۱ - ای کلبهی غم، چندان به پایت درنگ کردم که مصیبتهای فوت را کهنه کردم، آیا به ماتم نشستم؟ ۲ - از آن روز که سر و سامانت بهم ریخت، دیگر به شکوهی این عاشق بیدل، دل نسپردی. ۳ - میهمانت شدم، از در و دیوار تمنّای مراد کردم، اما جز غم واندوه بر سر خوانت ندیدم. ۴ - دل مشتاقم چنان در سوز و گداز است که آه جانگدازم سیل اشک بر چهره روان سازد و سامانت را به گل نشاند. ۵ - چیست که بوم و برت جانب خرّمی نگیرد؟ گویا بسان من از نزاری خود نالان است.
۶ - بروبام در هم ریختهات سیلاب اشکم فنا کرد. چونان که روز وداع بنان گلعذارت خون مرا مباح کردند. ۷ - کشتهی راهت را خونبها نجویند، مژگان پریوشانت خنجر آبدار است. ۸ - آن دم که به خاک درت پا نهادم، خاطرات وصلم زنده شد، سوز اشتیاقم شعلهور گشت. ۹ - به پا ایستادم و سلام دادم، گویا که نگاه جان پرور دوست از نگاه تو آبیاری شده است. ۱۰ - از آسمان دیدگانم سیلاب حسرت روان است، دیگرت با ابر بهاران چهکار است؟
۱۱ - خوشا دوران وصل كه كامم روا بود و هجران نامراد. ۱۲ - زندگى شاداب و خرّم، توسن مراد در بساط عيش و كامرانى تازان، كسى به گردش نرسيد. ۱۳ - دهان سخنچين بسته، سلطان عشق فرمانروا، كام دل به هنگام زيارت روا بود. ۱۴ - و چون از زيبارخان وحشى جوياى وصال مىگشتيم، شور جوانى شفيع درگاهشان بود. ۱۵ - اگر حوادث روزگار تو را به نابودى كشاند، گردش زمانه به نيابت از تو آن را در هم مىكوبد.
۱۶ - به خدا كه روزگارى دراز با عيش و عشرت سركردم، مرغزار باصفايت را به زير پا سپردم. ۱۷ - در ميان حوريان سيم تن كه بسان اختران گردنبند زرّين بر سينه افشانده. ۱۸ - لاغر اندام، چون هلال تابان از كاخها سر برآورده. ۱۹ - شور و شيدايى عشاق را با عفّت پارسايان به هم آميخته. ۲۰ - دلهاى شيدا زده را با ديدگان شهلا صيد كرده چونان كه صيّاد، مرغ را با دام.
۲۱ - باريك ميان، گردن بلورين، با اندامى نرم و كشيده، چون شاخ ارغوان. ۲۲ - كمربند زرّين، مزيّن به ياقوت و نگين، شكوه آرد از ستم خلخال سيمين بر ساق و ساعد مرمرين. ۲۳ - دندان چون درّ غلطان، مسواكى از چوب اراك بر كنار دهان. ۲۴ - لعابش چون آب حيات آويزان، مشك و عبير از كنارهى دندان با مسواك ريزان. ۲۵ - همان پريچهرى كه با كرشمه و ناز دل از كفم ربود، اما مهرى نيفزود.
۲۶ - اى جان عزيز، ديگرت شور و شيدايى خريدارى ندارد، عقل و خرد ناصح مشفقى است. ۲۷ - پيرى بر آستانهى در پيك مرگ است، از راه هدايت پيروى كن! ۲۸ - از مهر آل رسول توشه برگير، اخلاص در دوستى مايهى نجات است. ۲۹ - بهترين توشهى معادت همين بس، هم ذخيرهى آخرت، گرت حاصل آيد. ۳۰ - سامان كارت به وصى گذار تا بر كرسى آرزوها برآئى.
۳۱ - با ياد او به استقبال حوادث بشتاب، شكوهى روزگار خدمت او بر. ۳۲ - به دستاويز مهرش چنگ برزن تا از گمرهى و سرگشتگى بر كنار مانى. ۳۳ - راه جهالت مپوى، هواى او از سر منه، با دشمنانش ره آشتى مجوى. ۳۴ - آنكه از راه مهرش به در شد، با مشرك كافر برابر شد. ۳۵ - دوزخ سوزان شعلهور است «تولّى و تبرّى» برات آزادى است.
۳۶ - برحذر باش كه بر خاك هلاك نيفتى، چون زادهى «سلمى و صهاك» با سالار مؤمنان درافتى. ۳۷ - چون حق و باطل مشتبه ماند، بر حلاّل مشكلات على اعتماد كن. ۳۸ - والاترين مردان جفت والاترين زنان، اصل و فرعى پاك، طيّب و طاهر. ۳۹ - به دامن نسل پاكش پناه گير و از شرّ دروغبافان گمراه، در امان باش. ۴۰ - از در اين خاندان سوى ديگر مپوى، و ديگران را انباز و همتا مگير، خسارت دنيا و دين همين است.
۴۱ - چراغهاى تاريكى، هركه خواهد راه يابد، دستاويزى محكم، هركه خواهد چنگ يازد. ۴۲ - رهبرانند و چون هلال تابان راه گمگشتان را نشان دهند. ۴۳ - راه راست و درست، با مهر و ولايشان بينى دشمن به خاك بمال. ۴۴ - پيشوايان كه پيشوايى جز آنان نيست، بگذار «تيم» و «عدى» هرچه خواهند، بگويند. ۴۵ - اى امت سرگشتهى گمراه، مرشد خامت به راه ضلالت كشيد.
۴۶ - خائنى كه امين مردم شناختى، حقّ امانت ضايع و مهمل گذاشت. ۴۷ و ۴۸ - از آن دم كه زين بر پشت نهاد، به راه كجت برد و با لگام و نيرنگ و فريب مهارت كرد. ۴۹ - دنبالش گرفتى، دين پوشاليت را فروختى، درهمى ناچيز از دنياى دون برگرفتى. ۵۰ - فرمانش بردى، پس فرمان محمّد پشت سر نهادى و سفارش او را دربارهى وصى از خاطر بردى.
۵۱ - آن را كه رسول حق، صالح نشناخت، به رهبرى برگزيدى و دنبال هواى نفست را گرفتى. ۵۲ - پنداشتى انتخاب تو را به راه صواب كشاند، اما به خاكت نشاند. ۵۳ - جرمى عظيم مرتكب گشتى، دوزخ سوزان را جايگاه خود ساختى. ۵۴ - فرمان رسول را شكستى و بعد از رحلتش، پدر روحانيت را از خود راندى. ۵۵ - به روز غدير كه پيمان استوار كرد، راه خيانت گرفتى، ندانم در پاسخ چه دارى؟
۵۶ - پشت به حق دادى، با شتاب به سوى باطل تاختى، بهزودى سزاى خود را مىبينى. ۵۷ - خدا را؛ از وصّى رسول رخ برتافتى، كسى را همتاى او گرفتى كه با كفش او هم برابر نبود. ۵۸ - به خدا سوگند، مهر حيدر همان نعيم است كه به روز جزا باز پرسند، اما شقاوت شما را از در اين خاندان راند. ۵۹ - آن را كه در همهى علوم بينا و در همهى معضلات حلاّل مشكلات بود. ۶۰ - با كسى مقياس گرفتى كه به اعتراف او شيطان بر سر دوشش سوار بود.
۶۱ - آن را كه روز نبرد، تيغ بر فرق هركس نهاد، تا كمر دريده شد. ۶۲ - جبريل از صولت و سطوتش با شگفت فرياد برمىكشيد. ۶۳ - تيغى چون ذوالفقار نباشد و جوانمردى چون على، دلير دليران. ۶۴ - او را با ترسوى بزدلى مقياس گرفتى، همان كه در غوغاى جنگ همواره عار فرار را به جان مىخريد. ۶۵ - آن را كه در دل شبها به تهجّد بر مىخاست و با قلبى لرزان و چشمى گريان نماز و نياز به پاى مىبرد.
۶۶ - او را با كسى همتا گرفتى كه در خلوت نماز فريضه را ترك مىگفت و چه بسيارش آزمودند. ۶۷ - اف باد بر اين قياس فاسد، كه هيچ ملتى چنين بيمايه رسوايى به بار نياورد. ۶۸ - آيا موقعيت و مقامش نشناختى تا زنگار شك و ريبت از دل بشويد؟ ۶۹ - آن معجزاتى كه جز بر دست پيامبران و اوصياء پاكشان جارى نگردد. ۷۰ - و خورشيد در سرزمين بابل بازگشت تا نماز عصرش به موقع ادا باشد؟
۷۱ - بادى برخاست، فرمودش، بشتاب و كارگزار حق را بر يال خود سوار كن. ۷۲ - باد، هموار و نرم، بساط خيبرى بر دوش گرفت، سريع و شتابان فرمان حق را مطيع شد. ۷۳ - على با همرهان، كنار كهف رقيم پا بر زمين نهاد، تا شك و ريب از دلها بزدايد. ۷۴ - فرمود: درود بر شما باد. اصحاب كهف، بلا درنگ پاسخ باز گفتند، با آنكه از پاسخ ديگران خموشى گرفتند. ۷۵ - از اينجا بود كه كينهها در سينهها شعلهور شد، از نفاق باطن پرده بركشيدند.
۷۶ - باد صرصر كه روح و روان نداشت، فرمانش به جان خريد، و تو امت ناپاك راه عصيان سپردى. ۷۷ - دعوى ايمان مكن كه گاه امتحان از دعوى خود پشيمان گردى. ۷۸ - داستان مور و مار، خود، آيت حقى است، واى بر تو از خواب خرگوشى بيدار شو. ۷۹ - سطل و منديل كه جبريل امين براى وضو آورد. به به از اين خدمتكار والا مقام. ۸۰ - در معركهى هيجا با شمشيرش به دفاع برخاست، غبار غم از چهرهها بشست.
۸۱ - از پايدارى و استقامتاش در خيبر ياد كن، آن روز كه از هراس راه فرار گرفتى. ۸۲ - آن روز كه دراز قلعهى خيبر بركند، هفتاد گز به دور افكند. ۸۳ - «مرغ بريان» شاهد صدقى است، اگر حقايق مشهود را منكر نباشى. ۸۴ - در راه صفين صخرهى كوهپيكر، يك تنه از خاك بركند و چشمهى آب گوارايت نوشاند. ۸۵ - نهر فرات سر به طغيان بركشيد، زن و مرد، گريان و نالان به خدمت دويدند.
۸۶ - كاى پسر عمّ رسول، خلق را درياب كه بر آستانهى هلاكت اندريم. ۸۷ - نزديك فرات شد و فرمود: «آب سركش را به كام دركش و فرمان خدا را مطيع شو»! ۸۸ - نهر فرات، آب خود در کام کشید، ریگها نمایان شد، ماهیان روی هم انباشته ماندند. ۸۹ - دوبارهاش فرمان داد تا به حالت عادی بازگشت. تردیدت در کجاست؟ ۹۰ - سرور و سالارتر اوست. چه خشنود باشی و یا خشمناک، رضا و خشم تو در برش یکسان است.
۹۱ -ای «تیم» هوای نفست خوش آمد، طاعتش بردی. ای «عدی» از راه حق به در رفتی. ۹۲ - ارث مصطفی را منکر شدی. با سیهکاری بر مسندش جا کردی، برگو فرمان خلافتت که نوشت؟ ۹۳ - زادگان «عبد شمس» را بر کرسی امارت نشاندی. آنان در سیهکاری راه و رسمت پیش گرفتند. ۹۴ - مپندار که از جرم و جنایتشان بری باشی. به حق سوگند حسین را تو کشتی. ۹۵ -ای خاندان احمد، تا چند جگر داغدارم در ماتم جانگدازتان در تب و تاب است.
۹۶ - قلبم خونچکان. سیلاب اشکم ریزان. آتش دل در اشتعال است. ۹۷ - هرگاه از ماتم شما یاد کنم، حسرت و اندوه بر دیدهام فریاد کشد: دیگرت خواب نوشین حرام است. ۹۸ - بر کشتهی کربلا سیلاب ماتم روان کن که آسمان هم بر او خون گریست. ۹۹ - اگر امروز در سوگ آنان اشک ماتم بریزی، فردای قیامت با چهرهی خرّم به پا خیزی. ۱۰۰ -ای خدای من، این مهری که به دل دارم، سپر بلایم ساز تا از سیهکاری و شرک در امان باشم. ۱۰۱ - شکست «جبری» را ترمیم کن. از هر سیهکاری که خون آنان ریخت، بری گردان. ۱۰۲ - از برکاتشان ز آتش نیرانم نجات بخش. آن روز که دشمنان در غل و زنجیر باشند.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۲۵۳. |