سید مرتضی (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
سید مرتضی،
متکلم و
فقیه برجسته قرنهای
چهارم و
پنجم هجری، در خانوادهای با اصالت و درگیر مسائل سیاسی متولد شد.
او تحصیلات گستردهای داشت و در زمینههای مختلف علمی و ادبی به تبحر رسید و به عنوان مرجعی فقهی و کلامی مورد توجه قرار گرفت.
سید مرتضی علاوه بر فعالیتهای علمی، در امور سیاسی و اجتماعی نیز نقش مهمی ایفا کرد و به سمت نقابت
طالبیان بغداد منصوب شد.
او از تمکن مالی خوبی برخوردار بود و به طلاب و نیازمندان کمک میکرد.
این دانشمند بزرگ، شاگردان برجستهای تربیت کرد و آثار متعددی در حوزههای مختلف علمی و ادبی از خود به جای گذاشت.
سيّد مرتضى، ابو القاسم على بن حسين از احفاد
حضرت امام موسی کاظم (علیهالسلام)، فقيه، متكلّم و اديب نامدار اماميه در سدههاى چهارم و پنجم هجرى و صاحب آثار ماندگارى در تاريخ و فرهنگ
امامیه و مشهور به «
شريف مرتضى»، «
علم الهدى» و «
ذو المجدين» كه در
رجب سال
۳۵۵ هجری در خانوادهاى اهل فضل و كمال و درگير در مسائل سياسى آن روزگار متولد شد.
پدرش
ابو احمد موسوی نقيب طالبيان بغداد و مادرش فاطمه دختر حسن بن احمد كه نسبش به
علویان طبرستان و در نهايت به
امام سجاد (علیهالسلام) مىرسد و برادر
سید رضی مىباشد.
بدينترتيب
سيد مرتضى در خانوادهاى رشد و نضج يافت كه به كمال شهره بودند.
سيّد مرتضى تعليمات ابتدايى را در منزل گذراند و بعد به آموختن ساير علوم پرداخت.
ادبيّات را نزد
ابن نبّاته،
فقه و كلام را نزد فقيه و متكلّم نامدار اماميه
شیخ مفید،
اخبار و ادبيّات را نزد
محمّد بن عمران معروف به مرزبانی،
علم نحو را نزد
ابو على فارسى نحوى و علوم ديگر را نزد اساتيد ديگرى آموخت.
جديّت
سید مرتضی در كار تعليم موجب شد كه در جوانى به عنوان يك مرجع فقهى و كلامى مورد توجه عموم اماميه قرار بگيرد و مجلس درس و بحث او كه در
دار العلم او برگزار مىشد، پايگاه و محور انديشمندان زمانه و مركز بحثهاى ادبى و فقهى و كلامى بوده است چنانكه
ابو العلاء معرّی هنگام اقامت در بغداد در اين جلسات شركت مىكرد، و ميان او و
سيد مرتضى بحثهاى جالبى واقع شده است.
سيد مرتضى افزون بر فعاليتهاى علمى و فرهنگىاش در عرصهى فعاليتهاى سياسى و اجتماعى نيز كه از زمان حيات پدرش آغاز شده بود نيز بسيار فعال و پركار بود.
چنانكه در سن ۲۵ سالگى به نيابت پدر به سمت «نقيب طالبيان» بغداد منصوب شد و رسيدگى به امور و شكايات آنها و سرپرستى حجّاج را بر عهده گرفت و از طرف
بهاء الدوله دیلمی لقب «
ذو المجدين» يافت.
پس از خلافت
قائم بامر اللّه به سال
۴۲۲ هجری موقعيت
سيد مرتضى به لحاظ اجتماعى و سياسى بيش از پيش مستحكم شد تا جايىكه خانهى او پناهگاه امراء و پادشاهان
آل بویه گشت.
نكته ديگر در زندگى
سيد مرتضى وضع مالى بسيار خوب او مىباشد بهطورىكه كمتر شخصيت مذهبى علمى همعصر او چنين تمكن مالىاى داشته است.
سيد در ناحيه كرخ دارالعلمى داشته و به شاگردان اين مؤسسه يارىهاى بسيار مالى و كمك شهريه پرداخت مىنمود.
سيد مرتضى شاگردان نامدارى تربيت كرد كه هريك از مفاخر تاريخ اسلام و فرهنگ شيعه هستند و مهمترين آنها
شیخ الطائفه طوسی كه پس از
سيد مرتضى پيشواى اماميه بود.
سلاّر دیلمی،
قاضی عبد العزیز بن برّاح طرابلسی از دیگر شاگردان او هستند.
سيد مرتضى در حوزههاى متعدّد علوم و فنون عقلى و نقلى آثار متعددى نگاشته است. آثار او به دو دسته كلى تقسيم مىشود:
آثار فرهنگى و
آثار ادبى.
شمارى از مهمترين آثارش چنين هستند:• «الانتصار» كتابى در زمينهى
فقه تطبیقی.
• «الناصريات» مشتمل بر ۲۰۷ مسئله در مسائل فقهى و اعتقادى.
• «الشافى فى الامامة» كتابى در ردّ كتاب
المغنی قاضى
عبد الجبّار به ويژه بحث
امامت.
• «انقاذ البشر من الجبر و القدر» دربارهى مسألهى
قضا و قدر.
• «المحكم و المتشابه»• «تنزيه الانبياء» در دفاع از پيامبران و كوشش براى اثبات
عصمت آنان.
• «اصول الاعتقاديه» دربارهى
صفات خدا و مسائل اعتقادى و كتب بسيار ديگر.
• «ديوان» او كه مجموعه اشعار و قصايدش مىباشد و بيش از ۰۰۰، ۲۰ بيت مىباشد.
• «شرح قصيده سيّد حميرى»• «الشهاب فى الشيب و الشباب» كه اشعارى است دربارهى پيرى و جوانى.
سيد مرتضى پس از عمرى پربار از كارهاى بزرگ و تلاشهاى پيوسته علمى و اجتماعى، در ۲۵
ربیع الاول سال
۴۳۶ هجری درگذشت.
پيكر مطهرش با حضور انبوهى از شاگردان و امّت اماميه تشييع شد.
ابتدا در بغداد دفن شد، ولى بعد از مدتى جسدش را به
کربلا منتقل كردند.
سيد مرتضى فرزندى به نام
ابو محمد داشته كه در سال
۴۴۳ هجری درگذشته است و از طريق او نسل
سيد مرتضى ادامه يافت تا آنكه به نسبشناس نامدار
ابو القاسم نسّابه رسيد و پس از درگذشت او نسل
سيد مرتضى منقطع شد.
سيّد مرتضى در مورد اهل بيت
پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) قصيدههاى بسيارى گفته كه چند قصيده كه در مورد
سیّد الشّهدا (علیهالسلام) است را مىآوريم:
| | |
| أما ترى الرّبع الذى أقفرا • • • • • عراه من ريب البلى ماعرا؟! | | |
| لو لم أكن صبا لسكّانه • • • • • لم يجر من دمعى له ماجرى | | |
| رأيته بعد تمام له • • • • • مقلّبا أبطنه أظهرا | | |
| كأنّنى شكا و علما به • • • • • أقرأ من أطلاله أسطرا | | |
| وقفت فيه اينقا ضمّرا • • • • • شذّب من أو صالهنّ السرى | | |
| | |
| | |
۱ - نبينى صحنه مرغزار دستخوش فنا گشته و چسان خشك و بىگياه است؟
۲ - اگر شيفتهى اهل اين ديار نبودم، چنين اشكم به دامن نمىريخت.
۳ - معمور و آبادش ديدم، اينك سامانش زيروزبر بينم.
۴ - بر ديوار شكسته و طاق فروريختهاش اسرار گذشته را مىخوانم.
۵ - ناقههاى لاغر ميان را بر عرصهى آن متوقف ساختم، رنج شبروى از اندام آنها برتافتم.
| | |
| لى باناسى شغل عن هوى • • • • • و معشرى أبكى لهم معشرا | | |
| أجل بأرض الطفّ عينيك ما • • • • • بين اناس سربلوا العثيرا | | |
| حكّم فيهم بغي أعدائهم • • • • • عليهم الذؤبان و الأنسرا | | |
| تخال من لئلاء أنوارهم • • • • • ليل الفيافى بهم مقمرا | | |
| صرعى و لكن بعد أن صرّعوا • • • • • و قطّروا كلّ فتى قطّرا | | |
| | |
| | |
۶ - من از عشق و شيدائى دل بپرداختم، اينك از سرنوشت خاندان و خويشانم نالان و گريانم.
۷ - به سرزمين «طف» لختى فرو بنگر كه چه راد مردانى از خاك و خون جامه بر تن دارند؟
۸ - دست ستم، گروهى گرگصفت خونخوار بر سر آنان گسيل داشت.
۹ - اينك از درخشش اجسادشان شب تار بيابان روشن و تابان است.
۱۰ - به خاك درغلتيدند، اما پس از آنكه دليران و يلان را از زين به خاك هلاك كشيدند.
| | |
| لم يرتضوا درعا و لم يلبسوا • • • • • بالطعن إلاّ العلق الأحمرا | | |
| من كلّ طيّان الحشى ضامر • • • • • يركب فى يوم الوغا ضمّرا | | |
| قل لبنی حرب - و کم قولة• • • • • سطّرها فی القوم من سطّرا - | | |
| تهتم عن الحق کانّ الذی• • • • • انذرکم فی اللّه ما انذرا | | |
| کانّه لم یقرکم ضلّلا• • • • • عن الهدی القصد بامّ القری | | |
| | |
| | |
۱۱ - خفتان
آهنین لایق خود نشناختند، ازآنرو خفتان گلگون بر تن آراستند.
۱۲ -اندرون از طعام تهی، لاغر میان بر گردهی سمند عربی تازان.
۱۳ - زادگان «حرب» را بگو: و سخنهای گفتنی بس فراوان است.
۱۴ - «از راه
حق یاوه گشتید، گویا رسول خدای بر شما مبعوث نگشت.
۱۵ - و شما را بر خوان رهبری و هدایت خود فرانخواند.
| | |
| و لا تدرّعتم باثوابه• • • • • من بعد ان اصبحتم حسّرا | | |
| و لا فریتم ادما امرة• • • • • و لم تکونوا قطّ ممّن فری | | |
| و قلتم عنصرنا واحد• • • • • هیهات لا قربی و لا عنصرا | | |
| ما قدّم الاصل امرءا فی الوری• • • • • اخّره فی الفرع ما اخّرا | | |
| طرحتم الامر الذی یجتنی• • • • • و بعتم الشیة الذی یشتری | | |
| | |
| | |
۱۶ - و شما از
دین و آئین نصیبی نبردید، همانسان از حق و حقیقت عاری و عریان ماندید.
۱۷ - و نه جبّه خلافت او بر تن آراستید، و اهل دروغ و فریب بودهاید».
۱۸ - گفتید: اصل و ریشهی ما با رسول یکی است، هیهات، شما را نه قرابتی است و نه اصل و تبار.
۱۹ - آنکه را آلودگی و لئامت عقب راند، اصل و تبار به پیش نراند.
۲۰ - میوه این شاخسار نچیده بر زمین ریختید، آنچه را همگان خریداراند، شما رایگان بفروختید.
| | |
| و غرّکم بالجهل امهالکم• • • • • و انّما اغترّ الذی غرّرا | | |
| حلاّتم بالطفّ قوما عن ال• • • • • ماء فحلّئتم به الکوثرا | | |
| فان لقوا ثمّ بکم منکرا• • • • • فسوف تلقون بهم منکرا | | |
| فی ساعة یحکم فی امرها• • • • • جدّهم العدل کما امّرا | | |
| و کیف بعتم دینکم بالّذی ا• • • • • ستنزره الحازم و استحقرا؟! | | |
| | |
| | |
۲۱ - مهلت چند روزه شما را بفریفت، آری فریبکاران به جهالت مفتون دنیا شوند.
۲۲ - در بیابان «
طف» شهیدان را از شربت آبی محروم کردید، ازاینرو آب کوثر بر شما حرام گشت.
۲۳ - اگر آنان از دست شما جام شهادت نوشیدند، به فردای قیامت از دستشان جام شرنگ نوشید.
۲۴ - آن روز که جدّشان سالار و فرمانروا باشد، چونانکه به دنیا سرور مؤمنان بود.
۲۵ - فروختید دین خود را با دنیای دون، دنیائی بدین حد پست و زبون.
| | |
| لو لا الذی قدّر من امرکم• • • • • وجدتم شانکم احقرا | | |
| کانت من الدهر بکم عثرة• • • • • لابدّ للسابق ان یعترا | | |
| لا تفخروا قطّ بشیء فما• • • • • ترکتم فینا لکم مفخرا | | |
| و نلتموها بیعة فلتة• • • • • حتی تری العین الذی قدّرا | | |
| کانّنی بالخیل مثل الدّبا• • • • • هبّت له نکاؤه صرصرا | | |
| | |
| | |
۲۶ - اگر نه فرمان مقدّر حق بود، لیاقت و کاردانیتان بدین حد نبود.
۲۷ - فتنه روزگارتان به سر درآورد، هرکه تند تازد، روزی به سر درآید.
۲۸ - شما را چه یارای افتخار، که از خود نام نیکی به جا ننهادید.
۲۹ - با دوز و کلک به مسند خلافت برشدید،
باشد که به چشم، فرمان مقدّر حق را ببینید.
۳۰ - گویا این خیل ستور است که چون سیل ملخ روان است و از صولت آن باد صرصر وزان.
| | |
| و فوقها کلّ شدید القوی• • • • • تخاله من حنق قسورا | | |
| لا یمطر السمر غداة الوغا• • • • • الاّ برشّ الدم ان امطرا | | |
| فیرجع الحقّ الی اهله• • • • • و یقبل الامر الذی ادبرا | | |
| یا حجج اللّه علی خلقه• • • • • و من بهم ابصر من ابصرا | | |
| انتم علی اللّه نزول و ان• • • • • خال اناس انّکم فی الثری | | |
| | |
| | |
۳۱ - برفراز زین یلان زورمند، که از کینه چون شیر ژیان پرخروشند.
۳۲ - از نوک سنان جز خون بر دشت وهامون نبارند.
۳۳ - تا زمام حق به دست اهلش سپرده آید، و آب رفته باز به جوی بازگردد.
۳۴ -ای نشانههای حقیقت که بر خلق خدا حجّتید، و هم مشعل هدایت و بصیرت.
۳۵ - زنده و جاوید بر عرش خدا مهمانید، جمعی پندارند که شما در خاک نهانید.
| | |
| قد جعل اللّه الیکم - کما• • • • • علمتم - المبعث و المحشرا | | |
| فان یکن ذنب فقولوا لمن• • • • • شفّعکم فی العفو ان یغفرا | | |
| اذا تولّیتکم صادقا• • • • • فلیس منّی منکر منکرا | | |
| نصرتکم قولا علی انّنی• • • • • لآمل بالسیف ان انصرا | | |
| و بین اضلاعی سرّ لکم• • • • • حوشی ان یبدوا او ان یظهرا | | |
| | |
| | |
۳۶ - خداوند، سالاری حشر و نشر به شما وانهاد، و شما بهتر دانید.
۳۷ - گیرم گناهی در نامه عمل بینید، درخواست مغفرت نمائید که شفاعت شما پذیرا است.
۳۸ - چون صادقانه در راه ولایتان گام زده باشم، با کردار ناپسند، مورد مرحمت باشم.
۳۹ - با زبان به یاری شما برخاستم، آرزومندم که روزی با شمشیر در رکابتان بتازم.
۴۰ - سرّی در سویدای دل نهان ساختهام، از فاش کردن آن هراس و حاشا دارم.
| | |
| انظر وقتا قیل لی: بح به• • • • • و حقّ للموعود ان ینظرا | | |
| و قد تصبّرت و لکنّنی• • • • • قد ضقت ان اکظم او اصبرا | | |
| و ایّ قلب حملت حزنکم• • • • • جوانح عنه و ما فطّرا؟! | | |
| لا عاش من بعدکم عائش• • • • • فینا و لا عمّر من عمّرا | | |
| و لا استقرّت قدم بعدکم• • • • • قرارها مبدی و لا محضرا | | |
| | |
| | |
۴۱ - به امید آن روز که به من بگویند: «پرده از راز نهان بردار، آری حقیقت در پس پرده نماند».
۴۲ - سالها خون دل خوردم، صبر و تحمل پیشه کردم، دیگر آرام و توانم نماند.
۴۳ - آری کدام دل با غم واندوه شما در سینه طپید، که به آخر تاروپودش در هم نپاشید؟!
۴۴ - بعد از شما لذّت زندگی حرام باد، و کسی را عمر دراز مباد.
۴۵ - گام هیچکس برقرار زمین آرام نگیرد، چه در حضر باشد و یا راه بادیه گیرد.
| | |
| و لا سقی اللّه لنا ظامئا• • • • • من بعد ان جنّبتم الابحرا | | |
| و لا علت رجل - و قد زحزحت• • • • • ارجلکم عن متنه - منبرا | | |
| | |
۴۶ - تشنه کامی از آب گوارا سیراب مباد، از آن پس که میان شما و آب فرات حائل افتاد.
۴۷ - و نه دیگران برفراز منبر جای گیرند، با آنکه گام شما را از فراز آن بریدند.
| | |
| یا دار دار الصوّم القوّم• • • • • کیف خلا افقک من انجم؟! | | |
| عهدی بها یرتع سکّانها• • • • • فی ظلّ عیش بینها انعم | | |
| لم یصبحوا فیها و لم یغبقوا• • • • • الاّ بکاسی خمرة الانعم | | |
| بکّیتها من ادمع لو ابت• • • • • بکّیتها واقعة من دم | | |
| و عجت فیها رائیا اهلها• • • • • سواهم الاوصال و الملطم | | |
| | |
| | |
۱ -ای خانهی پارسایان، ای دیار شب زندهداران و روزهداران! از چه آسمانت بیستاره گشت؟
۲ - نه دیری است که ساکنان این سامان در سایهی عیش و نشاط، خرّم و شادان بودند.
۳ - به هنگام چاشت و شام از شراب بهشتی سرخوش و شیرینکامند.
۴ - سیلاب اشک از رخسار ببارم، وگرنه جوی خون از دیده روان سازم.
۵ - اینک نگرانم ساکنان این دیار پوستشان بر استخوان خشکیده.
| | |
| نحلن حتّی حالهنّ السّری• • • • • بعض بقایا شطن مبرم | | |
| لم یدع الآسادهاماتها• • • • • الاّ سقیطات علی المنسم | | |
| یا صاحبی یوم ازال الجوی• • • • • لحمی بخدّیّ عن الاعظم | | |
| «داویت» ما انت به عالم• • • • • و دائی المعضل لم تعلم | | |
| و لست فیما انا صبّ به• • • • • من قرن السّالی بالمعزم؟ | | |
| | |
| | |
۶ - چنان زار و نزار كه پندارى اعضائى چون ريسمان پوسيده بهم آويخته.
۷ - ددان و جانوران گوشت و استخوانشان بردند، جمجمهها را در راه وانهادند.
۸ - اى يار جانى. آنروز كه از سوز فراقم گوشتى بر استخوان نماند.
۹ - حال زارم ديدى و دانستى به روى نياوردى اما به درد بىدرمانم راه نبردى.
۱۰ - از سوز درونم بىخبرى، عاشق شيدا كجا؟ بىخبران وادى عشق كجا؟
| | |
| وجدى بغير الظّن سيّارة • • • • • من مخرم ناء إلى مخرم | | |
| و لا بلفّاء هضيم الحشا • • • • • و لا بذات الجيد و المعصم | | |
| فاسمع زفيرى عند ذكر الألى • • • • • بالطفّ بين الذّئب و القشعم | | |
| طرحى فإمّا مقعص بالقنا • • • • • أو سائل النّفس على مخذم | | |
| نثرا كدر بدد مهمل • • • • • لغفلة السّلك فلم ينظم | | |
| | |
| | |
۱۱ - سوز و گدازم بر آن هودج زرّين نيست كه منزل به منزل روان است.
۱۲ - و نه به آن فربه لاغر ميان با ساق سيمين، گردن بلورين، ساعد مرمرين.
۱۳ - نالهى جانگدازم به ياد عزيزانى است كه در بيابان «طف» در پنجه كركسان و ددان.
۱۴ - به خاك درغلتيدند، با سينه درهم كوفته از سنان، سر جدا در خاك و خون تپان.
۱۵ - اعضاى پيكرشان به اطراف هامون پراكنده، گويا عقد ثريّا است كه درهم گسيخته.
| | |
| كأنّما الغبراء مرميّة • • • • • من قبل الخضراء بالأنجم | | |
| دعوا فجاؤا كرما منهم • • • • • كم غرّ قوما قسم المقسم | | |
| حتّى رأوها أخريات الدّجى• • • • •طوالعا من رهج أقتم | | |
| كأنّهم بالصّمّ مطرورة• • • • •لمنجد الأرض على متهم | | |
| و فوقها كلّ مغيظ الحشا • • • • • مكتحل الطّرف بلون الدّم | | |
| | |
| | |
۱۶ - و يا صفحهى زمين از سوى گنبد خضرا با اختران تابان تيرباران گشته.
۱۷ - از كرم دعوت كوفيان پذيرفتند، چه سوگندها خوردند كه وفا نكردند.
۱۸ - آنگاه كه طليعه كاروان، پايان شب در ميان گرد و غبار افق طالع گشت.
۱۹ - گويا سواران بر پشت زين با نيزهى آهنين ميخكوبند، چونان پرچمى كه بر قلّهى كوهساران برفرازند.
۲۰ - با دلى آكنده از كين، چشمانى سرخ از خون خشمگين.
| | |
| كأنّه من حنق أجدل • • • • • أرشده الحرص إلى مطعم | | |
| فاستقبلوا الطّعن إلى فتية • • • • • خوّاض بحر الحذر المفعم | | |
| من كلّ نهّاض بثقل الأذى • • • • • موكّل الكاهل بالمعظم | | |
| ماض لما أمّ فلو جاد في ال • • • • • هيجاء بالحوباء لم يندم | | |
| و كالف بالحرب لو أنّه • • • • • أطعم يوم السّلم لم يطعم | | |
| | |
| | |
۲۱ - گويا باز شكارى است، صيد خود را در كمين.
۲۲ - كوفيان با طعن سنان به استقبال جوانمردانى شتافتند، كه يك تنه بر درياى لشكر مىتاختند.
۲۳ - از جراحت تير و شمشير پروا نكنند، شانه از زير بار نتابند.
۲۴ - ارادهاش خلل نپذيرد، در پهنهى پيكار، از طعن و ضرب آرام نگيرد.
۲۵ - چنان تشنهى نبرد است كه روز صلح و آشتى كامش شيرين نگردد.
| | |
| مثلّم السيف و من دونه • • • • • عرض صحيح الحدّ لم يثلم | | |
| فلم يزالوا يكرعون الظبا • • • • • بين تراقى الفارس المعلم | | |
| فمثخن يحمل شهّاقة • • • • • تحكى لراء فغرة الأعلم | | |
| كأنّما الورس بها سائل • • • • • أو أنبتت من قضب العندم | | |
| و مستزلّ بالقنا عن قرا • • • • • عبل الشوى أو عن مطا أدهم | | |
| | |
| | |
۲۶ - دم شمشيرش از ضرب پيكار شكسته، شمشير ديگران سالم و بىخلل.
۲۷ - هماره تيغ تيز را در شانهى يلان فرو بردند و از خونشان آب دادند.
۲۸ - آن يك بر خاك فتاده، خون از چاك سرش در فوران است.
۲۹ - گويا، سرخ توت، بر سرش افتاده يا برگ ارغوان بر تنش روئيده.
۳۰ - آن دگر با طعن سنان از پشت زين نگون گشته، سمند ابلقش بىصاحب مانده.
| | |
| لو لم يكيدوهم بها كيدة • • • • • لانقلبوا بالخزي و المرغم | | |
| فاقتضبت بالبيض أرواحهم • • • • • فى ظلّ ذاك العارض الأسحم | | |
| مصيبة سيقت إلى أحمد • • • • • و رهطه فى الملأ الأعظم | | |
| رزء و لا كالرّزء من قبله • • • • • و مؤلم ناهيك من مؤلم | | |
| و رمية أصمت و لكنّها • • • • • مصمية من ساعد أجذم | | |
| | |
| | |
۳۱ - اگر كوفيان راه مكر و دغل نمىپيمودند، ننگ عار و فرار بر جان خود مىخريدند.
۳۲ - بآخر، غبار كين بر آسمان بر شد، روان آن پاك مردان به جانان پيوست.
۳۳ - مصيبتى فرود آمد، احمد و خاندانش در ملا أعلى به ماتم نشست.
۳۴ - غمى كه از آن جانكاهتر نباشد، دردى كه مغز جان را بسوزاند.
۳۵ - تيرى كه خطا نكرد، دست تيراندازش شكسته باد.
| | |
| قل لبنى حرب و من جمّعوا • • • • • من جائر عن رشده أوعم | | |
| و كلّ عان فى إسار الهوى • • • • • يحسب يقظان من النوّم | | |
| لا تحسبوها حلوة إنّها • • • • • أمرّ فى الحلق من العلقم | | |
| صرّعهم أنّهم أقدموا • • • • • كم فدي المحجم بالمقدم | | |
| هل فيكم إلاّ أخو سوءة • • • • • مجرّح الجلد من اللوّم | | |
| | |
| | |
۳۶ - زادگان «حرب» را برگو، و آن كوران و گمرهان كه بر گرد خود جمع كردند.
۳۷ - آنها كه خودخواهى و خودكامى بر سرشان لجام افكند، به خواب خرگوشى فرو رفتند:
۳۸ - مپندارید که از جام پیروزی کامروا گشتید، فرجام کار، تلختر از «صبر» است.
۳۹ - اینان به استقبال مرگ شتافتند، پیشتازان همیشه جان بکف باشند.
۴۰ - در میان شما جز مردم بدکار نبینم، مردمی سراپا ننگ و عار.
| | |
| ان خاف فقرا لم یجد بالندی• • • • • اوهاب و شک الموت لم یقدم | | |
| یا آل یاسین و من حبّهم• • • • • منهج ذاک السنن الاقوم | | |
| مهابط الاملاک ابیاتهم• • • • • و مستقر المنزل المحکم | | |
| فانتم حجّة ربّ الوری• • • • • علی فصیح النطق او اعجم | | |
| و این؟ الاّ فیکم قربة• • • • • الی الاله الخالق المنعم | | |
| | |
| | |
۴۱ - آنها که از خوف فقر، دست عطا نگشایند، از صولت مرگ پیش نتازند.
۴۲ -ای آل یاسین. ولایتان رهبر آئین استوار است.
۴۳ - فرشتگان در خانهی شما فرود آیند، آیات قرآن در دل و جانتان نزول گیرد.
۴۴ - خدای گیتی را حجّت و برهانید، از عرب تا عجم، سپید و سیاه.
۴۵ - جز با مهر و ولایتان، کجا قرب و منزلتی به سوی پروردگار جهان حاصل آید؟
| | |
| و اللّه لا اخلیت من ذکرکم• • • • • نظمی و نثری و مرامی فمی | | |
| کلاّ و لا اغببت اعداءکم• • • • • من کلمی طورا و من اسهمی | | |
| و لا رئی یوم مصاب لکم• • • • • منکشفا فی مشهد مبسمی | | |
| فان اغب عن نصرکم برهة• • • • • بمرهفات لم اغب بالفم | | |
| صلّی علیکم ربّکم وارتوت• • • • • قبورکم من مسبل مثجم | | |
| | |
| | |
۴۶ - به خدا سوگند نظم و نثرم از یاد شما خالی نماند، و نه دل یا زبانم.
۴۷ - هرگز. و نه دشمنانتان از زخم زبانم در امان مانند، و یا از تیر جانستانم.
۴۸ - و نه در روز ماتمتان، لب به خنده و شادی برگشایم.
۴۹ - اگر به روزگار پیشین نبودم که با تیغ تیز نصرت و یاری کنم، اینک با زبان به مقابله برخیزم.
۵۰ - درود خداوند نثارتان باد، مزارتان از ژاله بهاری سیراب کناد.
| | |
| مقعقع تخجل اصواته• • • • • اصوات لیث الغابة المرزم | | |
| و کیف استسقی لکم رحمة• • • • • و انتم الرّحمة للمجرم؟ | | |
| | |
| | |
۵۱ - ابری پر باران، با رعدی خروشان، که زهرهی شیر ژیان برشکافد.
۵۲ - خدا را. چگونه بر شما رحمت آرم، که شما خود رحمت همگانید.
| | |
| ا اسقی نمیر الماء ثمّ یلذّ لی• • • • • و دورکم آل الرّسول خلاء؟ | | |
| و أنتم كما شاء الشتات و لستم • • • • • كما شئتم فى عيشة و أشاء | | |
| تذادون عن ماء الفرات و كارع • • • • • به إبل للغادرين و شاء | | |
| تنشرّ منكم في القواء معاشر • • • • • كأنّهم للمبصرين ملاء | | |
| ألا إن يوم الطفّ أدمى محاجرا • • • • • و أدوى قلوبا ما لهنّ دواء | | |
| | |
| | |
۱ - چسان از شهد زلال كامياب گردم، بااينكه سراپردهى رسول خالى و ويران است.
۲ - روزگار از جدائى و آوارگى شما كامياب شد و شما از عيش و زندگى كامياب نگشتيد.
۳ - از آب فرات شما را راندند، با آنكه گاو و گوسفند بر كنار آن سيراب است.
۵ - به روز عاشورا چشمها خون گريست، دردى بر دلها نشست كه دوا نپذيرد.
| | |
| و إنّ مصيبات الزّمان كثيرة • • • • • و ربّ مصاب ليس فيه عزاء | | |
| أرى طخية فينا فأين صباحها • • • • • وداء على داء فأين شفاء؟! | | |
| و بين تراقينا قلوب صديئة • • • • • يراد لها لو أعطيته جلاء | | |
| فيا لائما فى دمعتى أو «مفنّدا» • • • • • على لوعتي و اللوم منه عناء؟ | | |
| فما لك منّى اليوم إلاّ «تلهّف» • • • • • و ما لك إلا زفرة و بكاء | | |
| | |
| | |
۶ - مصيبت در دنيا فراوان است اما اين مصيبت فراموشى نگيرد.
۷ - سياهى و تاريكى فضا را گرفت، صبح روشن كو؟ درد بالاى درد فزود، شفا كو؟
۸ - دلهاى بريان در سينه مىطپد، گويا عزم پرواز دارد.
۹ - اى كه زبان ملامت باز كردهاى و بر اشك سوزانم نكوهش آورى.
۱۰ - از من پاسخى نيابى، جز حسرت و آه، نالههاى جانكاه.
| | |
| و هل لى سلوان و آل محمّد • • • • • شريدهم ما حان منه ثواء؟! | | |
| تصدّ عن الروحات أيدى مطيّهم • • • • • و يزوى عطاء دونهم و حباء | | |
| كأنهم نسل لغير محمّد • • • • • و من شعبه أو حزبه بعداء | | |
| فيا أنجما يهدى الى اللّه نورها • • • • • و إن حال عنها بالغبي غباء | | |
| فإن يك قوم وصلة لجهنّم • • • • • فأنتم الى خلد الجنان رشاء | | |
| | |
| | |
۱۱ - چسان داغ دل را فراموش كنم با آنكه خاندان محمّد آواره گشت و بىپناه ماند.
۱۲ - مركوبشان از رفتار ماند، حقوق آنان پايمال شد.
۱۳ - گويا نژاد از رسول خدا ندارند، از خاندان او بيگانهاند.
۱۴ - اى ستارگان رخشان كه پرتو انوارتان آسمانها را درنورديده، امّا اين مردم، جاهل و احمق از روشنايى و نور شما بىخبر و غافلند.
۱۵ - اگر جمعى رهبر دوزخاند، شما خود رهبران بهشت عدن باشيد.
| | |
| دعوا قلبى المحزون فيكم يهيجه • • • • • صباح على أخراكم و مساء | | |
| فليس دموعى من جفونى و إنّما • • • • • تقاطرن من قلبى فهنّ دماء | | |
| اذا لم تکونوا فالحیاة منّیة• • • • • و لا خیر فیها و البقاء فناء | | |
| و امّا شقیتم فی الزّمان فانّما• • • • • نعیمی اذا لم تلبسوه شقاء | | |
| لحا اللّه قوما لم یجازوا جمیلکم• • • • • لانّکم احسنتم و اساؤا | | |
| | |
| | |
۱۶ - بگذارید که این قلب فگارم بر خروشد، بام و شام بر شما ناله زند.
۱۷ - این سیلاب اشک نیست که از دیدگانم روان است، خونابه دل از رخسارم چکان است.
۱۸ - بیوجود شما، زندگی برایم مرگ است، خیری در عیش و بقا نیست.
۱۹ - اگر شهد زندگی در کام شما شرنگ بود، عیش و نعمت در کام من جز تلخی نفزود.
۲۰ - خدا آن قوم را تباه کند که حرمت شما را پاس نداشتند، نیکی را با بدی مکافات کردند.
| | |
| و لا انتاشهم عند المکاره منهض• • • • • و لا مسّهم یوم البلاء جزاء | | |
| سقی اللّه اجداثا طوین علیکم• • • • • و لا زال منهلاّ بهنّ رواء | | |
| یسیر الیهنّ الغمام و خلفه• • • • • زماجر من قعقاعه و حداء | | |
| کانّ بوادیه العشار ترّوحت• • • • • لهنّ حنین دائم و رغاء | | |
| و من کان یسقی فی الجنان کرامة• • • • • فلامسّه من (ذی) السحائب ماء | | |
| | |
| | |
۲۱ - به هنگام سختی و افتادگی، دستگیری نیابند، روز پاداش بهرهمند نگردند.
۲۲ - مزارتان از باران رحمت سیراب، و همواره سرسبز و خرم باد.
۲۳ - ابر بهاری سوی بارگاهتان پوید، رعد و برقی بارانزا در پی آن خیزد.
۲۴ - گویا شتران آبستن بار خود فرو نهادهاند که فریاد و غوغا بر هواست.
| | |
| لک اللیل بعد الذاهبین طویلا• • • • • و وفد هموم لم یردن رحیلا | | |
| و دمع اذا حبّسته عن سبیله• • • • • یعود هتونا فی الجفون هطولا | | |
| فیالیت اسراب الدموع التی جرت• • • • • اسون کلیما او شفین غلیلا | | |
| اخال صحیحا کلّ یوم و لیلة• • • • • و یابی الجوی الاّ اکون علیلا | | |
| کانّی و ما احببت اهوی ممنّعا• • • • • و ارجو ضنینا بالوصال بخیلا | | |
| | |
| | |
۱ - کاروان رفت، این تو و این شبهای دراز با رنجی که فرو نخواهد کشید.
۲ - با قطرات اشکی که اگر در دیده حبس کنی، چون سیل از گوشهی چشم روان گردد.
۳ - کاش این سیلاب اشکی که بر رخسار میدود، جراحت دل را مداوا میکرد و یا آتش آن را فرومینشاند.
۴ - هر بام و شام که آید، گویم: اینک از رنج درون رستم، اما سوز دل نگذارد که راه سلامت گیرم.
۵ - دستم به دامن معشوق نمیرسد، آرزوی وصل دارم، اما چه بخیل و پرجفاست.
| | |
| فقل للذی یبکی نؤیا و دمنة• • • • • و یندب رسما بالعراء محیلا | | |
| عدانى دم لي طلّ بالطّفّ إن أرى • • • • • شجيّا أبكّى أربعا و طلولا | | |
| مصاب أذا قابلت بالصبر غربه • • • • • وجدت كثيرى فى العزاء قليلا | | |
| ورزء حملت الثّقل منه كأنّنى • • • • • مدى الدهر لم أحمل سواه ثقيلا | | |
| وجدتم عداة الدين بعد محمّد • • • • • إلى كلمه فى الأقربين سبيلا | | |
| | |
| | |
۶ - با رقيب برگو كه بر كاشانهى معشوق مىگريد و مىنالد.
۷ - من از ناله و زارى بر اين لانه و كاشانه معذورم، زيرا كه خون عزيزانم در كربلا پامال ستم گشت.
۸ - داغى بر اين دل نشست كه هرچند در برابر آن صبر و تحمّل ورزم، قرار و آرام نيابم.
۹ - بار گران اين مصيبت پشتم شكست، تاكنون بارى چنين گران بر دوش نكشيدهام.
۱۰ - و شما اى دشمنان حقيقت، بعد از رسول حق فرصتى يافتيد و كين خود را از خاندان او بازگرفتيد.
| | |
| و أيّكم ما عزّ فينا بدينه؟ • • • • • و قد عاش دهرا قبل ذاك ذليلا | | |
| فقل لبني حرب و آل أميّة • • • • • إذا كنت ترضى ان تكون قؤولا | | |
| سللتم على آل النّبىّ سيوفه • • • • • ملئن ثلوما في الطلى و فلولا | | |
| و لم تغدروا إلا بمن كان جدّه • • • • • إليكم لتحظوا بالنّجاة رسولا | | |
| نساء رسول اللّه عقر دياركم • • • • • يرجّعن منكم لوعة و عويلا | | |
| | |
| | |
۱۱ - مگر نه اين بود كه در سايهى آئين محمد به دولت رسيديد؟ پيش از آن خوار و ذليل بوديد.
۱۲ - خاندان اميه، فرزندان حرب را برگو، اگر توانى زبان از كام بركشى:
۱۳ - با شمشير محمّد چندان بر سر خاندانش نواختيد، تا دست و شمشير كندى گرفت.
۱۴ - با كسى راه مكر و فسون گرفتيد كه جدّش رهبر نجاتبخش شما بود.
۱۵ - پردگيان رسول در ميان كوچه و بازارتان گرفتار ماندند، و جز شيون و افغان پناهى نداشتند.
| | |
| لهنّ ببوغاء الطفوف أعزّة • • • • • سقوا الموت صرفا صببة و كهولا | | |
| كأنّهم نوّار روض هوت به • • • • • رياح جنوبا تارة و قبولا | | |
| و أنجم ليل ماعلون طوالعا • • • • • لأعيننا حتّى هبطن أفولا | | |
| فأى بدور ما محين ما بكاسف؟! • • • • • و أى غصون مالقين ذبولا؟! | | |
| أمن بعد أن اعطيتموه عهودكم • • • • • خفافا الى تلك العهود عجولا | | |
| رجعتم عن القصد المبين تناكصا • • • • • و حلتم عن الحقّ المنير حؤولا | | |
| | |
| | |
۱۶ - طوفان كربلا فرو نشست، جام مرگ نصيب عزيزان اين خاندان بود.
۱۷ - چونان گلستان ارم كه طوفان بلا از چپ و راست بر آن بتازد، و گلهاى آنرا پرپر كند.
۱۸ - و يا چون اختران تابان كه طلوع نكرده راه افول گيرند.
۱۹ - چه بدرهاى تابان كه تاريك نشد؟ و چه سروهاى آزاده كه فرو نيفتاد؟
۲۰ و ۲۱ - از آن پس كه با شتاب عهد و پيمان خود استوار كرديد، آن را به پشت برانداختيد و از راه حق كناره گرفتيد.
| | |
| و قعقعتم أبوابه تختلونه • • • • • و من لم يرد ختلا أصاب ختولا | | |
| فما زلتم حتّى أجاب نداءكم • • • • • و أىّ كريم لا يحيب سؤولا؟! | | |
| فلمّا دنا ألفاكم فى كتائب • • • • • تطاولن أقطار السباسب طولا | | |
| متى تك منها حجزة أو كحجزة • • • • • سمعت رغاء «مضعفا» و صهيلا | | |
| فلم ير إلاّ ناكثا أو منكّبا • • • • • و إلا قطوعا للذمام حلولا | | |
| | |
| | |
۲۲ - راهها را به رويش بستيد و تنهايش گذاشتيد، امّا هركس كه خيانت كند و فريب دهد خود نيز خيانت مىبيند.
۲۳ - همواره از او خواستيد تا به سويتان بيايد تا اينكه او به خاطر كرامتش دعوت شما را پذيرفت زيرا چه كريمى است كه درخواستكننده را بىپاسخ بگذارد.
۲۴ - چندان نامه نوشتيد و آنقدر در نامههايتان درخواست كرديد تا پاسخ شنيديد، و چندان اصرار كرديد تا دعوت شما را پذيرفت.
۲۵ - و چون راهى بلاد شما گشت با انبوه دشمن به قتال او برخاستيد.
۲۶ - برخى پيمان شكستيد، جمعى از يارى او دريغ كرديد، هيچيك پاس حرمت او روا نداشتيد.
| | |
| و إلاّ قعودا عن لمام بنصره • • • • • و إلاّ جبوها بالرّدى و خذولا | | |
| و ضغن شفاف هبّ بعد رقاده • • • • • و أفئدة ملأى يفضن ذحولا | | |
| و بيضا رقيقات الشفار صقيل• • • • • و سمرا طويلات المتون عسولا | | |
| و لا انتم أفرجتم عن طريقه • • • • • إليكم و لا لمّا أراد قفولا | | |
| عزيز على الثاوى بطيبة أعظم • • • • • نبذن على أرض الطفوف شكولا | | |
| | |
| | |
۲۷ - در اثر اين عمل شما دلهاى پاكى كه در خواب بودند، يكباره بيدار شدند و به خونخواهى برخاستند.
۲۸ و ۲۹ - كينههاى ديرين به جوش آمد، دلهاى پر خروش در تلاطم انتقام افتاد و تيغهاى آبدار از نيام برآمد، با نيزههاى تابدار.
۳۰ - شما، نه دشمن را از سر راهش به دور كرديد، و نه براى ورود، منزل و مأوائى مهيا نموديد.
۳۱ - بر خفتهى مدينه سخت ناگوار است كه پارههاى تنش در صحراى كربلا به خاك و خون درغلتيدند.
| | |
| يذادون عن ماء الفرات و قد سقوا • • • • • الشّهادة من ماء الفرات بديلا | | |
| رموا بالرّدى من حيث لا يحذرونه • • • • • و غرّوا و كم غرّ الغفول غفولا | | |
| أيا يوم عاشوراء كم من فجيعة • • • • • على الغرّ آل اللّه كنت نزولا! | | |
| دخلت على أبياتهم بمصابهم • • • • • ألا بئسما ذاك الدخول دخولا | | |
| نزعت شهيد اللّه منّا و إنّما • • • • • نزعت يمينا أو قطعت قليلا | | |
| | |
| | |
۳۲ - از آب فراتشان راندند و از شربت شهادت سيرابشان كردند.
۳۳ - از آنجا كه در گمان نبود، جام بلا بر سرشان ريخت، دوستان فريبكار و غدّار.
۳۴ - اى روز عاشور. چه فاجعهها كه بر «آل اللّه» فرود نياوردى.
۳۵ - جام مرگ به دست گرفتى و در خانه و كاشانه آل عبا مهمان گشتى، اى ناخجسته مهمان.
۳۶ - سرور شهيدان را از ميان ما بردى، دستها بريدى، سرها از تن جدا كردى.
| | |
| قتیلا وجدنا بعده دین احمد• • • • • فقیدا و عزّ المسلمین قتیلا | | |
| فلا تبخسوا بالجور من کان ربّه• • • • • برجع الذی نازعتموه کفیلا | | |
| احبّکم آل النبیّ و لا اری• • • • • و ان عذلونی عن هوای عدیلا | | |
| و قلت لمن یلحی علی شغفی بکم• • • • • و کم غیر ذی نصح یکون عذولا | | |
| رویدکم لا تنحلونی ضلالکم• • • • • فلن ترحلوا منّی الغداة ذلولا | | |
| علیکم سلام اللّه عیشا و میتة• • • • • و سفرا تطیعون النّوی و حلولا | | |
| | |
| | |
۳۷ - شهیدی که با فروافتادن قامتش دین احمد فروافتاد، عزّت مسلمین پامال شد.
۳۸ - نسبت به کسانیکه پروردگارشان کفیلشان است، ظلم و ستم روا ندارید و با آنها زدوخورد نکنید.
۳۹ -ای خاندان رسول. شما را دوستارم، ملامت مردم را به چیزی نخرم.
۴۰ - به آنها که در مهر شما سرکوفت زنند، و چه بسیار نکوهشگران که خیرخواه نباشند،
۴۱ - گفتم: «آرام گیرید، و از سرگشتگی خود مرا معاف دارید، این دل من رامشدنی نیست».
۴۲ - درود خدا بر شما خاندان باد. در مرگ و زندگی در حضر و سفر.
| | |
| قف بالدیار المقفرات• • • • • لعبت بها ایدی الشتات | | |
| فاذا سالت فلیس تس• • • • • ال غیر صم صامتات | | |
| و اسال عن القتلی الالی• • • • • طرحوا علی شطّ الفرات | | |
| و تیقّنوا ان الحیا• • • • • ة مع المذلّة کالممات | | |
| و منیتی فی نصرهم• • • • • اشهی الیّ من الحیاة | | |
| | |
| | |
۱ - در سرزمینی که بازیچهی دست پراکندگی قرار گرفته و ویران شده بایست.
۲ - اگر بخواهی دربارهی آن ویرانی سوال کنی، باید از اشیاء کر و لال بپرسی. (همهچیز از دست رفته است.)
۳ - از کشتگانی که در کنار فرات بر روی زمین افتادهاند بپرس!
۴ - آنها یقین دارند که زندگی با خواری چون مرگ است.
۵ - اگر در یاری آنها بمیرم، برایم از زندگی لذّتبخشتر است.
| | |
| ان یوم الطف یوم• • • • • کان للدّین عصیبا | | |
| لم یدع فی القلب منی• • • • • للمسّرات نصیبا | | |
| انه یوم نحیب• • • • • فالتزم فیه النّحیبا | | |
| | |
| | |
۱ - روز عاشورا براى دين روزى سخت بود.
۲ - جاى هيچ شادى در قلب من نگذاشت.
۳ - اين روز، روز غم و گريه است. پس در اين روز هميشه گريان باش.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۲۱۲.