| مشتاق و دل سپرده و ناآرام، زين كرد سوى حادثه مركب را | | |
| چون دوست داشت كشته ببيند دوست، آن جان از شعور لبالب را | | |
| در هرم آفتاب شكيبايى، آن روح با طراوت دريايى | | |
| هفتاد و يك پياله عطش نوشيد، تا آب داد ريشهى مذهب را | | |
| از شوق سوخت سينهى غمگينش، وقتى كه ديد كودك شيرينش | | |
| در اوج تلخكامى و دلتنگى، نگشود جز به شكر مگر لب را | | |
| تا داغ کربلا نرود از ياد، در شام بىستارهى بىفرياد | | |
| آن خطبههاى روشن آتشگون، برد آبروى تيرگى شب را | | |
| رود است و بىقرارى و حيرانى، كوه است و ذرّهذرّه پريشانى | | |
| تا بادها به زمزمه مىگويند، پيغام صبر حضرت زینب (سلام الله علیها) را | | |
| اين واژههاى غمزده از من نيست، باور كنيد طاقت گفتن نيست | | |
| آميخت شور عشق محرّم باز، با شرم و اشك چشم، مركب را | | |
| | |