• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

الهامی کرمانشاهی (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف




میرزا احمد الهامی کرمانشاهی، شاعر مرثیه‌سرای برجسته‌ی سده‌ سیزدهم هجری است که با مثنوی عظیم «باغ فردوس» در وزن و سبک شاهنامه، نام خود را در شمار ستایشگران حماسیِ نهضت عاشورا ثبت کرده است. زندگی ساده و عامیانه‌ی او در کنار جوشش شگفت‌انگیز طبع شعری‌اش، به‌ویژه در مدایح و مراثی اهل‌بیت (علیه‌السّلام)، الهامی بودن این سخن را در نگاه معاصران و ادب‌پژوهان تقویت کرده است.



ميرزا احمد كرمانشاهى ملقّب به فردوسى حسينى و متخلّص به «الهامى» كه قبل از ملاقات با استادش حسين قلى خان سلطانى كلهر «ملول» تخلّص مى‌كرد ولى سلطانى تخلّص الهامى را برايش برگزيد.
وى به سال ۱۲۶۴ ه‌ ق. در تویسرکان متولد شد و در پنج سالگى به همراه خانواده، به کرمانشاه مهاجرت نمودند. اجداد الهامى همه مروّج شریعت بودند. او در سن ۲۰ سالگى پدر و سپس مادرش را از دست داد و سرپرستى خانواده به عهده‌اش قرار گرفت.
الهامى داراى سه فرزند بوده است: ابو الحسن كه در نبرد با شورشيان کردستان كشته شد. دكتر عبد الحسين الهامى كه شاعرى بلند آوازه بود و ابو القاسم لاهوتى كه از زمره‌ى شاعران آزادى‌خواه است. معاصران الهامى به نظم و نثر او را ستوده‌اند.


بعد از ازدواج و صاحب چند فرزند به شدت دچار درماندگى شد كه از حسین بن علی (علیه‌السّلام) امداد خواست و امام حاجت او را برآورده ساخت پس از آن در مدح و مصیبت آنان شروع به سرودن اشعار نمود.


الهامى زمانى به نظم كتاب باغ فردوس پرداخت كه نه از شعر و شاعرى چيزى مى‌دانست و نه با سخن آشنايى داشت و نه در تحصيل علوم رسمى كارى كرده بود. امّا اين كتاب در سلامت الفاظ و نفاست معانى و فصاحت بيان و حسن ایجاز مشهور ادبا بوده است. الهامى اين كتاب را در مراثى امام حسين (علیه‌السّلام) به وزن و سبك «شاهنامه فردوسى» سرود وى به سال ۱۲۹۵ ه‌. ق شروع به سرودن نمود و در ۱۳۰۲ ه‌. ق. به پايان رسيد. اين كتاب مشتمل بر چهار خيابان و قريب سى هزار بيت مى‌باشد.
خيابان اول در فوت معاویه و سلطنت یزید و هجرت امام به مکّه و کربلا تا آخر وقايع شب عاشورا، خيابان دوم در وقايع روز عاشورا تا شهادت امام حسین (علیه‌السّلام). خيابان سوم در وقايع پس از شهادت آن حضرت و اسيرى اهل بیت تا ورود به مدینه‌ منوره.
خيابان چهارم در شرح حال مختار تا مرگ مختار. بايد توجه داشت كه شيوايى و جذابيّت و تأثير عجيب اين منظومه طورى است كه براى مردى عامى چون ميرزا احمد اغلب لغات و كناياتى كه در شعر به كار مى‌برد و بعد از سرودن آن را مى‌پرسد نشان دهنده‌ى الهاماتى غيبى به اوست.
الهامى علاوه بر «مثنوى باغ فردوس» كتب منظوم ديگرى نيز دارد كه عبارتند از: «مثنوى اندرزنامه» در بحر متقارب، «مثنوى باغ ارم» در شهادت حضرت حمزه و جعفر طیّار و بعضى از غزوات حضرت علی (علیه‌السّلام)، «مثنوى بستان ماتم» در شرح حال امام موسی بن جعفر (علیه‌السّلام) بر وزن كتاب خسرو و شيرين نظامى، «مثنوى حسن منظر» بر وزن ليلى و مجنون، «حسينيّه» كه مشتمل بر غزل و قطعات در مصيبت سيّد الشهداء، «ديوان دفتر عشق» در عشق و عرفان، «ديوان قصايد و غزليات» و...


الهامى به سال ۱۳۲۵ ه‌. ق. در کرمانشاه وفات يافت.
[۱] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ مقدمه با تلخيص.



ورود مسلم بن عقیل به مجلس ابن زیاد و مكالماتشان با يكديگر:
كشان روزبانان به بند اندرش • • • • • ببردند زى مرد بد گوهرش
سپهبد از آن کافر زشت نام • • • • • بتابيد روى و نكردش سلام
يكى زان ميان بر به مسلم بگفت • • • • • كه اى گشته با بند و زنجير جفت
چرا بر به سالار فرخنده نام • • • • • به فرمانگزارى نكردى سلام‌؟
بدو گفت مسلم كه فرمانرواى • • • • • مرا نيست جز پور شير خداى
سلام ار به فرماندهى بايدم • • • • • بدان شاه دنیا و دین شايدم
از اين گفته فرمانده بد سگال • • • • • برآشفت و زد بانگ بر بى‌همال
كه اى فتنه‌گر مرد پرخاشجوى • • • • • از اين فتنه‌جويى چه ديدى بگوى‌؟
كه بر تافتى رخ ز امر امام • • • • • سر دين پژوهان كنارنگ شام
چو فرّخ سپهدار از او اين شُنفت • • • • • خروشيد بر مرد ناپاك و گفت:
«تو رخ تافتستى از امر امام • • • • • نهادستى اندر ره فتنه گام
نباشد امامى به روى زمين • • • • • به جز پاك سبط رسول امين
روا نيست اى كافر زشت نام • • • • • كه خوانى زنازادگان را امام
امام آن بود كش به دين اندرا • • • • • خداوند بگزيد و پيغمبرا»
چو بشنيد اين كافر زشتخوى • • • • • بدو گفت كاى مرد پرخاشجوى
جز امروزت از زندگى بيش نيست • • • • • به مرگ تو شاه تو خواهد گريست
به بام دژ اندر ببرّم سرت • • • • • وز آن جا به كوى افكنم پيكرت
كه از هاشمى‌زادگان زين سپس • • • • • نگردد دگر گِرد آشوب، كس
بدو گفت شير نيستان رزم • • • • • چو در كشتنم كرده‌اى عزم جزم
گُزين كن ز مردان اين انجمن • • • • • يكى را كه بنيوشد او رازِ من
كند آن چه گويم پس از مردنم • • • • • نينديشد از كينه‌ى دشمنم
بدو گفت پور زياد اين چنين • • • • • كه يك تن خود از انجمن برگُزين
نگه بر چپ و راست مسلم فكند • • • • • بدان بد سگالان ناهوشمند
در آن انجمن زان بزرگان كه ديد • • • • • عمر زاده‌ى سعد را برگزيد
بدو گفت زين خيل ناپاك‌زاد • • • • • شمارى تو خود را قريشى نژاد
به نزد من آى و فرادار گوش • • • • • به گفتار گوينده بسپار هوش
بتابيد ازو زاده‌ى سعد روى • • • • • نمى‌خواست رفتن به نزديك اوى
بدو گفت فرمانده زشت كيش • • • • • كه بشتاب نزد پسر عمّ خويش
زمانى به گفتار او گوش دار • • • • • هرآن آرزويى كه دارد برآر
به فرمان او پور سعد پليد • • • • • بر مسلم پاك گوهر، حميد
بدو گفت سالار، بگمار هوش • • • • • سه اندرز دارم بدان دار گوش
نخست آنكه هفتصد درم وامدار • • • • • شدستم درين فتنه‌پرور ديار
تو بفروش درع و سمند مرا • • • • • همان آبداده پرند مرا
بهايش بدان وامخواهان سپار • • • • • مخواه از پس كشتنم وامدار
و ديگر چو بى‌سر شود پيكرم • • • • • تو بسپار پيكر به خاك اندرم
و ديگر فرستاده‌اى كن روان • • • • • بر پور پيغمبر و انس و جان
ز مرگ من او را رسان آگهى • • • • • كه گيتى ز عم زاده‌ات شد تهى
مپيما بدين مرز ره، زينهار • • • • • ز كوفى سپه، چشم يارى مدار
چو پور زياد اين سخن‌ها شنفت • • • • • بخنديد و با زاده‌ى سعد گفت
كه آنچت سرايد برو كار بند • • • • • مينديش كز ما نبينى گزند
از آن پس كه او كشته گرديد خوار • • • • • به مال و تن او مرا نيست كار
[۲] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۱۶۷ و ۱۶۸..

به ميدان فرستادن امام حسین (علیه‌السّلام) قاسم را و گفتگوى قاسم (علیه‌السّلام) با عمر بن سعد:
به شكل کفن كرد رختش به بر • • • • • زدش بوسه بسيار بر چشم و سر
بگفت اين تو اين پهنه‌ى رزمگاه • • • • • برو كت خداوند بادا پناه
دريغا كه تيغى شد از مشت من • • • • • كه بشكستنش، بشكند پشت من
چو آمد دمان سوى آوردگاه • • • • • تو گفتى فرود آمد از چرخ ماه
كه در سوگش اين سالخورد آسمان • • • • • بگريد همى تا بپايد زمان
خروشيد كاى بدسگالان دين • • • • • منم شبل شير جهان آفرين
منم قاسم آن صفدر نامور • • • • • قسيم جحيم و جنان را پسر
حسن شاه ابرار باب من است • • • • • كجا چرخ را توش و تاب من است‌؟
نيا مصطفی، مامِ بابم بتول • • • • • كه زهرا همى خواند او را رسول
همين شه كه او را نباشد كسى • • • • • بكشتيد ياران او را بسى
خداوند دین است و عمّ من است • • • • • به ديدار من چشم او روشن است
منم بدر تابان چرخ يلى • • • • • منم پرگهر تيغ دست على
به مردان شير اوژن تيغ زن • • • • • دهد مژده‌ى مرگ، شمشير من
مرا لب چو زاينده از شير شست • • • • • دلم رزم و سرپنجه، شمشير جست
به گهواره فرِّ يلان داشتم • • • • • بر و بازو پردلان داشتم
كنونم كه از سيزده بيش سال • • • • • نرفته است اى مردم بدسگال
بلند آسمان زير دست من است • • • • • اجل پيرو تير شست من است
مرا كشته خواهد خداوند من • • • • • براى همين است جانم به تن
اگر بركَنند از تنم زنده پوست • • • • • نتابم سر از عهد و پيمان دوست
به جانان سپرد آن كه جان، او نمرد • • • • • نبرد وفا، هركه جان باخت برد
چو نوباوه‌ى مجتبی آن بديد • • • • • به سالار لشگر خروشى كشيد
كه اى زاده‌ى سعد بد روزگار • • • • • همانا نترسى ز پروردگار
ندانى تو اى مرد با خشم و كين • • • • • كه فرموده پيغمبر راستين
حسين است جان تن روشنم • • • • • ز جان و تن اوست جان و تنم
همانا نباشد تو را استوار • • • • • گزين گفتِ پيغمبر تاجدار
وگرنه به جان و تن مصطفى • • • • • پسندى چرا كين و جور و جفا؟
مريز اين همه خون آل رسول • • • • • مكش بيش از اين زادگان بتول
[۳] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۱۹۱ و ۱۹۲...

آغاز داستان شهادت ابو الفضل (علیه‌السّلام):
كنون بايدم درّ ناسفته سفت • • • • • كنون بايدم راز ناگفته گفت
كنون بايد از غم به سر خاك بيخت • • • • • كنون بايد از ديده خوناب ريخت
كنون از نى دل برآرم نوا • • • • • سخن رانم از ساقى نینوا
چه ساقى شه تشنه‌كامان عشق • • • • • امير صفّ نيكنامان عشق
كنون ز اشك روى زمين تر كنم • • • • • شگفتى يكى داستان سر كنم
كه در بر چرخ دون خون شود • • • • • زمين همچو گردون دگرگون شود
بنالد ازو جان افلاكيان چو افلاكيان • • • • • پيكر خاكيان
زمين گردد از اشك درياى آب • • • • • فتد آسمانش به سر چون حباب
غريوان پيمبر به خلد اندرون • • • • • به رخ برفشاند ز بيننده خون
كنون اى هنرمند طبع منا • • • • • به ميدان فكرت فكن تو سنا
به سوى سپهدار فرخنده پى • • • • • بكش ناله از ناى دل همچو نى
چه عبّاس! مهر سپهر يلى • • • • • به مردى بهين يادگار على
سپهدار عشّاق پروردگار • • • • • تهى از خود و پر ز اسرار يار
در اقليم جان رهرو راه عشق • • • • • نه رهرو كه خود تا جور شاه عشق
همان زور حیدر به بازوى او • • • • • دو گيتى سبك در ترازوى او
نبيند چو او دهر و هرگز نديد • • • • • نه چون او به مردى خدا آفريد
چراغ هدايت فروزان از او • • • • • روان بد انديش سوزان ازو
نبی خو، حسن رو، على كارزار • • • • • به پيكار دشمن حسین اقتدار
جهانجو، سپهدار پيروز جنگ • • • • • به خام‌آور يال مردان جنگ
ملوك و ملايك ثنا خوان او • • • • • زمين گردى از نعل يك ران او
به لشگرگه شاه سالار بود • • • • • دبير و وزير و علمدار بود
دلش بود آكنده از راز حق • • • • • دو گوشش نيوشاى آواز حق
سرانجام ازو يافت سامان عشق • • • • • بداد ساقى تشنه كامان عشق
به ديدار و بالا و فرّ و كمال • • • • • نبودى كس اندر جهانش هَمال
سر سرفرازان و آزادگان • • • • • به چهره مه هاشمى زادگان
در آن دم كه بر خاك افتاد پَست • • • • • به عرش اندرون يافت جاى نشست
سرش تا كه از تيغ كين تاج يافت • • • • • چو احمد از آن تاج معراج يافت
[۴] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۱۷، ۲۱۹، ۲۲۰..

ذكر روايت ابو حمزه ثمالی در فضیلت ابو الفضل (علیه‌السّلام):
ابو حمزه كو عارف راه بود • • • • • ز اسرار دينِ حق آگاه بود
به درگاه چهارم امام اَنام • • • • • فزون داشت جاه و نكو داشت نام
چنين گويد آن مرد فرخنده كيش • • • • • كه روزى بُدَم نزد مولاى خويش
در آندم بيامد يكى خردسال • • • • • كه مانست خورشيد را در جمال
جوانى چو ماهش رخان تابناك • • • • • كه بودى عبيد اللّهش نام پاك
مر آن ناز پرورد خورشيد فر • • • • • ابو الفضل را بُد گرامى پسر
خداوند دين سیّد السّاجدین • • • • • چو ديدش دل نازكش شد غمين
همى بر رخ پاك او بنگريست • • • • • بموييد و بر وى فراوان گريست
چو لختى بگرييد گفت: اينچنين • • • • • به من، آن خداوند دنيا و دين
به عبّاس عمّ من آن مير راد • • • • • كه چون او وفا پيشه مادر نزاد
به راه برادر ز جان و ز سر • • • • • گذشت آن جوانمرد فرّخ‌گهر
به جاى دو دست ايزد ذو الجلال • • • • • بدادش ز ياقوت رخشان دو بال
بدان سان كه بر جعفر پاك‌زاد • • • • • ز بخشش دو بال ايزد پاك داد
شهيدان همه جاه آن نامدار • • • • • كنند آرزو نزد پروردگار
همه جاه عبّاس با آفرين • • • • • كنند آرزو از جهان آفرين
بر پاك دادار پيروزگر • • • • • ابو الفضل را هست جاه دگر
[۵] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۲۳ و ۲۲۴..

اذن رزم خواستن حضرت عباس (علیه‌السّلام) از امام حسین (علیه‌السّلام)
چو رفتند اخوان و ياران شاه • • • • • به سوى پيمبر از اين دامگاه
سپهبد دلش از غم آمد به درد • • • • • نگه كرد لختى به دشت نبرد
ز يكسو خداوند دين بى‌پناه • • • • • ستاده به ميدان آوردگاه
زده تكيه بر نيزه‌ى بى‌كسى • • • • • پى كشتنش نيزه برپا بسى
نمانده كس از جان نثاران او • • • • • به خون غرقه خويشان و ياران او
ز اصحاب و اخوان نام‌آورش • • • • • نمانده به جا جز على اكبرش
ز يكسو زنى چند بى‌غمگسار • • • • • غريب و پسر كشته و داغدار
ز يكسو بسى كودك ماه‌وش • • • • • به گردون برآورده بانگ از عطش
ز بى‌يارى شاه و اهل حرم • • • • • دل ساقىِ تشنه لب شد دژم
به خود گفت هنگامت آمد فراز • • • • • يكى چاره از بهر رفتن بساز
بيامد بر خسرو راستين • • • • • بدو خيره چشم سپهر و زمين
بگفت اى نگهبان هر دو جهان • • • • • خداوند هر آشكار و نهان
دل من ازين زندگى سير شد • • • • • به راه تو جان دادنم دير شد
تو تنها، به خون خفته اخوان من • • • • • نيايد به كار اين تن و جان من
مرا جان از آن داده پروردگار • • • • • كه در خاك پاى تو سازم نثار
مخواه از در قرب حق دوريم • • • • • ببخشا پى رزم دستوريم
[۶] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۴۳ و ۲۴۴..
شهنشه بدو خواند بس آفرين • • • • • سپس گفت كاى پور ضرغام دين
به من گر همى بايدت ياورى • • • • • بكن جهد كآبى به دست آورى
كه اين كودكان تر نمايند كام ا • • • • • ز آن پس بكن روز بد خواه شام
ابو الفضل از اين مژده دلشاد گشت • • • • • ز بند غم و رنج آزاد گشت
ببوسيد پيش برادر زمين • • • • • چو حيدر برِ سيّد المرسلين
به بدرود آل رسول امين • • • • • روان شد چو جان از بر شاه دين
ستمديدگان را چو بدرود كرد • • • • • پى آب سر جانب رود كرد
چو بر آبِ روِد روان بنگريست • • • • • ز لب تشنگان ياد كرد و گريست
همى گفت كاى آب شيرين گوار • • • • • ز آب آفرين شاه شرمى بدار
روانى تو بر خاك و سنگ زمين • • • • • لبِ تشنه، آل رسول امين
تو موج اندر آورده جوشان همى • • • • • سكينه ز بهرت خروشان همى
سزد كز تو نوشند مردم تمام • • • • • بميرند آل على تشنه‌كام
كفى آب برداشت تا نوشدا • • • • • كه كمتر دلش از عطش جوشدا
به ياد آمدش كام خشك امام • • • • • به خود گفت اين آب بادت حرام
ره يارى اين نيست آزرم‌دار • • • • • ز روى برادر يكى شرم‌دار
تو سيراب و نوباوه‌ى مصطفى • • • • • چنان تشنه، اين نيست رسم وفا
ننوشيد يك قطره زان آب سرد • • • • • شكيبش سر چرخ را خيره كرد
به رود روان با دلى پر ز تاب • • • • • فرو ريخت از دست و از ديده آب
چو از دست آن آب را برفشاند • • • • • ملك از فلك بروى احسنت خواند
[۷] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۵۵-۲۵۹ و ۲۶۰..

وصیّت نمودن حضرت عبّاس (علیه‌السّلام) به امام حسین (علیه‌السّلام) و جان دادنش:
چو عبّاس آواى شه را شنيد • • • • • يكى ناله از ناى پر خون كشيد
بگفتا كه اى شاه يزدان شناس • • • • • به پروردگار جهانم سپاس
كه دادم به راهت سرو جان پاك • • • • • نبردم من، اين آرزو را به خاك
دم آخرينم رسيدى به سر • • • • • تن از بوى تو يافت جانى دگر
كنون گر رسد مرگ من باك نيست • • • • • كه انجام هر زنده جز خاك نيست
سه خواهش مرا هست از شهريار • • • • • ز راه كرم سوى من گوش دار
نخستين روانم بود تا به تن • • • • • مبر سوى خيمه تن چاك من
كه از كودكان توام شرمسار • • • • • ز ناوردن آب شيرين گوار
دگر آنكه در ماتم من منال • • • • • مكن گريه اندر بر بدسگال
چو گريى تو، بدخواه خندان شود • • • • • به كين خواستن تيز دندان شود
و ديگر تو گفتى كه از همرهان • • • • • نماند درين روز كس زنده جان
مگر سید الساجدین پور من • • • • • كه باشد پس از من امام ز من
از ايدر چو رفتى به سوى حرم • • • • • چنين كن سپارش بدان محترم
كه چون جاى كردى به يثرب ديار • • • • • رها گشتى از پيچش روزگار
ز عمّت دو كودك بود در سراى • • • • • به جا مانده، دل خسته بى‌غمزداى
تو آن نورسان را پرستار باش • • • • • ز هَر بد به گيتى نگهدار باش
يتيمند مشكن دل زارشان • • • • • پدروار بنگر به ديدارشان
ز گفتار او شه نباليد سخت • • • • • فرو ريخت خون از مژه لخت‌لخت
سترد از رخ و چشم او خون و خاك • • • • • ببوسيدش آن چهره‌ى تابناك
جوان ديده بر روى شه برگشاد • • • • • كشيد آه و اندر برش جان بداد
خنك دوستدارى كه در پاى يار • • • • • چو جان داد، يار آردش در كنار
[۸] كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۹۲ و ۲۹۱..

معانی کلمات:
همان:نظير و مانند.
شبل: فرزند.


۱. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ مقدمه با تلخيص.
۲. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۱۶۷ و ۱۶۸..
۳. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۱۹۱ و ۱۹۲...
۴. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۱۷، ۲۱۹، ۲۲۰..
۵. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۲۳ و ۲۲۴..
۶. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۴۳ و ۲۴۴..
۷. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۵۵-۲۵۹ و ۲۶۰..
۸. كرمانشاهى، ميرزا احمد، ديوان الهامى كرمانشاهى؛ ص ۲۹۲ و ۲۹۱..



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۰۱۹-۱۰۱۳.    






جعبه ابزار