شاعر رموز افسانهای را به استهراء میگیرد: چگونه اجازه داده میشود تا بر «کلئوپاترا» و «آنتونیو» بگریند! زینب (سلاماللهعلیها) که اسوهی پایداری و مقاومت است به چنین شخصی که تو بر آن میگریی میخندد: زینب (سلاماللهعلیها) در استمرار مبارزه و برای ماندن در فلسطین بذر امید را در دل قدس میکارد. زینب (سلاماللهعلیها) از قلب فلسطین برخاسته است! و در قدس باقیست و در ماذن آتشگرفتهی آن و در صحن مسجد الاقصی. ۴.۱ - قصیده «موتة المثال»
این مرگ مانند درختی پرشاخ و برگ و پرباری است که ریشههای خویش را در نیستی و فقر استوار ساخته است و سر به آسمان میساید و در عین حال برگها و میوههایش یتیم و خودش چونان آه، مصیبتزده و داغدار است.
ای زمانهی سنگدل فرصتی ده! صبر گلی، ترنّم ترانهای، آرامشی، حکمتی، غروبی و آرزویی دراز تا آمدن ماه را جشن بگیرم و میلاد را بر مجلس عزای درخت نثار کنم. من به دنبال برگرفتن غبار از دلهای چون سنگ هستم. سیلابی از باران میطلبم تا پردهها را از چشمان بیفروغ بیبصیرتان برگیرم... آن جانهای بیعشق و حرارت به خارهایی میماند که در مقبرهی خلوت و بیروح مجوس میروید. یا سکوت سرد زمستانی است که از شعاع پرفروغ خورشید حرکتی در آنها پدید نمیآید. همهچیز و همهچیز سرد و بیروح و در خواب و خموش است حتی ستارگانی که بر بالش عروسان فرومیریزند، گویا مردهاند!
شاعر در خیال خویش به دنبال دریا میگردد! ) موج دریا در خیال من است و به احتضار افق بیتوجّه است. ای کرانههای دور از دسترس! کشانکشان به سویت میآیم بدون اینکه به تو برسم همهی راهها بسته است. امید و عشق به وصال مرا بیقرار نموده است. پس باید مرگی خونین را اختیار کرد. مرگی با نهایت تلاش پس به مرگی خونین میمیرم، چون شهید و مانند جنگاور عرصهی پیکار!
من به مرگی آرمانی میمیرم (مرگی ممتاز و یگانه و از سوی دیگر دردناک و برانگیزاننده! ) پس از چنین مرگ آرمانی و عطشناکی است که چشمهها و چاهها بسته میشوند و آبها از خجالت سکوت اختیار میکنند و کلید این شهادت ناب در گرو جعبه اله قرار میگیرد.
من مانند آن گودی درخشان که راه خویش را در گونههای شب گم کرده است، در شب ظلمانی ستم و در غوغا و هجوم او ناپدید گردیدهام! (شاعر چنین مرگی را در تمثیلی رمزگونه، آن را سکوتی کوتاه و رفتنی موقّت میشمارد و آن را به محو گودی گونهها هنگامیکه لبها از خنده میایستد تشبیه میکند)
(مرگی که شاعر به خواننده مینمایاند، پر از درد و رنج ظاهری و سختی و مصیبت است. شهید دوبار میمیرد. یکبار مانند همهی موجودات است و بار دیگر از زندگی ذلّتبار دست میشوید تا مرگ احیاگر را انتخاب کرده باشد و سر فرود نیاورد.) من دوبار میمیرم! آب در جویها با عشوهگری مشرکانهی خویش مرا به خود میخواند و در همان حال در افقی هولناک دور میشود. در حالیکه به دنبال خویش دستان تشنه را میکشاند. من میمیرم! در اینجا مرگی چون مرگ حسین باید؛ این مرگ با تشنگی و بیقراری همراه است.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۶۹۱. |