سیّد رضی (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
سیّد رضی (
۳۵۹‑
۴۰۶ هجری) یکی از برجستهترین شاعران، مفسران و دانشمندان عصر زرّین
بغداد بود که در حوزههای
حدیث،
فقه،
بلاغت و
ادبیات آثار مهمی از جمله «
نهج البلاغه» و «
تلخیص البیان» تألیف کرد.
او مدرسهای به نام «دار العلم» تأسیس کرد که مرکز علمی و فرهنگی زمان خود بود و بسیاری از دانشمندان را تربیت نمود.
سبک شعری او ترکیبی از عمق معنایی، استعارههای نوآورانه و حس ملیگرایی بود و در نقدهای علمی و ادبی خود بهطور مستمر به حقیقت و اصالت علمی پایبند بود.
سیّد رضی پس از مرگ در سال ۴۰۶ هجری بهعنوان یک شخصیت ماندگار در تاریخ ادبیات و علم اسلامی به یاد مانده است.
ذو الحسبین، ابو الحسن، محمّد بن ابی احمد الحسین موسوی، معروف به
سیّد رضی و
شریف رضی، از افتخارات خاندان عترت و پیشوایی در علم حدیث و ادب و چهرهی درخشانی از چهرههای آئین و مذهب، به سال ۳۵۹ هجری در بغداد متولّد شد.
روزگار سیّد مقارن با دورهی سوم خلافت
عباسیان (
۳۳۴-
۴۴۷ هجری) و فرمانروایی
آل بویه در
عراق میباشد. این دوره را از لحاظ فرهنگی عصر زرّین مینامند و از جهت تاریخ ادبیّات، عصر شاعران سهگانه:
متنبّی،
سیّد رضی و
ابو العلاء معرّی نام دارد.
در این دوره آل بویه با داشتن پیوند با نژاد ایرانی و مذهب
شیعه چنان فرهنگ پیشرفته و جهانی در حوزه حکومت خود گسترش دادند که در تاریخ اسلام سابقه نداشت.
از نظر تاریخی در این دوره خلافت مقامی تشریفاتی بود و خلیفه، پیشوای مسلمانان وظیفهاش مشروعیت بخشیدن به حکومت امرا بود و امرا بودند که خلفا را به ارادهی خود عزل و نصب میکردند.
پدر
سیّد رضی به نام
ابو احمد حسین ملقب به
طاهر اوحد ذی المناقب، نقابت
طالبیان بغداد و سرپرستی همهی آنها و متصدّی دادگاه مظالم و امیری
حج را به عهده داشت.
با تسلّط
عضد الدّوله بر بغداد به خاطر بیم از قدرت و نفوذ او، وی را به همراه بزرگان شیعه به زندان انداخت.
لیکن بعد از پایان حکومت عضد الدّوله از زندان آزاد شد ولی به جهت پیری و خستگی ناشی از زندان، همهی مناصب خود را به تدریج از سال
۳۷۶ تا
۳۸۱ قمری به پسرش
سیّد رضی منتقل کرد و خود در سال
۴۰۰ هجری درگذشت.
سیّد سی و سه قصیده در مدح پدرش گفته که تاریخ گویایی از آن روزگار است.
مادرش فاطمه دختر حسین بن ابی محمّد الحسین الاطروش از نوادگان
امام علی بن ابی طالب (علیهالسّلام) و از بزرگان
زیدیهیطبرستان میباشد که زنی دانشمند و با فضیلت و تقوا و دوستدار علم و مورد احترام دانشمندان و فقیهان بوده است و
شیخ مفید کتابی به نام او تحت عنوان «
احکام النساء» تالیف کرده است.
وی به سال ۳۸۵ هجری وفات یافت.
سید رضی پسری به نام ابو احمد عنان معروف به شریف مرتضای ثانی داشت که ادیبی دانشمند و شاعر و از بزرگان علم و فضیلت و کمال و به لقب جدّش «طاهر ذی المناقب» ملقّب بود و پس از نیا و پدر و عمو، نقابت طالبیان در بغداد را بر عهده داشت.
ابو احمد یک فرزند داشت که در زمان خودش از دنیا رفت و با درگذشت او خاندان شریف رضی به پایان رسید.
نبوغ ذاتی
سیّد رضی و بهرهمندی از خانوادهای فرهیخته و محیط و شرایط فرهنگی بسیار پیشرفته قرن چهارم و پنجم بغداد زمینه فرهنگی مناسبی برای سید فراهم ساخت و هیچ دانشی نبود که او فرانگرفته باشد.
فقه را نزد متکلّم بزرگ شیخ مفید، علم حدیث را نزد فقیه ثقه
تلعکبری و محدّث بزرگ
ابو محمّد دیباجی، فقه
حنفی را نزد
ابو عبد اللّه جرجانی،
مختصر الطحاوی در فقه را نزد
ابو بکر محمّد بن موسی الخوارزمی،
نحو را نزد
قاضی سیراقی و
ابو الفتح عثمان بن جنّی نحوی، کلام و اصول فقه را نزد
ابو الحسن قاضی عبد الجبّار معتزلی، فنون بلاغت و ادبیّات را نزد
ابن نبّاته سخنور بزرگ شیعه، و قرآن و حدیث را نزد
ابو حفص عمر بن ابراهیم الکنانی آموخت.
سیّد رضی که در همهی رشتههای دانش روزگار خود به استادی دست یافته بود به منظور پرداخت زکات علم خود مدرسهای در نزدیکی خانهی خود در کوی کرخ بغداد تاسیس کرده و آن را «دار العلم» نامید که افزون بر تالارهای تدریس و سخنرانی و جلسات بحث و پژوهش و گفتگوی علمی، غرفههایی برای زیست دانشجویان و کتابخانهی بزرگی داشت که با ارزشترین مراجع و منابع عربی را دارا بود و سرپرستی هر سهبخش را سیّد خود بر عهده داشت. از این مدرسه دانشمندان بسیاری فارغ التحصیل شدند.
سیّد رضی نه تنها در شعر استادی بیمانند که در نویسندگی و نثر و علوم بلاغت نیز یکّهتاز میدان ادبیات عرب به شمار میرود.
آثار او گواهی راستین بر این مدّعاست:
• «تلخیص البیان فی مجازات القران» در این کتاب مجازها و استعارههای موجود در قرآن به شیوهای بدیع و استادانه بررسی شده است.
• «مجازات الآثار النبویه» ۳۶۱ حدیث از احادیث رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) که دارای معانی مجازی یا استعارهای و یا دیگر نکتهی بلاغی است در این کتاب گردآوری شده است.
• «نهج البلاغه» مهمترین تالیف
سیّد رضی است که مجموعهی گزیدهای از خطبهها، کلامها، نامهها، وصیّتنامهها، بخشنامهها، یک پیماننامه، چند دعا و کلمات قصار و حکمتآمیز امیر مؤمنان علی (علیهالسّلام) است و این کار سترگ را در ۱۳ رجب سال ۴۰۰ به پایان رساند.
• «حقایق التاویل فی متشابه التنزیل» کتاب تفسیری از
سیّد رضی است که متاسفانه فقط جلد پنجم آن در تفسیر آیات متشابه و سوره
آل عمران تا
آیه ۴۸ سوره نساء به دست ما رسیده است.
• «خصائص امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیهالسّلام)»، دیوان شعر که به ترتیب الفبایی تنظیم شده و مشتمل بر ۱۶۳۰۰ بیت در انواع شعر است و آثار بیشمار دیگر.
در هنر شاعری
سید رضی از همه قریشیان شاعرتر است
سید تعبیرات مجازی را بدون تکلّف در قالب مناسب میریزد و میان شاعران عصر خود به عفّت کلام ممتاز است.
در اشعارش چنان روحیهی بزرگوارانهی عربی و احساس به عزّت و سروری مشاهده میشود که از اصلاب خاندان علوی به او رسیده است.
سبک شعرش آمیزهای از بدویت و حضارت با نرمی و آراستگی شعر حضری درهم آمیخته است و از الفاظ و قافیههایش موسیقی سحرانگیزی اوج میگیرد.
سیّد در سرودن انواع شعر استاد است و دیوان او مشهورترین انواع شعر را در خود جای داده است.
سیّد هنر شعر را فضیلت و افتخار نمیدانست، بلکه آن را وسیلهای برای پیشبرد مقاصد خود میشناخت.
در چکامهها و قصائدش، خود را با احساسترین شعرای جهان میشناساند.
بیشتر نقّادان ادب، او را سرآمد شاعران قریش میشناسند.
سیّد ۱۰۸ قصیدهی مدحیه در مدح پدرش، برادرش، خلیفهی عباسی، مقامات و دوستان دارد که در همهی اشعار احساس بزرگواری خود را نگاه میدارد.
مرثیه که از امتیازات
سیّد است و وی تحوّلی عمیق در آن ایجاد کرد.
وی الفاظی فصیح و معانیای عمیق و اطّلاعات تاریخی بسیار و نکات بیشمار به کار میبرد.
۸۴ قصیده رثائیه در رثای
امام حسین (علیهالسّلام) و شهیدان
کربلا، پدر و مادر و دیگر خویشان و دوستان دارد.
آنچه در مورد امام (علیهالسّلام) و شهیدان کربلا سروده سرشار ازاندوه و احترام و بزرگداشت و شکایت از ظالمان و بدگویی نسبت به
بنی امیّه و یارانشان است.
فخریات یکی دیگر از امتیازات
سیّد رضی است. به خود، پدران و نیاکان خود بالیدن و احساس برتری بر دیگران در همه اشعارش به چشم میخورد.
حجازیات یا وصف که حدود چهل قصیده است که احساسات و رازهای درون را به شکل غزل و انواع وصف به زبان میآورد.
این احساسات عاشقانه شاعر به برکت راه حج و مراسم حج شکفته شده است.
قصائد رسائلی که میان
سید رضی و دوستانش مبادله میشود.
اشعار حکمی که در اشعارش حکمت میآموزد و عبرت از تاریخ و حوادث را نشان میدهد.
استقلال شخصیت
سیّد رضی در نقد و نوآوریها به دلیل اینکه در دوران شکوفایی فرهنگ اسلامی و عصر زرّین دانش و پژوهش میزیست خود یکی از پایهگذاران فرهنگ انسانی اسلامی است و در این دوران به برکت فرمانروایی فرهنگ تشیّع با دو ویژگی آزاداندیشی و خردگرایی، در همهی رشتههای دانش پیشرفت چشمگیری یافت.
در چنین محیطی نقد علمی و سازنده، افق روشن و بازاندیشه، و استقلال شخصیّت علمی و نوآوریها به پیشرفت دانش و جهانی کردن آن یاری میرساند.
سیّد رضی با داشتن همه امتیازات یاد شده و با ذوقی سرشار و استعدادی جوشان به نقد آثار دانشمندان دیگر میپردازد و زمینه را برای رقابت سازندهی دانشمندان در همهی رشتههای علوم فراهم میکند و خود نیز در نقدهایش تنها به حقایق علمی توجه دارد.
نمونههای فراوانی از نقدهای علمی و عالمانه او در «
المجازات النبوّیه»، «تلخیص البیان» و «
حقایق التاویل» مشاهده میشود.
باورها و دانشهای ژرف
سید رضی نه تنها از خلال آثارش مشاهده میشود بلکه دیوان اشعار او نیز سرشار از اطّلاعات بسیار ادبی و علمی و نشاندهندهی حوادث و رخدادهای تاریخی و مسائل سیاسی و اجتماعی و مذهبی است.
یکی از ویژگیهای
رضی پیوند زدن میان شعر و سیاست است و واقعیّتهای خشک سیاسی را در قالب اشعار احساسی و درونی ریخته و واقعیتها را با روح و با عاطفه گردانده و احساسها و عاطفههای درونی را واقعی کرده و با مسائل اجتماعی هماهنگ ساخته است.
سیّد رضی شعلهای تابان و آتشی علیه ستمگران و تجاوزکاران بود، آتشی که هرگز خاموش نشد و تا دم مرگ میافروخت و میسوخت او فریاد میزد: «میراث محمّد را برگردانید. چوگان خلافت و برد پیامبر از آن شما نیست، آیا در میان شما تبار کسی به فاطمه (سلاماللهعلیها) میرسد، یا جدّی مانند محمّد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) دارد.
»
سیّد چون یاوری در روزگار ندید و آرمانهایش تحقّق نیافت که بر علیه ستمگران برخیزد و بر بیدادخواهان بشورد در اوج جوانی ازاندوه ذوب شد و در بامداد یکشنبه ۶
محرم سال
۴۰۶ هجری در خانهاش در بغداد زندگی پرماجرا و پویا و پربرکت را بدرود گفت.
برادر بزرگش
سیّد مرتضی این مصیبت باورنکردنی و غیر منتظره را تاب نیاورد و به حرم جدّش
امام موسی کاظم (علیهالسّلام) پناه برد.
او را پس از غسل و کفن در منزلش در محله «کرخ» دفن کردند و به قولی پس از خراب شدن خانهاش سیّد مرتضی او را به
کاظمین برده و در جوار امام موسی کاظم (علیهالسّلام) دفن کرده و به قول دیگری او را به کربلا برده و در کنار قبر پدرش دفن کردند.
در مرگ او مرثیههای بسیار گفتهاند که از همه آنها بهتر، مرثیهی برادرش سیّد مرتضی و شاگردش
مهیار دیلمی شاعر شیعی است.
| | |
| یا للرجال لفجعة جذمت یدی• • • • • و وددت لو ذهبت علیّ براسی | | |
| ما زلت احذر وقعها حتّی اتت• • • • • فحسوتها فی بعض ما انا حاسی | | |
| و مطلتها زمنا فلمّا صمّمت• • • • • لم یجدنی مطلی و طول مکاسی | | |
| لا تنکروا من فیض دمعی عبرة• • • • • فالدمع غیر مساعد و مواسی | | |
| للّه عمرک من قصیر طاهر• • • • • و لربّ عمر طال بالادناس | | |
| | |
| | |
۱ -ای یاران! داد از این فاجعهی ناگوار که بازوی مرا شکست، کاش جان مرا هم میگرفت.
۲ - پیوسته بیمناک و برحذر بودم، تااینکه در رسید و شرنگ مصیبت در کام من ریخت.
۳ - چندی التماس کردم و مهلت خواستم، آخر هجوم آورد و به حال زارم ننگریست.
۴ - مگویید از چه سیلاب اشکش روان نیست؟ اشک را همچون بخت نامساعد سرباری نیست.
۵ - خدا را بر این عمر کوتاه و تابناک! و چه عمرها که دراز بود و ناپاک.
| | |
| کربلا لا زلت کربا و بلا• • • • • ما لقی عندک آل المصطفی | | |
| کم علی تربک لما صرّعوا• • • • • من دم سال و من دمع جری | | |
| کم حصان الذیل یروی دمعها• • • • • خدها عند قتیل بالظلما | | |
| تمسح الترب علی اعجالها• • • • • عن طلا نحر زمیل بالدما | | |
| و ضیوف لفلاة قفرة• • • • • نزلوا فیها علی غیر قری | | |
| | |
| | |
۱ -ای کربلا به خاطر پیشآمدهایی که در تو برای آل مصطفی (صلیاللهعلیهوآله) رخ داد، همیشه با رنج و بلا همراه هستی.
۲ - چه بسیار کسانیکه بر خاک تو افتادند و چه خونها و اشکها که بر خاک تو جاری شد.
۳ - چه بسیار زنهای نقابداری که اشکهایشان چهرههایشان را شستشو میداد در هنگامیکه کشتگان تشنهلب را میدیدند.
۴ - خاکهایی را که بر این گردنهای بریده آغشته به خون بود، آن بدنها را پوشانده بود.
۵ - و مهمانهایی که بر بیابانی خشک و بیآب و علف وارد شده بودند و هیچ پذیرایی برای آنها آماده نبود.
| | |
| لم یذوقوا الماء حتی اجتمعوا• • • • • بحدی السیف علی ورد الردی | | |
| تکسف الشمس شموسا منهم• • • • • لا تدانیها ضیاء و علا | | |
| و تنوش الوحش من اجسادهم• • • • • ارجل السبق و ایمان الندی | | |
| و وجوه کالمصابیح فمن• • • • • قمر غاب و من نجم هوی | | |
| غیرتهن اللیالی و غدا• • • • • جائر الحکم علیهن البلا | | |
| | |
| | |
۶ - آب را نچشیدند تا زمانیکه همگی جمع شده بودند و همه با آواز شمشیر بر آبشخور مرگ وارد شدند (آب نچشیده از دم شمشیر رانده شدند.)
۷ - خورشید در مقابل آنان کسوف میشد و خورشیدهایی را پوشاند که هرگز از جهت نور و بلندی مرتبت به آنان نمیرسید.
۹ و ۸ - کفتارها و حیوانات مردهخوار از جسد اینان تناول میکردند. (نشاندهندهی این است که این بدنها در بیابان مانده بوده است.) وحوش از اجساد آنانی تناول میکند که پایشان پای سبقت و جنگاوری و دستانشان دست عطا و سخاوت بوده است و صورتهایی که مانند چراغ فروزان است پس ماه درخشان پنهان شده بود و ستارگان افول کرده بودند.
۱۰ - روزگار (شب و روز) را تغییر دادند و فردا حکم بلا و ستم بر آنها جاری میشود.
| | |
| یا رسول اللّه لو عاینتهم• • • • • و هم ما بین قتل و سبا | | |
| من رمیض یمنع الظلّ و من• • • • • عاطش یسقی انابیب القنا | | |
| و مسوق عاثر یسعی به• • • • • خلف محمول علی غیر وطا | | |
| متعب یشکو اذی السیر علی• • • • • نقب المنسم مهزول المطا | | |
| لرات عیناک منهم منظرا• • • • • للحشا شجوا و للعین قذی | | |
| | |
| | |
۱۱ -ای رسول خدا! اگر آنها را در هنگامیکه به قتل و اسارت گرفتار شدند میدیدی؟
۱۲ - کسانیکه در برابر حرارت آفتاب سایه و سرپناهی نداشتند و تشنگی آنها را نیزهها سیراب میکرد.
۱۳ - و اسرایی را که دنبال جنازهها رانده میشدند (اسرایی که به دنبال سرهای حملشده و در یک زمین ناهموار و خشن حرکت میکردند.)
۱۴ - اسرایی خسته و کوفته که از سختی راه و سفر شکایت کرده، در حالیکه بر شترانی خسته و با پاهای لرزان و پشت مجروح حرکت میکردند.
۱۵ (ای رسول خدا! ) منظرهای را میدیدی که با دیدن آن حزنی سنگین تو را فرامیگرفت و چشمانت به درد میآمد.
| | |
| لیس هذا لرسول اللّه یا• • • • • امّة الطغیان و الغی جزی | | |
| غارس لم یال فی الغرس لهم• • • • • فاذاقوا اهله مرّ الجنا | | |
| جزروا جزر الاضاحی نسله• • • • • ثم ساقوا اهله سوق الاما | | |
| معجلات لا یوارین ضحی• • • • • سنن الاوجه او بیض الطلا | | |
| هاتفات برسول اللّه فی• • • • • بهر السیر و عثرات الخطا | | |
| | |
| | |
۱۶ -ای امت سرکش و طغیانگر! پاداش رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) این نبود.
۱۷ - آنکسیکه درخت اسلام را برای شما کاشت و کوتاهی در پرورش درخت نکرد ولی به خاندان او ثمری تلخ را از این درخت چشاندند.
۱۸ - خاندان او را به قتل رساندند و سر بریدند مانند سر بریدن قربانیها (نسل او را قصابی کردند) و سپس خاندانش را مانند کنیزان حرکت دادند.
۱۹ - آنان را به سرعت حرکت دادند در حالیکه در این شدت آفتاب و گرما صورت و گردنهای سفیدشان را نپوشانده بودند.
۲۰ - در حالیکه فریاد میزدند و رسول خدا را میخواندند در شدت خستگی و پاهای آنان در حال لغزیدن و لرزیدن در حال حرکت بود.
| | |
| یوم لا کسر حجاب مانع• • • • • بذلة العین و لا ظلّ خبا | | |
| ادرک الکفر بهم ثاراته• • • • • و ادیل الغی منهم فاشتفی | | |
| یا قتیلا قوّض الدهر به• • • • • عمد الدین و اعلام الهدی | | |
| قتلوه بعد علم منهم• • • • • انه خامس اصحاب العبا | | |
| و اصریعا عالج الموت بلا• • • • • شدّ لحیین و لا مدّ ردی | | |
| | |
| | |
۲۱ - روزیکه نه دریده شدن حجاب مانعی بود از نگاههای مردم به آنها و نه بودن سایهی چادرها برای اینکه از نگاهها محفوظ بمانند.
۲۲ - کفر به خونخواهی خود با کشتن آنان رسید و آنان را در ضلالت و گمراهی کمک کرد و شفا و تسکین یافتند.
۲۳ -ای کشتهای که روزگار با رفتن تو ستونهای دین و پرچمهای هدایت را نابود و منهدم کرد.
۲۴ - او را کشتند بعد از اینکه دانستند او پنجمین فرد از اصحاب کساء است.
۲۵ - و آن به خاکغلتیدهای که شهید شد بدون اینکه کفنی به او بپوشاندند.
| | |
| غسّلوه بدم الطعن و ما• • • • • کفنّوه غیر بوغاء الثری | | |
| مرهقا یدعو و لا غوث له• • • • • باب بر و جدّ مصطفی | | |
| و بام رفع اللّه لها• • • • • علما ما بین نسوان الوری | | |
| ایّ جدّ و اب یدعوهما• • • • • جدّ یا جدّ اغثنی یا ابا | | |
| یا رسول اللّه یا فاطمة• • • • • یا امیرالمؤمنین المرتضی | | |
| | |
| | |
۲۶ - او را با خون شمشیرها و نیزهها غسل دادند و با خاک نرمی که روی او را پوشانده بود کفن کردند.
۲۷ - محاصرهشدهای که میخواند، فریاد میزد ولی کسی به فریادش نمیرسید، نه پدر بزرگوارش و نه جدّ برگزیدهاش.
۲۸ - و نه چنان مادری که خداوند او را بین زنان تمام عالم علم و نشانهای قرار داد و او را بالا برد، و «خیر نساء» معرّفی شد.
۲۹ - چه جدّ و چه پدری که او آنها را میخواند کهای جدّ من به فریاد من برس وای پدر من!
| | |
| یا رسول اللّه! یا فاطمة! یا امیرالمؤمنین المرتضی! | | |
| کیف لم یستعجل اللّه لهم• • • • • بانقلاب الارض او رجم السما | | |
| لو بسبطی قیصر او هرقل• • • • • فعلوا فعل یزید ما عدا | | |
| کم رقاب لبنی فاطمة• • • • • عرقت بینهم عرق المدی | | |
| حملوا راسا یصلّون علی• • • • • جده الاکرم طوعا و ابا | | |
| یتهادی بینهم لم ینقضوا• • • • • عمم الهام و لا حلوا الحبا | | |
| | |
| | |
۳۱ - چگونه خداوند صبر به خرج داد و برای کار گروه کافر عجله نکرد به اینکه زمین را زیرورو کند و یا از آسمان بر آنان سنگ ببارد.
۳۲ - اگر فرزند قیصر یا هرقل بود آیا یزید این کار را انجام میداد؟!
۳۳ - چه بسیار گردنهای فرزندان فاطمه که قطعهقطعه شد و مانند شمشیر که تیز است، صیقل داده شدند. (گوشتها را
از استخوان جدا کردند و شمشیر آنان را قطعهقطعه کرد بهگونهایکه گمان میکردی آنان درختی هستند که در زمین خشن روئیدهاند.)
۳۴ - سر او را کسانی حمل کردند که به رسم جدّ بزرگوارش از روی میل شدید نماز میخواندند.
| | |
| میت تبکی له فاطمة• • • • • و ابوها و علی ذو العلا | | |
| لو رسول اللّه یحیی بعده• • • • • قعد الیوم علیه للعزی | | |
| معشر فیهم رسول اللّه و ال• • • • • کاشف الکرب اذا الکرب عری | | |
| صهره الباذل عنه نفسه• • • • • و حسام اللّه فی یوم الوغی | | |
| اولّ الناس الی الداعی الذی• • • • • لم یقدّم غیره لما دعا | | |
| | |
| | |
۳۶ - کشتهای که بر او، فاطمه و پدرش و علی صاحب فضیلت، گریه میکنند.
۳۷ - اگر امروز رسول خدا دوباره زنده شود، برای او (حسین (علیهالسّلام) ) عزاداری برپا میکند.
۳۸ - مکانی که در آن رسول خدا و ملائکه همه گریه سر میدهند.
۴۰ - اولین کسیکه به او ظلم شد علی بود.
| | |
| ثم سبطاه الشهیدان فذا• • • • • بحسی السم و هذا بالضبا | | |
| و علی و ابنه الباقر و الص• • • • • ادق القول و موسی و الرضا | | |
| و علی و ابوه و ابنه• • • • • و الذی ینتظر القوم غدا | | |
| یا جبال الارض عزا و علا• • • • • و بدور الارض نورا و سنا | | |
| جعل الرزۀ الذی نالکم• • • • • بیننا الوجد طویلا و البکا | | |
| لا اری حزنکم ینسی و لا• • • • • رزؤکم یسلی و ان طال المدی | | |
| | |
| | |
۴۱ - سپس دو فرزند شهیدش که یکی به سم و دیگری با شمشیر به شهادت رسیدند.
۴۲ - و علی بن الحسین (زین العابدین) و پسرش امام محمّد باقر (علیهالسّلام) و سپس امام جعفر صادق و امام موسی کاظم و امام رضا (علیهالسّلام).
۴۳ - و امام علی نقی و پدرش امام محمد تقی و پسرش امام حسن عسکری (علیهالسّلام) و کسیکه آیندگان منتظر ظهور او هستند.
۴۴ -ای کوههای بلندمرتبه که دارای عظمت و بلندی هستید وای ماههای زمین از نظر نور و روشنایی.
۴۵ - خداوند کسانی را برای عزاداری بر شما و گریههای طولانی بر شما قرار داد.
۴۶ - هرگز حزن شما فراموش نمیشود و مصیبت شما تسکین پیدا نمیکند اگرچه سالها طول بکشد.
| | |
| هذی المنازل بالغمیم فنادها• • • • • و اسکب سخیّ العین بعد جمادها | | |
| ان کان دین للمعالم فاقضه• • • • • او مهجة عند الطلول ففادها | | |
| ياهل تبلّ من الغليل إليهم • • • • • اشرافة للركب فوق نجادها؟! | | |
| نوىء كمنعطف الحنية دونه • • • • • سحم الخدود لهنّ إرث رمادها | | |
| و مناط أطناب و مقعد فتية • • • • • تخبو زناد الحىّ غير زنادها | | |
| | |
| | |
۱ - اين سرزمين «غميم» است: صلا در ده! و سيلاب اشك از ديده روان ساز!
۲ - گر اين حصار بلند را وامى بر دوش است بپرداز و اگر خون دلى در اين خاكدان اسير است، فدا بخش و رها ساز.
۳ - يا برشو برفراز جهاز شتران و با نظارهى اين ويرانه، آبى بر آتش درون بيفشان.
۴ - خندقى به پيرامون همچون قوس كمان، نزديكتر گودالى سياه پر از خاكستر ميراث مطبخيان.
۵ - اينك طناب بند خيمهها و در كنارش منزلگاه جوانمردان، آتش دگران رو به خاموشى است، جز آتش اينان.
| | |
| و مجرّ ارسان الجياد لغلمة • • • • • سجفوا البيوت بشقرها و ورداها | | |
| و لقد حبست على الديار عصابة • • • • • مضمومة الايدى إلى أكبادها | | |
| حسرى تجاوب بالبكاء عيونها • • • • • و تعطّ بالزفرات فى ابرادها | | |
| وقفوا بها حتّى كأنّ مطيّهم • • • • • كانت قوائمهنّ من أوتادها | | |
| ثمّ انثنت و الدمع ماء مزادها • • • • • و لواعج الأشجان من أزوادها | | |
| | |
| | |
۶ - و اين مهاربند، ويژه آن جوانان كه با سمند زرد و سرخ خيمهى خود آذين بندند، و ديگران با حلّهى آويزان.
۷ - بخدا سوگند! با كاروانى بر گرد اين ديار از حركت باز ماندم كه دستها بر جگر نهادند.
۸ - با حسرت و زارى سيلاب اشك بر رخسار روان كرده از سوز دل جامه بر تن دريدند.
۹ - چندان در اين ماتمسرا ماندند كه گويا پاى شتران و استران ميخكوب زمين كردند.
۱۰ - سپس راه برگرفتند، آبشخور آنان، سيلاب ديدگان، توشهى راهشان غم و اندوهان.
| | |
| من كلّ مشتمل حمايل رنّة • • • • • قطر المدامع من حلىّ نجادها | | |
| حيتّك بل حيّت طلوعك ديمة • • • • • يشفى سقيم الربع نفث عهادها | | |
| و غدت عليك من الخمايل يمنة • • • • • تستام نافقة على روّادها | | |
| هل تطلبون من النواظر بعدكم • • • • • شيئا سوى عبراتها و سهادها؟! | | |
| لم يبق ذخر للمدامع عنكم • • • • • كلاّ و لا عين جرى لرقادها | | |
| | |
| | |
۱۱ - هريك جامهى عزا حمايل ساخته، دانههاى اشك چون مرواريد بر حلّهها رخشان.
۱۲ - به تهنيت قدومت، بارانى فرو ريزد كه تودهى خاك را جان بخشد، نرم و هموار.
۱۳ - و چون به دشت و هامون بنگرى، مرغزارى در نظر آيد چون حلّه يمن شاهوار.
۱۴ - از اين ديدگان كه اينك به زيارت آمدهاند، به جز بىخوابى و غمگسارى چه مىجوئيد؟
۱۵ - ديگر اشكى بر اين ديدهها نماند، نه بخدا، خواب هم بدان راه نبرد.
| | |
| شغل الدموع عن الديار بكأونا • • • • • لبكاء فاطمة على أولادها | | |
| لم يخلفوها فى الشهيد و قد رأى • • • • • دفع الفرات يزاد عن أورادها | | |
| أترى درت انّ الحسين طريدة • • • • • لقنا بنى الطرداء عند ولادها؟! | | |
| کانت مآتم بالعراق تعدّها• • • • • اموّیة بالشام من اعیادها | | |
| ما راقبت غضب النبیّ و قد غدا• • • • • زرع النبیّ مظنّة لحصادها | | |
| | |
| | |
۱۶ - سرشک ریختن بر یار و دیارم نیست. و بر حال زار فاطمه گریانم که در سوگ فرزندانش اشکبار است.
۱۷ - آیا به هنگام ولادتش دانست که زنازادگان سر حسین را بر سر نی خواهند کرد؟!
۱۸ - گوئیا فاطمه (سلاماللهعلیها) دانسته است که حسینش به خاک افکنده و به خون کشیدهی نیزهی کسانی است که پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) آن کسان را به هنگام ولادت فاطمه (سلاماللهعلیها) از خود رانده بود.
۱۹ - آن روز که عراقیان به سوگ و ماتم نشینند، بنی امیّه در شام با جشن و سرور عید شمارند.
۲۰ - بنی امیّه که نونهالان پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را درو میکردند و از پای میافکندند، از خشم پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) پروا نکردند.
| | |
| باعت بصائر دینها بضلالها• • • • • و شرت معاطب غیّها برشادها | | |
| جعلت رسول اللّه من خصمائها• • • • • فلبئس ما ذخرت لیوم معادها | | |
| نسل النبیّ علی صعاب مطیّها• • • • • و دم النبیّ علی رؤوس صعادها | | |
| وا لهفتاه لعصبة علوّیة• • • • • تبعت امّیة بعد عزّ قیادها | | |
| جعلت عران الذلّ فی آنافها• • • • • و علاط وسم الضیم فی اجیادها | | |
| | |
| | |
۲۱ - بینش و هدایت را در برابر سرگشتگی و ضلالت فروختند، رشد و صلاح را وانهاده، نکبت و جهالت خریدند.
۲۲ - رسول خدا را خصم خود ساختند و چه بد ذخیره برای روز جزا مهیّا کردند.
۲۳ - خاندان پیامبر بر پشت شتران بدخو و سرکش سوار، و خون پیامبر بر ناوک نیزههای امویان بود.
۲۴ - دردا واندوهها، که خاندان علی (علیهالسّلام) پس از فرّ و شکوه و فرماندهی بر بنی امیّه، فرمانبر آن ناکسان شدند.
۲۵ - مهار ذلّت و خواری در بینی کشیدند و ریسمان اسارت بر گردن نهادند.
| | |
| زعمت بانّ الدین سوّغ قتلها• • • • • اولیس هذا الدین عن اجدادها؟! | | |
| طلبت تراث الجاهلیّة عندها• • • • • و شفت قدیم الغلّ من احقادها | | |
| و استاثرت بالامر عن غیّابها• • • • • و قضت بما شاءت علی شهّادها | | |
| اللّه سابقکم الی ارواحها• • • • • و کسبتم الآثام فی اجسادها | | |
| ان قوّضت تلک القباب فانّما• • • • • خرّت عماد الدین قبل عمادها | | |
| | |
| | |
۲۶ - گفتند: هلاک آل علی دین کردگار است! مگر نه این دین از جدّشان به یادگار است؟
۲۷ - بنی امیّه خونهای دوران جاهلیّت را از آل علی (علیهالسّلام) بازخواست و سینههای پرکینه را از آتش التهاب، شفا بخشیدند.
۲۸ - حقوق غائبین را ویژهی خود ساختند و به دلخواه خود بر حاضرین ستم راندند.
۲۹ - خدا، ارواحشان را از معرکه نبرد به عالم بالا برکشید، و شما با تاختن بر اجسادشان فجیعترین جنایات را مرتکب گشتید.
۳۰ - آن خیمههای علوی سرنگون شد، امّا ستون دین خدا پیش از آنکه ستون خیمهها بیفتد فروریخت.
| | |
| انّ الخلافة اصبحت مزویّة• • • • • عن شعبها ببیاضها و سوادها | | |
| طمست منابرها علوج امّیة• • • • • تنزو ذئابهم علی اعوادها | | |
| هی صفوة اللّه التی اوحی لها• • • • • و قضی اوامره الی امجادها | | |
| اخذت باطراف الفخار فعاذر• • • • • ان یصبح الثقلان من حسّادها | | |
| الزهد و الاحلام فی فتّاکها• • • • • و الفتک لو لا اللّه فی زهّادها | | |
| | |
| | |
۳۱ - اینک خلافت اسلامی از مسیر خود منحرف است، دیگر به رشد و صلاح امّت امید نتوان برد. (خلافت راستین پیامبر کنار زده شد و هرچه از سیاهی و سپیدی آن بر جای مانده بود بر باد رفت.)
۳۲ - بیدینان گردن کلفت اموی، منبر و جایگاه خلافت را بردند و یاد آن را از خاطرهها محو کردند و گرگان درندهی آنان بر آن منبرها برجستند.
۳۳ - خلافت، ویژه برگزیدگان خداست که به آنان الهام بخشید و کفیل دین و آئین ساخت.
۳۴ - به تمام افتخارات چنگ یازیده و ویژهی خود ساختند، ملامتی نیست که جن و انس به حسادت برخاستند.
۳۵ - پارسائی و بردباری، منشگستاخان خونریز، خونریزی و جلادت - اگر از خدایشان بیم نبود - روش زاهدان گوشهگیر.
| | |
| عصب یقمّط بالنجاد ولیدها• • • • • و مهود صبیتها ظهور جیادها | | |
| تروی مناقب فضلها اعداؤها• • • • • ابدا و تسنده الی اضدادها | | |
| یا غیرة اللّه اغضبی لنبیّه• • • • • و تزحزحی بالبیض عن اغمادها | | |
| من عصبة ضاعت دماء محمّد• • • • • و بنیه بین یزیدها و زیادها | | |
| صفدات مال اللّه ملء اکفّها• • • • • و اکفّ آل اللّه فی اصفادها | | |
| | |
| | |
۳۶ - خاندانی که نوزادان خود را با یراق جنگ در «قماط» پیچند و به جای گهواره در صدر زین جای دهند.
۳۷ - حدیث آزادگی و کمالاتشان بر زبان دشمنان، که همواره از رقیبان روایت کنند.
۳۸ -ای خشم خدای! بپاخیز و به خاطر پیامبرش بر دشمنان بتاز، و شمشیر تیز از نیام برکش
۳۹ - بتاز بر آن گروهی که خون محمّد و خاندانش را به خاطر یزید و زیاد تباه کرده و بر زمین ریختند.
۴۰ - حقوق الهی را چنگچنگ به یغما برند و دست خاندان الهی را در غل و زنجیر کشند.
| | |
| ضربوا بسیف محمّد ابناءه• • • • • ضرب الغرائب عدن بعد ذیادها | | |
| قد قلت للرکب الطلاح کانّهم• • • • • ربد النسور علی ذری اطوادها | | |
| یحدو بعوج کالحنی اطاعه• • • • • معتاصها فطغی علی منقادها | | |
| حتّی تخیّل من هباب رقابها• • • • • اعناقها فی السیر من اعدادها | | |
| قف بی و لو لوث الازار فانّما• • • • • هی مهجة علق الجوی بفؤادها | | |
| | |
| | |
۴۱ - با شمشیر محمّد، در پی آل و تبار او تاخته به هرسو راندند، چونانکه شتران غریبه را از سر آبگاه برانند.
۴۲ - گفتم کاروان خسته و رنجور را که چون عقابهای خاکستری بر قلّهی کوهساران روان است.
۴۳ - ساربان در پی شترانی میدود که از لاغری چون کماناند، سرکش آنها از بیم تازیانه مطیع گشته و او بر کفل دامها مینوازد.
۴۴ - چنان تند و سریع در اهتزازند که پنداری گردن شتران، پیشاپیش، جدا از تنشان دوان است.
۴۵ - گفتم: بایست! گرچه دامنم پرغبار است، دلی در سینه دارم که از فراق یاران در تبوتاب است.
| | |
| بالطفّ حیث غدا مراق دمائها• • • • • و مناخ اینقها لیوم جلادها | | |
| الفقر من ارواقها و الطیر من• • • • • طرّاقها و الوحش من عوّادها | | |
| تجری لها حبب الدموع و انّما• • • • • حبّ القلوب یکنّ من امدادها | | |
| یا یوم عاشوراء کم لک لوعة• • • • • تترقّص الاحشاء من ایقادها | | |
| ما عدت الاّ عاد قلبی غلّة• • • • • حرّی و لو بالغت فی ابرادها | | |
| | |
| | |
۴۶ - در این صحرای «طف» که قربانگاه شهیدان و نبردگاه دلیران بود.
۴۷ - اینک رواقش خشک و سوزان، پناهندهاش مرغان آسمان، زائرش وحش بیابان است.
۴۸ - دانههای اشکی بر این زمین ریزان است که سوز و گداز عشقش مددکار است.
۴۹ -ای عاشورای حسین! شعلههای جانسوزت تاروپود مرا بسوخت.
۵۰ - هرساله به سوز درونم دامن زنی، هرچند به خاموشی آن بکوشم.
| | |
| مثل السلیم مضیضة آناؤه• • • • • خزر العیون نعوده بعدادها | | |
| یا جدّ لازالت کتائب حسرة• • • • • تغشی الضمیر بکرّها و طرادها | | |
| ابدا علیک و ادمع مسفوحة• • • • • ان لم یراوحها البکاء یغادها | | |
| هذا الثناء و ما بلغت و انّما• • • • • هی حلبة خلعوا عذار جوادها | | |
| ا اقول: جادکم الربیع؟ و انتم• • • • • فی کلّ منزلة ربیع بلادها | | |
| | |
| | |
۵۱ - چون مارگزیده روزگارم تلخ و دردبار و چشمم در تب و تاب است.
۵۲ -ای جدّ والاتبار! سپاه غم و حسرت، همواره بر دلم میتازد: حمله میکند و میستیزد.
۵۳ - سیلاب اشکم ریزان است، اگر شبانگاهم دریغ کند، صبحگاهان روان است.
۵۴ - این بود ثنا و ستایشم و رسا نیست، بلی هرکسی به میدان تازد، مهار سمند را از کف بگذارد.
۵۵ - آیا بگویم: «تربتت سیراب باد»؟ که شما خود باران رحمتید و ابر بهاران.
| | |
| ام استزید لکم علاّ بمدائحی؟! • • • • • این الجبال من الربی و وهادها؟! | | |
| کیف الثناء علی النجوم اذا سمت• • • • • فوق العیون الی مدی ابعادها؟! | | |
| اغنی طلوع الشمس عن اوصافها• • • • • بجلالها و ضیائها و بعادها | | |
| | |
| | |
۵۶ - با مدح و ثنایم، ارج و منزلت شما را بیفزایم؟! شما بر قلّهی کوهساران و من در تپّه وهامون!
۵۷ - با چه زبان به ستایش اختران خیزم که بر طاق آسمان همطراز کهکشان باشند؟
۵۸ - خورشید که با روشنی و جلال میدمد، از ستایش ما بینیاز است.
| | |
| صاحت بذودى بغداد فآنسنى • • • • • تقلّبى فى ظهور الخيل و العير | | |
| و كلّما هجهجت بى عن منازلها • • • • • عارضتها بجنان غير مذعور | | |
| أطغى على قاطنيها غير مكترث • • • • • و أفعل الفعل فيها غير مأمور | | |
| خطب يهدّ دنى بالبعد عن وطنى • • • • • و ما خلقت لغير السرج و الكور | | |
| إنّى و إن سامنى ما لا اقاومه • • • • • فقد نجوت و قدحى غير مقمور | | |
| | |
| | |
۱ - بغداد، فريادم بركشيد كه برون شو! و من بر پشت سمند و تكاور، با خاطرى آرام.
۲ - هرچند از اينسو به آنسويم كشاند، با شهامت و جلادت بيشتر در برابر خود يافت.
۳ - بىواهمه بر شهر بغداد بتازم و بىمحابا آنچه خواهم كنم.
۴ - فتنه برخاست و آوارهى ديارم كرد، مرا آفريدند كه بر صدر زين جاى گيرم يا جهاز شتران، نه بر بالش نرم در كنار زنان.
۵ - هرچند از مقابله و دفاع ناتوان ماندم، بدون باخت، از معركه جان بهدر بردم.
| | |
| عجلان ألبس وجهى كلّ داجية • • • • • و البرّ عريان من ظبى و يعفور | | |
| و ربّ قايلة و الهمّ يتحفنى • • • • • بناظر من نطاف الدمع ممطور | | |
| خفّض عليك فللأحزان آونة • • • • • و ما المقيم على حزن بمعذور | | |
| فقلت: هيهات فات السمع لائمه • • • • • لا يفهم الحزن إلاّ يوم عاشور | | |
| يوم حدى الظعن فيه بابن فاطمة • • • • • سنان مطّرد الكعبين مطرور | | |
| | |
| | |
۶ - با شتاب، در سياهى شب روى نهان كردم، آنگاه كه بيابان از دد و دام عريان گشت.
۷ - و سوز دل، اشك بر رخسارم مىباريد. گويندهاى گفت:
۸ - آرام گير و درد را بر خود هموار كن! زيرا براى اندوه و غم وقت بسيار است.
۹ - گفتم: هيهات! پندت به موقع نيست، غم و اندوه جز در روز عاشورا به دلم راه نمىيابد.
۱۰ - روزىكه در آن پسر فاطمه، با ناوك تيرى دو پهلو و تيز آواى رحيل بركشيد،
| | |
| و خرّ للموت لا كفّ تقلّبه • • • • • إلاّ بوطىء من الجرد المحاضير | | |
| ظمأن سلّى نجيع الطعن غلّته • • • • • عن بارد من عباب الماء مقرور | | |
| كأنّ بيض المواضى و هى تنهبه • • • • • نار تحكّم فى جسم من النور | | |
| للّه ملقى على الرّمضاء عضّ به • • • • • فم الرّدى بين إقدام و تشمير | | |
| تحنو عليه الرّبى ظلاّ و تستره • • • • • عن النواظر أذيال الأعاصير | | |
| | |
| | |
۱۱ - و به خاك درغلطيد، بىپرستار و غمخوار، پرستارش سمّ ستوران، غمخوارش تيغ ساربان.
۱۲ - با لب تشنه، نيزهى جانستان در دلش جا گرفت، سوز تشنگى و آرزوى آب گوارا از خاطرش برد.
۱۳ - گويا شمشيرهاى تيز و برّان كه در پيكرش جا مىگرفت، آتشى بود كه بر خرمنى از نور درمىگرفت.
۱۴ - خدا را. بر ريگزار تفتيدهى كربلا، پيكرى نگون است كه از نيش هيولاى مرگ پارهپاره و غرق خون است.
۱۵ - تپّهها با سايهى خود بر پيكر چاكچاكش رحمت آرد و گردباد، جسم عريانش را با دامن محبّت مستور دارد.
| | |
| تهابه الوحش أن تدنو لمصرعه • • • • • و قد أقام ثلاثا غير مقبور | | |
| و مورد غمرات الضرب غرّته • • • • • جرّت إليه المنايا بالمصادير | | |
| و مستطيل على الازمان يقدرها • • • • • جنى الزمان عليها بالمقادير | | |
| أغرى به ابن زياد لؤم عنصره • • • • • و سعيه ليزيد غير مشكور | | |
| وودّ أن يتلافى ما جنت يده • • • • • و كان ذلك كسرا غير مجبور | | |
| | |
| | |
۱۶ - وحش بيابان حرمت قربانگاهش شناخت، با آنكه سه روز بر خاك افتاده بود، گامى پيش نگذاشت.
۱۷ - بسا درياى آرام، كه گرداب اجل در پيش دارد و امواج مرگبارش به دنبال است.
۱۸ - بسا قهرمانى كه بر روزگار مىباليد و چرخ زمانه به كام مرگش درافكند.
۱۹ - زادهى زياد را ناپاكى حسب بر حسين بياشفت، تلاش او در استحكام قدرت يزيد سپاسى برنينگيخت.
۲۰ - خواست جنايت ننگين خود را جبران كند، ولى شكست، قابل ترميم نبود.
| | |
| تسبى بنات رسول اللّه بينهم • • • • • و الدين غضّ المبادى غير مستور | | |
| إن يظفر الموت منّا بابن منجبة • • • • • فطالما عاد ريّان الأظافير | | |
| يلقى القنابجبين شان صفحته • • • • • وقع القنابين تضميخ و تعفير | | |
| من بعد ما ردّ أطراف الرّماح به • • • • • قلب فسيح و رأى غير محصور | | |
| و النقع يسحب من أذياله و له • • • • • على الغزالة جيب غير مزرور | | |
| | |
| | |
۲۱ - دختران رسول را به اسارت بردند، با آنكه نهال دين سرسبز و خرّم بود.
۲۲ - اگر غول مرگ نجيبزادهاى از خاندان ما در ربود، اين هيولا، چنگ و دندانش هماره به خون رنگين است.
۲۳ - اينك با صفحهى جبين، نيزه دشمن را به جان مىخرد، كه از خاك و خون خضاب بسته.
۲۴ - بعد از آنكه، با قلبى آرام و انديشهى استوار، ناوك سنان را از جبين خود برمىتافت.
۲۵ - غبار ميدان، دامنكشان مىگذرد، گريبان در ماتم خورشيد چاك زده.
| | |
| فى فيلق شرق بالبيض تحسبه • • • • • برقا تدلّى على الآكام و القور | | |
| بنى أمّية ما الأسياف نائمة • • • • • عن شاهر فى أقاصى الأرض موتور | | |
| و البارقات تلوّى فى مغامدها • • • • • و السابقات تمطّى فى المضامير | | |
| إنّى لأرقب يوما لاخفاء له • • • • • عريان يقلق منه كلّ مغرور | | |
| و للصّوارم ما شاءت مضاربها • • • • • من الرّقاب شراب غير منزور | | |
| | |
| | |
۲۶ - بر گروهى كه شمشيرشان در گلو شكسته، گويا برقى بود كه برفراز تپّهها درخشيد.
۲۷ - اى پسران اميّه! تيغ دلاورانى كه عزيزانشان در اقصى نقاط زمين به خون طپيدند، به خواب نخواهد رفت.
۲۸ - شمشير در نيام به خود مىپيچد، سمند تيزگام در ميدان تمرين بىقرار است.
۲۹ - و من به انتظار روزى نشستهام كه بىپروا درآيد و لرزه بر اندام اين فريبخوردگان افكند.
۳۰ - تيغها، هرچند بخواهد بر گردن دشمنان فرود آيد و شراب خون بياشامد.
| | |
| ا کلّ یوم لآل المصطفی قمر• • • • • یهوی بوقع العوالی و المباتیر؟! | | |
| و کلّ یوم لهم بیضاء صافیة• • • • • یشوبها الدهر من رنق و تکدیر | | |
| مغوار قوم یروع الموت من یده• • • • • امسی و اصبح نهیا للمغاویر | | |
| و ابیض الوجه مشهور تغطرفه• • • • • مضی بیوم من الایّام مشهور | | |
| مالی تعجّبت من همّی و نقرته• • • • • و الحزن جرح بقلبی غیر مسبور | | |
| | |
| | |
۳۱ - رواست که هر روز از خاندان مصطفی، با ضرب تیغ و سنان، قمری بر زمین افتد؟
۳۲ - و هر روز چشمهی زلال آنان با حوادث روزگار، تیره و تار گردد؟
۳۳ - جنگجوی قوم که دیو مرگ از چنگالش میگریخت، اینک در پنجهی غارتگران اسیر است.
۳۴ - سپیدچهرهای که با کبر و ناز میگذشت، در روز عاشورا دیده از جهان بربست.
۳۵ - شما را چه میشود که از چهرهی غمین و دیدگان فرورفتهام درشگفتی؟ جراحت قلبم عمیق گشته و التیام نمیگیرد.
| | |
| بایّ طرف اری العلیاء ان نضبت• • • • • عینی؟ و لجلجت عنها بالمعاذیر | | |
| القی الزمان بکلم غیر مندمل• • • • • عمر الزمان و قلب غیر مسرور | | |
| یا جدّ لا زال لی همّ یحرّضنی• • • • • علی الدموع و وجد غیر مقهور | | |
| و الدمع یخفره عین مؤرّقة• • • • • خفر الحنیّة عن نزع و توتیر | | |
| انّ السلوّ لمحظور علی کبدی• • • • • و ما السلوّ علی قلب بمحظور | | |
| | |
| | |
۳۶ - با کدام چشم سوی معالی و ارجمندی بنگرم که دیدگانم خشک شده، چارهپذیر نباشد.
۳۷ - با روزگار، با زخمی جانکاه روبرو شوم، تا عمر باقی است، و هم قلبی که خرّم و شادان نیست.
۳۸ - یا جدّاه! غم جانکاه و سوز درونم در اختیار نباشد. خواهم آبی از دیدگان بر آتش دل بیفشانم.
۳۹ - دیدهی بیخوابم خیانت کرده از ریزش اشک دریغ دارد، همچون کمان سخت که از اطاعت کماندار سرپیچد.
۴۰ - تسلاّی خاطر بر دل من حرام است، با آنکه بر هیچ دلی حرام نباشد.
| | |
| راحل انت و اللیالی تزول• • • • • مضرّ بک البقاء الطویل | | |
| لا شجاع یبقی فیعتنق الب• • • • • یض و لا آمل و لا مامول | | |
| غایة الناس فی الزّمان فناء• • • • • و کذا غایة الغصون الذبول | | |
| انما المرء للمنیّة مخبوء و لل• • • • • طعن تستجمّ الخیول | | |
| من مقیل بین الضلوع الی ط• • • • • ول عناء و فی التراب مقیل | | |
| | |
| | |
۱ - از این سرا کوچ خواهی کرد، روزگار هم نخواهد ماند. دیر زیستن درد بیدرمانی است.
۲ - نه دلاورى بهجا ماند كه با شمشير همآغوش گردد، نه آرزوئى و نه آرزومندى.
۳ - پايان زندگى - در اين جهان - نابودى است، بوستان سبز و خرّم روزى افسرده و هدف تير و نيزه خواهد بود.
۴ - آدميزاده طعمه مرگ است، اسب تازى هم كه پرورش جنگى يابد، عاقبت هدف تير و نيزه خواهد بود.
۵ - زندگى در شكم مادر، با خواب نوشين شروع شود، بعد از آن درد و رنجى است طولانى تا كه در خاك تيره به خواب ابد آرام گيرد.
| | |
| فهو كالغيم ألفّته جنوب • • • • • يوم دجن و مزّقته قبول | | |
| عادة للزّمان في كلّ يوم • • • • • يتناىء خل و تبكى طلول | | |
| فاللّيالى عون عليك مع الب • • • • • ين كما ساعد الذوابل طول | | |
| ربما وافق الفتي من زمان • • • • • فرح غيره به متبول | | |
| هى دنيا إن واصلت ذا جفت • • • • • هذا ملالا كأنّها عطبول | | |
| | |
| | |
۶ - زندگى چون ابر است كه باد جنوبش، در روزى آكنده از مه، گرد آورد، و باد صبايش پراكنده سازد.
۷ - شيوهى روزگار است: دوستان راه سفر گيرند و بازماندگان بر آنها بگريند.
۸ - گذشت روزان و شبان، فراق و جدائى را تسريع كند، چونانكه گياه، هرچند بيشتر قد برافرازد، طراوت خود را از دست بدهد.
۹ - بسا جوانمردى كه از روزگار خود خرّم و شادان است، و دگرى در تبوتاب.
۱۰ - دنياست، اگر با آن سر وصل دارد، با اين تخم جفا كارد، چون زيبارويان بىوفا.
| | |
| كلّ باك يبكى عليه و إن • • • • • طال بقاء و الثاكل المثكول | | |
| و الأمانىّ حسرة و عناء • • • • • للذى ظنّ إنّها تعليل | | |
| ما يبالى الحمام أين ترقّى • • • • • بعدما غالت إبن فاطم غول | | |
| أىّ يوم أدمى المدامع فيه • • • • • حادث رائع و خطب جليل | | |
| يوم عاشور الذى لا أع • • • • • ان الصحب فيه و لا أجار القبيل | | |
| | |
| | |
۱۱ - كسىكه بر فراق عزيزش عزادار و گريان است، فرداست كه بر او بگريند و به عزايش نشينند.
۱۲ - آرزوها مايهى حسرت و رنج است، نه دلگرمى و اميد.
۱۳ - غول مرگ را چه باك است كه كدامين عزيز را درربايد، بعد از آنكه پسر فاطمه را درربود.
۱۴ - كدامين روز، به خاطر حادثهى هولناك و فاجعهى دردناك، ديدهها اشكبار است؟
۱۵ - روز عاشوراى حسين، كه نه دوست وفا كرد، نه ميزبان پناه داد.
| | |
| يا إبن بنت الرّسول ضيّعت • • • • • العهد رجال و المحافظون قليل | | |
| ما أطاعوا النبىّ فيك و قد مالت • • • • • أرواحهم إليك الذحول | | |
| و أحالوا على المقادير في حرب • • • • • ك لو أنّ عذرهم مقبول حربك | | |
| و إستقالوا من بعد ما • • • • • أجلبوا فيها أ ألآن أيها المستقيل السيف | | |
| إنّ أمرا قنّعت من دونه السي • • • • • ف لمن حازه لمرعى و بيل | | |
| | |
| | |
۱۶ - اى پسر فاطمه! عهد كردند و عهد خود شكستند، وفاداران چه اندكاند.
۱۷ - سفارش رسول را در حق تو زير پا نهادند و به خونخواهى جاهليت برخاستند.
۱۸ - به رويت شمشير كشيدند و مقدّرات الهى را بهانه كردند، عذرى بدتر از گناه.
۱۹ - عذر خواستند و پشيمان گشتند، بعد از آنكه سپاه خود را بسيج كردند اين نه هنگام معذرت و پشيمانى است؟
۲۰ - كارى كه جز با ضرب شمشير سرانجام نگيرد، فرجامش تلخكامى و نابودى است.
| | |
| يا حساما فلّت مضاربه اله • • • • • ام و قد فلّه الحسام الصقيل الهام | | |
| يا جوادا أدمى الجواد من الط • • • • • عن و ولىّ و نحره مبلول الطععن | | |
| حجلّ الخيل من دماء الأعادى • • • • • يوم يبدو طعن و تخفى حجول | | |
| يوم طاحت أيدى السوابق في النقع • • • • • و فاض الونى و غاض الصهيل | | |
| أترانى أعير وجهى صونا • • • • • و على وجهه تجول الخيول؟! | | |
| | |
| | |
۲۱ - اى شمشير بران كه سرها شكستى و عاقبت با تيغ كين سرت را شكستند.
۲۲ - اى جوانمردى كه با سمند تيزگام به درياى خون تاختى، بازگشتى و گلويت گلگون است.
۲۳ - ساق ستوران از خون رنگ شقايق گرفت؛ روزىكه طعن نيزه آشكار است و سپيدى ساقها در خون پنهان.
۲۴ - روزىكه سمند تيز تك در لاى و لجن گرفتار ماند. ضعف و سستى بالا گرفت و شيهه ستوران به پستى گراييد.
۲۵ - پندارى صورت خود را نهان سازم، با آنكه با خيل ستور، بر سر و صورت او تاختند؟
| | |
| أترانى ألذّ ماء و لمّا • • • • • يرو من مهجة الأمام الغليل؟! | | |
| فبّلته الرّماح و انتضلت فيه • • • • • المنايا و عانقته النّصول | | |
| و السّبايا على النجائب تستاق • • • • • و قد نالت الجيوب الذيول | | |
| من قلوب يدمى بها ناظر الوجد • • • • • و من أدمع مرآها الهمول | | |
| قد سلبن القناع عن كلّ وجه • • • • • فيه للصون من قناع بديل | | |
| | |
| | |
۲۶ - پندارى شربت آب گوارا باشدم و هنوز سينه دشمن از خون او سيراب نگشته؟
۲۷ - نيزهها سينهاش را بوسه زدند، تيرها از شوق رخش به پرواز آمدند، ناوك سنانها در آغوشش نشستند.
۲۸ - اسيرانش بر شتران سوار گشته، گريبانها تا به دامن چاك زدهاند.
۲۹ - به خاطر آن دلها كه ديده عشق بديدارشان خونچكان و به خاطر آن اشكها كه بر رخسارشان روان است.
۳۰ - نقاب از چهرهى چون آفتابشان كشيدند، تابش آفتاب هم خود نقاب است.
| | |
| و تنقّبن بالأنامل و الدم • • • • • ع على كلّ ذى نقاب دليل الدمع | | |
| و تشاكين و الشكاة بكاء • • • • • و تنادين و النداء عويل | | |
| لا يغبّ الحادى العنيف و لا • • • • • يفترّ عن رنّة العديل العديل | | |
| يا غريب الديار صبرى غريب • • • • • و قتيل الأعداء نومى قتيل | | |
| بى نزاع يطغى اليك و شوق • • • • • و غرام و زفرة و عويل | | |
| | |
| | |
۳۱ - با سرانگشت چهرهى ماهشان را پنهان نمودند، اشك رخسار همچون حجاب است.
۳۲ - شكوه بردند، اما با گريه و زارى، فرياد زدند، ولى با نوحه و شيون.
۳۳ - ساربان بدخيم كنارى نگيرد. و ناله يتيمان آرام نپذيرد.
۳۴ - اى آواره شهر و ديار! صبر و قرارم نماند. اى كشته دشمنان! خواب بر من حرام است.
۳۵ - دل بىقرارم به سويت پر مىكشد، با عشق و شعف، با ناله و شور.
| | |
| ليت أنّي ضجيع قبرك أو • • • • • أن ثراه بمدمعى مطلول | | |
| لا أغبّ الطفوف فى كلّ يوم • • • • • من طراق الأنواء غيث هطول | | |
| مطر ناعم و ريح شمال • • • • • و نسيم غضّ و ظلّ ظليل | | |
| يا بنى أحمد الى و كم سنانى • • • • • غائب عن طعانه ممطول؟! | | |
| و جيادى مربوطة و المطايا • • • • • و مقامى يروع عنه الدخيل؟! | | |
| | |
| | |
۳۶ - كاش در كنارت به خاك مىرفتم، يا تربتت را در چشم مىانباشتم.
۳۷ - همواره مزارت به موسم باران سيراب باد.
۳۸ - بارانى نرم و هموار، همراه بادى لطيف و نسيمى خنك و سايهى دايم!
۳۹ - اى زادگان احمد! تا چند امروز و فردا كنم و سنان نيزهام از طعن و ضرب محروم.
۴۰ - خيل تيزگامم در زير زين، اشتران باد پيمايم در كمين، تازه وارد از آمادگيم در انديشه و بيم!
| | |
| كم إلى كم تعلو الطغاةّ! و كم • • • • • يحكم فى كلّ فاضل مفضول؟! | | |
| قد أذاع الغليل قلبي و لكن • • • • • غير بدع أن استطبّ العليل | | |
| ليت أنّى أبقى فأمترق النّاس • • • • • و فى الكفّ صارم مسلول | | |
| و أجرّ القنا لثارات يوم الطفّ • • • • • يستلحق الرّعيل الرّعيل | | |
| صبغ القلب حبّكم صبغة الشيب • • • • • و شيبى لو لا الرّدى لا يحول | | |
| | |
| | |
۴۱ - تا چند؟ باز هم تا چند، سركشان و جانيان گردن افرازند؟ و تا چند فرومايگان دون، بر والاگهران ارجمند فرمانروا باشند؟
۴۲ - آتش درون تاروپود قلبم را بسوخت، عجبى نيست كه دلسوخته در پى درمان برآيد.
۴۳ - كاش زنده مانم و روزى با دوستان برجهم، در كفم شمشيرى برنده و آخته.
۴۴ - به خونخواهى قربانيان به طف، پيكرشان را با نوك سنان بر خاك كشم. گروهگروه به هم پيونديم.
۴۵ - تاروپود قلبم با مهرش زيور بسته چونان موى سپيد و سپيدى مو، جز با مرگ درمان نيابد.
| | |
| أنا مولاكم و إن كنت منكم • • • • • والدى «حيدر» و أمي «البتول» | | |
| و إذا الناس أدركوا غاية الفخر • • • • • شأآهم من قال جدّى الرّسول | | |
| يفرح الناس بى لأنّى فضل • • • • • و الأنام الذى أراه فضول | | |
| فهم بين منشد ما اقفّيه • • • • • سرورا و سامع ما أقول | | |
| ليت شعرى من لائمى فى مقال • • • • • ترتضيه خواطر و عقول | | |
| | |
| | |
۴۶ - من رعيتى سر به فرمانم، گرچه از خاندان شمايم. پدرم حيدر است و مادرم زهراى بتول.
۴۷ - هرگاه دیگران با مجد و جمال به میدان مفاخرت آیند، گوی سبقت آنراست که گوید: جدّم رسول!
۴۸ - همگان از دیدارم خرّم و شادند. چون به فضل و برتریم شناسند. دگران را هرکه بینم زائد و فضول!
۴۹ - جمعی با شور و نوا چکامه دلربایم را در بزم ادب بخوانند. برخی دگر به خطابه و سخنپردازیم گوش سپارند.
۵۰ - کاش میدانستم نکوهش گرم کیست؟ یا آنکهاندیشمندان حقشناس بر سخنم خرده نگیرند.
| | |
| اترک الشی عاذری فیه کل الناس• • • • • من اجل ان لحانی عذول | | |
| هو سؤلی ان اسعد اللّه جدیّ• • • • • و معالی الامور للذمر سول | | |
| | |
| | |
۵۱ - با هدف و خواستهام وداع گویم که گمنامی بملامتم برخاست؟ با آنکه جهانیان معذورم شناسند؟
۵۲ - آری آرزویم همین است. اگر خداوند هم با بخت فیروز قرین سعادت سازد پایگاه برتر، آرزوی خردمندان هوشیار است.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۱۹۴.