از آثار کربلا جز رموز ایستادگی و تمرّد و مبارزهطلبی به یادگار نمانده است. او جراحت برداشت اما خورشید هزاران روز دیگر هم میآید و صدای حسین (علیهالسّلام) در غبار حادثه «یا سیوف خذینی» ای شمشیرها مرا دریابید! همچنان باقیست. عطش حسین (علیهالسّلام) را چیزی جز شوری اشک چشمان برطرف نکرد. تعجب میکنم اینکه از جراحت حسین (علیهالسّلام) درخت جراحت رویید و از شمشیر او لهیب سوزان بهجاست. اگرچه با نیام خرد شده، درهم آمیخته است. سرودهی زیبای جمیل در رثای حسین (علیهالسّلام) «الحسین لغة ثانیه» حسین زبانی دیگر، نام دارد. جواد جمیل برای اینکه عظمت حادثه کربلا را به تصویر بکشد و پیام واقعه را برساند همهچیز و همهکس را به سخن درمیآورد ولی در نهایت همه را عاجز و ناتوان میبیند. پس به دنبال لغتی دیگر و زبانی رساتر از کلمات میگردد و ازاینروست که مرثیهاش «الحسین لغة ثانیه» نام میگیرد. که در ۱۳ قسمت به تحلیل ماجرا مینشیند.
چگونه کلمات میتواند بیانگر مسافت بسیار بین شعلههای عشق و لحظه سرد مرگ باشد. در میان جراحت حسین (علیهالسّلام) و قصاید ما شهرهای خونرنگی است که توان تصویر آن را با تکزبان تنهای خویش ندارد. پس باید زبان دیگری جستجو کرد.
میخواهم چه بگویم؟! دربارهی فاصله ابله خواب و بیداری! (عدم مرزبندی حق و باطل را در میان مردم به فاصله ابله خواب و بیداری تعبیر کرده است) از یاران بیوفایی که به حسین (علیهالسّلام) پشت نمودند و راه فنای خویش را با التماس و استغفار از دشمن خریدند که آنها به خشوع گلی میمانند که مظهر شادابی و شکوفایی است در برابر الهه مرگ و پژمردگی.
میخواهم زوزهی باد را خاموش سازم و بر اسبان عریان ترحم نمایم. فریاد میکنم و بارانهای این آسمان مسلول و بیمار را به خیمه میخوانم؛ اما او خود را پشت مه پنهان میسازد و فصول، ابرهای خود را دریغ میدارند. ازاینرو میخواهم ندا دهم که در این زمانهی مرده؛ دیگر به دنیا نیایید، به دنیا نیایید!
به مشهد حسین که وارد میشوی ندای او را میشنوی که «ای شمشیرها مرا دریابید! » او شمشیرها را به سوی خویش میخواند. دستهای او را که منشاء جود و برکت است پر از فریاد گرسنگی میبینیم همان دستانی که مانند ساقهی گندم عامل سیری و عطا به دیگران بوده است، اینک شمشیرها را به سوی جراحتهای در حصار عناد و کینه دعوت میکند.
(شاعر خباثت چندشآور «حرملة بن کاهل» قاتل طفل شیرخوار را چنین به تصویر میکشد). ذهن تار عنکبوتی و چشمان بیفروغ قبرگونهاش، چشمان مردهای که نتوانست گوشهای از آن همه احساس عطش و تلاطم را در چهرهی طفلک شیرخوار ببیند... مرگ در همهی وجود او خودنمایی میکند. گویا در رگهایش نیز خونی از خاکستر جریان دارد. از آرزوهایی که بر چوب تابوت تراشیده میگوید و پس از آن خود را در دریاچهای از خون تلخ غرقه میبیند که نه زندگی تواند و نه مرگ او را درمییابد:
در شهرهای سنگی گریه و ماتم جستجو نکنید. پس از آن مصیبت... من را در شهرهای حماسه و شمشیر میتوان یافت زیرا که حیات و پیروزی حسین (علیهالسّلام) در جای جای زندگی انسانها جلوهگر است!
چهکسی میگوید تیرهایی که قلب حسین (علیهالسّلام) را نشانه رفتند پیروز شدند؟ در خیمهی حسین (علیهالسّلام) شمشیرها شکسته میشود. ظلم مطرود است و نبض رگهای بریدهی حسین همچنان میزند! و حقیقتا چه کسی ماند و چه کسی رفت؟! شمشیر برید یا حسین؟! آتش سوزاند یا خیام؟! حسین تشنه ماند یا فرات؟! ! محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۶۸۴. |