| دارد از گرد راه میآید • • • • • هم تبار قبیلهی طوفان | | |
| نامهی کوفیان به خورجینش • • • • • همره شوق بیعت و پیمان | | |
| با شتاب از کناره میگذرد • • • • • چفیه و چهرهاش غبار آلود | | |
| میرود همچو باد در دل دشت • • • • • نفس بارهاش بخار آلود | | |
| میکند سایهبان چشمانش • • • • • دست را همچو شاخهی زیتون | | |
| پیش از این در کرانه پیدا بود • • • • • سایهی تکسوار آتش و خون | | |
| باز در حجم دشت میپیچد • • • • • گرد سم سپید رهوارش | | |
| شیههی اسب رعد را ماند • • • • • میکشد تا مقام دیدارش | | |
| آری میپاید آن دو چشم پلید • • • • • از شکاف نهان کوه، ترا | | |
| سایهای ایستاده دشنه به دست • • • • • به کمین، در میان کوه، ترا | | |
| گزمههای گرسنه میبویند • • • • • جای گام ترا، چنان کفتار | | |
| با توام، با تو، ای شجاعت قوم • • • • • یاور عشق، ای پلنگ شکار | | |
| دیرگاهیست تا نیاشفتهست • • • • • طعم پیکار و تیغ، ذائقه را | | |
| ابرهای عقیم، تشنه لبند • • • • • آتشین نعرههای صاعقه را | | |
| با تو این مرهم کدامین زخم • • • • • با تو این آتش کدام آه است؟ | | |
| از کدامین سپیده میآیی • • • • • همره آفتاب، تیغ بدست | | |
| با تو عطشانی قبیلهی ماست • • • • • از لهیب کویر میآیی | | |
| از لب چاکچاک تو پیداست • • • • • کز نمکراز پیر میآیی | | |
| رایت عاشقی، بدوش سوار • • • • • میرسد خسته، تشنه، گردآلود | | |
| بر لبانش نشسته هرم کویر • • • • • چشم در انتظار چشمه و رود | | |
| میرسد مرد، لیک افسردهست • • • • • آتش سینههای پر فریاد | | |
| بسته بر آفتاب، پنجره را • • • • • دست پندار «هرچه بادا باد» | | |
| گزمگان پلید میجویند • • • • • سایهی مرد را، به دشنه و تیغ | | |
| خیل اهریمنان، که میدارند • • • • • آب را از لبان تشنه، دریغ | | |
| ... قاصد کاروان بیداری • • • • • مردهای قبیله، در خوابند | | |
| بازگرد، ای سوار دریادل • • • • • کوفیان پای بست مردابند | | |
| اینک این مسلم است، خون آلود • • • • • در حصار ددان زشت آئین | | |
| دستها، بسته، و توانش نیست • • • • • میبرندش فراز برج، به کین | | |
| میرود در میان جلادان • • • • • تا برآید فراز چوبهی دار | | |
| میکند سوی مکه، مرد خطاب: • • • • • «کای حسین، ای امام، ای سردار» | | |
| غیرتی نیست کوفه را، برگرد • • • • • بیعتی سست بود، و بشکستهست | | |
| آنکه میکرد دعوت خورشید • • • • • خدمت «شام» را کمر بستهست | | |
| فلک به چهره کشد از حیا نقاب مگر • • • • • وگرنه دید توان این همه عذاب مگر؟ | | |
| به کام فاجعه میریزد آسمان و زمین • • • • • نشسته جغد بر این خانهی خراب مگر؟ | | |
| لهیب تشنگی از کودکان گرفته توان • • • • • کرامتی بکند همت سحاب مگر؟ | | |
| لبان تشنهی دریا دلان به فریاد است • • • • • خدای را، شده دریاچهها، سراب مگر؟ | | |
| نماز عشق چنین غرقه خون نمیخوانند • • • • • وضو گرفتهای از چشم آفتاب مگر؟ | | |
| صلوة ظهر و تو در عرش میکنی پرواز • • • • • گرفته دست ملایک ترا رکاب مگر؟ | | |
| امیر قافله را، سر، به چوب نیزه چراست • • • • • زمانه لال شد از دادن جواب مگر؟ | | |
| سرت به نیزه اذان گفت، کاروان لرزید • • • • • نشسته هیبت طوفان در این خطاب مگر؟ | | |
| نگاهت از سر نی بیمناک طفلان است • • • • • گشاده بال به ره، باز اضطراب مگر؟ | | |
| دوان به سوی پدر کودکان آبله پای • • • • • گرفتهاند از آنجا سراغ آب مگر؟ | | |
| فراز نیزه چه غوغای عالم افروزیست • • • • • فرود آمده تا نیزه آفتاب مگر؟ | | |
| | |