اوضاع اجتماعی پس از رحلت پیامبر (عقاید و مذاهب)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دوران پس از رحلت پیامبر (صلىاللهعليهوآله) یکی از مهم ترین مسائل مورد بررسی در
مذاهب اسلامی است.
بررسی دقیق شرایط اجتماعی عربستان در زمان رحلت
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نشان میدهد که جامعه نوپای اسلامی از سه سو در خطر بود:
روم،
ساسانیان و
منافقان (ستون پنجم).
این تهدیدها ایجاب میکرد که پیامبر (صلىاللهعليهوآله) در زمان حیات خود، جانشینی دانا و توانا را برای رهبری تعیین کند تا پس از رحلت او، اختلاف و ضعف پدید نیاید.
شهید صدر سه راه پیش روی پیامبر را بررسی میکند:
بیتفاوتی نسبت به آینده امت،
واگذاری به نظام شورا، و
تعیین فرد شایسته.
دو راه نخست مردود است و راه سوم که همان نظریه
شیعه است، با آموزههای اسلامی و مطالعه تاریخ صدر اسلام تأیید میشود.
مهم این است که شرایط حاکم بر جامعه اسلامی در
عربستان در زمان رحلت رسول خدا را درست و دقیق تجزیه و تحلیل و ارزیابی کنیم.
• آیا شرایط ایجاب میکرد که جانشین پیامبر (صلىاللهعليهوآله) از جانب خدا به وسیله رسول او معین شود.
• آیا مصالح اسلامی ایجاب میکرد که پیامبر (صلىاللهعليهوآله) در این مورد سکوت کند و سخنی نگوید تا مسلمانان، خود، گره را بگشایند و فرد وارسته و دانا و آگاهی را برای مدیریت انتخاب کنند؟
جامعه نوپای اسلامی در اواخر عصر
رسالت پیوسته، از سه سو، مورد تهدید بود:
خطرى از جانب رومیان که در سالهای آخر عمر پیامبر، با مسلمانان در جنگ و گریز بودند و حتى در
سال نهم، پیامبر گرامى با ارتش ۳۰ هزار نفرى براى دفع شر آنان تا «
تبوک» پیش رفت، ولى اثرى از آنان مشاهده نکرد ولى پیوسته امپراتور روم در فکر حمله به
جزیرة العرب و از پا درآوردن حکومت نوپاى اسلامى بود.
پادشاه ایران که از نامه پیامبر (صلىاللهعليهوآله) براى پذیرش اسلام آن چنان خشمگین شد که نامه رسول خدا (صلىاللهعليهوآله) را پاره کرد و به فرماندار
یمن نوشت: صاحب این نامه را دستگیر کند و زنده یا پس از کشتن سر او را برایش بفرستد.
ستون پنجم یعنى منافقان که پیوسته با فتنهگریها و تحریکها بر ضد مسلمانان مشغول کار بودند و حتى با ساختن
مسجد ضرار، مرکزى براى براندازى احداث کردند، و سرکرده آنان یعنى «
ابوعامر»،
مدینه را به عزم تحریک مشرکان
مکه ترک کرد و به آن سو رفت و سپس از مکه به
روم گریخت و پیوسته با عناصر داخلى در تماس و ارتباط بود.
این سه عامل که در حیات پیامبر، به سان آتش زیر خاکستر بودند تا پس از درگذشت او، نقشههاى شیطانى را پیاده کنند.
این شرایط موجود در زمان حیات پیامبر ایجاب مىکرد که آن حضرت در حال حیات خود، فردى دانا و توانا را براى رهبرى برگزیند تا مبادا پس از درگذشت او، گزینش رهبر، مایه اختلاف گردد و دشمنان داخلى و خارجى بر اثر فقدان رهبر، به خواستههاى خود جامه عمل بپوشانند.
ابوسفیان که به ظاهر
اسلام آورده بود ولى در باطن
بتپرست بود، آنگاه که رسول خدا درگذشت و از جریان
سقیفه آگاه شد، براى افشاندن تخم
نفاق به حضور
علی (علیهالسلام) رسید
گفت: من مىخواهم با تو
بیعت کنم و براى پیشبرد این هدف، مدینه را پر از سپاه مىکنم.
امیرمؤمنان (عليهالسلام) از هدف شوم او آگاه بود که او نه على (عليهالسلام) را مىخواهد و نه اسلام را، بلکه هدف او، ماهیگیرى از آب گل آلود است و مىخواهد با تشکیل دو صف متقابل، ضربه نهایى را بر اسلام وارد کند.
لذا در پاسخ او فرمود: به خدا سوگند! تو با این بیعت جز فتنه چیزى نمىخواهى و تو مدتهاست آماده ضربه زدن به اسلام هستی. مرا به بیعت تو نیازى نیست. او که با چنین سخنان على (عليهالسلام) مواجه شد، و از او ناامید گشت باز هم از فتنهگرى دست برنداشت و مىکوشید
بنیهاشم را بر قبیله خلیفه منتخب سقیفه بشوراند و این دو شعر را مىخواند:
| | |
| بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم | | |
| فتح، مجادله، حدید، حشر و سورهاى به نام «منافقون». | | |
| | |
| | |
بنابراين، این سه گروه پیوسته درصدد بودند که این حکومت نوپا را از پا درآورند و مسلّماً اختلاف در امر رهبرى مایه ضعف مسلمانان و زمینهساز شورش داخلى و حمله خارجى بود. مصالح ایجاب مىکرد که پیامبر خدا براى جلوگیرى از چنین خطرى، رهبر دانایى را برگزیند.
شهید سید محمدباقر صدر که رضوان خدا بر او باد در این مورد سخنى دارد.
او مىگوید: پیامبر (صلىاللهعليهوآله) در پیش روى خود سه راه داشت که ناچار بود یکى از آنها را انتخاب کند:
پیامبر نسبت به آینده
امّت بىتفاوت باشد و به همان رهبرى امت در زندگى خویش بسنده کند، و آینده امّت را به دست حوادث بسپارد. این نظریه را نمىتوان به پیامبر اکرم (صلىاللهعليهوآله) نسبت داد، زیرا منشأ این احتمال، یکى از دو چیز مىتواند باشد:
۱. رسول گرامى معتقد باشد که این بىتفاوتى، به آینده امت، آسیبى نمىرساند و امّت، خود خواهد توانست بر مشکلات فرا روى اسلام پیروز شود و از انحراف دینى جلوگیرى کند.
هرگز چنین عقیدهاى را به پیامبر (صلىاللهعليهوآله) نمىتوان نسبت داد، زیرا او از میان امتى مىرفت که خلأ رهبرى را تجربه نکرده بود، چگونه مىتوانست مطمئن باشد که امت، خود، قادر به رفع مشکلات خواهد بود. در حالى که او کوچکترین برنامهریزى براى آینده آنها نکرده است؟!
۲. آنچه براى پیامبر مهم بود، دوران زندگى خودش بود، و امّا این که در آینده چه مىشود، براى او اهمیتى نداشت. این تفسیر نیز شایسته رهبران سیاسى است که فقط از سیاست، به منافع خود فکر مىکنند، نه رهبران الهى که فقط براى خدا کار مىکنند و در راه هدف، فداکارى مىکنند.
اکنون که راه نخست، با دو تفسیرى که براى آن انجام گرفت، در شأن رهبر الهى نبوده، ناچار باید گفت که پیامبر (صلىاللهعليهوآله) براى آینده دعوت پس از خود، برنامهریزى کرده و موضع مثبتى داشته است و آن این که رهبرى بر اساس نظام شورا صورت بگیرد، و
مهاجران و
انصار که نمایندگان امّتند، زیربناى حکومت و محور دعوت باشند.
ولى این راه نیز، با توجه به توضیحاتى که در آینده مىآید پذیرفتنى نیست، زیرا هرگاه پیامبر (صلىاللهعليهوآله) آینده دعوت را بر اساس نظام شورا استوار کرده باشد، باید اصول و روشهاى آن را به طور کامل به امّت آموخته، و ماهیت این نظام و حدود و تفاصیل آن را کاملاً بیان کرده باشد و جامعه را به گونهاى پرورش دهد که نظام شورا را به خوبى بپذیرند و اجرا کنند، در حالى که او در میان جامعهاى زندگى کرده بود که نظام حاکم بر آن سنتهاى قبیلهاى بود. و در نظام قبیلهاى، رهبرى بر اساس وراثت بوده و یا قدرت و توان.
گذشته از این، به آسانى مىتوان درک کرد که پیامبر (صلى الله عليه وآله)، امّت را با نظام شورایى آشنا نساخته است.
و لااقل در سخنرانىها، مهاجر و انصار را به تطبیق نظام شورا دعوت نکرده و در ذهن آنان آمادگى لازم را براى چنین روشى پدید نیاورده است.
گواه روشن بر این که امت با چنین فکرى پرورش نیافته بود، این که خلافت
عمر به وسیله انتصاب
ابوبکر صورت گرفت و خلافت
عثمان به وسیله شوراى انتصابى خلیفه دوم انجام پذیرفت، نه مردم.
آنچه با آموزههاى اسلامى کاملاً تطبیق دارند، این است که پیامبر (صلىاللهعليهوآله) با تعیین فردى دانا و توانمند و شایسته براى زعامت، تکلیف مردم را روشن کند و مرجعیت فکرى و زعامت سیاسى را در او متمرکز سازد، و از این طریق، امّت را از هر نوع سرگردانى و نزاع و درگیرى برهاند.
این همان راهى است که شیعه مدّعى آن است و مطالعه زندگى مسلمانان در صدر اسلام، همین مطلب را تأیید مىکند.
سبحانی، جعفر، فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، ج۱، ص۳۵.