• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عبد السلام تربتی (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف




حاج شیخ عبدالسلام تربتی، فقیه، شاعر و عارف نامدار خراسانی، از جمله عالمان فرهیخته‌ای بود که زندگی خود را میان تحصیل علوم دینی، خدمت به مردم و سیر و سلوک عرفانی سپری کرد. او با پشتکار، بصیرت علمی و روحیه‌ زاهدانه‌اش، نمونه‌ای از پیوند علم، دین و اخلاق در سنت علمی خراسان به شمار می‌آید.



حاج شيخ عبد السّلام تربتى در سال ۱۲۹۸ ه‌. ق. در شهر تربت حیدریه ولادت يافت. نامش را «عبد السّلام» و لقبش را «شهاب الدّين» گذاشتند.


حاج شيخ عبد السّلام پس از فراغ از تحصيلات مقدّماتى به مشهد مشرّف شد و بر اثر استعداد ذاتى و هوش سرشار در چند سال توّقف در اين شهر و استفاده از اساتيد بزرگ، در ادب، فقه و حکمت به مراتب عاليه‌ى تحصيل نائل گرديد و بر حسب معمول زمان مى‌بايست به نجف اشرف عزيمت نمايد. از اين رو در خدمت پدر بزرگوارش كه قصد تشرّف به مکّه معظّمه داشت، به آن ديار رهسپار شد. پس از مراجعت از مكه، پدرش در کربلا وفات يافت و در حائر حسینی به خاك سپرده شد. به ناچار حاج عبد السّلام بر اثر توصيه‌ى آخوند خراسانى براى سرپرستى عائله‌ى خود به خراسان مراجعت كرد و در شهر تربت به كار تنظيم شئون زندگانى مى‌پرداخت.
پس از مدتى ديگر بار به مشهد مشرّف شده و چند سال ديگر به اشتغالات علمى مشغول شد. اين سفر گرچه از لحاظ نيل به مقام شامخ اجتهاد و تحصيل كمالات و فضائل بسيار پربار بود ولى در اثر كثرت مطالعه و زيادى بى‌خوابى، عارضه‌اى در چشم‌هاى آن مرحوم پيدا شد و به ناچار دست از تدريس كشيد و به زادگاه خود بازگشت.


در تربت امور شرعى و قضايى خلق را عهده‌دار شد. در آخر عمر به عزلت و توجه به عوالم باطنى روزگار مى‌گذرانيد، و روزىِ حلال را از راه زراعت در مزرعه‌اى كه نزديك شهر بود، تحصيل مى‌نمود و از طريق سرودن اشعار، خاطر افسرده را تسلّى مى‌بخشيد.


از شاعران گذشته بيشتر به حافظ و صائب عقيده داشت. در شعر ابتدا تخلّص «خاموش» و سپس «شهاب» را برگزيد.
[۱] احمدی بیرجندی، احمد، اشک خون، تهران، شرکت چاپ و انتشارات اسوه، ۱۳۷۸ شمسی، ص۱۷۵.



بزم آراى قضا در كربلا • • • • • چو صلا زد عاشقان را بر بلا
تشنگان باده‌ى جام الست • • • • • آن بلا جويان مست مى پرست
قدّ مردى از ميان افراختند • • • • • دست از پا، پا ز سر نشناختند
رايت (قٰالُوا بَلىٰ) افراشتن • • • • • پس به بزم دوست ره برداشتند
تا كه در دشت بلا ز آن انجمن • • • • • مجمعى تشكيل شد از مرد و زن
وه چه مجمع رشك فردوس برين • • • • • مجمعى مستخدمينش حور عین
نرگس بيمار تبدارش اَياغ • • • • • شمع روى اكبرش رخشان چراغ
مويه‌ى شش ماهه موسيقار او • • • • • ناله‌ى شصت و سه زن مزمار او
ساقيش عبّاس و طفلان از عطش • • • • • بر لب آب روان بنموده غش
چنگ زنِ در آن سکینه با رباب • • • • • ليك بهر آب بر دامان باب
جملگى ممنوع از آب زلال • • • • • تشنه ليكن تشنه‌ى جام وصال
تشنگى چبود بر مجذوب مست • • • • • كو شده سيراب از جام الست‌؟
آرى آرى عافيت در تشنگى است • • • • • پادشاهى خواهى، اندر بندگى است
وه چه خوش فرمود شيخ مولوی • • • • • اين سخن در مثنوی معنوی:
«آب كم جو تشنگى آور به دست • • • • • تا بجوشد آبت از بالا و پست»
پس ندا برداشت پير مى‌فروش • • • • • هان شتاب آريد كامد مى به‌جوش
بر نداى كوس (اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ) • • • • • گرم شد هنگامه‌ى بيع و شرى
از نشاط انگيزى صهباى عشق • • • • • جمله مست و واله و شيداى عشق
در فروش جان به بازار يقين • • • • • هر يكى بر ديگرى سبقت گزين
پاى بر جا، جمله از خود بى‌خبر • • • • • در هواى وصل بر كف نقد سر
مقتداى دین امام خافقين • • • • • خسرو اقليم عشق اَعنى حسين
بى‌كسان را در جهان غمخوار و كس • • • • • در دو عالم دوستان را دادرس
چون كه ديد آن تشنگان را محو و مات • • • • • در فْنا جوينده‌ى آب حيات
گفت: كاينك وقت آن شد كز وفا • • • • • بَخْشَمى بر تشنگان آب صفا
بانگ برزد كاى گروه عاشقان • • • • • وَ اى به دعوىِ محبّت صادقان
هين وصال دوست در رزم اندرست • • • • • بزم عاشق اندكى آنسوتر است
آب حيوان در دم شمشيرهاست • • • • • حور و غلمان در پى اين تيرهاست
بنگريد از عرش تا اين خاكدان • • • • • ساغرى بر كف يكايك حوريان
پر ز تسنيم و رحيق از لطف حق • • • • • هر يكى بر ديگرى گيرد سبق
مقدم ما را تمامى منتظر • • • • • ليك از بيگانه آنان مستتر
آن شهادت پيشگان كز لطف شاه • • • • • حجله‌گه پنداشتندى قتلگاه
چونكه ره از رهنماشان يافتند • • • • • سوى قربانگاه حق بشتافتند
از سر خوان جهان برخاستند • • • • • بزمى اندر رزمگه آراستند
تا كه جذبه‌ى عشق شورانگيز شد • • • • • سربه‌سر پيمانه‌ها لبريز شد
نور فيض حق چو رخشيدن گرفت • • • • • همّت شه جُرم بخشيدن گرفت
حرّ كه بسته بر ميان شمشير رزم • • • • • جذبه‌اى ز آن نور آوردش به بزم
هست مردى آن كه آن نيكو ختام • • • • • و آن به ظاهر حُرّ و در باطن غلام
روز عاشورا در آن دشت بلا • • • • • چون ز حق برگشتگى شد بر ملا
روز بخت كوفيان را تيره ديد • • • • • اهرمن را بر سليمان چيره ديد
بر كميت نفس سركش ران فشرد • • • • • گفت راه عشق بايستى سپرد
تازيانه‌ى عقل برآهيخت زود • • • • • توسن اقبال را تندى فزود
تاخت تا پشت خيام محترم • • • • • شرمگين از جُرم و لرزان از ندم
ديده‌اش خونبار، سرافكنده پيش • • • • • منفعل از كرده‌هاى زشت خويش
گفت: شاها روسياهم روسياه • • • • • رحم فرما ده پناهم ده پناه
حُرّم اما بنده‌ات را بنده‌ام • • • • • تا ابد ز آن بندگان شرمنده‌ام
بنده‌ى عاصى كجا آرد پناه • • • • • جز كه آيد نزد مولا عذرخواه
بعد تقديم خلوص و بندگى • • • • • گفت با آن معدن بخشندگى
عفو كن شاها كه من بد كرده‌ام • • • • • وه چه بد كاين بد به احمد كرده‌ام
شاه چون مجذوب خود را خسته ديد • • • • • از قضايش تاكنون پا بسته ديد
با تلطّف گفت: كاى آزاده مرد • • • • • حُرّى از آن سان كه مامت نام كرد
حُرّى و آزاد اندر نشأتين • • • • • مژده بادت كز تو راضى شد حسين
چون شنيد اين مژده از شاه عباد • • • • • گشت پويان بر ركابش بوسه داد
گفت: شاها نك كرم را كن تمام • • • • • اذن ميدان ده به اين مجرم غلام
چون شدم من در ضلالت پيشتاز • • • • • خواهم آيم از بهشتت پيش باز
بعد ازينم زندگى شرمندگى است • • • • • نك فنا جويم كزان پايندگى است
شاه فرمودش تو چون جان منى • • • • • رو برآسا ز آنكه مهمان منى
ميهمان از جان گرامى‌تر بُوَد • • • • • ميهمان را رنجه كردن كى سِزَد
گفت: شاها تو مگر مهمان نيى‌؟ • • • • • جان عالم را مگر جانان نيى‌؟
ده اجازت اى شه عالى تبار • • • • • تا برآرم من از اين دونان دمار
الغرض آن عاشق مجذوب مست • • • • • اذن حاصل كرد و بر توسن نشست
خويش را برآن گروه نابكار • • • • • زد چو شيرى كو در افتد در شكار
برق تيغش اندر آن آوردگاه • • • • • سوخت كوه كفر را مانند كاه

تركيب‌بند:
اى وجه ذو الجلال چرا خفته‌اى به رو • • • • • ببريده شمر دون مگرت از قفا گلو؟
اى شاه بى‌سپاه سر و افسرت چه شد • • • • • انگشت و دست و جامه و انگشتريت كو؟
دنيا فروختى به يكى كهنه پيرهن • • • • • اى خاك بر سرم، چه شد آن مندرس ركو
پس هِشت سر به پاش چو زلفى كه سر بگوش • • • • • تا سر كند حديث شب هجر، موبمو
يعنى ببين كه خصم جفا جو به ما چه كرد • • • • • از دى كه گشته‌اى تو ز طفلان كناره‌جو
بنگر به عارضم كه چسان گشته نيلگون • • • • • از بسكه شمر دون زده سيلى مرا به رو
حاشا دوباره دست بدارم ز دامنت • • • • • كلاّ كه برنخيزم از اين آستان و كو
تا قصّه‌هاى هجر دهم شرح يك به يك • • • • • دشمن چون رفت و ما و تو مانديم دوبه‌دو
بدهم به زخم پيكر افزون ز اخترت • • • • • از ريزش ستاره به رخساره، شست و شو
گر چاك گشته دامن گل از جفاى خار • • • • • بلبل صفت به سوزن مژگان كنم رفو
بر دوش طفل ديده كشم بهر اصغرت • • • • • هر لحظه آب از دل خونين سبو سبو
وا حسرتا كه خصم دغا فرصتش نداد • • • • • يكدم براى عرض دعا مهلتش نداد
يك درد نگفته هنوز از هزار را • • • • • كز گل جدا نموده به سيلى هزار را
پرويز شب چو از بَرِ شبديز شد فرو • • • • • زد صولجان عاج بر اين سيمگونه گو
گرديد صبح شام اسيران دربدر • • • • • شد تيره‌روز پرده‌نشينان كوبه‌كو
افتاده در سرادق عصمت نوا و شور • • • • • چون شد بانگ مخالف به «اِرْكَبُوا»
مركوب بانوان شه یثرب و حجاز • • • • • شد بى‌جهاز ناقه‌ى وحشى تندخو
كاش آن زمان ز جامعه شيرازه مى‌گسيخت • • • • • كافكند غل به گردن زین العباد عدو
زان كاروان كه رفته به يغما اثاثشان • • • • • بى‌پرده بيش ازين نتوان كرد گفت‌وگو
افتاد شور و غلغله در جان بلبلان • • • • • آن دم كه آمد از گلشان بر مشام بو
گلهاى باغ فاطمه كافكنده بود خوار • • • • • بى‌آبشان تطاول خس در كنار جو
بيمار شد ز نرگس اکبر ترانه سنج • • • • • زینب به ياد شور حسين «اَخىّ‌» گو
ناگاه عندليب گلستان بوتراب • • • • • چشمش فتاد بر گل افتاده‌اى به رو
اوراق گشته مصحف بر رو فتاده‌اى • • • • • كاز خون نوشته نوك سنان آيه‌ها برو
شد مضطرب چنانكه وقار از سکینه رفت • • • • • آشفته شد چنانكه بر رخسار ماه، مو
از نرگسش به لاله ز خون ژاله پاش شد • • • • • سر چون نمانده بود دُر افشان به پاش شد
عنقاى قاف، قافيه از نور ز سرگرفت • • • • • يعنى سكينه مُهر ز دُرج گهر گرفت
پرداخت چرخ سفله چو از كار کربلا • • • • • بر ناقه بست بار دگر بار كربلا
خورشيد با نجوم ثوابت به جاى ماند د • • • • • ر بحر خون به روى خس و خار كربلا
شد كاروان روانه و خود خفته در عقب • • • • • بر خاك تيره قافله سالار كربلا
نى نى نخفته بل همه جا بر سر سنان • • • • • مى‌رفت پابه‌پا سرِ سردار كربلا
بس گوهر يتيم كه در ريسمان كشيد • • • • • برد ارمغان به کوفه ز بازار كربلا
بهر عُبَيد دون به اسيرى گرفت و برد • • • • • يك كاروان ز دوده‌ى احرار كربلا
آوخ كه بلبلان گرفتار در قفس • • • • • افتادشان گذار به گلزار كربلا
گر گويمى كه خون گذر از ساق عرش كرد • • • • • نبود بعيد از در و ديوار كربلا
چون اوفتاد چشم پرستار بى‌كسان • • • • • محنت كشيده زينب غمخوار كربلا
بر پشت ناقه ديد كه در كار رفتن است • • • • • آن لحظه روح از تن بيمار كربلا
خواندش حديث مادر ايمن به گوش جان • • • • • ام المصيبة محرم اسرار كربلا
گفتى كه ز آن حديث در آن دم دميد روح • • • • • مریم به جسم عیسی تبدار كربلا
فارغ نگشته بود ز تيمار آن عليل • • • • • كآمد بلند بانگ مخالف به «الرحيل»
پس با دُمُوع جاريه آن بانوى اسير • • • • • گفتا به خاك ماريه با ناله و نفير
كاى خاك پاك خوش تو هم آغوش ماه باش • • • • • شاه حجاز را پس از اين بارگاه باش
شاهى كه با حنوط گرفتيش در بغل • • • • • كافور پاش بر تنش از خاك راه باش
ديدى تو ناروا به شه از كهنه پيرهن • • • • • حالى بيا و پيرهنش را گياه باش
پنهان چو شد پناه خلايق به خاك تو • • • • • ز امروز اى زمين تو خلائق پناه باش
تو تا پناه و قبله‌ى اهل صفا شدى • • • • • «گو كوه تا به كوه منافق سپاه باش»
زين‌گونه بى‌كسان كه تو در برگرفته‌اى • • • • • «پيوسته در حمايت لطف اله باش»
آن را كه در لحد نبود تربتت چه سود؟ • • • • • «گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش»
و آن كو كه در تو گشت دفين از بدش چه باك • • • • • «گو صفحه‌ى جريده‌اش از بد سياه باش»
زين مايه اختران كه به دامن نهاده‌اى • • • • • ز امروز تاج اختر زرّين كلاه باش»
امروز آنچه كوفى ناپاك مى‌كند • • • • • «فردا به روح پاك شهيدان گواه باش»
زينب كه عيش اکبر و قاسم نديد و رفت • • • • • تو بهر عيش و عشرتشان حجله‌گاه باش
دور افتاده شاه ز سردار لشكرش • • • • • عبّاس را دليل تو اينك به شاه باش
اصغر كه نوك تير مكيد و به خواب رفت • • • • • مرهم به حلق نازك آن بى‌گناه باش
چون كرد زين مقوله پس از تسليت دهى • • • • • لختى ز راه ديده دل از خون دل تهى
آن‌گاه با بلاغت مخصوص زينبى • • • • • رو در مدینه كرد كه يا اَيُّهَا النَّبى
اين خود حسین توست كه در خون شناور است • • • • • ببريده از قفا سر و صد پاره پيكر است
اين خود حسين توست كه عريان به روى خاك • • • • • افتاده با لباس سر و دست و افسر است
اين خود حسين توست كه بر جاى پرنيان • • • • • از خاك و خار و خس تن پاكش مستّر است
خود اين حسين توست كه در موسم شباب • • • • • سرو قدش خميده ز مرگ برادر است
اين لاله‌ها كه رُسته ز گلزار سينه‌اش • • • • • خود او حسين توست كه از داغ اكبر است
اين تشنه‌لب كه در لب دريا سپرده جان • • • • • خود او حسين توست كه بر خضر رهبر است
اين كشتى شكسته كه در گل نشسته است • • • • • خود او حسين توست كه بر عرش لنگر است
اين شاهباز سدره نشين خود حسين توست • • • • • كز ناوك خدنگ بلا بر تنش پر است
اين خود حسين توست كه بر رو به روى خاك • • • • • سرگرم عرض راز به درگاه داور است
خود اين حسين توست كه از ناى نى سرش • • • • • گويا به ذكر و نغمه‌ى اللّه اكبر است
دوشش به جاى دوش تو جا در تنور بود • • • • • فردا به شام بين كه چه سودا در اين سر است
اين خود حسين توست كه زين‌گونه تا به حشر • • • • • گر بشمرم مصائب او، نامكرّر است
با خاطرى چو موى پريزادگان پريش • • • • • ز آن پس نمود عرض شكايت به مام خويش
مانند ابر آذر آغاز ناله كرد • • • • • وز اشك خاك ماريه را رشك لاله كرد
كاى در بهشت دور ز غم غمگسار من • • • • • پنهان ز ديده مونس شبهاى تار من
خوش بر سرير گلشن فردوس خفته‌اى • • • • • يك لحظه سر برآر و ببين لاله‌زار من
يكدم بيا به رسم تفرّج به كربلا • • • • • بنگر خزان ز باد مخالف بهار من
از قحط آب گشت خزان گلستان تو • • • • • رفت از خسان به باد فنا اعتبار من
از پا فتاده سرو حسين تو روى خاك • • • • • در خون طپيده اكبر نسرين عذار من
شد بهر قطره‌اى گل عبّاسيم ز دست • • • • • وز آب ديده دجله روان در كنار من
آهسته‌تر قدم به زمين نه كه خفته است • • • • • پژمان به مهد خاك گل شيرخوار من
بيش از شبى نبرده به هجران به سر هنوز • • • • • بنگر سفيد موى و سيه روزگار من
دست فلك نگر كه چه زود از سرير ناز • • • • • بر ناقه‌ى برهنه نهاده است بار من
امروز تا به كوفه زنندم به كعب نى • • • • • فردا ببين چگونه بود شام تار من
مادر بيا تو نيز به من همرهى نما • • • • • وز اين مسافرت بپذير اعتذار من
بايد كه رُفت و رُفت به مژگانش اين رهى • • • • • آن ره كه پويدى به سرش شهريار من
بايد به كوفه رفت همان كوفه‌اى كه بود • • • • • دار الاماره‌ى پدر تاجدار من
آن كوفه‌اى كه آتش و خاكستر و كلوخ • • • • • از بام و در به تحفه نمايد نثار من
نى‌نى به كوفه مى‌بردم خصم با جلال • • • • • شمر از يمين روانه، سنان از يسار من
گريان از اين مكالمه چون جدّ و مام كرد • • • • • برگشت و روى شكوه به نعش امام كرد
آن بانوى حجاز ز راه نوا و شور • • • • • گفتا چو بلبلى كه ز گل افتاده دور
اى كت به خاك تيره‌نگون سرو قامت است • • • • • برخيز و كن قيام كه اينك قيامت است
اى مير كاروان عجب آسوده خفته‌اى!؟ • • • • • شد كاروان روانه چه وقت اقامت است‌؟
از جاى برخيز و بى‌كفنان را كفن نما • • • • • اى كشته‌اى كه خون خدايت غرامت است
بر كشتگان بى‌كفنت خيز و كن نماز • • • • • اى آنكه در حيات و مماتت امامت است
از ما مجو كناره كه با اين فراق و داغ • • • • • ما را دگر نه طاقت تير ملامت است
با كاروان روان همه جا بر سنان سرت • • • • • بر خاك تيره از چه تنت را مقامت است
خاكم به سر ز سمّ ستوران كين كجا • • • • • باقى به جا براى تو جسمى سلامت است‌؟
نى سر به تن، نه جامه نه انگشترى نه دست • • • • • بس داغ اكبرت به هويّت علامت است
اينك به سرپرستى ما آيدى سرت • • • • • اى سر فداى آن كه سراپا كرامت است
آسان شمرد، و كرد به ما آنچه خواست چرخ • • • • • غافل از آنكه عاقبتش را وخامت است
آوخ كه دير گشت پشيمان ز فعل خويش • • • • • حالى چه سود حاصلش از اين ندامت است‌؟

توضیح اصطلاحات:
قٰالُوا بَلىٰ: اشاره به آيه ۱۷۲ سوره اعراف: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ) «به يادآر آن هنگامى كه خداى تو از پشت فرزندان آدم ذرّيه‌ى آنها را برگرفت و آنان را برخود گواه ساخت كه من پروردگار شما نيستم‌؟ همه گفتند: بلى!.»
اياغ: پياله‌ى شراب‌خوارى.
مزمار: ناى نوازندگى، نى كه در آن نوازند.
اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ: اشاره به آيه ۱۱۱ سوره توبه: (إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ‌) «خداوند جان و مال اهل ايمان را به بهاى بهشت خريدارى كرد»
بيع و شرى: خريد و فروش.
اعنى: چنين قصدى مى‌كنم، منظورم اين است كه...
رحيق: شراب خالص.
ركو، ركوى: لباس و جامه ژنده.
شبديز: نام اسب خسرو پرويز.
صولجان: چوگان، عصا، عصاى شاهى.
اركبوا: سوار شويد.
اخّى: برادرم، اى برادر.
ام ايمن: كنيز حضرت رسول اكرم (ص). رسول گرامى اين كنيز را آزاد كرد و به عقد زيد بن حارثه در آورد. زيد از ام ايمن صاحب پسرى به نام اسامة شد. از اين بانوى گرامى احاديثى در مورد محبّت مردم نسبت به حضرت سيّد الشهداء از قول رسول گرامى (ص) نقل شده است.
دُموع جاريه: اشكهاى ريزان.
ماريه: سرزمين كربلا.
مستّر: پنهان.
مقامت: قرار داشتن.


۱. احمدی بیرجندی، احمد، اشک خون، تهران، شرکت چاپ و انتشارات اسوه، ۱۳۷۸ شمسی، ص۱۷۵.



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۱۱۲-۱۱۰۶.    






جعبه ابزار