اصطلاحات سیاسی اسلامی (فقه سیاسی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
اصطلاحات سیاسی اسلامی، در نظام سیاسی اسلام اصطلاحاتی کلیدی در حوزه
سیاست و
حکومت اسلامی است.
اصطلاحاتی چون حکم، حاكم، حكومت، امام، امت،
امامت، ولايت، والى، ولى امر، امارت، امير،
امیرالمؤمنین، سلطان، مُلک، مَلِک و ولى عهد در اینجا مورد بررسی قرار گرفته است.
معانی، کاربردها و مفاهیم این اصطلاحات در فرهنگ اسلامی و متون مربوطه توضیح داده شده است.
از شايعترين اصطلاحات سياسى اصيل اسلامى مىتوان واژههاى:
• حكم، حاكم و حكومت؛
• امام، امت و امامت؛
• ولايت، والى و ولى امر؛
• امامت، امير و اميرالمؤمنين؛
• خلافت و خليفه؛
• راعى و رعيت؛
• سلطان، مُلك و مَلِك؛
• ولى عهد را نام برد.
حكم در لغت به معنى عام استقرار و ثبوت و اتقان آمده ولى در اصطلاح قرآنى در معنى متمايز كردن حق از باطل و يک طرفه كردن اختلاف و قضاوت به كار رفته است.
(وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ الله.) (يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ.) (وَ إِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ.) گرچه در جامعههاى ساده معمولاً نوع اختلافات و اصولاً نياز به حكومت بيشتر جنبه قضایى دارد.
ولى دقت در موارد فوق و ديگر مواردى كه در
نهجالبلاغه و به طور كلى در متون احاديث اسلامى آمده نشان مىدهد كه حكومت در اصطلاح اسلامى به معنى وسيع سياسى، قضایى، اقتصادى و فلسفى آمده است.
امام علی (علیهالسلام) در مورد نتایج سياسى بعثت
پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و قدرت امت اسلامى فرمود:
«فَهُمْ حُکَّامٌ عَلَی الْعَالَمِینَ وَ مُلُوکٌ فِی أَطْرَافِ الْأَرَضِینَ یَمْلِکُونَ الْأُمُورَ عَلَی مَنْ کَانَ یَمْلِکُهَا عَلَیْهِمْ وَ یُمْضُونَ الْأَحْکَامَ فِیمَنْ کَانَ یُمْضِیهَا فِیهِمْ.» امروز ياران پيامبر اسلام حاكمان جهان هستند و در اطراف زمين صاحبان قدرتمند و اختيار امورى را به دست گرفتهاند كه در گذشته ديگران بر آن حاكم بودند و فرمانشان در مورد كسانى نافذ است كه آنها خود روزى فرمانروا بودند.
در چند مورد در نهجالبلاغه كلمه
حکومت به مفهوم وسيع سياسى، قضایى و اجرایى آمده و امام (عليهالسلام) به جايگاهى كه در امت دارد حكومت اطلاق كرده است.
در حديثى از جمله عواملى كه بركت را از جامعه مىگيرد جور حكام ذكر شده است:
«الذنوب التى تحبس غيث السماء جور الحكام.» در اصطلاح فقهى حكم بيشتر به معنى قانون الهى اطلاق شده و در تعريف آن گفتهاند حكم عبارت است از خطاب شرعى كه به افعال مكلفين مربوط مىگردد و به حكم تكليفى و وضعى تقسيم مىشود.
امام و
امامت در قرآن در مورد انبياء اطلاق شده:
(وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا.) ما آنها را امامان قرار داديم تا به امر ما مردم را هدايت كنند.
برخى از مستشرقين اطلاق كلمه امام را در
قرآن به معنى رئيس
دولت، رهبر سياسى و معرف نظام مورد ترديد قرار دادهاند.
ولى با توجه به موارد ديگر استعمال اين واژه در قرآن به خوبى روشن مىشود كه
امامت به مفهوم وسيع، هدايت جامعه و رهبرى امت شامل همه ابعاد اجتماعى از جمله هدايت و رهبرى سياسى نيز مىگردد.
در احاديث اسلامى امامت به معنى اختياردارى، زمامدارى دين و نظام بخشيدن به امور دنيوى مردم تعريف شده است.
امامت اساس فزاينده، رشد دهنده اسلام، نتيجه و محصول تعالى آن معرفى شده است.
«إنّ الإمامة زمام الدين و نظام المسلمين،إنّ الإمامة أسّ الإسلام النامي و فرعه السامي.»
خلافت به معنى نيابت از ديگرى در تصدى امور است و در اصطلاح اسلامى عبارت است از رياست عامه در امور دنيا و دين به نيابت از پيامبر اسلام.
ماوردی مىگويد: خلافت نيابتى است از نبوت كه نگهبانى دين و
سیاست دنيا را به عهده مىگيرد.
ابن خلدون مىگويد: خلافت عهدهدارى امور امت است به مقتضاى نظر و حكم شرع در مورد مصالح اخروى و دنيوى آنها.
اين اصطلاح از
قرآن و
سنت ريشه گرفته است زيرا در قرآن خلافت
انسان نوعى نيابت از خدا در زمين
(إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً) و در احاديث به جانشين پيامبر اسلام خليفه اطلاق شده است:
«ان علياً هو اخى و وزيرى و هو خليفتى فيكم (فله اسمعوا و اطيعوا) و هو المبلغ عنى.» امام علی (علیهالسلام) او برادر من، وزير من، هم او جانشين من در ميان شما است و اوست كه از من آنچه مربوط به رسالت است به شما مىرساند.
رعى به معنى نگهدارى و مراقبت از گله و مرادف با شبانى است و رعايت به معنى وسيع آن به معنى مراقبت توأم با نوعى هدايت به كار مىرود.
راعى و رعيت در فرهنگ اسلامى مفهوم سياسى دارد و در متون اسلامى به معنى متبوع و مسئول آمده است.
«كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ.» به همين معنى رعيت به مردم و امت رهرو اطلاق شده است مانند:
«فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِیَّهُ إِلَی الْوَالِی. » «حَقُّ الْوَالِی عَلَی الرَّعِیَّهِ وَ حَقُّ الرَّعِیَّهِ عَلَی الْوَالِی.» «فَلَیْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِیَّهُ إِلاَّ بِصَلاَحِ الْوُلاَة. »
كلمه ولايت به معنى وسيع و عميق اختياردارى انسان و جهان، از اصطلاحات قرآنى است.
(هُنَالِكَ الْوَلَايَةُ لِلَّهِ.) در مفهوم خاص، اختيار فرمان راندن بر انسان و به اطاعت كشاندن او از خصائصى است كه
خداوند به پيامبران و جانشينان آنان تفويض نموده است.
پيامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در حق امام على (عليهالسلام) فرمود:
«من كنت مولاه فهذا على مولاه. » «هر كس كه من مولاى اويم على مولاى اوست.»
والى داراى مسئوليت سياسى عالى است و در سلسله مراتب
حکومت گاه خود امام و حاكم والى است و گاه مسئولى كه از طرف امام مسلمين و يا امت به حكومت منصوب مىگردد.
حضرت علی (علیهالسلام) از
رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نقل كرده است:
«ايما وال ولى الامر من بعدى اقيم على حد الصراط و نشرت الملائكة صحيفة فان كان عادلاً انجاه الله تعالى بعدله و ان كان جائراً انتقض به الصراط حتى تتزايل مفاصله ثم يهوى الى النار. » «هر والى كه بعد از من امور امت را بدست گيرد بر صراط نگهداشته مىشود و فرشتگان دفتر زندگى او را مىگشايند.
هرگاه والى عادلى بود به خاطر عدالتش نجات مىيابد و اگر ستم كار بود صراط بر زير پايش دهن باز مىكند تا بند بندش از يكديگر جدا شود و به سر در آتش فرود آيد.»
امارت، فرمان راندن است و در فرهنگ سياسى اسلام به حكم و امام، امير و فرمانروا گفته مىشود.
مسئوليت اين منصب به حدى است كه رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به يارانش فرمود: اگر خواستيد براى شما خبر مىدهم كه امارت چيست؟
سپس فرمود:
«اولها ملامه و ثانيها بذامه و ثالثها عذاب يوم القيمه الا من عدل.» مرحله نخستين امارت و فرمانروائى سرزنش است و دومش ندامت و سوم عذاب خدا، مگر آنكه عادلانه رفتار كرده باشد.
و نيز فرمود:
«نعم الشىء الاماره لمن اخذها بحقها و حلها.» چه نيكو عملى است امارت، براى كسى كه آن را به حق بدست مىگيرد و از راه حلال اعمال مىكند.
در نهجالبلاغه مىخوانيم:
«وَ إِنَّهُ لاَ بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یَعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یَسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِرُ.» «ناگزير مردم نيازمند به اميرند و يا نيكوكار و يا زشتكار، به نحوى كه در حكومت او مؤمن توانایى كار و تلاش براى زندگى پيدا كند و كافر در سايه آن به آسايش برسد.»
اميرالمؤمنين لقبى بود كه از زمان
خلیفه دوم رائج گرديد و در نامههای نهجالبلاغه در مناسبتهاى مختلف آمده است.
«أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لاَ أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ.» «یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لاَ أُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَن» «هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ فِی مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ.»
سلطان به معنى مصدرى مترادف با حاكميت و به مفهوم اعمال قدرت سياسى است.
سلطان به معنى كسى كه عهدهدار حاكميت و اعمال كننده قدرت سياسى است نيز گفته مىشود و به هر دو معنى در نصوص اسلامى وارد شده است:
الف:
(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِينٍ.) در
نهجالبلاغه امام (عليهالسلام) در زمينه بيان علت مقاومت در برابر مخالفين مىگويد:
«اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَهً فِی سُلْطَانٍ.» «خدايا تو مىدانى كه آنچه كه از ما در زمينه حكومت رخ داده است به خاطر رقابت و اختلاف براى به دست گرفتن قدرت نبوده است.«
در مورد ديگر در پاسخ برادرش
عقیل كه در زمينه جنگ سؤال كرده بود مىگويد:
«سَلَبُونِی سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّی.» آنها كه قدرت و حاكميت پيامبر را از من گرفتند.
ب: در نهجالبلاغه سلطان به معنى حكمران آمده است:
«إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ.» «هنگامى كه حكمران تغيير حالت مىدهد شرايط و زمان نيز دگرگون مىشود.»
در جاى ديگر از حضرت على (عليهالسلام) آمده:
«السُّلْطَانُ وَ زَعَهُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ.» «حكمران پاسدار
شریعت خدا در سرزمين خداست.»
مُلک و مَلِک نيز به همان دو معنى مذكور در نصوص اسلامى به كار رفته است چنانكه هر واژه در مورد حاكميت مطلق الهى نيز استعمال شده است:
در اينجا براى هر دو معنى مثالهایى مىآوريم:
الف: نخست مُلک به معنى حكومت مانند:
(فَقَدْ آتَيْنَآ آلَ إِبْرٰاهِيمَ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً.) «به خاندان
ابراهیم کتاب و
حکمت داديم و آنها را با حكومت عظيم مفتخر نموديم.»
«وَ مُزِیلِ مُلْکِ الْفَرَاعِنَهِ مِثْلِ کِسْرَی وَ قَیْصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمْیَرَ.» «خداوندى كه بنيان كن حكومت فراعنهاى مانند كسرى، قيصر، تُبّع و حمير بوده است.»
ب: دوم مَلِک به معنى سلطان و حكمران مانند:
(وَ قَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ.) «حكمران گفت او را پيش من آوريد.»
(قالوا نفقد صواع المَلِك.) «مناديان گفتند ما پيمانه حاكم و سلطان نيز گم كردهايم.»
حضرت على (عليهالسلام) از امرء القيس شاعر معروف به
«ملك الضليل» نام مىبرد.
در جایی دیگر به
«مُلُوکٌ فِی أَطْرَافِ الْأَرَضِینَ» تفسير مىكند.
حضرت در جایی دیگر
«إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوکِ وَ الدُّنْیَا إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اللَّهُ.» مىگويد.
در مورد دیگری
«وَ مُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَی التَّلَفِ.» مىآورد.
همچنين در جای دیگر ملكه و سلطانه به كار مىبرد.
«إِذَا تَغَیَّرَ السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ.» در قرآن نيز مشاهده مىكنيم:
(فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ.) (أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً مُبِيناً.)
اصطلاحى بود كه
مأمون خلیفه عباسی براى
علی بن موسی الرضا (علیهالسلام) برگزيد.
از مردم براى آن حضرت به اين عنوان بيعت گرفت و امام از روى اجبار با شرايطى آن را پذيرفت.
درخواست مأمون چنين بود:
«فكن ولى عهدى لتكون لك الخلافه بعدى. »
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۲، ص۱۴۸-۱۵۴.