صفایی جندقی (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
صفایی جندقی، فرزند یغمای جندقی، شاعری دینباور و مرثیهسرا بود که بخش مهمی از عمر خود را در آرامش جندق گذراند و ذوق خانوادگی
شعر را با تخلّص پدرانهاش تداوم بخشید. مراثی پرشور او ـ که به سبک
محتشم و با مهارت در ماده تاریخ پرداخته شدهاند ـ نامش را در
شعر آیینی ماندگار کرده است.
ميرزا احمد جندقى دومين فرزند يغماى جندقى در سال
۱۲۳۵ق متولد شد. پدرش يغما، وى را به نام و تخلّص
ملاّ احمد نراقی كه تخلّص «صفايى» داشت ناميد. وى جندق را به دور از جنجال مأمن و مسكن خود انتخاب كرد.
اغلب اشعار صفايى داراى روح مذهبى و در مراثى
اهل بیت علیهمالسّلام است.
مجموعهاى از مراثى وى كه در حدود ۱۲۸ بند مىباشد و به اقتفاى محتشم كاشانى سروده در سال
۱۳۱۵ق در
تهران چاپ شده است. تركيببند مراثى او از بهترين نوع شعر مراثى مىباشد. صفايى در ساختن «ماده تاريخ» نيز مهارت داشت.
او در سال
۱۳۱۴ق در قريهى جندق وفات يافت.
| بيمار کربلا به تن از تب، توان نداشت • • • • • تاب تن از كجا؟ كه توان بر فغان نداشت | | |
| گر تشنگى ز پا نفكندش غريب نيست • • • • • آب آنقدر كه دست بشويد ز جان نداشت | | |
| در كربلا كشيد بلايى كه پيش وهم • • • • • عرش عظيم طاقت نيمى از آن نداشت | | |
| ز آمد شدِ غم اُسرا در سراى دل • • • • • جايى براى حسرت آن كشتگان نداشت | | |
| در دشت فتنهخيز كه زان سروران، تنى • • • • • جز زير تيغ و سايهى خنجر امان نداشت | | |
| اين صيد هم كه ماند نه از باب رحم بود • • • • • ديگر سپهر، تير جفا در كمان نداشت | | |
| يا كور شد جهان كه نشانى ازو نديد • • • • • ر يا كاست او چنان كه ز هستى نشان نداشت | | |
| از دوستانش آن همه يارى یقین نبود • • • • • وز دشمنان هم اين همه خوارى گمان نداشت | | |
| از بهر دوستان وطن غير داغ و درد • • • • • مىرفت سوى یثرب و هيچ ارمغان نداشت | | |
| تا شام هم ز کوفه در آن آفتاب گرم • • • • • جز سايهى سر شهدا سايبان نداشت | | |
| از يك شرار آه، چرا چرخ را نسوخت • • • • • در سينه آتش غم خود گر نهان نداشت؟ | | |
| وز يك قطار اشك چرا خاك را نشست • • • • • گر آستين به ديدهى گوهرفشان نداشت؟ | | |
| | |
| اى از ازل به ماتم تو در بسيط خاك • • • • • گيسوى شام باز و گريبان صبح چاك | | |
| ذات قديم بهر عزاداری تو بس • • • • • هستى، پس از حيات تو يكسر سزد هلاك | | |
| خود نام آسمان و زمين و آنچه اندرو • • • • • از نامهى وجود همه باك ار كنند پاك؟ | | |
| تا جسم چاكچاك تو عريان به روى دشت • • • • • جان جهانيان همه زيبند به زير خاك | | |
| ارواح شايد ار همه قالب تهى كنند • • • • • تا رفت جان پاك تو از جسم تابناك | | |
| تخت زمين به جنبش اگر افتد چه بيم؟ • • • • • رخش سپهر از حركت ايستد چه باك؟ | | |
| هم آه سفليان به فلك خيزد از زمين • • • • • هم اشك علویان به سمك ريزداز سماك | | |
| خون تو آمده است امان بخش خون خلق • • • • • خون را به خون كه گفت نشايد نمود پاك؟ | | |
| تنها مقيم بارگهت، «قَلبُنا لَديك» • • • • • سرها نثار خاك رهت، «روحُنا فَداك» | | |
| | |
•••
| باز از افق هلال محرّم شد آشكار • • • • • بر چهر چرخ، ناخن ماتم شد آشكار | | |
| نىنى به قتل تشنهلبان از نيام چرخ • • • • • خونريز پرچمىست كه كمكم شد آشكار | | |
| يا برفراشت رايت ماتم دگر سپهر • • • • • وينك طراز طرّهى پرچم شد آشكار | | |
| ياراست بهر ريزش خونهاى بىگنه • • • • • پيكانى از كمان فلك خم شد آشكار | | |
| يا فرّ و نَهْب پردگيان رسول را • • • • • از مهر و مه، صحيفه و خاتم شد آشكار | | |
| اين ماه نيست، نعل مصيبت بر آتش است • • • • • كز بهر داغ دودهى آدم شد آشكار | | |
| صبح نشاط دشمن و شام عزاى دوست • • • • • اين سور و ماتمىست كه درهم شد آشكار | | |
| آهم به چرخ رفت و سرشكم به خاك ريخت • • • • • اكنون نتيجهى دل پرغم شد آشكار | | |
| ز افغان سينه ابر پياپى پديد گشت • • • • • ز امواج ديده سيل دمادم شد آشكار | | |
| آهم شرارهخيز و سرشكم ستارهريز • • • • • اين آب و آتشىست كه توأم شد آشكار | | |
| نظم ستارگان مگر از يكدگر گسيخت • • • • • يا اشك اين عزاست كه گردون ز ديده ريخت | | |
| | |
•••
| بست آسمان كمر چو به آزار اهل بیت • • • • • بگشود در زمين بلا بار اهل بيت | | |
| بر یثرب و حرم دو جهان سوخت تا فتاد • • • • • با کربلا و کوفه سر و كار اهل بيت | | |
| روز لواى آل على شد نگون كه زد • • • • • خرگه به صحن ماريه سردار اهل بيت | | |
| دشمن ندانم آتش كين در خيام زد • • • • • يا در گرفت ز آه شرربار اهل بيت | | |
| گردون چرا نگون نشد آن دم كه از حرم • • • • • شد بر سپهر نالهى زنهار اهل بيت | | |
| زان كاروان جز آتش حسرت به جا نماند • • • • • چون بار بست قافله سالار اهل بيت | | |
| تشويش و خوف و واهمه، غمخوار بىكسان • • • • • اندوه و رنج و حسرت و غم، يار اهل بيت | | |
| خاشاك دشت مرهم اعضاى كشتگان • • • • • خوناب چشم شربت بيمار اهل بيت | | |
| خفتى به خاك و خون تو و در ماتمت نديد • • • • • جز خوابِ مرگ، ديدهى بيدار اهل بيت | | |
| نگذاشت خصم سفله حجابى به هيچوجه • • • • • جز گَردِ ماتم تو به رخسار اهل بيت | | |
| | |
•••
| تنها نه خاكيان به تو جيحون گريستند • • • • • در ماتم تو جن و ملک خون گريستند | | |
| خاكم به سر، برآر سر از خاك و درنگر • • • • • تا بر تو آسمان و زمين چون گريستند | | |
| تا برسنان، سرت سوى گردون بلند شد • • • • • بر فرشيان ملايك گردون گريستند | | |
| بر كشتگان كشتهى كوى تو، كاينات • • • • • از زخم كشتگان تو افزون گريستند | | |
| شد اين عزاى خاص چنان عام تا به هم • • • • • هشيار و مست و عاقل و مجنون گريستند | | |
| آن روز، خون خود به ركاب اركست نريخت • • • • • در ماتم و عالمى اكنون گريستند | | |
| | |
•••
| تا كربلا ز كوفه، به خونريز يك بدن • • • • • پر تا به پر پياده و سر تا به سر سوار | | |
| با دعوى خداى پرستى، خداى سوز • • • • • وز التزام ظلم به رحمت اميدوار | | |
| ذكر رسول بر لب و بغض ولى به دل • • • • • در چشمها كتاب عزيز، اهل بیت خوار | | |
| تا راز رزم و رسم جدل در جهان كه ديد • • • • • آيد برون برابر يك مرد صد هزار؟ | | |
| از تاب تشنه كاى او جاودان كم است • • • • • جو شد به جاى آب، اگر خون ز چشمهسار | | |
| زين غم مگر شكسته سراپاى آب نهر؟ • • • • • بس تن برهنه سرزد، بر سنگ آبشار | | |
| او را به ياد وصل چو عشّاق، دل قوى • • • • • و آنان به تاب هجر چو معشوق، تن نزار | | |
| اهل حرم چو جمع عزا سر به جيب غم • • • • • او در ميان چو شمع، به رخساره اشكبار | | |
| در ديده موج اشك و به دل كوههاى درد • • • • • بر سينه خيل داغ و به لب نالههاى زار | | |
| | |
•••
| آن نعش نازنين تو بىسر كجا رواست؟ • • • • • وان سر جدا فتاده ز پيكر كجا رواست؟ | | |
| يك قلب و تيغها همه تا قبضه، اى دريغ • • • • • يك جسم و تيرها همه تا پَر كجا رواست؟ | | |
| سرگشته خواهران تو را خسته دل، فسوس • • • • • بستن به پيش چشم برادر، كجا رواست؟ | | |
| فرزند اگر فرنگى و مادر اگر مجوس • • • • • قتل پسر، برابر مادر كجا رواست؟ | | |
| زنهاى بىبرادر و اطفال بىپدر • • • • • خشم آزماى خصم ستمگر كجا رواست؟ | | |
| آن گونه تاب تشنگى، آن طرفه قحط آب • • • • • در حقّ خاندان پیمبر كجا رواست؟ | | |
| شطّ فرات از آتش حسرت كباب شد • • • • • وز تشنگيش از عرق خجلت آب شد | | |
| در حقّ ساكنان بهشت، آب سلسبیل • • • • • بر ياد تشنه كامى او خون ناب شد | | |
| جبریل دست بر سر و سر برد زير بال • • • • • چون دست بر عنان زد و پا در ركاب شد | | |
| امر شكيب كرد حرم را و خويشتن را • • • • • بر ناشكيبى همه، بىصبر و تاب شد | | |
| عمر از فراز روى و اجل از قفاى او • • • • • اين بىدرنگ آمد و آن با شتاب شد | | |
| | |
•••
| اين غم كجا برم كه غمت را كسى نخورد • • • • • جز خواهران بىكس و اطفال نااميد | | |
| دهر ازا زال گرفته عزايت كه روز و شب • • • • • گيسو بريد شام و سحر پيرهن دريد | | |
| اكرام بين كه بعد شهادت چه كرد خصم • • • • • از نى جنازه بستش و از خون کفن بريد | | |
| قاتل برين قتيل نه تنها گريست زار • • • • • تيغى كه سر بريدش از آن نيز خون چكيد | | |
| در بطن مادران همه طفلان خورند خون • • • • • ز آبى كه طفلش از دم پيكان كين مكيد | | |
| | |
•••
| بر حالت غريبى او آسمان گريست • • • • • تنها نه آسمان، همه كون و مكان گريست | | |
| هم بر رجال كشتهى بىكفن و دفن سوخت • • • • • هم بر نساء زندهى بىخانمان گريست | | |
| بر سينه و لبش، همه صحرا و باغ سوخت • • • • • بر ديده و دلش، همه دريا و كان گريست | | |
| گلها به خاك ريخت چو گلشن به باد رفت • • • • • بلبل به حسرت آمد و بر باغبان گريست | | |
| تا پيكر امام زمان بر زمين فتاد • • • • • روح الامین به حال زمين و زمان گريست | | |
| جسم جهان فتاد تهى زان جهان جان • • • • • جان جهانيان به عزاى جهان گريست | | |
| بر اين غريب دشت بلا، نفس و عقل سوخت • • • • • بر اين قتيل تيغ جفا، جسم و جان گريست | | |
| | |
•••
| امروز روز قتل شهيدان كربلاست • • • • • صحراى حشر، عرصهى ميدان نينواست | | |
| پشت حسينيان حجاز، از ملال خم • • • • • صوت مخالفان عراق، از نشاط راست | | |
| از طرف خيمهگه همه فرياد الامان • • • • • وز سمت حربگه همه آواز مرحباست | | |
| از دختران بىپدر افغان «وا حسين» • • • • • وز خواهران خونجگر، آشوب «وا اخاست» | | |
| عزمش پى شهادت و حزمش بر اهل بیت • • • • • آسودهى اسيرى و آمادهى فداست | | |
| يك سو نواى ناله و يك سو نفير ناى • • • • • گوشى فرا به معركه، گوشى به خيمههاست | | |
| بر جان فشانى خود و تشويش اهل بيت • • • • • يك چشم رو به مقتل و يك چشم بر قفاست | | |
| | |
•••
| انديشه ناكم از غم بىيارى شما • • • • • در ماتم از خيال گرفتارى شما | | |
| ناچار خاطر همه آزردم ار نه من • • • • • هرگز رضا نىام به دل آزارى شما | | |
| قطع نظر كنيد ز من هم كه بعد ازين • • • • • با نيزه است نوبت سردارى شما | | |
| كمتر كنيد سينه و كمتر به سر زنيد • • • • • كاين لحظه نيست وقت عزاداری شما | | |
| آبى بر آتشم نتوانيد زد ز اشك • • • • • افزود تابش دلم از زارى شما | | |
| كم نيست گر به ذّل اسیری كنيد صبر • • • • • از عزّت شهادت ما، خوارى شما | | |
| در كارها خواست وكيل و كفيل من • • • • • كافىست حفظ او به نگهدارى شما | | |
| هم خشم او كند طلب خون ما ز خصم • • • • • هم نصر او رسد به مددكارى شما | | |
| | |
•••
| در داد تن به مرگ چو كارش ز جان گذشت • • • • • بگذاشت پاى بر سر جان و ز جهان گذشت | | |
| چندان به كشتگان خود از چشم دل گريست • • • • • كآب از ركاب بر شد و خون از عنان گذشت | | |
| پير فلك خميد چو آن پير خستهجان • • • • • بر نعش چاكچاك جوانى چنان گذشت | | |
| رخ بر رخش نهاد و به حسرت سرشك ريخت • • • • • اين داند آن كه از پسرى نوجوان گذشت | | |
| برق ستيزه، خشك و ترش، برگ و بار سوخت • • • • • بر يك بهار گلشن او صد خزان گذشت | | |
| مردان به خاك و خون همه خفتند تشنهكام • • • • • با آن كه موج اشك زنان از ميان گذشت | | |
| | |
•••
| چون نوبت قتال ز ياران به شه فتاد • • • • • پاسى پس از مقاتله در قتلگه فتاد | | |
| چون زخمهاى خويش به گرداب خون بشست • • • • • چون مرغ پر به خون زده در خاك رَه فتاد | | |
| يا از عناد اهل حسد يوسفى عزيز • • • • • با پارهپاره پيكر عريان به چَه فتاد | | |
| در داغ مرگ او دل اسلام و کفر سوخت • • • • • و آتش به جان بتكده و خانقه فتاد | | |
| پس فوجى از سپاه چو سيلاب فتنهخي • • • • • ز از حربگاه آمد و در خیمهگه فتاد | | |
| بر روى بانوان حرم برقعى نماند • • • • • از فرق آفتاب سزد گر كله فتاد | | |
| | |
•••
| تنهاى ياوران همه در خاك و خون تپان • • • • • سرهاى همرهان همه بر نيزه خونچكان | | |
| خونابهى گلوى وى از چوب مىچكيد • • • • • يا خون گريست با همه آهندلى سنان؟ | | |
| تنها قتيل تيغگذاران لشكرى • • • • • سرها دليل ناقهسواران كاروان | | |
| تنها به پاس شه همه بر آستان مقيم • • • • • سرها به سرپرستى اهل حرم روان | | |
| تنها گواه حسرت سرهاى تشنهلب • • • • • سرها نشان پيكر مجروح كشتگان | | |
| تنها كنايتى ز معادات دهر دون • • • • • سرها علامتى ز ستمهاى آسمان | | |
| زين ماجرا عجب نه اگر خون به جاى اشك • • • • • جارى بود ز ديدهى جبریل جاودان | | |
| | |
•••
| تا طيلسان ز تارك آن تا جور فتاد • • • • • از فرق شهسوار فلك، تاج زر فتاد | | |
| در ماتم تو دير و حرم، پير و دير سوخت • • • • • اين خود چه دوزخىست كه در خير و شر فتاد | | |
| اين تابشىست تيره كه در كفر و دین فروخت • • • • • وين آتشىست خيره كه در خشك و تر فتاد | | |
| با سخت جانى دل پولاد خاى خصم • • • • • چون شد كه ننگ سختدلى بر حجر فتاد | | |
| اين خاكدان تيره مرمّتپذير نيست • • • • • زين سيل خانهكن كه به هر كوى و در فتاد | | |
| اى نخل نینوا چه نهالى تو كز نخست • • • • • جان بود و سر، به پاى تو هر برگ و برفتاد | | |
| در باغ دين ز تيشهى بيداد دم به دم • • • • • نخلى ز پا در آمد و سروى به سر فتاد | | |
| تا پايمال پهنه شد آن چهر خاك سود • • • • • در بحر خون ز بام فلك طشت زر فتاد | | |
| هر داغديده، ديدهى او هر چه كار كرد • • • • • بر كشتههاى پارهى بىسر نظر فتاد | | |
| خواهر ز يك طرف به برادر نگاه دوخت • • • • • مادر ز يك جهت نظرش بر پسر فتاد | | |
| | |
•••
| بگشاى چشم و قافله را در گذار بين • • • • • ما را چو عمر از درِ خود رهسپار بين | | |
| از سينهها خروش به جاى جرس شنو • • • • • از ديدهها سرشك به جاى قطار بين | | |
| در ديدهها بنات نبی را ميان خلق • • • • • جاى نقاب، گرد عزا بر عِذار بين | | |
| برخى به خواهران تبه خانمان نگر • • • • • لختى به دختران سيه روزگار بين | | |
| | |
•••
| از کربلا به ديدهى خونبار مىرويم • • • • • وارسته آمديم و گرفتار مىرويم | | |
| جان در بهاى آب روان نافروش ماند • • • • • زين جا به جستجوى خريدار مىرويم | | |
| | |
•••
| با وصف تشنه كاميت اندر كنار شط • • • • • جارى به دجله خون دل از چشمهسار باد | | |
| رفع عطش چو از تو نشد جاودان چه سود • • • • • كز مشك ديده دامن ما جويبار باد | | |
| آن كز قبول داغ تو پهلو تهى كند • • • • • جاويد با شكنجهى كيهان دچار باد | | |
| ز انديشهى حديث تو هر دل كه وارهيد • • • • • محصور حكم حادثهى روزگار باد | | |
| | |
•••
| جز داغ و درد و تاب تن از خوان كربلا • • • • • قوتى نبود قسمت مهمان كربلا | | |
| از شرم تشنگان عجب آرم كه چون نسوخت • • • • • دامان دشت و كوه و بيابان كربلا | | |
| بر داغ زخمهاى تو گلگون كفن دمند • • • • • هم رنگ لاله، سنبل و ريحان كربلا | | |
| ز اهريمنان دولتِ باطل، به باد رفت • • • • • تاج و نگين و تخت سليمان كربلا | | |
| | |
•••
| گفتى كه خود نكرد كس آن كشته را کفن • • • • • با آنكه بود پيكر او را دو پيرهن | | |
| بادش ز خاك باديه پرداخت خلعتى • • • • • زان پس كه گشت كسوت خونش طراز تن | | |
| آن كودكان نورس ناكام خردسال • • • • • بر جاى زنده مانده ز دوران پر فِتَن | | |
| آن رنجه جان به جامعه، چو شمس در کسوف • • • • • و آنان به تاب نايبه چون موى در شكن | | |
| سرگشتگان چو صيد حوادث به صد هراس • • • • • پر بستگان چو عقد جواهر به يك رسن | | |
| | |
•••
| دردا كه بعد واقعهى كربلا هنوز • • • • • از كين پراست سينهى اهل جفا هنوز | | |
| خون دو عالم از همه ريزند در قصاص • • • • • اين قتل را وفا نكند خونبها هنوز | | |
| خود گر نبود جان جهان آن جهان جان • • • • • بهر چه از ميان نرود اين عزا هنوز | | |
| بر قصههاى كهنه و نو قرنها گذشت • • • • • هر روز تازهتر بود اين ماجرا هنوز | | |
| گرم اسيرى حرمش خصم و او زدى • • • • • چون مرغ سربريده به خون دست و پا هنوز | | |
| | |
•••
| در شرح اين ستم كه نگفتم يك از هزار • • • • • چون نامه روسياهم و چون خامه اشكبار | | |
| در سوگ اين ستم زده فرزند، مام دهر • • • • • هرشام گيسوان كند از مويه تارتار | | |
| يك نم به چشم دجله و شط آب شرم نيست • • • • • خشكيدى ار نه ز آتش خجلت سرابوار | | |
| آمد خزان بهار جوانان هاشمى • • • • • يا رب دگر مباد خزان را ز پى بهار | | |
| | |
معانی کلمات:سفليان: خاكيان.
سمك: بلندى، سقف خانه.
سماك: نام ستارهاى است.
«قَلبُنا لَديك»: قلب ما براى تو.
«روحُنا فَداك»: جان ما فداى تو.
طرّه: كناره چيزى.
نهب: غارت.
نايبه: مصيبت، حادثهى ناگوار.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۹۷۸-۹۷۲.