| ای باغبان تهاجم گلچین بیا ببین • • • • • از داسها به خاک تن یاسها ببین | | |
| راس حسین بر سر نی، تن به روی خاک • • • • • بسملهای که مانده ز قرآن جدا ببین | | |
| از بس که اشک ریخته از چشمهاجران • • • • • زمزم پدید گشته بیا و صفا ببین | | |
| در این منا دگر نه ذبیحی است، نی خلیل • • • • • احرام عشق بسته طواف النساء ببین | | |
| اذن طواف گِرد تن او نمیدهند • • • • • هشتاد و چار محرم و یک کعبه را ببین | | |
| بر من دلی که سوخت دل خیمه بود و بس • • • • • دل سوزی خیام ز قحط وفا ببین | | |
| یک روز در مدینه اگر خانهی تو سوخت • • • • • دودش به کربلا، ز دل خیمهها ببین | | |
| بیمار، غیر شربت اشک روان نداشت • • • • • بودش هزار درد و، توان بیان نداشت | | |
| ماهی که آفتاب، ازو نور میگرفت • • • • • جزا بر خشک دیده، به سر سایبان نداشت | | |
| دانی چرا ز آل پیمبر کشید دست • • • • • نقشی دگر به کار ستم، آسمان نداشت | | |
| تنها زمین نداشت به سر دست، از فلک • • • • • پایی به عزم پیش نهادن، زمان نداشت | | |
| یکسر به خاک ریخت، گل و غنچه شاخ و برگ • • • • • آمد، ولی ز باغ نصیبی خزان نداشت | | |
| دانی به کربلا ز چه او را عدو نکشت؟ • • • • • تا کوفه زنده ماندن او را گمان نداشت | | |
| از تب ز بس که ضعف بر او چیره گشته بود • • • • • میخواست بگذرد ز سر جان، توان نداشت | | |
| یک آسمان ستاره به ماه رخش، ز اشک • • • • • میرفت، یک ستاره به هفت آسمان نداشت | | |
| در ترکش دلش که دو صد تیر آه بود • • • • • میبرد و غیر قامت زینب کمان نداشت | | |
| قحط آبست و صدف، از رنگ گوهر شد خجل • • • • • هم ز مادر، طفل و، هم از طفل، مادر شد خجل | | |
| کافری، از بس که زان مسلم نمایان دید، دین • • • • • سر به پیش افکند و، در پیش پیمبر شد خجل | | |
| هاجری، زمزم پدید آورد و، طفلش تشنه بود • • • • • سعی، بیحاصل شد و زمزم، زهاجر شد خجل | | |
| با عمو میگفت طفلی، تشنه کامم خود، و لیک • • • • • سرفرازم کن، رباب از روی اصغر شد خجل | | |
| مشک خالیّ و، دلی پر از امید، آورده بود • • • • • وز رخ بیآب و رنگش، آب آور شد خجل | | |
| سخت سقّا بهر آب و آبرو کوشید لیک • • • • • عاقبت کوشش، ز سعی آن فلک فر، شد خجل | | |
| مایهی آن پایه همّت گشت نومیدی ز آب • • • • • وز لب خشکیدهی او دیدهی تر، شد خجل | | |
| روح غیرت، جان مردی، ذات عشق، اصل وفا • • • • • هر یک از آن ساقی در خون شناور شد خجل | | |
| کام پور ساقی کوثر نشد تر از فرات • • • • • وز رخ ساقیّ کوثر، حوض کوثر شد خجل | | |
| ز آن طرف، عباس از طفلان خجل زین سو، حسین • • • • • آمد، و دید آن فتوّت، از برادر شد خجل | | |
| خواست برخیزد به پا بهر ادب، دستی نبود • • • • • و آن قیامت قامت از خاتون محشر شد خجل | | |
| ریزش اشکت کند «انسانیا» این سان سخن • • • • • بیسخن، زین درفشانی، درّ و گوهر شد خجل | | |
| اگر بر آستان خوانی مرا خاک درت گردم • • • • • وگر از در برانی، خاک پای لشکرت گردم | | |
| به دامانت غبارآسا نشستم، بر نمیخیزم • • • • • وگر بفشانیام چون گَرد بر گِرد سرت گردم | | |
| علی، شیر خدا باب تو، شیر خود به قاتل داد • • • • • توای دلبند او مپسند نومید از درت گردم | | |
| دل و جانم ز تاب شرم همچون شمع میسوزد • • • • • بده پروانه تا پروانهوش خاکسترت گردم | | |
| به دربارت اگر بارم دهی باری، زهی عزّت • • • • • ولیکن با چه رویی روبهرو با خواهرت گردم | | |
| ببین از کردهی خود سر به پیشم سربلندم کن • • • • • مرا رخصت بده تا پیشمرگ اکبرت گردم | | |
| به صد تعظیم نام فاطمه آرم به لب زان رو • • • • • که خواهم رستگار از فیض نام مادرت گردم | | |
| اگر باشد به دستم اختیار از بعد سر دادن • • • • • سرم گیرم به دست و باز برگرد سرت گردم | | |
| | |