صفات و اصول رهبری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
فصل دوم صفات و اصول رهبرى
مبحث اول: خصائص و صفات رهبرى
در رهبرى گرچه علم و كاردانى شرط اساسى است، ولى با تنها علم و كاردانى كسى نمىتواند رهبرى شايسته باشد. به قول مرحوم آية الله العظمى ميرزاى شيرازى بزرگ رهبر جنبش تنباكو، رهبرى اگر يكصد جزء داشته باشد يك صدم آن علم و يك صدم ديگرش عدالت و نود و هشت درصد آن تدبير و قدرت رهبرى و مهارتهاى عرفى است.
مهارت در رهبرى گرچه عمدتاً اكتسابى و تجربى است، ولى بخشى هم مربوط به قريحه و ذوق و استعداد و آمادگى خاصى است كه فقط برخى از افراد برجسته از آن برخوردارند.
ما در اينجا قسمتى از خصايص و صفات رهبرى را كه آمادگى و مهارتهاى لازم را تشديد و تقويت مىكند فهرستوار ذكر مىنمائيم:
۱. پشتكار و ادامه راه و خستگىناپذيرى و مقاومت.
۲. كم توقعى و اكتفا به حد اقل در ادامه راه.
۳. دورانديشى و همت گماردن به هدفهاى عالىتر و اكتفا ننمودن به موفقيتهاى كوچكتر.
۴. فرار نكردن از مشكلات و ناملايمات.۵. قدرت پيشبينى حوادث پيشاپيش حوادث حركت نمودن و پيشگيرى بجاى جبران.
۶. كم حرفى و پركارى.
۷. سازندگى و خلاقيت.
۸. عدم اهتمام به مسائل شخصى و مقطعى و كلىنگرى.
۹. شناختن راه ورود و خروج كارها.
۱۰. اطلاع كافى از اسوهها و مطالعه زندگى رهبران بزرگ.
۱۱. انعطافپذيرى در برابر حوادث غير قابل علاج.
۱۲. صبر و استقامت و انعطافناپذيرى در برابر دشمنان.
۱۳. بررسى مشكلات در موارد تزاحم و مراعات الاهم فالاهم.
۱۴. حلم و گذشت و سرورى و بزرگمنشى و ظرفيت در برخوردها.
۱۵. تقسيم كار و تنظيم امور.
۱۶. خود را اسير مشكلات روزمره نكردن.
۱۷. وقتشناسى.
۱۸. تفكر مداوم.
۱۹. برنامهريزى و تمشيت امور طبق برنامههاى پيشبينى شده.
۲۰. شناخت دقيق در مورد اطرافيان و كارگزاران.
۲۱. انتخاب بر پايه صلاحيت و كاردانى و تقوى.
۲۲. كتمان عيوب و نقطه ضعفهاى ديگران.
۲۳. داشتن شخصيت (نه خود محورى و نه خودباختگى).
۲۴. اتكاء بر تحقيق و عدم اعتماد به شايعات و نقل قولها.
۲۵. دقت در كليه امور و روا نداشتن مسامحه و سهلانگارى در هيچ امرى.
۲۶. احترام به فكر و رأى ديگران و مشورت نمودن در امور.
۲۷. منفصل نمودن ناصالحان از امور به نيك و حفظ السر.
۲۸. وقار و هيبت نه تكبر.
۲۹. اجتناب از مهملگوئى و سخنان لغو و بيهوده.۳۰. تواضع عاقلانه نه خوارى و چاپلوسى.
۳۱. تشويق و ايجاد حركت و پويايى.
۳۲. اصلاح خطاها و لغزشهاى ديگران.
۳۳. عفو پذيرفتن عذر خطاكاران.
۳۴. اجتناب از گزافهگوئى و تملق.
۳۵. اجتناب از تملق شنوى و ممانعت از تملقگوئى ديگران نسبت به او.
۳۶. خوددارى از عجله و ميانهروى در اقدام به كارها بر اساس دقت.
۳۷. اجتناب از انتقادهاى كسلكننده و دلسردكننده.
۳۸. نظارت دقيق و مستقيم و تا آنجا كه ممكن است شخصاً عهدهدار نظارت بر امور داشتن و حضور در مجارى امور.
۳۹. خوددارى از كارهاى نفرتآور.
۴۰. جلب اعتماد از طريق صداقت و امانت.
۴۱. مسئوليت خواهى از ديگران و خود از مسئول در برابر ديگران دانستن.
۴۲. ايجاد رابطه معنوى و تعميق پيوندها.
۴۳. ايجاد تفاهم به منظور انتقال سريع مسائل به مردم.
۴۴. تقديم حق و رضاى خدا و اجتناب از هواپرستى.
۴۵. نه خوشباورى كامل و نه بدبينى بلكه خوشبينى توأم با دقت و سنجش.
۴۶. تازيانه غضب را فرود آوردن به هنگام ضرورت مانند عقب افتادن يا وقفه يا كندى كارها.
۴۷. خود نفريفتن تا به دام خلق فريبى نيفتادن.
۴۸. بهرهگيرى از تجربيات خود و ديگران.
۴۹. پويائى و ابتكار مداوم و ايجاد تغييرات مناسب.
۵۰. سهيم كردن ديگران در انجام مسئوليتها و بكار گرفتن همه نيروها و امكانات بالقوه و بالفعل.
۵۱. آشنا نمودن و راهنمائى مسئولان نسبت به وظائف خود.
۵۲. شناخت انسان، از ميان صفات ضرورى در رهبر هيچكدام به اندازه شناختانسان در موفقيت رهبرى مؤثر نيست.
رهبرى با مسئله انسان سروكار دارد و هر نوع رهبرى به بخشى از مساء مربوط به انسان ارتباط پيدا مىكند. از اينرو شناخت انسان و برداشت از اين موجود پيچيده، پايه اصلى رهبرى است، و بدون چنين شناختى رهبرى عملاً ناموفق و فاقد هدف مناسب خواهد بود.
همچنين اگر در اين شناخت به واقعيت نرسيم و ترسيمى نادرست از انسان داشته باشيم، سرانجام رهبرى، نامتناسب با ساختمان و ابعاد وجودى انسان و نيازهاى مختلف او به مسخ انسان خواهد انجاميد.
به همين دليل است كه گاه يك نظام رهبرى، انسان را آنگونه مىنگرد كه فرضاً يك فرد عامى به يك دستگاه پيچيده الكتريكى بسيار دقيق و با كاربرد زياد نگاه مىكند، و آن را فقط بعنوان يك راديوى يك موج مورد بهرهبردارى قرار مىدهد.
شناخت استعدادهاى انسانى و بارور كردن آنها از اهم وظايف رهبرى است. و بدون شناخت صحيح ابعاد مختلف انسان اين امر امكانپذير نيست. بزرگترين اشتباه رهبريهاى مادىگرا در همين محور رخ داده است و شكست رهبرىها هم از همين عامل سرچشمه مىگيرد
[۱] .
مبحث دوم: اصول كلى رهبرى در نظام توحيدى
رهبرى در نظام توحيدى مبتنى بر يك سلسله اصول كلى است كه قبل از بحث امامت و ولايت فقيه توجه به اين اصول ضرورى است:
۱. حكمت الگوئى از نظام آفرينش
رهبرى در يك تشكيلات اسلامى بر پايه تفكر توحيدى بايد بر اساس اصل حكمت كه الگوى نظام آفرينش، استوار باشد. به اين معنى كه در تشكيلات و يا
[۲] . براى توضيح بيشتر اين مطلب (شناخت انسان)، رجوع شود به شماره ۱۷ از بحث «اصول كلى رهبرى در نظام توحيدى».جامعه، تمامى اعضاء و بخشها و نيروهاى فعال بايد با هدف، و هر كدام در جاى مناسب و در رابطه مستقيم و منطقى با هدفهاى كلى و با حفظ مناسبات لازم در بافت كلى آن، به كار مناسب گمارده شوند، و نظام اجتماعى و تشكيلات - آنگونه كه نظام احسن در آفرينش ديده مىشود - حكيمانه برقرار گردد. زيرا با ديد توحيدى، حكمت در تدبير جهان الگوئى از رهبرى كامل در سازمان بزرگ جهان هستى است
[۳] ، و در قرآن خداوند متجاوز از نود مورد به صفت حكيم توصيف شده است.
انسان خليفه خدا در زمين و نماينده خدا در برقرارى حكمت در زندگى فرد و جامعه و ادارهكننده زمين است رهبرى توحيدى انسان از حكمت جداپذير نيست.
[۴] . عدالت و قسط
عدالت در آفرينش كه الگوئى كامل براى شيوه صحيح رهبرى در سازمانهاى بشرى است، به اين معنى است كه استحقاق و شايستگى هيچ موجودى مهمل گذاشته نشده و خداوند عادل به هر كس هر چه را كه استحقاق آن را داشته، داده است (قٰالَ رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ)۲.
عدالت به اين معنى ملازم با مساوات نيست، بلكه بر محور حق و بر اساس رعايت استحقاقهاست. تبعيض بمعنى تفاوت در عطا نسبت به دو موجود متساوى در استحقاق، ظلم است.
رهبرى در جامعه اسلامى، در خط عدالت و قسط، به دو هدف اساسى عمل مىكند، و جدا شدن از اين اصل به مثابه خروج نظام از خصلت توحيدى و افتادن در گرداب شرك و كفر است (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ الله فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ)
[۵] .
۳. برابرى و نفى تبعيض
اين مسأله در ابعاد مختلف مطرح مىشود:
الف: برابرى در نژاد (اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا)۴.
[۶] (اَلَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ) (سجده، آيه ۷).
[۷] طه، آيه ۵۰.
[۸] مائده، آيه ۴۴.
[۹] نساء، آيه ۱.
ب: نفى تبعيض در قدرت (وَ ق
[۱۰] [۱۱] [۱۲] [۱۳] ;الُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ)۱.
ج: برابرى در بهرههاى اجتماعى و عمومى (انى لا ارى فى هذا الفى فضلاً لبنى اسماعيل)
[۱۴] .
د: برابرى در برابر قانون (الناس كلهم كاسنان المشط).
[۱۵] .
ه -: برابرى در تعميم حقوق و وظايف
(الحق لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرى له)
۴.
و: يكسان بودن در حق طلبى
(و ليكن امر الناس عندك فى الحق سواء)
[۱۶] .
مسئله برابرى و نفى تبعيض در نظام اسلامى و در شيوه رهبرى تا آنجا پيشرفته است كه بصورت يك شعار براى رهبرى اسلامى در آمده است
و اعلموا ان الناس عندنا اسوه
۶.
۴. قطبيت و مركزيت
رهبر اسلامى بايد در مركز ايدئولوژيك جامعه قرار گيرد و چون قطبى جامعه را بر محور مكتب به حركت در آورد (و اولو العزم من الرسل و عليهم دارت الرحا)
[۱۷] .
در خطبه سوم نهج البلاغه نيز امير المؤمنين امامت خويش را به «قطب الرحى» تشبيه مىكند.
۵. هدايت
اصالت در رهبرى توحيدى به رشد و تعالى انسانها و هدايت جامعه به سوى هدف غائى آفرينش و شكوفائى استعدادهاى فرد و جامعه بشرى است (وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا)۸.
[۱۸] سبا، آيه ۳۶ و ۳۷.
[۱۹] وسائل الشيعة، ج ۱۱، ص ۸۰.
[۲۰] من لا يحضره الفقيه، ص ۵۷۹.
[۲۱] نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶.
[۲۲] نهج البلاغه، نامه ۵۹.
[۲۳] نهج البلاغه، نامه ۷۰.
[۲۴] حديث از رسول اكرم (ص) به نقل مجمع البحرين ماده «دار».
[۲۵] انبياء، آيه ۷۳.
تعليم و تزكيه از اهداف عاليه انبيا است و رهبرى در جامعه اسلامى از آن تفكيكناپذير است.
۶. اصل شورا
در رهبرى اسلامى اصل شورا بعنوان زير بنا (وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ)۱ و بصورت يك اصل الزامى مقرر شده است (وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ)
[۲۶] ۷. احترام به افكار و آزادىها
اين اصل ناشى از حاكميتى است كه خداوند به انسان - نسبت به سرنوشت او - داده و او را در عقيده و عمل اختيار بخشيده است (إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً)
مراجعه به آراء مردم و نظرخواهى و آزاد گذاردن مردم در انتخاب راه، شيوه رهبرى در اسلام بوده و مواردى از آن را مىتوان بصورت نظرخواهى در جنگلها و يا بيعت در زندگى پيامبر اسلام (ص) و امير المؤمنين (ع) مشاهده كرد.
۸. قاطعيت (ايمان و اخلاص)
قاطعيت حالتى است كه از ايمان و اخلاص سرچشمه مىگيرد. رهبر اسلامى به دليل داشتن ايمان و اخلاص در حد عالى از قاطعيتى برخوردار است كه در عمل فقط رضا و فرمان خدا را در نظر مىگيرد و از هيچ نيرو و عاملى هراس به دل راه نمىدهد ، و تنها يك نوع ترس در وجود رهبرى اسلامى وجود دارد و آن هم خشوع در برابر خداست كه بازدارنده از حركت و پويايى نيست، بلكه بزرگترين عامل احساس مسئوليت پويايى و سرعت در رشد و تعالى است فاذا عزمت فتوكل على الله.
[۲۷] جدا شدن رهبرى از قاطعيت و دچار عفريت شك و ترديد و ترس گرديدن و در برابر دشمنان سست شدن و موضع سستى يا تسليم يا گرايش پذيرفتن به معنى
[۲۸] . شورى، آيه ۳۸.
[۲۹] آل عمران آيه ۱۵۹.
[۳۰] انسان (دهر) آيه ۳.از دست دادن ايمان و اخلاص و گرفتار شدن در دام شرك و كفر است.
۹. اخوت اسلامى پايه مناسبات اجتماعى
اخوت اسلامى شامل كليه مناسبات اجتماعى در جامعه اسلامى است و رابطه رهبرى با مردم نيز از اين حكم كلى مستثنى نيست، و به همين دليل رابطه متقابل رهبر و مردم، رابطه دلسوزى و خيرخواهى است و هيچگاه تفاوت مسئوليتها در جامعه اسلامى موجب جدائى و تفرقه نخواهد شد، و برادرى روح حاكم بر كليه مناسبات فيما بين رهبر و امت خواهد بود (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)
[۳۱] . بر همين اساس در سيره پيامبر اكرم (ص) نقل شده: كان رسول الله يجلس بين ظهرانى اصحابه فيجىء الغريب فلا يدرى ايهم هو
[۳۲] . و مىفرمود: «انى لاكره ان اتميز عليكم». و على عليه السلام مردم انبار را از آن نوع احترامى كه بندگى را جايگزين رابطه اخوت اسلامى مىكند نهى فرمود
[۳۳] . و به يكى از شخصيتهاى نظامى كه پياده امام را كه سواره بود همراهى مىكرد فرمود:
ارجع فان مشى مثلك... فتنه للوالى و مدلة للمؤمن
[۳۴] .
۱۰. اصالت و حاكميت ارزشهاى اسلامى
محور اصلى نقش رهبرى در جامعه اسلامى، حاكميت اصول و ارزشهاى اسلامى است، و رهبر ضمن تربيت و هدايت امت، زمينه پذيرش حاكميت قانون خدا و اجراى آن را فراهم مىآورد، و كليه وابستگيها و اسارتهايى را كه موجب طغيان و انحراف انسان از راه خدا و وحى است، از زندگى امت مىزدايد، و ديگر عوامل بازدارنده خارجى را از سر راه وى بر مىدارد (وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ)
[۳۵] .
[۳۶] حجرات، آيه ۱۰،
[۳۷] سنن النبى (علامه طباطبائى)، ص ۶۳.
[۳۸] نهج البلاغه كلمات قصار، شماره ۳۷ (
و الله ما ينتفع بهذا امرائكم و انكم لتشقون على انفسكم فى دنياكم)
[۳۹] نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ۳۲۲.
[۴۰] اعراف، آيه ۱۵۷.
[۴۱] ۱. نفى تحميل و اكراه
بر اساس اعتقاد به آزادى و اختيار انسان، شيوه رهبرى در جامعه اسلامى به دور از هرگونه تحميل و اكراهى است كه با كرامت و ارزش والاى انسان و آزادى و اختيار او منافات دارد (لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ)۱. و اين نكته در رابطه رهبر و امت از خصائص اسلامى است. على عليه السلام در پاسخ درخواست اجبار مردم بر كانالكشى جهت آبيارى مزارع خشكيده فرمود: «لست ارى ان اجبر احداً على عمل يكرهه»
[۴۲] نظر من اين نيست كه كسى بر كارى كه دوست نمىدارد مجبور شود.
۱۲. ذوب در مكتب و تشكيلات
تقوى و عدالت و احساس مسئوليت در برابر خدا و جامعه در وجود رهبر آنچنان حاكم است كه وى هرگز خود را نمىبيند و آنچه براى او مطرح است مكتب و تشكيلاتى است كه حاكميت مكتب را تأمين مىكند. ذوب شدن در مكتب و اراده خدا به حدى است كه او از بهره گرفتن از مواهب مشروع و حقوق شخصى نيز بازمىدارد و او را از خود بيخود مىكند (فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا)
[۴۳] .
۱۳. عطوفت و مهرورزى به مردم
رابطه رهبرى با جامعه اسلامى از رابطه برادرى نيز رقيقتر و عاطفىتر است. او چون پدر نسبت به جامعه خويش داراى عطوفت و خصلت مهرورزى است. او مردمش را دوست دارد و به آنها عشق مىورزد و لغزشها و خطاهاى مردم هرگز وى را از مهر پدرى بازنمىدارد (وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ)۴.
[۴۴] بقره، آيه ۲۵۶.
[۴۵] نهج السعادة، ج ۵، ص ۳۵۹، نامه شماره ۱۷۹.
[۴۶] كهف، آيه ۶.
[۴۷] آل عمران، آيه ۱۵۹.
[۴۸] [۴۹] . مسئوليت خواستن
از آنجا كه نظام اسلامى، نظام حكومت قانون و اصول است، ناگزير آنچه در درجه اول اهميت دارد، اشخاص و شخصيتها نيست، بلكه مكتب و اصول مكتب است كه مهم مىباشد. رهبر همواره مسئولان را تحت مراقبت دارد و از آنها مسئوليت مىطلبد، و اين اصل به دو صورت انجام مىگيرد:
الف: نظارت بطور علنى و مسئوليت خواستن و حسابرسى از مسئولان
[۵۰] ">(فارفع الى حسابك و اعلم ان حساب الله اعظم من حساب الناس)
۱.
ب: نظارت بطور سرى و مخفيانه توسط اشخاص مورد اطمينان
(ثم تنقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم)
[۵۱] .
۱۵. مراعات معيارهاى گزينش
در مناسبات رهبر با جامعه اسلامى، ضوابط حاكم است نه روابط، و از اين رو مشكلترين مسأله حكومت كه گزينش مسئولان لايق و متعهد است، در اين رابطه به گونهاى دقيق و با سختگيرى كامل حل مىشود. تخلف از اين اصل، مسئوليت عظيمى را ايجاب خواهد نمود و رهبر مسئول كليه اعمال كارگزاران در جامعه اسلامى است
(و انظر فى امور عمالك فاستعملهم اختياراً و لا تولهم محاباة و اثرة فانهم جماع من شعب الجور و الخيانه)
۳.
در گزينش مسئولان، مهمترين معيار، كاردانى و امانت است
(و لا تقبلنّ فى استعمال عمّالك و امرائك شفاعة احد إلاّ شفاعة الكفاءة و الامانة)
۴.
۱۶. اسوه بودن
رهبر خود تجسم عينى مكتب است و به همين دليل بايد در كليه امور اسوه باشد.
او شريك غم و دشواريهاى زندگى مردم خويش است و زندگى او نشانگر همه آلام و شدائدى است كه بر محرومان و بينوايان جامعه مىگذارد
(أ اقنع من نفسى ان يقال
[۵۲] . نهج البلاغه، نامه ۴۰.
[۵۳] نهج البلاغه، نامه ۵۳.
[۵۴] همان.
[۵۵] همان.
[۵۶] ">امير المؤمنين. و لا اشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش)
[۵۷] .
۱
[۵۸] . شناخت صحيح از انسان
فلسفه رهبر در اسلام از شناخت انسان سرچشمه مىگيرد و تمامى خصائص آن نيز در رابطه با همين شناخت بدست مىآيد، و ويژگى يك رهبر اسلامى آن است كه انسانشناس است و با همه خصائص او آشناست و شيوه رهبرى هم متناسب با همين خصائص شكل مىگيرد.
ما در اينجا براى تبيين اين رابطه به تعدادى از خصائص انسان كه مرتبط با مسئله رهبرى است اشاره مىكنيم و توضيح آن را به جاى ديگر موكول مىنمائيم:
۱. انسان موجودى است داراى شرافت و كرامت و شخصيت ارزشمند (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ)
[۵۹] .
۲. انسانها هم از يك پدر و مادر آفريده شدهاند (إِنّ
[۶۰] [۶۱] ۸;ا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىٰ)۳.
۳. انسان به مثابه بذر و نهال است (نه ماده خام و خالى) (يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ)۴.
۴. گرچه بخشى از شخصيت انسان اكتسابى است ولى سرمايه ذاتى مشترك الهى نيز دارد (وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي)
[۶۲] .
۵. انسان موجودى دو بعدى است. داراى مادهاى جسمانى از عنصر خاك، و جوهرى روحى از ملكوت جهان (ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ)۶.
۶. تفاوت بينشها و اختلاف عقيدهها در ميان انسانها فاصله ايجاد مىكند، ولى اين فاصله هرگز عنصر وحدت انسانى و هويت مشترك بشرى را از ميان نمىبرد.
(مٰا كٰانَ اَلنّٰاسُ إِلاّٰ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا) ۷ .
۷. اختلاف شكلى و صورى در رنگ و نژاد و زبان و ديگر عناصر مادى، ريشه در نظام آفرينش دارد كه معرفتزاست
[۶۳] . نهج البلاغه، نامه ۴۵.
[۶۴] اسراء، آيه ۷۰.
[۶۵] حجرات، آيه ۱۳.
[۶۶] انشقاق، آيه ۶.
[۶۷] ص، آيه ۷۲.
[۶۸] مؤمنون، آيه ۱۴.
[۶۹] يونس، آيه ۱۹.
(وَ مِنْ آي
[۷۰] [۷۱] [۷۲] [۷۳] ;اتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ) ۱ .
۸. انسان موجودى است آزاد و با اختيار كه سرنوشت خود را خود مىسازد (فَمَنْ شٰاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْيَكْفُرْ)
[۷۴] .
[۷۵] . انسان حامل بار امانت الهى و مسئوليت بزرگ از جانب خداست و با شرائط خاصى (بلوغ، عقل، آگاهى، قدرت و اختيار) اين بار مسئوليت را به دوش مىكشد (إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ)
[۷۶] .
[۷۷] . همه انسانها در برابر خدا يكسان مسئوليت دارند و نسبت به جامعه خويش نيز مسئولند (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ)۴(كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته)
[۷۸] .
[۷۹] . هيچگونه تفاوتى نمىتواند معيار تبعيض باشد، مگر با علم و فضيلت و تقوى (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله أَتْقٰاكُمْ)۶.
[۸۰] . ارزش هر انسان به ميزان عمل او بستگى دارد (كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ)
[۸۱] .
[۸۲] . اگر از شخصيت تقوائى انسان صرفنظر شود همه انسانها يكسانند (اصل المرء دينه و حسبه خلقه و كرمه تقواه و ان الناس من آدم شرع سواء)۸.
۱۴. انسان موجودى است عاقل و متفكر و بر اساس آن تقدير و تدبير مىكند (إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ) ۹ (قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُكُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنىٰ وَ فُرٰادىٰ ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا)۱۰.
۱۵. انسان موجودى است خود آگاه و طالب بصيرت (بَلِ اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ)۱۱ هو اعلم بما يطيق. و خود فراموشى براى او به معنى از دست دادن موقعيت و شخصيت انسانى اوست (وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا الله فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ)۱۲.
۱۶. انسان موجود برگزيده و اصطفا شده است (شٰاكِراً لِأَنْعُمِهِ اِجْتَبٰاهُ، وَ هَدٰاهُ)۱۳
[۸۳] . روم آيه ۲۲.
[۸۴] كهف، آيه ۲۹.
[۸۵] احزاب، آيه ۷۲.
[۸۶] صافات، آيه ۲۴.
[۸۷] مجموعه ورام، ص ۶.
[۸۸] حجرات، آيه ۱۳.
[۸۹] مدثر، آيه ۳۸.
[۹۰] سفينة البحار، ج ۲، ص ۳۴۸.
[۹۱] مدثر، آيه ۱۸.
[۹۲] سبأ، آيه ۴۶.
[۹۳] قيامت، آيه ۱۴.
[۹۴] حشر، آيه ۱۹.
[۹۵] نحل، آيه ۱۲۱،
او بر ديگر موجودات برترى دارد (وَ فَضَّلْن
[۹۶] [۹۷] [۹۸] [۹۹] ;اهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً)۱.
۱
[۱۰۰] . انسان خليفه خدا و كدخداى زمين است (إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً)
[۱۰۱] .
۱۸. حركت انسان در جهت آبادسازى زمين است (هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ اِسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا)
[۱۰۲] .
۱
[۱۰۳] . انسان در برخى آزمايشها و ابتلائات الهى قرار دارد و اين روند حركت به منظور سرعت بخشيدن به رشد اوست (وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ)۴.
۲۰. در كنار استعدادهاى شگرف، در وجود انسان خواستهها، طلبها، شوقها و جذبههاى وسيعى وجود دارد كه دامنه آن در حد معينى متوقف نمىگردد و حركت مداومى را ايجاب مىكند (يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ)
[۱۰۴] و جز با رسيدن به لقاء الله سكون و آرامش نمىپذيرد (أَلاٰ بِذِكْرِ الله تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ)۶.
۲۱. ظرفيت علمى انسان بيشترين ظرفيت ممكن است (وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا)۷.
۲۲. انسان فطرتى خدا آشنا دارد و به خداى خود در عمق وجدان خويش آگاهى دارد (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ الله اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ الله)۸.
۲۳. انسان به جز عقل و تفكر، از وجدانى آگاه و آگاهيبخش و كنترلكننده برخوردار است كه در درك و سلوك، او را يارى مىدهد (وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا) ۹(وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ)
[۱۰۵] .
۲۴. انسان حق بهرهبردارى از جهان را دارد و آفرينش در اختيار اوست (و سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً)
[۱۰۶] .
۲۵. هدف آفرينش انسان پرستش خدا و رشد و تعالى او در مسير بينهايت الى الله است (وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ)
[۱۰۷] .
[۱۰۸] اسراء، آيه ۷۰.
[۱۰۹] بقره، آيه ۳۰.
[۱۱۰] هود، آيه ۶۱.
[۱۱۱] بقره، آيه ۱۵۵.
[۱۱۲] انشقاق، آيه ۶.
[۱۱۳] رعد، آيه ۲۸.
[۱۱۴] بقره، آيه ۳۱.
[۱۱۵] روم، آيه ۳۰.
[۱۱۶] شمس، آيه ۸-۹.
[۱۱۷] قيامت، آيه ۲.
[۱۱۸] جاثيه، آيه ۱۳.
[۱۱۹] ذاريات، آيه ۵۶.
[۱۲۰] [۱۲۱] . خدا فراموشى، خود فراموشى مىآورد و خودشناسى، خداشناسى مىآفريند (وَ لا
[۱۲۲] ۶
[۱۲۳] [۱۲۴] ; تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا الله فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ)۱.
۲
[۱۲۵] . انسان در حجاب تن و ماده محجوب است و چون اين حجاب را برافكند حقايق جهان بر او ظاهر گردد (فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ)۲.
۲۸. انسان تا سرحد مسجود ملائك پيش مىرود (وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا)
[۱۲۶] .
۲
[۱۲۷] . انسان با هدايت الهى آراسته گرديده و در اين هدايت نه تنها از درون (الهام، فطرت، عقل، وجدان) روشنى يافته، بلكه از بيرون وجودش نيز توسط وحى و بعثت انبياء با بينش برتر مجهز گرديده است (وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا)۴.
۳۰. انسان از جانب خدا حامل بار امانت ولايت تكوينى و تشريعى است (وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)
[۱۲۸] .
۳۱. انسان فناناپذير است و مرگ او انتقال از مرحلهاى به مرحله وسيعتر و كاملتر زندگى (است ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)۶، و هم او در جهان جاودان و مخلد است (خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً وَعْدَ الله حَقًّا)۷.
۳۲. انسان يكى از نشانههاى بزرگ آفرينش است و براى خود جهانى است وسيع و بيكران (سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ)۸.
۳۳. انسان از مرگ گريزى ندارد و او سرانجام از اين جهان مادى رخت برخواهد بست (أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ اَلْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ)۹.
۳۴. انسان از حالتى بنام رؤيا برخوردار است كه گاه عكس العمل اميال و افعال شيطانى و نفس اماره اوست (اضغاث احكام) و گاه بصورت القاء و الهامى خدائى و اتصال به غيب جهان كه نشاندهنده واقعيتها است (يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيٰايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيٰا تَعْبُرُونَ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ اَلْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِينَ)
[۱۲۹] ، (نَبِّئْنٰا
[۱۳۰] . حشر، آيه ۱۹.
[۱۳۱] ق، آيه ۲۲.
[۱۳۲] بقره، آيه ۳۴.
[۱۳۳] سجده، آيه ۲۴.
[۱۳۴] احزاب، آيه ۷۲.
[۱۳۵] بقره، آيه ۲۸.
[۱۳۶] نساء، آيه ۱۲۲.
[۱۳۷] فصلت، آيه ۵۳.
[۱۳۸] نساء، آيه ۷۸.
[۱۳۹] يوسف، آيه (۴۴-۴۳).
بِتَأْوِيلِهِ إِنّ
[۱۴۰] [۱۴۱] [۱۴۲] ۸;ا نَرٰاكَ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ) ۱ .
[۱۴۳] [۱۴۴] . غم و شادى بازتاب دو حالت آگاهى و اعتبار و يادآورى موطن اصلى، و نيز غفلت و مشغول شدن به تاريكيهاى زندگى و آثار حيات دنيوى است، و انسان آگاه هرگز براى دنيا حزين نمىشود و بدان حسرت و افسوس نمىخورد (لِكَيْلاٰ تَحْزَنُوا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ مٰا أَصٰابَكُمْ)
[۱۴۵] ، و همواره خود را برتر از رويدادهاى زودگذر مىبيند (وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ)۳.
۳۶. انسان داراى حالات متفاوتى مانند خشم و بردبارى، رضا و سخط، انشراح و ضيق صدر است كه بايد مورد هر كدام را بشناسد و از اين انگيزهها بموقع استفاده نمايد۴.
۳۷. انسان موجودى جامعهگراست و اين ضعف از حال توانائى او بر استخدام، ناشى مىگردد و از آن ناگزير است (إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ)۵، و در نخست هم، اين چنين بوده است وَ (مٰا كٰانَ اَلنّٰاسُ إِلاّٰ أُمَّةً وٰاحِدَةً)۶.
بدون شناخت صحيح انسان و بدون توجه به اين واقعيتها كه در هويت انسانى نقش اساسى را بر عهده دارد و صرفنظر از آنچه گفته شد و انسان بودن انسان را مشخص مىكند و اصول ياد شده بر روابط وى حاكم است، رهبرى انسانها و اصول و ضوابط آن قابل تبيين نبوده و رهبرى، خصلت اسلامى نخواهد داشت.
[۱۴۶] . يوسف، آيه ۳۶.
[۱۴۷] آل عمران، آيه ۱۵۳.
[۱۴۸] آل عمران، آيه ۱۳۹.
[۱۴۹] رجوع شود به مبحث مراقبت در كتب اخلاقى و عرفانى.
[۱۵۰] انبياء، آيه ۹۲.
[۱۵۱] يونس، آيه ۱۹.
ص۲۷۷-۲۸۰
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۲، ص۴۳۳. ص۲۸۰-۲۹۱
==!==
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۲، ص۴۳۳. ص۲۹۲- فصل
فصل سوم و چهارم