بررسی منطق انصار و مهاجر در سقیفه (عقاید و مذاهب)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
بررسی منطق انصار و مهاجر در سقیفه، در
سقیفه بنیساعده،
سعد بن عباده به نمایندگی از
انصار، با تکیه بر سابقهٔ پیشگامی در یاری
پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و قدرت نظامی آنان، خلافت را حق انصار دانست و آن را امری قبیلهای قلمداد کرد.
در مقابل،
ابوبکر با استناد به سبقه
هجرت، قرابت خویشاوندی با پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و طرح خطر اختلاف میان
اوس و
خزرج، رهبری را حق
مهاجران خواند و پیشنهاد تقسیم قدرت (
امارت از مهاجران و وزارت از انصار) را مطرح کرد.
حباب بن منذر بر قدرت انصار و پیشنهاد حکومت دوامیره تاکید کرد، اما
عمر قاطعانه با آن مخالفت نمود و با این استدلال که
عرب ریاست را تنها برای خاندان پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) میپذیرد، جریان خلافت را به سوی مهاجران هدایت کرد.
رئیس حزب انصار، سعد بن عباده که خود تشکیلدهنده انجمن، در سقیفه بنی ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت، میدانست، در این مورد چنین استدلال میکند:
«ای گروه انصار شما بیش از دیگران به
آیین اسلام گرویدید، از این جهت برای شما فضیلتی است که برای دیگران نیست. پیامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به
خداپرستی و مبارزه با
شرک و
بتپرستی دعوت کرد، جز جمعیت بسیار کمی از آنان کسی به او
ایمان نیاورد، و همان افراد کم، قادر به دفاع از پیامبر و گسترش آیین او نبودند، حتی اگر حادثهای ناگوار متوجه خود آنان میشد، توان دفاع از خود را نداشتند.
هنگامی که سعادت متوجه شما شد و به
خدا و پیامبر او ایمان آوردید، دفاع از پیامبر و یاران او را به عهده گرفتید، و برای گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان،
جهاد کردید و در تمام دورهها، سنگینی کار بر دوش شما بود، روی زمین را شمشیرهای شما رنگین کرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد.
تا آنجا که رسول خدا از دنیا رفت در حالی که از همه شما راضی بود... بنابراین، هر چه زودتر زمام کار را به دست بگیرید که جز شما کسی لیاقت این کار را ندارد».
در پایان سخن، بدون اینکه نامی از خود ببرد، رو به آنان کرد و گفت:
«برخیزید، زمام امور را خودتان به دست بگیرید، یعنی زمامداری و
رهبری من مطرح نیست و زمامدار واقعی، خود شما هستید و من مجری نظرات شما هستم و اگر غیر از من، دیگری را برای اینکار لائق و شایسته دیدید، او را انتخاب نمایید».
اکنون باید دید که با چنین سخنرانی جامع و پر تحرک، چگونه سعد، از صحنه سیاست و انتخاب، طرد شد و دیگری به جای او انتخاب گردید، شناسایی عوامل این طرد و پیروزی فردی که جز پنج نفر، در آن اجتماع طرفدار نداشت، در مقام ارزیابی، بسیار حائز اهمیت است.
وقتی سخنان «سعد» به پایان رسید، پس از گفتگویی،
ابو بکر، اینگونه به سخن گفتن پرداخت:
«خداوند،
محمد را برای
پیامبری به سوی مردم اعزام کرد، تا او را بپرستند و شریک و انبازی برای او قرار ندهند، در حالیکه برای عرب ترک آیین شرک سنگین و گران بود.
گروهی از مهاجران، به
تصدیق و ایمان و یاری او در لحظات سخت، بر دیگران سبقت گرفتند، و از کمی جمعیت نهراسیدند؛ آنان نخستین کسانی بودند که به او ایمان آوردند و خدا را
عبادت کردند، آنان خویشاوندن پیامبر هستند و به زمامداری و خلافت، از دیگران شایستهتر میباشند».
سپس وی برای ایجاد اختلاف بین
«خزرج» و
«اوس» به تجدید خاطرات تلخ و دیرینه آنان پرداخت و چنین ادامه داد:
«فضیلت و موقعیت و سوابق شما (انصار) در اسلام، برای همه روشن است. کافی است که پیامبر شما را برای
دین خود کمک و یار اتخاذ کرد، و بیشتر یاران و
همسران پیامبر از خاندان شما است. اگر از گروه سابقین در هجرت بگذریم، هیچکس به مقام و موقعیت شما نمیرسد، بنابراین، چه بهتر، ریاست و
خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگیرند، و وزارت و مشاوره را به شما واگذار کنند و آنان هیچ کاری را بدون تصویب شما انجام ندهند».
هر گاه خلافت و زمامداری را قبیله، خزرج به دست بگیرند، اوسیان از آنها کمتر نیستند، و اگر اوسیان گردن به سوی او دراز کنند، خزرجیان از آنها دست برندارند.
گذشته از این، میان این دو قبیله خونهایی ریخته و افرادی کشته شده و زخمهایی غیرقابل جبران پدید آمده است که هرگز فراموش شدنی نیست، هر گاه یک نفر از شما، خود را برای خلافت آماده کند و انتخاب گردد، بسان این است که خود را در میان «فک شیر» افکنده و سر انجام میان دو فک مهاجر و انصار خرد میشود».
وی در سخنان خود، گذشته از اینکه خواست هر دو گروه را از خود راضی سازد و قلوب همه را به دست آورد، کوشش کرد که بهطور غیر مستقیم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت کلمه و نظر انصار را از بین ببرد و در برابر تز نا معقول آنان، که میگفتند اجتماع مسلمانان باید به صورت دو رئیسی اداره شود، یک تز نسبتاً معقول که همان تقسیم «خلافت» و «وزارت» و «معاونت»، میان
مهاجر و
انصار باشد، در اختیار آنان گذارد.
در این میان
«حباب بن منذر» که نسبت به دیگران مرد مصممتری بود، برخاست و انصار را برای قبضه کردن امر خلافت تحریک کرد. وی گفت:
«مردم، برخیزید زمام خلافت را به دست بگیرید، مخالفان شما در سرزمین شما و در زیر سایه شما زندگی میکنند، و
عزت و
ثروت و کثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند که با شما مخالفت کنند، رای رای شما است... و اگر مهاجر اصرار دارند که امیر از آنان باشد، چه بهتر، امیری از مهاجر و امیری از انصار برگزیده گردد».
گوینده پیشین تا آنجا که توانست حس برتریجویی را در خلافت انصار زنده کرد، جز اینکه در پایان، روی سادگی، تز نامعقول
«دو رئیسی» را پیشنهاد داد. از این جهت، عمر فرصت را مغتنم شمرده، برخاست و با شدیدترین لحن بر او اعتراض کرد و گفت:
«هرگز دو شتر را نمیتوان با یک ریسمان بست، هرگز عرب زیر بار شما نمیروند، و شما را برای خلافت نمیپذیرند، در صورتی که پیامبر آنان از غیر شماست؛ کسانی باید زمام خلافت را به دست بگیرند که نبوت در خاندان آنان بوده است».
•
سبحانی، جعفر، فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، ج۱، ص۶۲.