتاق ورده • • • • • إذا ما مضى يبغي الورود له ردّ
فيحمل فيهم حملة علوّية • • • • • بها للعوالى في أعالى العدي قصد
كفعل أبيه حيدر يوم خيبر • • • • • كذلك في بدر و من بعدها احد
إذا ما هوى في لبّة الليث عضبه • • • • • فمن نحره بحر و من جزره مدّ
و عاد إلى أطفاله و عياله • • • • • و غرب المنايا لا يفلّ لها حدّ



۹۱ - آرام به آب‌ها مى‌نگرد و به اميدى كه خود را به آن برساند ولى چون به راه مى‌افتد جلوى او را مى‌گيرند.
۹۲ - مانند على در ميان‌شان به تاخت مى‌پردازد كه گويى مى‌خواهد با نيزه‌اش سر و سينه‌ى دشمنان را يك‌باره در هم كوبد.
۹۳ و ۹۴ - هم‌چون رفتار پدرش شيرمرد روز خیبر و نيز بدر و سپس احد شمشير برنده‌اش كه ميان سينه‌ى شيران فرو مى‌رود از سرهاى بريده، درياى خون به راه مى‌اندازد و از كشتار آنان آب اين دريا را مى‌افزايد و مدّ پديد مى‌آيد.
۹۵ - به سوى كودكان و خانواده‌اش برمى‌گردد ولى افسوس كه تيغ آهن شكاف مرگ، لبه‌اش كند نمى‌شود و خراش نمى‌دارد.


يقول: عليكنّ السّلام مودّعا • • • • • فها قد تناهى العمر و اقترب الوعد
إلاّ فاسمعي يا اخت إن مسّني الرّدى • • • • • فلا تلطمي وجها و لا يخمش الخدّ
و إن برحت فيك الخطوب بمصرعي • • • • • و جلّ لديك الحزن و الثكلّ و الفقد
فارضي بما يرضي إلهك و اصبرى • • • • • فما ضاع أجر الصابرين و لا الوعد
و أوصيك بالسجّاد خيرا فانّه • • • • • إمام الهدى بعدي له الأمر و العهد



۹۶ و ۹۷ - مى‌گويد: درود بر شما كه براى بدرود آمده‌ام. اينك زندگى به پايان آمد. و نويد پيوستن به آستان خداوند نزديك شده، خواهرم بشنو كه اگر مرگ مرا دريافت، سيلى بر چهره مزن و گونه را مخراش.
۹۸ و ۹۹ - اگر كشته شدن من بار رويدادى سهم‌ناك را بر دل تو نهاد و اندوه و داغ از دست دادن من بسى سنگينى نمود، بر آن‌چه خداى تو، به آن خشنود است، راضى باش و شكيبايى كن كه پاداش و نويد شكيبايان از ميان نخواهد رفت.
۱۰۰ - تو را سفارش مى‌كنم كه سجّاد را نيكو پرستارى كنى كه پس از من رهبر راه راست است و پيمان فرمان‌برى را با او بايد بست.


فضجّ عيال المصطفى و تعلّقوا • • • • • به و استغاث إلاّ هل بالنّدب و الولد
فقال و كرب الموت يعلو كأنّه • • • • • ركام و من عظم الظما انقطع الجهد
الأقد دني الترحال فاللّه حسبكم • • • • • و خير حسيب للورى الصّمد الفرد
و عاد إلى حرب الطغاة مجاهدا • • • • • و للبيض و الخرصان في قدّه قدّ
إلى أن غدا ملقي على التّرب عاريا • • • • • يصافح منه إذ ثوى للثرى خدّ



۱۰۱ - خانواده‌ى پيامبر برگزيده شيون برآوردند، به دامن‌اش آويختند و خاندان و فرزندان وى با ناله‌هاى خويش در جستجوى پناهى برآمدند.
۱۰۲ - رنج‌هاى گران و بر هم‌ انباشته‌ى مرگ بالا گرفت و تشنگى سخت تاب و توان او را مى‌ربود كه گفت:
۱۰۳ - هنگام كوچ كردن از جهان رسيده و اينك خدا، شما را بسنده است كه بهترين شمارش‌گر كارها براى آفريدگان همان يگانه‌ى بى‌نياز است.
۱۰۴ - به پيكار گردن‌كشان بازگشت و به تلاش پرداخت، نيزه‌ها و شمشيرها، درخت بالا و اندام او را از بن بركندند.
۱۰۵ - تا به رو و برهنه بر زمين افتاد و گونه‌اش به خاك سوده شد.


و شمّر شمر الذيل في حرّ رأسه • • • • • ألا قطعت منه الأنامل و الزّند
فوا حزن قلبي للكريم علا على • • • • • سنان سنان و الخيول لها وخد
تزلزلت السّبع الطباق لفقده • • • • • و كادت له شمّ الشماريخ تنهدّ
و أرجف عرش اللّه من ذاك خيفة • • • • • و ضجّت له الأملاك و انفجر الصلد
و ناحت عليه الطير و الوحش وحشة • • • • • و للجنّ إذ جنّ الظلام به وجد



۱۰۶ - شمر كمر بست تا سر او را از تن ببرد كه بريده باد بند دست و انگشتان‌اش!
۱۰۷ - اندوه دلم بر آن بزرگوار كه سرش بر سنان جاى گرفت و اندام‌اش پايمال ستورانى تيز تك گرديد.
۱۰۸ - هفت آسمان كه يكى برفراز ديگرى بود با از دست رفتن او به لرزه درآمد و بسى نماند كه بالاترين گردنه‌هاى كوه‌ها فرو ريزد.
۱۰۹ - تخت‌گاه خداوندى در جهان نهان از بيم لرزيدن گرفت، فرشتگان براى او به شيون آمدند و جايگاه‌هاى سر سخت در هم شكافت.
۱۱۰ - پرندگان و وحوش از وحشت به سوگ‌نامه‌خوانى پرداختند و جهان كه با پرده‌اى تاريك پوشيده شد پريان از خود بى‌خود گرديدند.


و شمس الضّحى أمست عليه عليلة • • • • • علاها اصفرار إذ تروح و إذ تغدو
فيا لك مقتولا بكته السّما دما • • • • • و ثلّ سرير العزّ و انهدم المجد
شهيدا غريبا نازح الدار ظاميا • • • • • ذبيحا و من قاني الوريد له ورد
بروحي قتيلا غسله من دمائه • • • • • سليبا و من ساقي الرياح له برد
ترضّ خيول الشرك بالحقد صدره • • • • • و ترضخ منه الجسم في ركضها جرد



۱۱۱ - خورشيد بامداد با دردمندى خود را به شب رساند و بالاى چهره‌ى آن هنگام آمد و شد زردفام مى‌نمود.
۱۱۲ - اى آن كشته كه آسمان بر او خون گريست! و با مرگ او تخت‌گاه ارجمندها ارج خود را از دست داد و پایگاه سرافرازى‌ها ويران گرديد.
۱۱۳ - اى جان‌باخته‌ى دور از ميهن كه چشمه‌ى خانه‌اش به مردم آب مى‌نوشانيد و با تشنه‌كامى سرش را بريدند و از خون‌اش گل‌هاى سرخ به‌ دست دادند! (از رگ گلگون گردن‌اش او را سيراب گردانيدند).
۱۱۴ - جانم فداى آن كشته‌اى كه با خون خود او را شستند. برهنه بود و بادهاى وزنده جامه بر او پوشيد.
۱۱۵ - سپاه چندگانه‌پرستى با كينه‌ورزى ستوران خود را بر اندام او راند، و سينه‌اش را در هم كوفتند و با سم اسب‌ها و تاخت بردن‌هاشان كالبد او را خرد كردند.


و مذراح لمّا راح للأهل مهره • • • • • خليّا يخدّ الأرض بالوجه إذ يعدو
برزن حيارى نادبات بذلّة • • • • • و قلب غدا من فارط الحزن ينقدّ
فحاسرة بالردن تستر وجهها • • • • • و برقعها وقد و مدمعها رفد
و من ذاهل لم تدر أين معزّها • • • • • تضيق عليها الأرض و الطرق تنسدّ
و زينب حسرى تندب الندب عندها • • • • • من الحزن أوصاب يضيق بها العدّ
تنادى: أخي يا واحدي و ذخيرتى • • • • • و عوني غوثي و المؤمّل و القصد



۱۱۶ - اسب او نيز به سوى خانواده‌ى وى برگشت و چون با پشت تهى از سوار مى‌دويد زمين را با گونه‌اش مى‌شكافت.
۱۱۷ - زنان با ناله و سرگردانى از سراپرده به درآمدند و با دلى كه هيچ نمانده از بسيارى اندوه آتش بگيرد.
۱۱۸ - يكى آن زن اندوهگين است كه چهره خود را با آستين مى‌پوشاند، آتش، روسرى او است و سرشك، بخشش وى.
۱۱۹ - ديگرى آن است كه سختى رويدادها همه چيز را از يادش برده، نمى‌داند آن‌كه به او ارجمندى مى‌بخشد كجا رفته. همه راه‌ها بر او بسته و پهنه زمين بر او تنگ مى‌نمايد.
۱۲۰ و ۱۲۱ - زینب ماتم‌زده شيون مى‌كند و اندوه چنان‌اش نزار كرده كه نتوان گفت. آوا برمى‌دارد كه برادرم! و اى يگانه كس و اندوخته‌ى روانم! و اى ياور و پناه و اميد و خواسته‌ام!


ربيع اليتامى يا حسين و كافل • • • • • الأيامى رمانا بعد بعدكم البعد
أخي بعد ذاك الصون و الخدر و الخبا • • • • • يعالجنا علج و يسلبنا وغد
بناتك يابن الطّهر طاها حواسر • • • • • و رحلك منهوب تقاسمه الجند
لقد خابت الآمال و انقطع الرجا • • • • • بموتك مات العلم و الدين و الزهد



۱۲۲ - اى كه براى يتيمان هم‌چون باران بهارى پر از بخشش بودى. اى حسين! و اى سرپرست بيوه زنان! پس از دورى از شما ما را به جايى دور افكندند.
۱۲۳ - برادرم! پس از آن پوشيدگى‌ها و پرده‌نشينى‌ها و ارجمندى‌ها، درازگوشانى به جنگ ما آمدند و فرومايگان، جامه‌هاى ما را به يغما بردند.
۱۲۴ - اى زاده طاهاى پاك! دختران‌ات ماتم‌زده‌اند. بار و كالاى تو به تاراج مى‌رود و سپاهيان آن را ميان خود پخش مى‌كنند. اميد و آرزوها برباد رفت.
۱۲۵ - و با مرگ تو دانش و پارسايى و دين نابود گرديد.


و أضحت ثغور الكفر تبسم فرحة • • • • • و عين العلى ينخدّ من سحّها الخدّ
و صوّح نبت الفضل بعد اخضراره • • • • • و أصبح بدر التمّ قد ضمّه اللّحد
تجاذبنا أيدي العدا فضلة الرّدا • • • • • كإن لم يكن خير الأنام لنا جدّ
فأين حصوني و الاسود الاولي بهم • • • • • يصال على ريب الزمان إذا يعدوا؟
إذا غربت يابن النبىّ بدوركم • • • • • فلا طلعت شمس و لا حلّها سعد



۱۲۶ - بى‌دينى شادمانه لب به خنده گشود و ديده‌ى سرفرازى چندان گريست تا گونه‌ها را بشكافت.
۱۲۷ - چمن‌زار برترى‌ها پس از سرسبزى و شادابى خشك شد و ماه شب چهارده چهره در گور نهفت.
۱۲۸ - براى ربودن چادرهايى كه مانده است دشمنان به كشمكش با ما سرگرمند كه پندارى بهترين آفريدگان نياى ما نبوده است.
۱۲۹ - كجا شد آن ياورهاى من و شير مردان نخستين كه آن‌جا بودند كه چون به دويدن مى‌پرداختند بر پيش‌آمدهاى روزگار تاخت مى‌بردند؟
۱۳۰ - اى زاده‌ى پيامبر! شما و ماه‌هاى شب چهارده كه روى نهفتيد ديگر نه خورشيد رخ نمود و نه به‌ گونه‌اى نيك در گردش درآمد.


و لا سحبت سحب ذيولا على الرّبى • • • • • و لا ضحك النوّار و انبعق الرعد
و ساروا بآل المصطفى و عياله • • • • • حياري و لم يخش الوعيد و لا الوعد
و تطوي المطايا الأرض سيرا إذا سرت • • • • • تجوب بعيد البيد فيها لها وخد
تأمّ يزيدا نجل هند إمامها • • • • • الا لعنت هند و ما نجلت هند
فيا لك من رزء عظيم مصابه • • • • • يشقّ الحشا منه و يلتدم الخدّ



۱۳۱ - نه ابرها دامن خود را بر فراز و نشيب زمين گسترد و نه شكوفه‌هاى سپيد لب خنده گشود و نه همراه با غرّش تندرها رگبار فرو ريخت.
۱۳۲ - خانواده و تبار پيامبر برگزيده را به راه انداختند آن هم با سرگردانى و بى‌آنكه از نويد و كيفر خداوند پروايى داشته باشند با ستوران سرزمين‌ها را در هم مى‌نوردند.
۱۳۳ - آن هم با شتابى كه شترمرغ‌ها بيابان دور و دراز را با گام‌هاى تند پشت سر مى‌گذارند.
۱۳۴ - آهنگ پيشواى خود يزيدزاده‌ى هند را دارند كه نفرين بر هند باد و بر زادگان هند!
۱۳۵ - اى تلخ‌كامى بزرگى كه اندوه‌اش دل را مى‌شكافد و گونه را مى‌لرزاند.


أ يقتل ظمآنا حسين بكربلا • • • • • و من نحره البيض الصقال لها ورد
و تضحى كريمات الحسين حواسرا • • • • • يلاحظها في سيرها الحرّ و العبد
فلیس لاخذ الثار الاّ خلیفة • • • • • هو الخلف المامول و العلم الفرد
هو القائم المهدی و السیّد الذی • • • • • اذا سار املاک السّماء له جند
یشیّد رکن الدین عند ظهوره • • • • • علوّا و رکن الشّرک و الکفر ینهدّ




۱۳۶ - آیا حسین در کربلا با لب تشنه کشته شود؟ و شمشیرهای سپید و آب‌داده با خون او سیراب گردند؟
۱۳۷ - بانوان ارجمند حسینی ماتم‌زده گردند؟ و هر برده و آزاد به هنگام راه رفتن چشم خود را بر آن‌ها بدوزد؟
۱۳۸ - برای خون‌خواهی او هیچ‌کس نیست جز یک جانشین که امید می‌داریم پس از او بیاید و نمونه‌ای چون درفش یگانه باشد.
۱۳۹ - اوست قائم (بر پای خاسته) و مهدی (راه یافته) و سروری که چون به راه افتد فرشتگان آسمان سپاه اویند.
۱۴۰ - چون آشکار شود ستون کیش ما را هر چه برتر خواهد افراشت و ستون چندگانه‌پرستی و بی‌دینی را در هم خواهد کوفت.


۵.۲ - چکامه دیگر


دمع یبدّده مقیم نازح • • • • • و دم یبدّده مقیم نازح
و العین ان امست بدمع فجّرت • • • • • فجرت ینابیع هناک موانح
اظهرت مکنون الشجون فکلما • • • • • شجّ الامون سجا الحرون الجامح
و علی قد جعل الاسی تجدیده • • • • • وقفا یضاف الی الرحیب الفاسح
و شهود ذلّی مع غریم صبابتی • • • • • کتبوا غرامی و السقام الشارح



۱ - یاری که تاکنون در برم بود، آهنگ سفر دارد و مرا در اشکی خونین شناور ساخته است.
۲ و ۳ - اگر چشم به اشک نشیند هم‌چون زمینی که از هم شکافد چشمه‌هایی بخشنده را روان می‌سازد و‌ اندوه‌های نهفته را آشکار گرداندی که هر گاه شتر زورمند، بیابان را پیمود، چارپای رام نشده و سرکش، ناله‌ی خود را بلند می‌کند.
۴ - افسوس من دم‌به‌دم تازه می‌شود و فراخنای ماتم‌سرایم هر روز پهناورتر می‌نماید.
۵ - گواهان خواری من همراه با بستان‌کار دلدادگی‌ام، شیفتگی‌ام و آن بیماری که دلم را پاره گردانید به نگارش درآوردند.


اوهی اصطباری مطلق و مقیّد • • • • • غرب و قلب بالکآبة بائح
فالجفن منسجم غریق سائح • • • • • و القلب مضطرم حریق قادح
و الخدّ خدّده طلیق فاتر • • • • • و الوجد جدّده مجدّ مازح
اصحبت تخفضنی الهموم بنصبها • • • • • و الجسم معتلّ مثال لائح
حلّت له حلل النحول فبرده • • • • • برد الذبول تحلّ فیه صفائح



۶ - پلک‌هایم هم‌چون ابر بهارند، و فرو رفته و شناور در دریای اشک است و دلم تفتیده از آتشی سوزان که زبانه مى‌كشد.
۸ - سرشك گرمى كه فرو مى‌چكد گونه‌ام را چاك‌چاك زده و آن شوخى‌كننده‌ى جدپيشه، بى‌ارزشى را نو نموده است.
۹ - به روزى افتاده‌ام كه بالا گرفتن اندوه، شادابى‌ام را كاسته، تن دردمند است و نمونه‌اى آشكار.
۱۰ - جامه‌هايى از نزارى بر آن پوشانيده و پيراهن پژمردگى است كه شمشيرهاى پهناور در آن جاى گرفته.


و خطيب و جدي فوق منبر وحشتي • • • • • لفراقهم لهو البليغ الفاصح
و محرّم حزني و شوّال العنا • • • • • و العيد عندي لاعج نوايح
و مديد صبري في بسيط تفكرّى • • • • • هزج و دمعي وافر و مسارح
ساروا فمعناهم و مغناهم عفا • • • • • و اليوم فيه نوايح و صوايح
درس الجديد جديدها فتنكّرت • • • • • ورنا بها للخطب طرف طامح



۱۱ - سخن‌گوى بى‌قرارى من بر منبر وحشتم از جدايى آنان با شيوايى و رسايى سخن مى‌گويد مى‌پردازد.
۱۲ - اندوه‌ام محرّم است و رنج‌ام شوّال. جشن من سراسر دل‌سوختگى و سوگ‌نامه‌سرايى است.
۱۳ - شكيبايى مديد و گسترده‌ى من در انديشه‌ى بسيط و پهناورم فرج و سرودگوى است و سرشك‌ام نيز وافر و فراوان و شتابان.
۱۴ - رفتند و نشان سراى‌هاشان كه در آن زيسته و سپس كوچ كرده بودند ناپديد گرديد. و امروز تنها فرياد سوگ‌نامه سرايان را از آن‌جا مى‌توان شنيد.
۱۵ - مرگ و پيش‌آمدهاى تازه، سرزمين آن را كهنه نمود، تا رنگى ناآشنا به آن زد.


نسج البلى منه محقّق حسنه • • • • • ففناءه ماحي الرسوم الماسح
فطفقت إن دبه رهين صبابة • • • • • عدم الرفيق و غاب عنه الناصح
و أقول و الزفرات تذكي جذوة • • • • • من الضلوع لها لهيب لافح
لاغر و إن غدر الزمان بأهله • • • • • و جفاوحان و خان طرف لامح
فلقد غوى في ظلم آل محمّد • • • • • و عوى عليهم منه كلب نابح



۱۶ - و براى رويدادى سهم‌ناك نگاه خود را برداشت و خيره به آن نگريست.
۱۷ - آرى زيبايى‌بخش آن جامه پوسيدگى‌اش را نيز در هم بافت.
۱۸ - و گرد و خاك بيامد و همه نشانه‌ها را زير خود گرفت و از ميان برد. و گرو دل‌دادگى آغاز به زارى كردم كه نه يارى بود و نه اندرزگويى دل‌سوز.
۱۹ - آتش آه‌هاى سوزان در ميان سينه‌ام زبانه مى‌كشد و مى‌گفتم: چه جاى شگفتى است كه روزگار با مردم نيرنگ ببازد؟ ستم كند، به گمراهى افتد و با چشم برهم‌زدن خود نادرستى نمايد؟
۲۰ - در بيدادگرى بر خاندان محمّد گمراهى‌اش آشكار شد، سگان پارس‌كننده را بر سر راه‌شان فرستاد.


وسطى على البازي غراب أسحم • • • • • و شباعلى الأشبال زنج ضابح
و تطاول الكلب العقور فصاول • • • • • اللّيث الهصور و ذاك أمر فادح
و تواثبت عرج الضباع و روّعت • • • • • و السيد أضحى للاسود يكافح
آل النبىّ بنو الوصىّ و منبع • • • • • الشرف العليّ و للعلوم مفاتح
خزّان علم اللّه مهبط وحيه • • • • • و بحار علم و الأنام ضحاضح



۲۱ - زاغ سياه را به ستم بر مرغان شكارى واداشت و زنگى هر دم يك‌رنگ را به شير بچگان چيره گردانيد.
۲۲ - سگ گزنده به دست درازى‌هاى بيدادگرانه پرداخت و به سوى شير شكارشكن تاخت و شگفتا از گرانى اين رويداد.
۲۳ - كفتارهاى لنگ به‌ گونه‌اى هراس‌انگيز جستن كردند و شير براى شيران به نبرد و برابرى برخاست.
۲۴ و ۲۵ - تبار پيامبر و فرزندان جانشين او، سرچشمه‌ى رفيع شرافت و كليدهاى دانش، گنجينه‌هاى دانش خداوند كه مهبط وحى الهى هستند درياهاى دانشى‌اند كه مردم در برابر آن به آبى كم‌ژرفا مى‌مانند.


التائبون العابدون الحامدون • • • • • الذّاكرون و جنح ليل جانح
الصائمون القائمون المطعمون • • • • • الموثرون لهم يد و منايح
عند الجدى سحب و في وقت الهدى • • • • • سمت و في يوم النّزال جحاجح
هم قبلة للساجدين و كعبة • • • • • للطائفين و مشعر و بطايح
طرق الهدى سفن النجاة محبّهم • • • • • ميزانه يوم القيامة راجح



۲۶ - توبه‌كنندگان، پرستندگان، شاكران و ذكرگويان خدا در هنگامى‌ كه پرده‌ى شب همه‌جا را مى‌پوشاند.
۲۷ - روزه‌داران، اقامه‌كنندگان نماز و اطعام‌كنندگانى كه دست بخشندگی‌شان باز است.
۲۸ - هنگام بخشش ابر بارنده اندوه‌گاه رهبرى، راه روشن و در روز نبرد سرورانى كه به سوى برترى‌ها مى‌شتابد.
۲۹ - قبله‌ى سجده‌كنندگان و كعبه‌ى طواف‌كنندگانند و محمل شعورند.
۳۰ - راه‌هاى رهبرى و كشتى‌هاى رستگارى كه دوست‌دار ايشان در روز رستاخیز با ترازويى پر از كار نيك به‌ پا مى‌ايستد.


ما تبلغ الشعراء منهم في الثنا • • • • • و اللّه في السّبع المثاني مادح
نسب كمنبلج الصّباح و منتمى • • • • • زاك له يعنو السماك الرّامح
الجدّ خير المرسلين محمّد ال • • • • • ‌هادي الأمين أخو الختام الفاتح
هو خاتم بل فاتح بل حاكم • • • • • بل شاهد بل شافع بل صافح
هو اوّل الأنوار بل هو صفوة ال‌ • • • • • جبّار و النشر الأريج الفايح



۳۱ - سرايندگان نتوانند چنان‌كه بايد در ستايش ايشان داد سخن دهند چرا كه ستايش‌گر آنان خداست در قرآن آسمانى‌اش.
۳۲ - نژادى هم‌چون بامداد تابان دارند و پرورش‌گاهى پاكيزه كه ستاره نيزه‌دار سماك در برابر آن سر فرود مى‌آورد.
۳۳ - نياى آنان بهترين فرستادگان خدا، محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، همان راهنماى درست‌كار و پيروز است كه نامه‌ى پيام‌آورى به نام او سرانجام يافته است.
۳۴ - او خاتم و به پايان برنده است و فاتح و گشاينده و فرمان‌روا نيز و ميانجى و گواهى كه از لغزش‌ها چشم مى‌پوشد.
۳۵ - او نخستين نورهاست بلكه برگزيده‌ى خداى توانا و همان بوى خوشى كه پراكنده مى‌شود.


هو سیّد الکونین بل هو اش‌ • • • • • رف الثقلین حقّا و النذیر الناصح
لو لاک ما خلق الزمان و لابدت • • • • • للعالمین مساجد و مصابح
و الامّ فاطمة البتول و بضعة • • • • • الهادی الرسول لها المهیمن مانح
حوریّة انسیّة لجلالها • • • • • و جمالها الوحی المنزّل شارح
و الوالد الطهر الوصیّ المرتضی • • • • • علم الهدایة و المنار الواضح



۳۶ - سرور دو جهان است و به راستی برترین نمونه از دو ثقل و همان‌ اندرزگوی و بیم‌دهنده مردم از کیفر و بدکاری‌ها.
۳۷ - اگر او نبود نه روزگار آفریده می‌شد و نه برای جهانیان، پرستش‌گاه‌ها و چراغ‌ها آشکار می‌گردید.
۳۸ - مادر اینان فاطمه‌ی بتول است جگرگوشه‌ی رسول راهنما که خداوند نگاه‌بان همه را بر او بخشید.
۳۹ - با آن‌که از میان آدمیان برخاسته به حوریان بهشتی می‌ماند و وحی آسمانی گزارش‌گر شکوه و زیبایی اوست.
۴۰ - پدر پاکش که وصی و مرتضی است و پرچم هدایت و راه روشن است.


مولی له النبا العظیم و حبّه • • • • • النهج القویم به المتاجر رابح
مولی له بغدیر خمّ بیعة • • • • • خضعت لها الاعناق و هی طوامح
القسور البتّاک و الفتّاک و الس • • • • • ‌فّاک فی یوم العراک الذّابح
اسد الاله و سیفه و ولیّه • • • • • و شقیق احمد و الوصیّ الناصح
و بعضده و بعضبه و بعزمه • • • • • حقّا علی الکفّار ناح النایح



۴۱ - و همان سرور که «نبا عظیم » گزارش سترک از آن او و دوستی وی برنامه استوار است که سوداگر راستی‌ها، سود از آن تواند برد.
۴۲ - سرپرستی است که مردم در غدیر خم دست فرمان‌برداری به او داده و - بر سر این کار - گردن‌های بالا داشته خویش را فرود آوردند.
۴۳ - او همان شیر دلاور است که - در روز پیکار، سر از تن یاغیان جدا می‌کند.
۴۴ - شیر خدا و شمشیر او و دوست‌دار وی و برادر ستوده‌ترین پیامبران (احمد) و جانشین دل‌سوز او.
۴۵ - راستی به زور بازو و تیغ بران و خواست او بود که بدکیشان به سوگ‌نامه‌خوانی نشستند.


یا ناصر الاسلام یا باب الهدی • • • • • یا کاسر الاصنام فهی طوامح
یا لیت عینک و الحسین بکربلا • • • • • بین الطغاة عن الحریم یکافح
و العادیات صواهل و جوائل • • • • • بالشوس فی بحر النجیع سوابح
و البیض و السمر اللدان بوارق • • • • • و طوارق و لوامع و لوائح
یلقی الردی بحر الندی بین العدی • • • • • حتّی غدا ملقی و لیس منافح



۴۶ -‌ای یاور اسلام و‌ای دروازه هدایت! ‌ای شکننده بت‌هایی با گردن‌های برافراشته!
۴۷ -‌ای کاش دیده بر حسین می‌گشودی که در کربلا میان گردن‌کشان از سراپرده‌هایش پاس‌داری می‌کند.
۴۸ - اسب‌های دونده شیهه می‌کشند و خود می‌نمایند و همراه با جنگ‌جویان سخت‌کوش شتابان در دریائی از خون سیه فام فرو مى‌روند.
۴۹ - تيغ‌ها و نيزه‌ها هم‌چون آذرخش‌ها نمايان مى‌گردند، برق مى‌زنند و بر سر گردان كوبيده مى‌شوند.
۵۰ - درياى بخشش، مرگ را ميان كينه‌توزان مى‌افكند تا خود بر روى مى‌افتد و هيچ پاس‌دارى نمى‌ماند.


أفديه محزوز الوريد مرمّلا • • • • • ملقي عليه الترب ساف سافح
و الماء طام و هو ظام بالعرا • • • • • فرد غريب مستظام نازح
و الطاهرات حواسر و ثواكل • • • • • بين العدا و نوادب و نوائح
في الطفّ يسحبن الذّيول بذلة • • • • • و الدّهر سهم الغدر رام رامح
يسترن بالأردان نور محاسن • • • • • صونا و للأعداء طرف طامح



۵۱ - جانم فداى او باد كه رگ گردن‌اش بريده، خونين افتاده و خاك بر او نشسته.
۵۲ - رود از آب لبريز است و او لب‌تشنه در كنارى افتاده. تنها، دور از ميهن و به دور از خانواده كه در زير شكنجه‌اى سخت ستم مى‌بيند.
۵۳ - بانوان پاك‌دامن - ماتم‌زده و داغ‌ديده - ميان دشمنان به زارى و سوگ‌نامه‌سرايى مى‌پردازند.
۵۴ - در كربلا با افسردگى دامن بر زمين مى‌كشند و روزگار، نيزه و تير نيرنگ خود را به سوى آنان مى‌افكند.
۵۵ - فروغ زيبايى‌هاشان را با گوشه‌ى آستين مى‌پوشانند تا خود را از نگاه خيره‌ى دشمنان بركنار دارند.


لهفى لزينب و هي تندب ندبها • • • • • في ندبها و الدمع سار سارح
تدعو: أخي يا واحدي و مؤمّلي • • • • • من لي إذا ما ناب دهر كالح‌؟
من لليتامى راحم‌؟ من للأيامي • • • • • كافل‌؟ من للجفاة مناصح‌؟
حزني لفاطم تلطم الخدّين من • • • • • عظم المصاب لها جوي و تبارح
أجفانها مقروحة و دموعها • • • • • مسفوحة الصّبر منها جامح



۵۶ - بر زينب دريغ مى‌خورم كه زارى مى‌كند و باران اشك بر چهره او سرازير است.
۵۷ - آواز مى‌دهد: برادرم! اى تنها كس و اميد من! اگر روزگار ترش‌رويى‌اش را به من بنمايد چه كسى را دارم‌؟
۵۸ - كيست بر پدر مردگان دل بسوزاند و بيوه‌زنان را سرپرستى كند و بيدادگران را اندرز بدهد؟
۵۹ - بر فاطمه اندوه مى‌برم كه از سختى گرفتارى بر دو گونه‌ى خود سيلى مى‌زدند و سخت رنجور و اندوهگين است.
۶۰ - پلك‌هايش زخم شده و اشك‌هايش خونين است و شكيبائى از دلش رخت بربسته.


تهوى لتقبيل القتيل تضمّه • • • • • بفتيل معجرها الدّماء نواضح
تحنو على النّحر الخضيب و تلثم • • • • • الثّغر التّريب لها فؤاد قادح
أسفي على حرم النبوّة جئن مط • • • • • روحا هنالك بالعتاب تطارح
يبدين بدرا غاب في فلك الثرى • • • • • و هزبر غاب غيّبة ضرائح
هذي أخي تدعو و هذي يا أبي • • • • • تشكو و ليس لها وليّ ناصح



۶۱ - خواهد تا كشته را ببوسد و دربركشد و با باريكه‌اى از روسرى‌اش آن همه خون را پاك كند.
۶۲ - و با دلى سوزان بوسه بر آن لب و دندان خاك‌آلود مى‌زند.
۶۳ - بر پردگيان پيامبر افسوس مى‌خورم كه آن‌ها را مى‌رانند و با نكوهش به راه‌پيمايى وا مى‌دارند.
۶۴ - و ايشان نيز بر آن ماه شب‌ چهارده زارى مى‌كنند كه در سپهر خاك روى نهفت و بر آن شير بيشه‌ها كه در ميان گور نهان گرديد.
۶۵ - يكى پدر را مى‌خواند و ديگرى برادر را، درددل‌ها دارند و هيچ دوست‌دار و دل‌سوزى نيست.


و الطهر مشغول بكرب الموت من • • • • • ردّ الجواب و للمنيّة شابح
و لفاطم الصغرى نحيب مقرح • • • • • يذكى الجوانح للجوارح جارح
علج يعالجها لسلب حليّها • • • • • فتطلّ في جهد العفاف تطارح
بالردن تستر وجهها و تمانع ال‌ • • • • • ملعون عن نهب الرّدا و تكافح
تستصرخ المولى الامام و جدّها • • • • • و فؤاد بعد المسرّة نازح



۶۶ - رنج مرگ نيز چنان پاك‌مرد را بى‌خويشتن نموده كه به پاسخ‌گويى نمى‌پردازد زيرا مرگ را چنگالى دراز است كه پوست را هم مى‌كند.
۶۷ - فاطمه‌ى كوچك نيز گريه‌اى دل‌خراش دارد. كه سينه را زخم مى‌زند و به آتش مى‌سوزاند.
۶۸ - جانورى به كشمكش با او برخاسته تا زيورهايش را بربايد.
۶۹ - و او با پاك‌دامنى مى‌كوشد كه ايستادگى كند و از وى دور شود چهره را با گوشه‌ى آستين مى‌پوشاند. و آن نفرين شده را از يغماى جامه‌اش بازمى‌دارد و با او مى‌جنگد.
۷۰ - نياى خود همان سرور و پيشوا را به فريادرسى مى‌خواند. پس از آن شادمانى گذشته يك‌باره دلش از جاى كنده مى‌شود.


يا جدّ قد بلغ العداما أمّلوا • • • • • فينا و قد شمت العدوّ الكاشح
يا جدّ غاب وليّنا و حميّنا • • • • • و كفيلنا و نصيرنا و الناصح
ضيّعتمونا و الوصايا ضيّعت • • • • • فينا و سهم الحور سار سارح
يا فاطمة الزهراء قومى و انظري • • • • • وجه الحسين له الصعيد مصافح
أكفانه نسج الغبار و غسله • • • • • بدم الوريد و لم تنحه نوائح



۷۱ - اى نياى ما! دشمنان به آرزوى خود رسيدند و آنان‌ كه دشمنى ما را پنهان مى‌داشتند اكنون زبان به سرزنش گشوده‌اند.
۷۲ - اى نياى ما! سرپرست و پشتيبان ما رفت و يار و نگه‌دار و دل‌سوز ما نماند.
۷۳ - مردم! شما ما را از ميان برديد، سفارش‌هائى را كه درباره‌ى ما شده بود تباه كرديد و اينك تير مرگ روان و نشانه‌گير است.
۷۴ - اى فاطمه زهرا! برخيز و چهره‌ى حسين را بنگر كه بر زمين مى‌سايد جامه‌ى مرگ او تار و پودش از گرد و خاك است.
۷۵ - با خون رگ گردن؛ شستشوی‌اش داده‌اند و كسى هم در سوگ او زارى نمى‌كند.


و شبوله نهب السيوف تزورها • • • • • بين الطفوف فراعل و جوارح
و على السنان سنان رافع رأسه • • • • • و لجسمه خيل العداة روامح
و الوحش يندب وحشة لفراقه • • • • • و الجنّ إن جنّ الظّلام نوايح
و الأرض ترجف و السماء لأجله • • • • • تبكي معا و الطير غاد رايح
و الدهر من عظم الشجي شق الردا • • • • • أسفا عليه و فاض جفن دالح



۷۶ - شير بچگان او را شمشيرها به يغما برده‌اند. و در كرانه‌هاى فرات كفتار بچه‌ها و سگان شكارى به ديدار آنان شتافته‌اند.
۷۷ - سر والاى او را بر سنان سنان جاى داده‌اند و ستوران دشمن، پيكر و سينه‌ى او را لگدكوب كرده‌اند.
۷۸ - وحوش بيابان از وحشت جدائى‌اش زارى مى‌كنند و پرده‌ى تاريكى كه همه‌جا را پوشاند پريان به سوگ‌نامه‌خوانى مى‌پردازند.
۷۹ - زمين به لرزه درمى‌آيد و آسمان براى او مى‌گريد و مرغان در هر شام‌گاه و بامداد در رفت‌ و آمدند.
۸۰ - روزگار بر او افسوس مى‌خورد و از سرسختى گرفتارى‌اش گريبان چاك مى‌دهد و پلك‌هاى خشك نشدنى‌اش اشك مى‌بارد.


يا للرّجال لظلم آل محمّد • • • • • و لأجل ثارهم و أين الكادح‌؟
يضحى الحسين بكربلاء مرّملا • • • • • عريان تكسوه التراب صحاصح
و عياله فيها حيارى حسّر • • • • • للذلّ في اشخاصهنّ ملامح
يسري بهم أسري إلى شرّ الورى • • • • • من فوق أقتاب الجمال مضابح
و يقاد زين العابدين مغلّلا • • • • • بالقيد لم يشفق عليه مسامح



۸۱ - هان اى مردان! در اين ستم كه بر تبار محمّد رفت فريادرسى كنيد! كجا است آن‌كه براى خون‌خواهى آنان به كوشش و تلاش برخيزد؟
۸۲ - حسين - با پيكرى خونين - برهنه در كربلا افتاده و خاك آن ريگ‌زار هم‌چون جامه‌اى پيكر او را پوشانده.
۸۳ و ۸۴ - خانواده‌ى او سرگردان و ماتم‌زده با چهره‌هايى افسرده و نمايان گرفتار آمده‌اند و - دشمنان كينه‌توز - آنان را بر فراز شتران به سوى بدترين آفريدگان رهسپار گردانيده‌اند.
۸۵ - زيور پرستندگان (زين العابدين) را در بند و زنجير كشيده و هيچ‌كس را دل بر او نمى‌سوزد.


ما يكشف الغّماء إلاّ نفحة • • • • • يحيى بها الموتى نسيم نافح
نبويّة علويّة مهديّة • • • • • يشفى بريّاها العليل البارح
يضحى مناديها ينادى: يا لثا • • • • • رات الحسين و ذاك يوم فارح
و الجنّ و الأملاك حول لوائه • • • • • و الرعب يقدم و الحتوف تناوح
... و... و في جذعيهما • • • • • خفضا و نصب الصلب رفع فاتح



۸۶ - اين اندوه را هيچ چيز از دل ما به در نخواهد برد مگر بويى خوش كه هم‌چون بادى آرام بوزد و مردگان را زندگى بخشد.
۸۷ - نشانه‌اى از پيامبر و على و مهدى داشته باشد و بيماران گرفتار را درمان كند.
۸۸ - جارچی او بانگ بردارد که: کجایند کشندگان حسین‌؟ آن‌گاه روزی شادی‌بخش فرارسد.
۸۹ - و پریان و فرشتگان پیرامون درفشش را بگیرند. هراس پیش‌آهنگ است و مرگ رو در رو.
۹۰ -... و... را بر دو تنه درخت می‌آویزند تا پستی‌شان نمودار شود و این برپاکردن دار، سرافرازی و گشایشی خواهد بود.


... و... و الاثم و ال‌ • • • • • عدوان فی ذلّ الهوان شوائح
لعنوا بما اقترفوا و کلّ جریمة • • • • • شبّت لها منهم زناد قادح
یابن النبیّ صبابتی لا تنقضی • • • • • کمدا و حزنی فی الجوانح جانح
ابکیکم بمدامع تتری اذا • • • • • بخل السحاب لها انصباب سافح
فاستجل من مولاک عبد و لاک من • • • • • لولاک جادت علیه قرایح



۹۱ -... و... و گناه و کین‌توزی در خواری زبونی سخت کوشایند.
۹۲ - برای گناهانی که کردند بر آنان نفرین می‌فرستیم و آتش همه‌ی لغزش‌ها از گور آنان برمی‌خیزد.
۹۳ -‌ای زاده‌ی پیامبر! شیفتگی پر درد من پایان‌پذیر نیست و‌ اندوه در همه‌ی پیکرم جای‌گیر شده.
۹۴ - با چنان سرشکی بر شما می‌گریم که اگر ابرهای آسمان از باریدن دریغ کنند، جای آن‌ها تهی نماند.
۹۵ (این ارمغان ناچیز را) از بنده‌ی مهرت و از رهی خویش بزرگ بدار و بپذیر که اگر تو نمی‌بودی ذوق او به این نیکویی نمی‌گردید.


برسیّة کملت عقود نظامها • • • • • حلیّة و لها البدیع و شایح
مدّت الیک یدا و انت منیلها • • • • • یابن النّبی و عن خطاها صافح
یرجو بها (رجب) القبول اذا اتی • • • • • و هو الذی بک واثق لک مادح
انت المعاذ لدی المعاد و انت لی • • • • • ان ضاق بی رحب البلاد الفاسح
صلّی علیک اللّه ما سکب الحیا • • • • • دمعا و ما هبّ النسیم الفائح


۹۶ - سروده‌هایی از برسی حلّی است که گره‌های رشته‌ی آن خوش و رسا می‌نماید. و هم‌چو گلوبند آراسته به گوهر، زیبا است.
۹۷ - دستی به آستان‌ات دراز کرده که تو -‌ای فرزند پیامبر! - بخشنده‌ای و از لغزش او چشم می‌پوشی.
۹۸ - رجب امید دارد که چون بیاید به دستیاری آن‌ها در پیشگاه‌ات پذیرفته گردد که ستایش‌گر تو است و پشت‌گرمی به تو دارد.
۹۹ - پس از مرگ که بازگردد تو پناه‌گاهی و آن‌گاه که پهنه‌ی زمین بر او تنگ شود تو او را به فراخنای آسایش می‌رسانی.
۱۰۰ - درود خدا بر تو باد و تا کی‌؟ تا آن‌گاه که ابر، باران سرشک را فرو می‌ریزد و نسیم‌ها می‌وزد و بوی خوش را می‌پراکند.


۵.۳ - چكامه ديگر


ما هاجني ذكر ذات البان و العلم • • • • • و لا السّلام على سلمي بذي سلم
و لا صبوت لصبّ صاب مدمعه • • • • • من الصبابة صبّ الوابل الرزم
و لا على طلل يوما أطلت به • • • • • مخاطبا لاهيل الحي و الخيم
و لا تمسّكت بالحادي و قلت له: • • • • • إن جئت سلعا فسل عن جيرة العلم
لكن تذكرت مولاي الحسين و قد • • • • • أضحى بكرب البلا في كربلا ظمى



۱ - «نه ياد از سرائى پرنهال و نشانه‌ها مرا بر سر شور مى‌آورد و نه درود بر آن دلبر - سلمى - كه در گوشه‌ى ذى سلم ( سرزمينى با يك گونه درخت) است.
۲ - نه براى دل‌داده‌اى كه - از سر دل‌باختگى (سرشك وى) به‌ سان رگبارهاى جدانشدنى از تندر - سرازير است شيفتگى مى‌نمايم.
۳ - نه بر ويرانه‌هايى كه يك روز در آن‌جا درنگى دراز داشتم و با چادرنشينان و مردم آن تيره به گفتگو پرداختم.
۴ - نه به دامان سرودگوى كاروان مى‌آويزم و مى‌گويم: (اگر به آن شكاف كوه رسيدى از همسايگان پرس‌وجو كن).
۵ - بلكه سرورم حسين را به ياد آورم كه در کربلا با كرب بلا (رنج گرفتارى) تشنه افتاده است.


ففاض صبري و فاض الدمع و ابت‌ • • • • • عد الرقاد و اقترب السهاد بالسقم
و هام إذ همت العبرات من عدم • • • • • قلبي و لم استطع مع ذاك منع دمي
لم إن سه و جيوش الكفر جائشة • • • • • و الجيش في أمل و الدين في ألم
تطوف بالطفّ فرسان الضّلال به • • • • • و الحقّ يسمع و الأسماع في صمم
و للمنايا بفرسان المنى عجل • • • • • و الموت يسعى على ساق بلا قدم



۶ - شكيبائى‌ام نماند، سرشک‌ام روان گرديد خواب از ديدگان‌ام برفت و بيدارى با بيمارى درآميخت.
۷ - كار دل به سرگردانى كشيد و اشك‌ها سرازير شد و نتوانستم از ريختن و آميختن خون خود با آن جلوگيرى كنم.
۸ - او را فراموش نمى‌كنم كه سپاهيان بدكيش هم‌چون دريايى پرآشوب پيرامون‌اش را گرفتند.
۹ - لشكر به اميد پيروزى بودند و كيش ما دردمند. سواركاران گمراه گرداگرد او در كربلا چرخ مى‌خوردند، خداوند مى‌شنيد و گوش‌هاى آنان كر شده بود.
۱۰ - مرگ شتابان به سوى شه‌سواران آرزوها مى‌تاخت و نيستى با زانويى بى‌گام به سوی‌شان مى‌شتافت.


مسائلا و دموع العين سائلة • • • • • و هو العليم بعلم اللوح و القلم:
ما اسم هذا الثرى يا قوم! فابتدروا • • • • • بقولهم يوصلون الكلم بالكلم:
بكربلا هذه تدعى فقال: أجل • • • • • آجالنا بين تلك الهضب و الاكم
حطو الرّحال فحال الموت حلّ بنا • • • • • دون البقاء و غير اللّه لم يدم
يا للرّجال لخطب حلّ مخترم الآ • • • • • جال معتديا في الأشهر الحرم



۱۱ - او (كه آن‌چه را ميان خامه و نامه‌ى خداوندى گذشته بود مى‌دانست) با چشمى كه سرشك آن روان بود پرسيد اى مردم!
۱۲ - اين خاك را چه نام است‌؟ و آنان در پاسخ پيشى گرفته و سخن را به سخن پيوند زدند.
۱۳ - اين‌جا را كربلا مى‌خوانند، گفت: "هان! مرگ ما نيز در ميان اين زمين‌هاى پست و پشته‌هاى بلند خواهد بود.
۱۴ - بارها را فرود آريد كه مرگ با ما دست به گريبان شده است. جاودانگى چشم به راه ما نيست و جز خدا هيچ چيز پايدار نخواهد ماند.
۱۵ - اى مردان! در رويدادى سهم‌ناك به فرياد برسيد، كه مرگ‌هايى ناگهانى را ستم‌كارانه به ارمغان آورد (آن هم در ماهى كه پيكار در آن ناروا بود).


فها هنا تصبح الأكباد من ظمأ • • • • • حرّى و أجسادها نروى بفيض دم
و ها هنا تصبح الاقمار آفلة • • • • • و الشّمس في طفل و البدر في ظلم
و ها هنا تملك السادات أعبدها • • • • • ظلما و مخدومها في قبضة الخدم
و ها هنا تصبح الأجساد و ثاوية • • • • • على الثرى مطعما للبوم و الرّخم
و ها هنا بعد بعد الدار مدفننا • • • • • و موعد الخصم عند الواحد الحكم



۱۶ - اين‌جا است كه جگرها از تشنگى مى‌گدازد و پيكرها با روان شدن خون سيراب مى‌گردد.
۱۷ - اين‌جاست كه ماه‌هاى درخشان روى نهان مى‌كنند، خورشيد مى‌گيرد و ماه شب چهاردهم به تاريكى مى‌گرايد.
۱۸ - اين‌جاست كه بردگان، ستم‌كارانه سروران خويش را در بند مى‌افكنند و سران در دست زيردستان گرفتار مى‌آيند.
۱۹ - اين‌جاست كه پيكرها بر روى خاك سرنگون مى‌شود و خوراك جغد و كركس مى‌گردد.
۲۰ - و اين‌جاست خانه‌اى كه ما را، در آن به خاك مى‌سپارند و هنگامى‌ كه نويد داده شد با دشمن در پيش‌گاه يگانه داور مى‌ايستيم.»


و صاح بالصحب هذا الموت فابتدروا • • • • • اسد أفرائسها الأساد في الأجم
من كل أبيض و ضّاح الجبين فتى • • • • • يغشى صلى الحرب لا يخشى من الضرم
من كلّ منتدب للّه محتسب • • • • • في اللّه منتجب باللّه معتصم
و كلّ مصطلم الأبطال مصطلم • • • • • الآجال ملتمس الآمال مستلم
و راح ثمّ جواد السبط يندبه • • • • • عالى الصهيل خليّا طالب الخيم



۲۱ - سپس بانگ برداشت كه: " ياران! اينك مرگ! " پس شيران شير شكار گام پيش نهادند.
۲۲ - هر جوان‌مرد سپيدروى كه بود با پيشانى درخشان در كام جنگ فرو رفت و از شرار آن نهراسيد.
۲۳ - چه آنان‌ كه خدا را پاسخ داده و جان‌بازى‌هايشان را براى خدا مى‌شمردند.
۲۴ - و چه برگزيدگانى كه چنگ به آئين خداوند زدند. آنان كه بنياد يلان را بركندند و خود با پنجه‌ى مرگ ريشه‌كن شدند. و كسانى‌ كه برآوردن آرزوها را از ايشان مى‌خواستند خود به
دست‌بوس نيستى شتافتند.
۲۵ - و سپس نيك اسب دخترزاده‌ى پيامبر بر او زارى كرد و با شيهه‌اى بلند و با پشتى تهى‌سوار به سوى چادرها برگشت.


فمذ رأته النساء الطاهرات بدا • • • • • يكادم الأرض في خدّله و فم
برزن نادبة حسرى و ثاكلة • • • • • عبرى معلولة بالمدمع السجم
فجئن و السبط ملقی بالنصال ابت • • • • • من کفّ مستلم او ثغر ملتثم
و الشمر ینحر منه النحر من حنق • • • • • و الارض ترجف خوفا من فعالهم
فتستر الوجه فی کم عقیلتة • • • • • و تنحنی فوق قلب و اله کلم



۲۶ - و چون بانوان پاک‌نهاد، آن را دیدند سر و چهره‌اش را بر خاک مالید.
۲۷ - آنان عزادار و زاری‌کنان و داغ‌دار و ماتم‌زده و اشک‌ریزان به اسب نزدیک شدند.
۲۸ و ۲۹ - با دلی دردمند و دیده‌ای که اشک آن سرازیر بود آمدند و دخترزاده‌ی پیامبر را دیدند بر بستری از نیزه‌ها و پیکان‌های شکسته خفته. از آن دستش که بر سنگ خانه‌ی خدا
نهاد و از آن لب‌اش که بوسه بر آن داد شمر از کینه سر از پیکر وی جدا می‌کرد و زمین از هراس کردارش بر خویش می‌لرزید.
۳۰ - خواهر و بانوی خردمندش چهره را با آستین می‌پوشانید و با دلی ریش و سرگشته پیاپی خم می‌شد.


تدعو اخاها الغریب المستظام اخی • • • • • یا لیت طرف المنایا عن علاک عم
من اتکلت علیه فی النساء و من • • • • • اوصیت فینا و من یحنو علی الحرم‌؟
هذی سکینة قد عزّت سکینتها • • • • • و هذه فاطم تبکی بفیض دم
تهوی لتقبیله و الدمع منهمر • • • • • و السبط عنها بکرب الموت فی غمم
فیمنع الدمّ و النصل الکسیر به • • • • • عنها فتنصلّ لم تبرح و لم ترم



۳۱ - برادر ستم‌دیده و دور از میهن‌اش را می‌خواند: برادر! ‌ای کاش مرگ دیده بر تو نمی‌گشود.
۳۲ - بانوان را به پشت‌گرمی چه‌ کس رها کرده‌ای‌؟ ما را به که سپرده‌ای‌؟ کیست که بر پردگیانت دل بسوزاند؟
۳۳ - این سکینه است که آرام‌دلی خود را از کف داده و این فاطمه است که با دیده‌ی خونین بر تو می‌گرید.
۳۴ و ۳۵ - خواهد که با اشک روان بر او بوسه زند و دخترزاده‌ی پیامبر از رنج مرگ به او نمی‌پردازد. جلوی خون را می‌گیرد و می‌خواهد ناوک تیری را که در پیکر او شکسته بیرون کشد
و نمی‌تواند.


تضمّه نحوها شوقا و تلثمه • • • • • و یخضب النحر منه صدرها بدم
تقول من عظم شکواها و لوعتها • • • • • و حزنها غیر منقضّ و منفصم
اخی لقد کنت نورا یستضاء به • • • • • فما لنور الهدی و الدین فی ظلم
اخی فقد کنت غوثا للارامل یا • • • • • غوث الیتامی و بحر الجود و الکرم
یا کافلی هل تری الایتام بعدک فی • • • • • اسر المذلّة و الاوصاب و الالم



۳۶ - از شوریدگی، او را به خویشتن می‌چسباند، می‌بوسد و گلوی خونین وی سینه‌اش را رنگین می‌سازد.
۳۷ - سهم‌ناکی گرفتاری و سوخته‌دلی‌اش با آن‌ اندوه جدایی‌ناپذیر و سیری نشدنی بر آن می‌دادرش که بگوید:
۳۸ - برادرم! تو فروغی بودی که از آن پرتو می‌گرفتیم، چه شد که فروغ راهنمایی و کیش ما در تاریکی روی نهفت‌؟
۳۹ - برادرم! تو پناه‌گاهی برای بیوه‌زنان بودی. ‌ای پناه‌گاه پدر مردگان در دریای بخشندگی و بزرگواری!
۴۰ -‌ای سرپرست من! آیا می‌بینی که پس از تو پدر مردگان گرفتار درد و نزاری و بیماری‌اند؟


یا واحدی یابن امّی یا حسین لقد • • • • • نال العدی ما تمنّوا من طلابهم
و برّدوا غلل الاحقاد من ضغن • • • • • و أظهروا ما تخفّى في صدورهم
أين الشفيق و قد بان الشقيق و قد • • • • • جار الرفيق و لجّ الدّهر في الازم
مات الكفيل و غاب اللّيث فابتدرت • • • • • عرج الضباع على الأشبال في نهم
و تستغيث رسول اللّه صارخة: • • • • • يا جدّ أين الوصايا في ذوي الرحم‌؟



۴۱ - اى يگانه كس من! اى فرزند مادرم! اى حسين! دشمنان به خواسته‌ها و آرزوهاشان رسيدند.
۴۲ - دل‌هاشان كه از كينه مى‌جوشيد خنك شد و آن‌چه را در درون پنهان مى‌داشتند آشكار كردند.
۴۳ - دل‌سوز ما كجا است‌؟ برادر كه از ما جدايى گزيد. همراهان، بيدادگرى مى‌نمايند و روزگار در پريشان كردن ما، به يك‌دندگى افتاده است.
۴۴ - سرپرست ما درگذشت و شيرمرد روى نهان داشت و كفتارهاى لنگ پيش افتاده‌اند و با گرسنگى بر سر شيربچگان مى‌تازند.
۴۵ - فرياد برمى‌دارد و از رسول خدا پناه مى‌خواهد: اى جدّ من! كجا رفت آن سفارش‌ها كه درباره‌ى نزديكانت كردى‌؟


يا جدّ لو نظرت عيناك من حزن • • • • • للعترة الغرّ بعد الصون و الحشم
مشرّدين عن الأوطان قد قهروا • • • • • ثكلى أسارى حيارى ضرّجوا بدم
يسرى بهنّ سبايا بعد عزّهم • • • • • فوق المطايا كسبي الروم و الخدم
هذا بقيّة آل اللّه سيّد أهل • • • • • الأرض زين عباد اللّه كلهم
نجل الحسين الفتى الباقي و وارثه • • • • • و السيّد العابد السجّاد في الظلم



۴۶ - اى جدّ من چه شود كه اندوه‌ناكانه ديده بگشايى و خاندان تابناک‌ات را بنگرى كه پس از آن ارجمندى و آبرودارى، از وطن خويش دربه‌در شده‌اند و به آنان زور مى‌گويند.
۴۷ و ۴۸ - و همه داغ‌دار و گرفتار و سرگردان و خون‌آلود. پس از آن همه شكوه، برده‌وار به بالاى شتران سوارشان كرده‌اند. كه گويى پرستاران يا بنديان رومى‌اند.
۴۹ - اين بازمانده‌ى خاندان خداوند و سرور مردمان زمين و زيور همه‌ى خداپرستان است.
۵۰ - فرزندى است كه از حسين مانده و وارث او و سرورى است كه پرستش خدا و به خاك افتادن در برابر او را در تاريكى‌ها كار خويش شناخته.


يساق في الأسر نحو الشام مهتظما • • • • • بين الاعادي فمن باك و مبتسم
أين النبي و ثغر السّبط يقرعه • • • • • يزيد بغضا لخير الخلق كلّهم‌؟
أينكت الرجس ثغرا كإنّ قبّله • • • • • من حبّه الطهر خير العرب و العجم‌؟
و يدّعي بعدها الاسلام من سفه • • • • • و كان أكفر من عاد و من إرم‌؟
يا ويله حين تأتي الطّهر فاطمة • • • • • في الحشر صارخة في موقف الامم



۵۱ - وى را به بند كشيده و ميان دشمنانى گريان و خندان، بيدادگرانه به سوى شام گسيل‌اش داشته‌اند.
۵۲ - پيامبر كجاست تا دندان‌هاى دخترزاده‌اش را بنگرد كه يزيد از سر كين‌توزى با بهترين آفريدگان بر آن چوب مى‌زند.
۵۳ - آیا این پلید همان دندان‌هایی را با چوب می‌کوبد که بهترین فرد از عرب و غیرعرب از سر مهر بوسیده بود؟
۵۴ - و سپس بی‌خردانه لاف مسلمانی می‌زند او که از عاد و ارم هم بدکیش‌تر است.
۵۵ - وای بر او از آن‌گاه که فاطمه پاک بیاید و آن‌جا که توده‌های مردم پس از برانگیخته شدن در روز شمار می‌ایستند، آوا به دادخواهی بلند کند.


تاتی فیطرق اهل الجمع اجمعهم • • • • • منها حیاء و وجه الارض فی قتم
و تشتکی عن یمین العرش صارخة • • • • • و تستغیث الی الجبّار ذی النقم
هناک یظهر حکم اللّه فی ملا • • • • • عضّوا و خانوا فیا سحقا لفعلهم
و فی یدیها قمیص للحسین غدا • • • • • مضمّخا بدم قرنا الی قدم
ایا بنی الوحی و الذکر الحکیم و من • • • • • و لاهم املی و البرء من المی
حزنی لکم ابدا لا ینقضی کمدا • • • • • حتی الممات و ردّ الروح فی رمم
حتّی تعود الیکم دولة و عدت • • • • • مهدّیة تملا الاقطار بالنعم


۵۶ - بیاید و همه‌ی کسانی‌ که گرد آمده‌اند از شرمندگی سر به زیر افکنند و چهره‌ی زمین از گرد و خاک سیاه‌رنگ شود.
۵۷ - او در سمت راست از پایگاه تخت جهان نهان بایستد، فریاد به گله‌گذاری بردارد و از خدای توانایی که خون ستم‌دیدگان را باز می‌جوید داد خویش بخواهد.
۵۸ - آن‌جا فرمان خداوند در پیش روی مردمی آشکار می‌شود که هم‌چون مار گزیدند و نادرستی نمودند که کردارشان دور از آمرزش باد.
۵۹ - پیراهن حسین را که سر تا پای آن خون‌آلود است به دو دست گرفته.
۶۰ -‌ای زادگان وحی و ذکر خدای فرزانه! و‌ای آنان که مهرشان امید من و مایه‌ی بهبودی‌ام از دردهاست!
۶۱ -‌اندوه من بر شما جاودانه است و رنج آن سپری نمی‌شود تا کی‌؟ تا بمیرم و سپس به استخوان‌های پوسیده‌ام باز گردم.
۶۲ - مگر دولت شما که نویدش را داده‌اند و بر راه راست خواهد بود فرارسد و سراسر گیتی را از نیکویی پر کند.



۱. قریه‌ای بین کوفه و حلّه.    
۲. شیخ حرّ عاملی، امل الآمل، ج۲، ص۱۱۷.    
۳. علامه امینی، الغدیر، ج۷، ص۳۳-۶۸.    
۴. امین، محسن، اعیان الشیعة، ج۶، ص۴۶۵-۴۶۸.    
۵. مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال، ج۲۷، ص۲۲۹.    
۶. مدرس تبریزی، محمدعلی، ریحانة الادب، ج۲، ص۱۱.    
۷. جیرون:نام یکی از دروازه‌های دمشق که از نام بنیان‌گذار آن گرفته شده است.    
۸. یحموم:نام اسب پیشوای ما حسین (علیه‌السّلام) و اسب هشام بن عبد الملک و اسب حسان طائی و اسب نعمان بن منذر. اگر یحموم را بنا به قول استاد بهبودی نام ویژه نگیریم و همان دود و سیاهی بینگاریم معنای بیت چنین می‌شود:«... واداشت که درندگان در سایه‌کش آن می‌آمدند تا در پایان جنگ با گوشت کشته‌ها شکم خود را سیر کنند.    
۹. اشاره به آیه ۲۶ سوره انعام:(وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْاَوْنَ عَنْهُ وَ اِنْ یُهْلِکُونَ اِلاّٰ اَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ) ‌ همین کسانند که مردم را از فیض (آیات خدا) منع می‌کنند و خود را محروم می‌دارند و غافل از آنند که تنها خود را به هلاکت می‌افکنند.    
۱۰. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۴، ص۲۳۸-۲۴۱.    
۱۱. اشاره به آیات ۱-۲ سوره نبا.    
۱۲. علامه امینی، الغدیر، ج۷، ص۵۷-۶۲.    
۱۳. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۴، ص۲۴۱-۲۴۵.    
۱۴. سکینه و فاطمه (سلام‌الله‌علیها) دو دختر حضرت ابا‌عبد‌اللّه الحسین (علیه‌السّلام) می‌باشند.    
۱۵. ارم به گفته‌ی برخی نام پدر یا مادر یا تیره و یا شهر عاد بوده است.    
۱۶. علامه امینی، الغدیر، ج۷، ص۶۲-۶۶.    
۱۷. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۴، ص۲۴۵-۲۴۹.    



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۳۶۹.    






جعبه ابزار