• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ابن جبر المصری (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



مقالات مرتبط: https://test.wikifeqh.ir/.


ابن جبر المصرى از شعرای اهل مصر است که در زمان خلیفه‌ی فاطمی مستنصر باللّه می‌زیسته و در سال ۴۲۰ ه‌.ق متولد شده است.
سیّد امین وی را شاعر آل محمّد (صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) می‌داند.




ابن جبر المصرى از شعرای دیار مصر است که در عهد خلیفه‌ی فاطمی مستنصر باللّه می‌زیسته و در سال ۴۲۰ ه‌.ق متولد شده است.


سیّد امین وی را شاعر آل محمّد (صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) می‌داند و می‌نویسد: «قصیده‌اش در مدح اهل بیت (علیهم‌السّلام) گواه شیعه بودن اوست».
این قصیده شامل ۱۰۲ بیت می‌باشد که اکثر ابیاتش در مدح امام علی (علیه‌السّلام) است و از زیباترین قصاید می‌باشد.


ابن جبر به سال ۴۸۷ هجری درگذشته است.




۴.۱ - مدح اهل بیت (علیهم‌السّلام)

یا دار غادرنی جدید بلاک • • • • • رثّ الجدید فهل رثیت لذاک‌؟!
ام انت عمّا اشتکیه من الهوی • • • • • عجماء مذ عجم الیلی مغناک‌؟!
ضفناک نستقری الرسوم فلم نجد • • • • • الاّ تباریح الهموم قراک
و رسیس شوق تمتری زفراته • • • • • عبراتنا حتّی تبّل ثراک
ما بال ربعک لا یبلّ؟ کانّما • • • • • یشکو الذی انا من نحولی شاک

۱ - ای کلبه‌ی غم، چندان به پایت درنگ کردم که مصیبت‌های فوت را کهنه کردم، آیا به ماتم نشستم‌؟
۲ - از آن روز که سر و سامانت بهم ریخت، دیگر به شکوه‌ی این عاشق بی‌دل، دل نسپردی.
۳ - میهمانت شدم، از در و دیوار تمنّای مراد کردم، اما جز غم و‌اندوه بر سر خوانت ندیدم.
۴ - دل مشتاقم چنان در سوز و گداز است که آه جان‌گدازم سیل اشک بر چهره روان سازد و سامانت را به گل نشاند.
۵ - چیست که بوم‌ و برت جانب خرّمی نگیرد؟ گویا بسان من از نزاری خود نالان است.

طلّت طلولک دمع عینی مثلما • • • • • سفکت دمی یوم الرّحیل دماک
و اری قتیلک لا یدیه قاتل • • • • • و فتور الحاظ الظباء ظباک
هیّجت لی اذ عجت ساکن لوعة • • • • • بالساکنیک تشبّها ذاکراک
لمّا وقنت مسلّما و کانّما • • • • • ریّا الاحبّة سقت من ریّاک
و کفت علیک سماء عینی صیّبا • • • • • او کفّ صوب المزن عنک کفاک

۶ - بروبام در هم ریخته‌ات سیلاب اشکم فنا کرد. چونان‌ که روز وداع بنان گلعذارت خون مرا مباح کردند.
۷ - کشته‌ی راهت را خون‌بها نجویند، مژگان پریوشانت خنجر آبدار است.
۸ - آن دم که به خاک درت پا نهادم، خاطرات وصلم زنده شد، سوز اشتیاقم شعله‌ور گشت.
۹ - به‌ پا ایستادم و سلام دادم، گویا که نگاه جان پرور دوست از نگاه تو آبیاری شده است.
۱۰ - از آسمان دیدگانم سیلاب حسرت روان است، دیگرت با ابر بهاران چه‌کار است‌؟

سقیا لعهدی و الهوی مقضیّة • • • • • او طاره قبل احتکام نواک
و العيش غضّ و الشباب مطيّة • • • • • للّهو غير بطيئة الإدراك
أيّام لا واش يطاع و لا هوى • • • • • يعصى فنقصى من عنك اذزرناك
و شفيعنا شرخ الشبيبة كلّما • • • • • رمنا القصاص من اقتناص مهاك
و لئن أصارتك الخطوب إلى بلى • • • • • و لحاك ريب صروفها فمحاك


۱۱ - خوشا دوران وصل كه كامم روا بود و هجران نامراد.
۱۲ - زندگى شاداب و خرّم، توسن مراد در بساط عيش و كامرانى تازان، كسى به گردش نرسيد.
۱۳ - دهان سخن‌چين بسته، سلطان عشق فرمانروا، كام دل به هنگام زيارت روا بود.
۱۴ - و چون از زيبارخان وحشى جوياى وصال مى‌گشتيم، شور جوانى شفيع درگاه‌شان بود.
۱۵ - اگر حوادث روزگار تو را به نابودى كشاند، گردش زمانه به نيابت از تو آن را در هم مى‌كوبد.

فلطالما قضّيت فيك مآربي • • • • • و أبحت ريعان الشّباب حماك
ما بين حور كالنجوم تزيّنت • • • • • منها القلائد للبدور حواكى
هيف الحصور من القصور بدت لنا • • • • • منها الأهلّة لامن الأفلاك
يجمعن من مرح الشبيبة خفّة ال • • • • • ‌معتزّلين و عفّة النّساك
و يصدن صادية القلوب بأعين • • • • • نجل كصيد الطير بالأشراك


۱۶ - به خدا كه روزگارى دراز با عيش و عشرت سركردم، مرغ‌زار باصفايت را به زير پا سپردم.
۱۷ - در ميان حوريان سيم تن كه بسان اختران گردن‌بند زرّين بر سينه افشانده.
۱۸ - لاغر اندام، چون هلال تابان از كاخ‌ها سر برآورده.
۱۹ - شور و شيدايى عشاق را با عفّت پارسايان به هم آميخته.
۲۰ - دل‌هاى شيدا زده را با ديدگان شهلا صيد كرده چونان‌ كه صيّاد، مرغ را با دام.

من كلّ مخطفة الحشا تحكي الرشا • • • • • جيدا و غصن البان لين حراك
هيفاء ناطقة النطاق تشكّيا • • • • • من ظلم صامتة البرين ضناك
و كأنّما من ثغرها من نحرها • • • • • درّ تباكره بعود أراك
عذب الرّضاب كأنّ حشولثا • • • • • تهامسكا يعلّ به ذرى المسواك
تلك التي ملكت على بدلّها • • • • • قلبى فكانت أعنف الملاك


۲۱ - باريك‌ ميان، گردن بلورين، با اندامى نرم و كشيده، چون شاخ ارغوان.
۲۲ - كمربند زرّين، مزيّن به ياقوت و نگين، شكوه آرد از ستم خلخال سيمين بر ساق و ساعد مرمرين.
۲۳ - دندان چون درّ غلطان، مسواكى از چوب اراك بر كنار دهان.
۲۴ - لعابش چون آب حيات آويزان، مشك و عبير از كناره‌ى دندان با مسواك ريزان.
۲۵ - همان پريچهرى كه با كرشمه و ناز دل از كفم ربود، اما مهرى نيفزود.

إنّ الصّبى يا نفس عزّ طلابه • • • • • و نهتك عنه و اعظات نهاك
و الشيب ضيف لا محالة مؤذن • • • • • برداك فاتّبعي سبيل هداك
و تزوّدي من حبّ آل محمّد • • • • • زادا متى أخلصته نجّاك
فلنعم زاد للمعاد و عدّة • • • • • للحشران علقت يداك بذاك
و إلى الوصيّ مهمّ أمرك فوّضي • • • • • تصلي بذاك الى قصيّ مناك


۲۶ - اى جان عزيز، ديگرت شور و شيدايى خريدارى ندارد، عقل و خرد ناصح مشفقى است.
۲۷ - پيرى بر آستانه‌ى در پيك مرگ است، از راه هدايت پيروى كن!
۲۸ - از مهر آل رسول توشه برگير، اخلاص در دوستى مايه‌ى نجات است.
۲۹ - بهترين توشه‌ى معادت همين بس، هم ذخيره‌ى آخرت، گرت حاصل آيد.
۳۰ - سامان كارت به وصى گذار تا بر كرسى آرزوها برآئى.

و به ادرئي في نحر كلّ ملمّة • • • • • و إليه فيها فاجعلى شكواك
و بحبّة فتمسّكي أن تسلكى • • • • • بالزيغ عنه مسالك الهلاّك
لا تجهلي و هواه دأبك فاجعلى • • • • • أبدا و هجر عداه هجر قلاك
فسواء انحرف امرؤ عن حبّة • • • • • أوبات منطويا على الإشراك
و خذي البرائة من لظى ببراء • • • • • من شانئيه و امحضيه هواك


۳۱ - با ياد او به استقبال حوادث بشتاب، شكوه‌ى روزگار خدمت او بر.
۳۲ - به دستاويز مهرش چنگ برزن تا از گمرهى و سرگشتگى بر كنار مانى.
۳۳ - راه جهالت مپوى، هواى او از سر منه، با دشمنانش ره آشتى مجوى.
۳۴ - آن‌كه از راه مهرش به در شد، با مشرك كافر برابر شد.
۳۵ - دوزخ سوزان شعله‌ور است «تولّى و تبرّى» برات آزادى است.

و تجنّبي إن شئت أن لا تعطبي • • • • • رأي ابن سلمى فيه و ابن صهاك
و اذا تشابهت الامور فعوّلى • • • • • في كشف مشكلها على مولاك
خير الرجال و خير بعل نساءها • • • • • و الأصل الفرع التقّي الزاكى
و تعوّذي بالزّهر من أولاده • • • • • من شرّ كلّ مضلّل أفّاك
لا تعدلي عنهم و لا تستبدلى • • • • • بهم فتحظي بالخسار هناك


۳۶ - برحذر باش كه بر خاك هلاك نيفتى، چون زاده‌ى «سلمى و صهاك» با سالار مؤمنان درافتى.
۳۷ - چون حق و باطل مشتبه ماند، بر حلاّل مشكلات على اعتماد كن.
۳۸ - والاترين مردان جفت والاترين زنان، اصل و فرعى پاك، طيّب و طاهر.
۳۹ - به دامن نسل پاكش پناه گير و از شرّ دروغ‌بافان گمراه، در امان باش.
۴۰ - از در اين خاندان سوى ديگر مپوى، و ديگران را انباز و همتا مگير، خسارت دنيا و دين همين است.

فهم مصابيح الدّجى لذوي الحجى • • • • • و العروة الوثقى لذي استمساك
و هم الأدلّة كالأهلّة نورها • • • • • يجلو عمى المتحيّر الشكّاك
و هم الصّراط المستقيم فأرغمي • • • • • بهواهم أنف الذي يلحاك
و هم الأئمّة لا إمام سواهم • • • • • فدعي لتيم و غيرها دعواك
يا امّة ضلّت سبيل رشادها • • • • • إنّ الذي استر شدته أغواك


۴۱ - چراغ‌هاى تاريكى، هركه خواهد راه يابد، دستاويزى محكم، هركه خواهد چنگ يازد.
۴۲ - رهبرانند و چون هلال تابان راه گم‌گشتان را نشان دهند.
۴۳ - راه راست و درست، با مهر و ولاي‌شان بينى دشمن به خاك بمال.
۴۴ - پيشوايان كه پيشوايى جز آنان نيست، بگذار «تيم» و «عدى» هرچه خواهند، بگويند.
۴۵ - اى امت سرگشته‌ى گمراه، مرشد خامت به راه ضلالت كشيد.

لئن ائتمنت على البريّة خائنا • • • • • للنفس ضيّعها غداة رعاك
أعطاك إذ وطّاك عشوة رأيه • • • • • خدعا بحبل غرورها دلاّك
فتبعته و سخيف دينك بعته • • • • • مغترّة بالنزر من دنياك
لقد اشتريت به الضّلالة بالهدى • • • • • لمّا دعاك بمكره فدهاك
و أطعتة و عصيت قول محمّد • • • • • فيما بأمر وصيّه وصّاك


۴۶ - خائنى كه امين مردم شناختى، حقّ امانت ضايع و مهمل گذاشت.
۴۷ و ۴۸ - از آن دم كه زين بر پشت نهاد، به راه كجت برد و با لگام و نيرنگ و فريب مهارت كرد.
۴۹ - دنبالش گرفتى، دين پوشاليت را فروختى، درهمى ناچيز از دنياى دون برگرفتى.
۵۰ - فرمانش بردى، پس فرمان محمّد پشت سر نهادى و سفارش او را درباره‌ى وصى از خاطر بردى.

خلّفت و استخلفت من لم يرضه • • • • • للدين تابعة هوى هوّاك
خلت اجتهادك للصّواب مؤدّيا • • • • • هيهات ما أدّاك بل ارداك
لقد إجتريت على اجتراح عظيمة • • • • • جعلت جهنّم في غد مثواك
و لقد شققت عصا النّبيّ محمّد • • • • • و عققت من بعد النّبيّ أباك
و غدرت بالعهد المؤكّد عقده • • • • • يوم «الغدير» له فما عذراك


۵۱ - آن را كه رسول حق، صالح نشناخت، به رهبرى برگزيدى و دنبال هواى نفست را گرفتى.
۵۲ - پنداشتى انتخاب تو را به راه صواب كشاند، اما به خاكت نشاند.
۵۳ - جرمى عظيم مرتكب گشتى، دوزخ سوزان را جايگاه خود ساختى.
۵۴ - فرمان رسول را شكستى و بعد از رحلتش، پدر روحانيت را از خود راندى.
۵۵ - به روز غدير كه پيمان استوار كرد، راه خيانت گرفتى، ندانم در پاسخ چه دارى‌؟

فلتعلمنّ و قد رجعت به على الأ • • • • • عقاب ناكصة له على عقباك
أعن الوصي عدلت عادلة به • • • • • من لا يساوي منه شسع شراك‌؟!
و لتسألنّ عن الولاء لحيدر • • • • • و هو النعيم شقاك عنه ثناك
قست المحيط بكلّ علم مشكل • • • • • و عر مسالكه على السلاّك
بالمعتريه - كما حكي شيطانه • • • • • و كفاه عنه بنفسه من حاكى


۵۶ - پشت به حق دادى، با شتاب به سوى باطل تاختى، به‌زودى سزاى خود را مى‌بينى.
۵۷ - خدا را؛ از وصّى رسول رخ برتافتى، كسى را همتاى او گرفتى كه با كفش او هم برابر نبود.
۵۸ - به خدا سوگند، مهر حيدر همان نعيم است كه به روز جزا باز پرسند، اما شقاوت شما را از در اين خاندان راند.
۵۹ - آن را كه در همه‌ى علوم بينا و در همه‌ى معضلات حلاّل مشكلات بود.
۶۰ - با كسى مقياس گرفتى كه به اعتراف او شيطان بر سر دوشش سوار بود.

و الضارب الهامات في يوم الوغى • • • • • ضربا يقدّ به إلى الأوراك
إذ صاح جبريل به متعجّبا • • • • • من بأسه و حسامه البتّاك
«لا سيف الاّ ذو الفقار و لا فتّى • • • • • الاّ علىّ‌» فاتك الفتّاك
بالهارب الفرّار من أقرانه • • • • • و الحرب يذكيها قنا و مذاكى
و القاطع الليل البهيم تهجّدا • • • • • بفؤاد ذي روع و طرف باكى


۶۱ - آن را كه روز نبرد، تيغ بر فرق هركس نهاد، تا كمر دريده شد.
۶۲ - جبريل از صولت و سطوتش با شگفت فرياد برمى‌كشيد.
۶۳ - تيغى چون ذو‌الفقار نباشد و جوانمردى چون على، دلير دليران.
۶۴ - او را با ترسوى بزدلى مقياس گرفتى، همان‌ كه در غوغاى جنگ همواره عار فرار را به جان مى‌خريد.
۶۵ - آن را كه در دل شب‌ها به تهجّد بر مى‌خاست و با قلبى لرزان و چشمى گريان نماز و نياز به پاى مى‌برد.

بالتارك الصّلوات كفرانا بها • • • • • لو لا الرياء لطال ما راباك
أبعد بهذا من قياس فاسد • • • • • لم تأت فيه امّة مأتاك
أو ما شهدت له مواقف أذهبت • • • • • عنك اعتراك الشك حين عراك‌؟!
من معجزات لا يقوم بمثلها • • • • • الاّ نبيّ أو وصيّ زاكى
كالشمس إذ ردّت عليه ببابل • • • • • لقضاء فرض فائت الاّ دراك


۶۶ - او را با كسى همتا گرفتى كه در خلوت نماز فريضه را ترك مى‌گفت و چه بسيارش آزمودند.
۶۷ - اف باد بر اين قياس فاسد، كه هيچ ملتى چنين بيمايه رسوايى به بار نياورد.
۶۸ - آيا موقعيت و مقامش نشناختى تا زنگار شك و ريبت از دل بشويد؟
۶۹ - آن معجزاتى كه جز بر دست پيامبران و اوصياء پاك‌شان جارى نگردد.
۷۰ - و خورشيد در سرزمين بابل بازگشت تا نماز عصرش به موقع ادا باشد؟

و الريح إذ مرّت فقال لها: احملى • • • • • طوعا ولي اللّه فوق قواك
فجرت رجاء بالبساط مطيعة • • • • • امر الإله حثيثة الايشاك
حتّى إذا وافى الرقيم بصحبه • • • • • ليزيل عنه مرية الشكّاك
قال: السّلام عليكم فتبادروا • • • • • بالردّ بعد الصّمت و الإمساك
عن غيره فبدت ضغاين صدر ذي • • • • • حنق لستر نفاقة هتّاك


۷۱ - بادى برخاست، فرمودش، بشتاب و كارگزار حق را بر يال خود سوار كن.
۷۲ - باد، هموار و نرم، بساط خيبرى بر دوش گرفت، سريع و شتابان فرمان حق را مطيع شد.
۷۳ - على با همرهان، كنار كهف رقيم پا بر زمين نهاد، تا شك و ريب از دل‌ها بزدايد.
۷۴ - فرمود: درود بر شما باد. اصحاب كهف، بلا درنگ پاسخ باز گفتند، با آن‌كه از پاسخ ديگران خموشى گرفتند.
۷۵ - از اين‌جا بود كه كينه‌ها در سينه‌ها شعله‌ور شد، از نفاق باطن پرده بركشيدند.

و الميت حين دعا به من صرصر • • • • • فأجابه و أبيت حين دعاك
لا تدّعي ما ليس فيك فتندمى • • • • • عند امتحان الصّدق من دعواك
و الخفّ و الثعبان فيه آية • • • • • فتيقّظى ياويك من عمياك
و السّطل و المنديل حين أتى به • • • • • جبريل حسبك خدمة الإملاك
و دفاع أعظم ما عراك بسيفه • • • • • في يوم كلّ كريهة و عراك


۷۶ - باد صرصر كه روح و روان نداشت، فرمانش به جان خريد، و تو امت ناپاك راه عصيان سپردى.
۷۷ - دعوى ايمان مكن كه گاه امتحان از دعوى خود پشيمان گردى.
۷۸ - داستان مور و مار، خود، آيت حقى است، واى بر تو از خواب خرگوشى بيدار شو.
۷۹ - سطل و منديل كه جبريل امين براى وضو آورد. به‌ به از اين خدمت‌كار والا مقام.
۸۰ - در معركه‌ى هيجا با شمشيرش به دفاع برخاست، غبار غم از چهره‌ها بشست.

و مقامه - ثبت الجنان - بخيبر • • • • • و الخوف إذ ولّيت حشوحشاك
و الباب حين دحى به عن حصنهم • • • • • سبعين باعا في فضا دكداك
و الطائر المشوي نصّ ظاهر • • • • • لو لا جحودك ما رأت عيناك
و الصخرة الصمّا و قد شفّ الظما • • • • • منها النفوس دحى بها فسقاك
و الماء حين طغى الفرات فأقبلوا • • • • • ما بين باكية إليه و باكى


۸۱ - از پايدارى و استقامت‌اش در خيبر ياد كن، آن روز كه از هراس راه فرار گرفتى.
۸۲ - آن روز كه دراز قلعه‌ى خيبر بركند، هفتاد گز به دور افكند.
۸۳ - «مرغ بريان» شاهد صدقى است، اگر حقايق مشهود را منكر نباشى.
۸۴ - در راه صفين صخره‌ى كوه‌پيكر، يك تنه از خاك بركند و چشمه‌ى آب گوارايت نوشاند.
۸۵ - نهر فرات سر به طغيان بركشيد، زن و مرد، گريان و نالان به خدمت دويدند.

قالوا: أغثنا يابن عمّ محمّد • • • • • فالماء يؤذننا بوشك هلاك
فأتى الفرات فقال: يا أرض ابلعى • • • • • طوعا بأمر اللّه طاغي ماك
فأغاضه حتّى بدت حصباؤه • • • • • من فوق راسخة من الأسماك
ثمّ استعادوه فعاد بأمره • • • • • يجري على قدر، ففيم مراك‌؟!
مولاك راضية و غضبى فاعلمي • • • • • سيّان سخطك عنده و رضاك


۸۶ - كاى پسر عمّ رسول، خلق را درياب كه بر آستانه‌ى هلاكت اندريم.
۸۷ - نزديك فرات شد و فرمود: «آب سركش را به كام دركش و فرمان خدا را مطيع شو»!
۸۸ - نهر فرات، آب خود در کام کشید، ریگ‌ها نمایان شد، ماهیان روی هم انباشته ماندند.
۸۹ - دوباره‌اش فرمان داد تا به حالت عادی بازگشت. تردیدت در کجاست‌؟
۹۰ - سرور و سالارتر اوست. چه خشنود باشی و یا خشمناک، رضا و خشم تو در برش یکسان است.

ای تیم تیّمک الهوی فاطعته • • • • • و عن البصیرة یا عدی عداک
و منعت ارث المصطفی و تراثه • • • • • و ولیته طلما، فمن ولاّک‌؟!
و بسطت ایدی عبد شمس فاغتدت • • • • • باظلم جاریة علی مغناک
لا تحسبیک برئیة ممّا جری • • • • • و اللّه ما قتل الحسین سواک
یا آل احمد کم یکابد فیکم • • • • • کبدی خطوبا للقلوب نواکی


۹۱ -‌ای «تیم» هوای نفست خوش آمد، طاعتش بردی. ‌ای «عدی» از راه حق به‌ در رفتی.
۹۲ - ارث مصطفی را منکر شدی. با سیه‌کاری بر مسندش جا کردی، برگو فرمان خلافتت که نوشت‌؟
۹۳ - زادگان «عبد شمس» را بر کرسی امارت نشاندی. آنان در سیه‌کاری راه و رسمت پیش گرفتند.
۹۴ - مپندار که از جرم و جنایت‌شان بری باشی. به حق سوگند حسین را تو کشتی.
۹۵ -‌ای خاندان احمد، تا چند جگر داغدارم در ماتم جان‌گدازتان در تب‌ و تاب است.

کبدی بکم مقروحة و مدامعی • • • • • مسفوحة وجودی فؤادی ذاکی
و اذا ذکرت مصابکم قال الاسی • • • • • لجفونی: اجتنبی لذیذ کراک
و ابکی قتیلا بالطفوف لاجله • • • • • بکت السّماء دما فحقّ بکاک
ان تبکهم فی الیوم تلقاهم غدا • • • • • عینی بوجه مسفر ضحّاک
یا ربّ فاجعل حبّهم لی جنّة • • • • • من موبقات الظلم و الاشراک
و اجبر بها الجبری ربّ و برّه • • • • • من ظالم لدمائهم سفّاک
و بهم - اذا اعداء آل محمّد • • • • • غلقت رهونهم - فجد بفکاک

۹۶ - قلبم خون‌چکان. سیلاب اشکم ریزان. آتش دل در اشتعال است.
۹۷ - هرگاه از ماتم شما یاد کنم، حسرت و‌ اندوه بر دیده‌ام فریاد کشد: دیگرت خواب نوشین حرام است.
۹۸ - بر کشته‌ی کربلا سیلاب ماتم روان کن که آسمان هم بر او خون گریست.
۹۹ - اگر امروز در سوگ آنان اشک ماتم بریزی، فردای قیامت با چهره‌ی خرّم به‌ پا خیزی.
۱۰۰ -‌ای خدای من، این مهری که به دل دارم، سپر بلایم ساز تا از سیه‌کاری و شرک در امان باشم.
۱۰۱ - شکست «جبری» را ترمیم کن. از هر سیه‌کاری که خون آنان ریخت، بری گردان.
۱۰۲ - از برکات‌شان ز آتش نیرانم نجات بخش. آن روز که دشمنان در غل و زنجیر باشند.



۱. امین، محسن، أعیان الشیعة، ج۴، ص۶۳.    
۲. شبّر، جواد، أدب الطّف، ج۲، ص۳۲۸-۳۳۲.    
۳. علامه امینی، الغدیر، ج۴، ص۳۱۳-۳۱۷.    



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۲۵۳.    






جعبه ابزار