ابن ابی الحدید معتزلی (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
عزّ الدّین ابو حامد عبدالحمید بن هبةاللّه بن محمّد بن محمّد بن حسین بن ابی الحدید مداینی (
۵۸۶-
۶۵۵ ه.ق)، دانشمند،
شاعر و فقیه
شافعی-
معتزلی، در مدائن زاده شد و پس از آموختن علم کلام و اصول، به
بغداد رفت و در محضر علما شافعی مذهب پرورش یافت.
او به دلیل نزدیکی عقیدتی با
ابن علقمی وزیر، کاتب دیوان خلافت شد و مناصبی چون ناظر کتابخانههای بغداد را بر عهده گرفت؛ او معتزلی معتدل جاحظی بود با مشربی میان
تسنن و
تشیع، و بر افضلیت
امام علی (علیهالسّلام) تأکید داشت.
وی در شعر رسا بود و اشعار عرفانیاش مشهور، و دانش گستردهای در تاریخ
صدر اسلام داشت.
آثار اصلی او شامل
شرح نهجالبلاغه (در ۲۰ جزء، تدوین
۶۴۴-
۶۴۹ق)،
الفلک الدائر در بلاغت،
السبع العلویات (هفت
قصیده در
مدح اهلبیت (علیهمالسّلام)) و
نظم الفصیح ثعلب است، که تا ۱۵ اثر شمرده شده است.
ابن ابی الحدید در حمله
مغول به بغداد (۶۵۵ ق) محکوم به قتل شد، اما با شفاعت ابن علقمی و
خواجه نصیرالدین طوسی نجات یافت و اندکی بعد در بغداد درگذشت.
ابن ابی الحدید، دانشمند، شاعر، ادیب، فقیه شافعی و اصولی معتزلی در اول ذیحجهی سال ۵۸۶ ه. ق در
مداین متولد شد و در همان شهر پرورش یافت.
پدر او قاضی مداین بود.
وی علم کلام و اصول آموخت و در جوانی به بغداد رفت و در محضر علما و بزرگان مشهور بغداد که بیشتر آنها شافعی مذهب بودند، به قرائت کتب و اندوختن دانش پرداخت و در محافل علمی و ادبی شرکت جست و به قول صاحب
نسمة السحر، معتزلی جاحظی شد.
معتزلی به مناسبت نزدیکی عقیدتی با ابن علقمی (م ۶۵۶ ق) وزیر ادیب و دانشمند
مستعصم آخرین خلیفه عباسی در شمار کاتبان دیوان دار الخلافه درآمد.
از اینرو
ابن ابی الحدید قصاید
السبع و شرح نهجالبلاغه را به نام او نوشت.
در نخستین یورشهای مغول به بغداد (۶۴۲ ق) که سپاه بغداد پیروز شد، ابن ابی الحدید این پیروزی را نتیجهی تدبیر ابن علقمی دانست و قصیدهای در تهنیت و ستایش وی سرود.
وی ابتدا کتابت دار التشریفات را برعهده داشت و بعد کتابت خزانه و سپس کاتب دیوان گردید و سرانجام ناظر کتابخانههای بغداد شد.
ابن ابی الحدید در شعر طبعی رسا داشت و در انواع مضامین شعر میگفت ولی
مناجات و اشعار عرفانی او مشهورتر است.
اطلاعات او دربارهی تاریخ صدر اسلام نیز گسترده بود.
وی در اصول معتزلی و در فروع شافعی بود و گفته شده است که مشربی میان تسنن و تشیع برگزیده بود.
در مباحث عقیدتی خود در
شرح نهجالبلاغه به موافقت با
جاحظ تصریح دارد، به همین لحاظ او را
معتزلی جاحظ شمردهاند.
بررسی شرح نهجالبلاغهی او نشان میدهد که وی معتزلی معتدلی است.
او در آغاز کتاباش اتفاق همه شیوخ معتزلی خود را بر صحت شرعی بیعت با
ابوبکر نقل میکند و تصریح مینماید که از
رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) امتی بر آن وارد نشده بلکه فقط انتخاب مردم موجب صحت آن است.
اما او
علی (علیهالسّلام) را افضل از خلفای سهگانه میداند و تصریح میکند که آن حضرت هم در کثرت
ثواب و هم در فضایل و خصایل حمیده از دیگران افضل است.
تالیفات
ابن ابی الحدید معتزلی را تا ۱۵ اثر برشمردهاند که مشهورترین آنها عبارتاند از:
• شرح نهج البلاغه: این اثر را در ۲۰ جزء به نام ابن علقمی وزیر تالیف کرد، و عمدهی شهرت و معروفیت او به سبب تالیف این کتاب است که حاوی مجموعهی عظیمی از ادب و تاریخ و کلام و فرهنگ اسلامی است.
وی این شرححال را در اول رجب ۶۴۴ ق آغاز کرد و در آخر صفر سال ۶۴۹ ق به پایان رسانید، که تدوین کتاب ۴ سال و ۸ ماه طول کشید که برابر با مدت خلافت حضرت علی (علیهالسّلام) است.
•
الفلک الدائر علی المثل السائر: که از آثار مهم در
بلاغت و از کتب معتبر در نقد است.
•
السّبع العلویات: هفت قصیدهی غرّا که موضوع قصاید او مدح پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)، علی (علیهالسّلام)، فتح
خیبر، فتح
مکّه و شهادت
امام حسین (علیهالسّلام) است.
•
نظم کتاب الفصیح ثعلب در لغت که اصل آن از
ثعلب کوفی نحوی است و آثار دیگر.
ابن ابی الحدید در حملهی
هلاکو به بغداد در سال ۶۵۵ هجری محکوم به قتل شد و به شفاعت ابن علقمی و وساطت خواجه نصیرالدین طوسی از مرگ نجات یافت.
ولی روزگارش نپایید و اندکی بعد در همان سال در بغداد درگذشت.
| | |
| قد قلت للبرق الّذى شقّ الدّجى • • • • • فكأنّ زنجيّا هناك يجدّع | | |
| يا برق إن جئت الغرىّ فقل له: • • • • • اتراك تعلم من بارضك مودع | | |
| فيك ابن عمران الكليم و بعده • • • • • عيسى يقفّيه و احمد يتبع | | |
| بل فيك جبريل و ميكال و اس • • • • • رافيل و الملأ المقدّس اجمع | | |
| بل فيك نور اللّه جلّ جلاله • • • • • لذوى البصائر يستشفّ و يلمع | | |
| | |
| | |
۱ - به آذرخشى كه، شبهنگام، در درون تاريكىها درخشيد - چونان كه زنگيى را بينى بريده باشند و خون بر چهرهاش دويده باشد - گفتم:
۲ - اى آذرخش! اگر به سرزمين غرى (نجف) رسيدى بگوى: اى زمين نجف! آيا مىدانى كه كسى در دل تو به خاك سپرده شده است؟
۳ - در دل تو
موسای کلیم جاى گرفته است و
عیسای مسیح و احمد مرسل.
۴ - در دل تو
جبرئیل و
میکائیل و
اسرافیل جاى گرفتهاند، بلكه همۀ
عالم ملکوت.
۵ - در اينجا نور
خدای -عزّ و جلّ- جاى گرفته است، آن نور كه مردمان بينا دل فروغ و درخشش آن را توانند ديد.
| | |
| فيك الإمام المرتضى فيك ال • • • • • وصىّ المجتبى فيك البطين الانزع | | |
| الظّارب الهام المقنّع فى الوغى • • • • • بالخوف للبهم الكماة يقنّع | | |
| و المترع الحوض المدعدع حيث لا • • • • • واد يفيض و لا قليب يترع | | |
| و مبدّد الابطال حيث تألّبوا • • • • • و مفرّق الاحزاب حيث تجمّعوا | | |
| و الحبر يصدع بالمواعظ خاشعا • • • • • حتّى تكاد لها القلوب تصدّع | | |
| | |
| | |
۶ - اى زمين
نجف! امام برگزيده (مرتضى) و وصى منتخب در دل تو جاى دارد، همان عالم سرشار از علم و موحّد برى از شائبهى شرك.
۷ - آن كس كه در پهنههاى كارزاران، غرقه در سلاح، بر تارك دلاوران تيغ مىآخت و آن شجاعان دلير را در پوششى از هراس و بيم غرق مىساخت.
۸ - آن كس كه (براى سپاه اسلام) آن حوض را پر از آب كرد (صخره از روى چشمهاى جوشان برگرفت)، جايى كه نه رودى مىگذشت و نه چاهى آب داشت.
۹ - آن كس كه پراكنندهى پهلوانان بود، هر جا كه (در برابر اسلام) گرد مىگشتند؛ و بر هم زنندهى گروهها و «
احزاب» مشركان بود، هر جا و هر گونه كه فراهم مىآمدند.
۱۰ - آن عالم بزرگ دين كه، با خشوع در برابر خداوند، مردم را با سخنان راستين موعظه مىكرد، آنسان كه دلها از جاى كنده مىشد.
| | |
| زهد المسيح و فتكة الدّهر الّذى • • • • • اودى بها كسرى و فوّز تبّع | | |
| هذا ضمير العالم الموجود عن • • • • • عدم و سرّ وجوده المستودع | | |
| هذى الامانة لا يقوم بحملها • • • • • خلفاء هابطة و اطلس ارفع | | |
| تأبى الجبال الشّمّ عن تقليدها • • • • • و تضجّ تيهاء و تشفق برقع | | |
| هذا هو النّور الّذى عذباته • • • • • كانت بجبهة آدم تتطلّع | | |
| | |
| | |
۱۱ - زهد عيساى مسيح و بيباكى روزگار (اين دو صفت ضد) هر دو در او جمع بود، آن بيباكى و ناگاهگيرى كه
انوشیروان را به دست فنا سپرد، و تبع را.
۱۲ - اين مرد - كه در خاك نجف خفته است - وجدان جهان هستى است و سرّ نهايى وجود عالم است.
۱۳ - اين، همان «امانت» است كه صخرههاى عظيم فرودين (كوهها) و آسمان بلند برين، قبول آن نتوانستند كرد.
۱۴ - اين، آن «امانت» است كه كوههاى سر بر افراشته از پذيرفتن آن تن زدند، و هامونها در برابر عظمت آن فرياد كردند، و آسمانها هراسيدند.
۱۵ - اين، همان نور خدايى است كه اشعهى آن در پيشانى آدم صفى مىدرخشيد.
| | |
| و شهاب موسى حيث اظلم ليله • • • • • رفعت له لألآؤه تتشعشع | | |
| يا من له ردّت ذكاء و لم يفز • • • • • بنظيرها من قبل الاّ يوشع | | |
| يا هازم الاحزاب لا يثنيه عن • • • • • خوض الحمام مدجّج و مدرّع | | |
| يا قالع الباب الّذى عن هزّها • • • • • عجزت اكفّ اربعون و اربع | | |
| لو لا حدوثك قلت: انّك جاعل ال • • • • • ارواح فى الاشباح و المستنزغ | | |
| | |
| | |
۱۶ - اين، همان آتش موسى است كه در شبهنگامى تاريكتاريك بدرخشيد و راه را براى موسى روشن ساخت.
۱۷ - اى كسى كه خورشيد براى تو (پس از عصر) به پهنۀ آسمان بازگشت! - معجزهاى كه در ميان امتهاى پيشين تنها «
یوشع بن نون» بدان مرگ گشته بود.
۱۸ - اى در هم شكنندۀ احزاب و انبوهان جنگآوران، كه در معركۀ كارزار خويشتن در گرداب مرگ مىافكندى و به دلاوران غرقه در سلاح پشت نمىكردى.
۱۹ - اى كنندۀ در خيبر، آن در كه چهل مرد از تكان دادن آن نيز ناتوان بودند.
۲۰ - اگر مخلوق نبودى، مىگفتم: تويى بخشندۀ روح و گيرندۀ جان.
| | |
| لو لا مماتك قلت: انّك باسط ال • • • • • ارزاق تقدر فى العطاء و توسع | | |
| ما العالم العلوىّ الاّ تربة • • • • • فيها لجثّتك الشّريفة مضجع | | |
| ما الدّهر الاّ عبدك القنّ الّذى • • • • • بنفوذ امرك فى البريّة مولع | | |
| انا فى مديحك الكن لا اهتدى • • • • • و انا الخطيب الهبرزىّ المصقع | | |
| ا اقول فيك: سميدع، كلاّ و لا • • • • • حاشا لمثلك: ان يقال: سميدع | | |
| | |
| | |
۲۱ - اگر نمرده بودى، مىگفتم: تويى روزىدهندهی مردمان و تعيينكنندهی سرنوشت همگان.
۲۲ - عالم اعلاى ملكوت، همان تربت پاكى است كه بدن گرامى تو در آن جاى گرفته است.
۲۳ - روزگار همان بندۀ زرخريد تو است كه (به فرمان خدا) مىكوشد تا امر تو را در ميان مخلوق جارى سازد.
۲۴ - زبان من از ذكر ثناها و ستايشهاى تو الكن است، با اينكه من همان سخنور سخنپرداز زبردستم.
۲۵ - آيا در مدح تو بگويم: تو «سرورى»، نه، نه، كلمۀ «سرور»، كوچكتر از آن است كه براى تو مدح باشد!
| | |
| بل انت فی یوم القیامه حاکم • • • • • فی العالمین و شافع و مشفّع | | |
| و اللّه لو لا حیدر ما کانت ال • • • • • دّنیا و لا جمع البریّة مجمع | | |
| من اجله خلق الزّمان و ضوّئت • • • • • شهب کنسن و جنّ لیل ادرع | | |
| علم الغیوب الیه غیر مدافع • • • • • و الصّبح ابیض مسفر لا یدفع | | |
| و الیه فی یوم المعاد حسابنا • • • • • و هو الملاذ لنا غدا و المفزع | | |
| | |
| | |
۲۶ - تویی حاکم روز قیامت، در میان خلق اولین و آخرین، تویی شفیع پذیرفته شفاعت.
۲۷ - به خدا سوگند، اگر «حیدر» نبود، نه دنیا و نه خلق دنیا هیچیک نبودند.
۲۸ - زمان، برای او آفریده شد، ستارگان شبرو برای او روشن گشتند و شب و سپیده برای او پدید آمدند.
۲۹ - او عالم به غیب است، بیهیچ انکاری، چنانکه صبح روشن را نتوان انکار کرد.
۳۰ - در روز رستاخیز حساب ما با اوست، او در فردای قیامت پناه و پناهگاه همگان است.
یا من له فی ارض قلبی منزل • • • • • نعم المراد الرّحب و المستربع
اهواک حتّی فی حشاشة مهجتی • • • • • نار تشبّ علی هواک و تلذع
و تکاد نفسی ان تذوب صبابة • • • • • خلقا و طبعا لا کمن یتطبّع
و رایت دین الاعتزال و انّنی • • • • • اهوی لاجلک کلّ من یتشیّع
و لقد علمت بانّه لابدّ من • • • • • مهدیّکم و لیومه اتوقّع
۳۱ -ای کسی که بر سرزمین قلب من حکومت میکنی! این عرصه برای تاخت و تاز عشق تو عرصهای فراخ و درخور است.
۳۲ - من عاشق توام، عاشقی که آتش سرکش عشق در جانش شعله میکشد و سر تا پایاش را میسوزاند.
۳۳ - الآن و یکدم است که جان من در این عشق و آرزومندی ذوب گردد، عشقی برخاسته از نهاد جان، نه خون عشق آن کسان که خویشتن به عاشقی میزنند.
۳۴ - من سنیام و معتزلی، اما به خاطر عشق تو، به همۀ شیعیان تو نیز عشق میورزم.
۳۵ - من میدانم که ناگزیر فرزند تو «مهدی» ظهور خواهد کرد، من همواره در آرزوی رسیدن آن روزم.
| | |
| یحمیه من جند الآله کتائب • • • • • کالیمّ اقبل زاخرا یتدفّع | | |
| فیها لآل ابی الحدید صوارم • • • • • مشهورة و رماح خطّ شرّع | | |
| و رجال موت مقدمون کانّهم • • • • • اسد العرین الرّبد لا تتکعکع | | |
| | |
| | |
۳۶ - آن روز که
مهدی درآید، سپاه خدا - دستهدسته - به یاری او شتابند، و او و سپاهاش چونان دریای خروشان دمان به سوی جامعهی بشری سرازیر شوند.
۳۷ - امیدوارم، در آن روز، از خاندان ابی الحدید نیز در میان لشکر مهدی، شمشیرزنان و نیزهگزارانی چند به هم رسند:
۳۸ - مردانی با مرگ پیمان بسته و پیشگامانی دست از جان شسته و شیرانی چونان شیران بیشه ترس ناشناخته.
ابن ابی الحدید در ضمن
قصائد العلویات خود دربارهی حضرت سید الشهداء (علیهالسّلام) میگوید:
| | |
| و لقد بكيت لقتل آل محمّد (ع) • • • • • بالطّفّ حتّى كلّ عضو مدمع | | |
| و حريم آل محمد بين العدى • • • • • نهب تقاسمه اللئام الوضّع | | |
| تلك الظعائن كالإماء متى تسق • • • • • يعنف بهنّ و بالسياط تقنّع | | |
| فمصفّد في قيده لا يفتدي • • • • • و كريمة تسبي و قرط ينزع | | |
| تاللّه لا انسي الحسين (ع) و شلوه • • • • • تحت السّنابك بالعراء موزّع | | |
| متلفعا حمر الثياب و في غد • • • • • بالخضر من فردوسه يتلفّع | | |
| و الشمس ناشرة ذوائب ثاكل • • • • • و الدهر مشقوق الرداء مقنّع | | |
| لهفى على تلك الدماء تراق فى • • • • • أيدي طغاة أمية و تضيّع | | |
| | |
| | |
۱ - من براى كشته شدن فرزندان پيامبر (صلیاللهعلیهوآله) در صحنهى خونين
عاشورا نيز اشكها ريختهام، آنسان كه گويى هر عضو از اعضاى من، چشمى شده است اشكفشان.
۲ - و حريم آل محمد (صلیاللهعلیهوآله) بين دشمنان مانند غنيمتى بود كه آن مردمان پست بين خود تقسيم مىكردند.
۳ - و زنان آل اللّه را مانند كنيزان مورد آزار قرار مىدادند و با تازيانه آنچنان به آنان مىزدند كه بدنشان مانند روپوش سياه شده بود.
۴ - اسراى خاندان پيامبر (صلیاللهعلیهوآله) در بند بودند و مورد سبّ و دشنام قرار مىگرفتند و گوشوارهها از گوش كودكشان كشيده مىشد.
۵ - به خدا قسم نمىتوانم حسين (علیهالسّلام) را فراموش كنم و پيكر پارهپارهى او را زير سم اسبان در دامن بيابان از ياد ببرم.
۶ - در آن روز لباس خونين دربرداشت و فرداى آن جامهى سبز بهشتى او را پوشانده بود.
۷ و ۸ - خورشيد گيسوان خود را بر اين مصيبت پريشان ساخته و روزگار بر اين اندوه و مصيبت ردا بر خود انداخته و خود را پوشانده است. غم و اندوه من بر آن خونهايى باد كه به دست ستمكاران اميّه ريخته شد.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۳۰۹.