• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مهیار دیلمی (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



مقالات مرتبط: مهیار دیلمی.


مهیار دیلمی، شاعر برجسته قرن پنجم هجری بود که ابتدا زرتشتی بود و بعداً در مکتب سید رضی مسلمان شد.
او به سیادت و دینش افتخار می‌کرد و از ادبیات عرب قدردانی می‌کرد.
دیوان اشعارش شامل فنون مختلف شعر و ادب است و بیشتر اشعارش حول مذهب و استدلال می‌چرخد.




ابو الحسن مهیار بن مرزویه دیلمی بغدادی، نخست بر کیش زرتشتی بود اما به سال ۳۹۴ هجری به دست سید رضی مسلمان شد و در مکتب او به آموزش شعر و ادب پرداخت چنانکه در آن شهره‌ی آفاق گشت.



دیلمی یکی از شاعران پرآوازه‌ی قرن پنجم به‌شمار می‌رود.
او به نسبت کسروی خویش فخر می‌کند.
همانگونه که به دین و عقیده‌ای که برگزیده مباهات می‌نماید و می‌گوید: مجد و حسب را از بهترین پدران دارم و دین و آئین را از سرور مسلمانان، پس فخر و مباهات را از همه جانب گرد آوردم. سیادت عجم را با آئین عرب با هم دارم.



مهیار بر ادبیات درخشان عرب منّتی دارد که همواره او را با سپاس فراوان یاد می‌کنند و آوازه‌ای بلند دارد.



مهیار در شب یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال ۴۲۸ هجری درگذشت.



دیوان دیلمی چهار جلد دارد که فنون مختلفه شعر و ادب و شاخه‌های بارور آن را دربر گرفته است.
سروده‌هایش در زمینه مذهب یکسره احتجاج و برهان است و در اشعارش جز حجّت کوبنده، ستایش صادقانه و سوگ دردناک نخواهیم یافت.

و کیف ضاقت علی الاهلین تربته• • • • • و للاجانب من جنبیه مضطجع

خاندانش از آرمیدن در کنار تربت او محروم، بیگانگان در کنار مرقدش مدفون.


۵.۱ - رثای حسین (علیه‌السّلام)


مشین لنا بین میل وهیف• • • • • فقل فی قناة و قل فی نزیف
علی کل غصن ثمار الشبا• • • • • ب من مجتنیه دوانی القطوف
و من عجب الحسن انّ الثقی‌• • • • • ل منه یدلّ بحمل الخفیف
خلیلیّ ما خبر ما تبصرا• • • • • ن بین خلاخیلها و الشّنوف
سلانی به فالجمال اسمه• • • • • و معناه مفسدة للعفیف


۱ - خرامان و سرخوش گذشتند، چون پرچم در اهتزاز، مست و خراب.
۲ - میوه جوانی بر سر هر شاخی در انتظار چیدن.
۳ - راستی عالم پری‌چهران هم عالمی است، آن‌که زیباتر است بر دیگران ناز و ادا می‌فروشد.
۴ - دوستان! دانید که داستان خلخال و گوشواره چه بود؟
۵ - از من پرسیدند! نام آن جمال و زیبایی‌ست و معنایش تباهی و فساد برای پارسایی است.

امن «عربیّة» تحت الظلام• • • • • تولّج ذاک الخیال المطیف‌؟!
سری عینها او شبیها فکا• • • • • د یفضح نومی بین الضیوف
نعم و دعا ذکر عهد الصّبا• • • • • سیلقاه قلبی بعهد ضعیف
«بآل علیّ‌» صروف الزمان• • • • • بسطن لسانی لذمّ الصروف
مصابی علی بعد داری بهم• • • • • مصاب الالیف بفقد الالیف


۶ - در این تاریکی شب، این رویای خیال‌پرور آن ماه پیکر عدنانی است‌؟
۷ - دانش جلوه‌گر است یا شبح او، نزدیک بود که در جمع دوستان رسوا شوم.
۸ - آری خود او بود، پیمان عشق را خاطرنشان کرد، اگر بر سر پیمان روم با دلی ناگوار است.
۹ - این گردش ناگوار زمانه بر آل علی (علیه‌السّلام) بود که زبان مرا به هجو زمانه باز کرد.
۱۰ - با آنکه از دیارم بدوراند، اما از درد فراق آن کشم که دوست همنشین در فراق همنشین.

و لیس صدیقی غیر الحزین• • • • • لیوم «الحسین» و غیر الاسوف
هو الغصن کان کمینا فهبّ• • • • • لدی «کربلاء» بریح عصوف
قتیل به ثار غلّ النفوس• • • • • کما نغر الجرح حکّ القروف
بکلّ ید امس قد بایعته• • • • • و ساقت له الیوم ایدی الحتوف
نسوا جدّه عند عهد قریب• • • • • و تالده مع حقّ طریف


۱۱ - اینک همدم من، تنها عزاداران و غمگساران حسین‌اند.
۱۲ - کینه‌ی دیرین در کمین بود، به روز عاشورا در کربلا طوفانی سهمگین به‌پا کرد. (شاخه‌های شکسته در تندباد کربلا که کینه‌ی دشمنان چنین سرنوشتی را برایشان رقم زد.)
۱۳ - و شهیدی به‌جای نهاد که کینه‌ی انسانها را برآشفت، چونان‌که جراحت را با سرانگشت به خون بیالایند.
۱۴ - با آن دستی‌که دیروز بیعت سپردند، امروز هیولای مرگ را به سویش راندند.
۱۵ - بدین زودی جدّش را از یاد بردند، حقوق دیرین و نوین یکسره از خاطر ستردند.

فطاروا له حاملین النّفاق• • • • • باجنحة غشّها فی الحفیف
یغزّ علیّ ارتقاء المنون• • • • • الی جبل منک عال منیف
و وجهک ذاک الاغرّ التریب• • • • • یشهّر و هو علی الشمس موفی
علی العن امره قد سعی• • • • • بذاک الذمیل و ذاک الوجیف
و ویل امّ مامورهم لو اطاع• • • • • لقد باع جنّته بالطفیف


۱۶ - بار نفاق در دل، به سویش پرواز گرفتند، مکر و فسون در زیر بال نهفتند.
۱۷ - چه ناگوار است بر من که غول مرگ بر سینه‌ی وقارت بر شد.
۱۸ - و سر انورت که خاک‌آلوده بر سر نی کردند، با آنکه خورشیدش به زیر پی بود.
۱۹ - مطرودتر، فرمانروایشان که پویا شد، دوان و خیزان.
وای بر فرمانبرانشان که بهشت عدن را به بهای‌اندک فروختند.

و انت و ان دافعوک - الامام• • • • • و کان ابوک برغم الانوف
لمن آیة الباب یوم الیهود؟! • • • • • و من صاحب الجنّ یوم الخسیف‌؟!
و من جمع الدین فی یوم «بدر» • • • • • «و احد» بتفریق تلک الصفوف
و هدّم فی اللّه اصنامهم• • • • • بمرای عیون علیها عکوف‌؟!
اغیر ابیک امام الهدی‌؟! • • • • • ضیاء الندیّ هزبر العزیف


۲۱ - و تو‌ای سرور من - گرچه از مقامت محروم کردند - پیشوایی، همچون پدر ارجمندت به رغم ابله بودن کافران.
۲۲ - به روز خیبر معجز قلعه و در، بر دست که جاری شد؟ و بر سر چاه شر جنّیان که برتافت‌؟
۲۳ - به روز بدر و احد صفوف دشمن که پراکند؟ صفوف آشفته دین را که مجتمع آورد.
۲۴ - بتهایشان را به رضای حق، که درهم کوبید؟ با آنکه بت‌پرستان حاضر و ناظر بودند.
۲۵ - جز پدرت بود؟! پیشوای هدایت و چراغ امت. شیر بیشه‌ی شجاعت.

تفلّل سیف به ضرّجوک• • • • • لسوّد خزیا وجوه السّیوف
امرّ بفیّ علیک الزلال• • • • • و آلم جلدی وقع الشّفوف
ا تحمل فقدک ذاک العظیم• • • • • جوارح جسمی هذا الضفیف‌؟
و لهفی علیک مقال الخبی‌• • • • • ر: انّک تبرد حرّ الهیف
انشرک ما حمل الزائرو• • • • • ن‌ام المسک خالط ترب الطفوف‌؟


۲۶ - کند باد شمشیری که پیکرت در خون کشید و روی هرچه شمشیر است سیاه کرد.
۲۷ - آب گوارا در کامم شرنگ شد، جامه حریرم سوهان تن گشت.
۲۸ - این تن ناتوانم کی تواند، این بار مصیبت توان‌فرسا را بر دوش کشد.
۲۹ - حسرت و افسوسم بر تو است و این نیز سخن آگاهان است که: روز قیامت آتش حسرت با اشاره تو سرد و سلامت خواهد شد.
۳۰ - سرور من، این بوی دلاویزی تو است که زایران با خود آوردند، یا مشک ختن که با تربت بیامیخت.

کان ضریحک زهر الربی‌• • • • • ع هبّت علیه نسیم الخریف
احبّکم ما سعی طائف• • • • • و حنّت مطوّقة فی الهتوف
و ان کنت من «فارس» فالشری‌• • • • • ف معتلق ودّه بالشریف
رکبت - علی من یعادیکم• • • • • و یفسد تفضیلکم بالوقوف -
سوابق من مدحکم لم اهب• • • • • صعوبة ریّضها و القطوف
تقطّر غیری اصلابها• • • • • و تزلق اکفالها بالرّدیف


۳۱ - گویا عرصه مزارت گلزار بهاری است که سوز پاییزی بر آن وزید.
۳۲ - من به شما مهر ورزم مادام‌که طواف‌کنندگان کعبه به سعی پردازند و یا قمری بر شاخسار بنالد.
۳۳ - گرچه نژادم پارسی است، اما مرد شریف و آزاد، تعلّق خاطرش وقف آزادگان شریف است.
۳۴ - بر سمند تيزگام ادب برشدم و بر دشمنان بدخواهتان تاختم.
۳۵ و ۳۶ - سمندى تيز رفتار از قصائد آبدار كه از طغيان و سركشى آن هراسى در دل نداش-تم. با آنكه سواران دگر از سركشى و طغيان تكاور واژگون گشتند، و رديف آنان نيز به خاك درغلتيد.


۵.۲ - رثاى اهل بيت (ع)


يا نديمىّ كنتما فافترقنا • • • • • فاسلوانى؛ لكلّ شىء زوال
لى فى الشيب صارف و من الحز • • • • • ن على «آل أحمد» إشغال
معشر الرّشد و الهدى حكم البغ • • • • • ‌ى عليهم - سفاهة - و الضّلال
و دعاة اللّه استجابت رجال • • • • • لهم ثمّ بدّلوا فاستحالوا
۵ - حملوها يوم «السّقيفة» أوزا • • • • • را تخفّ الجبال و هى ثقال


۱ - اى حريفان. روزگارى همدم و همنوا بوديم. اينك جدا گشتيم، تسلاّيم دهيد. آرى هر پديده‌اى رو به زوال است.
۲ - ديگرم سپيدى مو را، عشرت بسته، داغ خاندان احمد بر دل زارم نشسته.
۳ - مصلحان و رهبران، امّا دست ستم با سفاهت و نادانى بر آنان تاخت.
۴ - داعيان حق، جمعى به ندايشان لبيك گفتند، اما بازگشتند و نعل وارونه زدند.
۵ - به روز سقیفه، بار خيانت بر دوش كشيدند، بارى كه عظمت كوهها در برابر آن ناچيز است.

ثمّ جاءوا من بعدها يستقيلو • • • • • ن و هيهات عثرة لا تقال
يا لها سوءة إذا أحمد قا • • • • • م غدا بينهم فقال و قالوا!
ربع همّى عليهم طلل با • • • • • ق و تبلى الهموم و الأطلال
يا لقوم إذ يقتلون «عليّا» • • • • • و هو للمحل فيهم قتّال
و يسرّون بغضه و هو لا تق‌ • • • • • بل إلاّ بجبّه الأعمال


۶ - روز دگر باز آمدند كه بار از دوش بنهند، اما خطا قابل جبران نبود.
۷ - بدا بر حالشان، روزى كه احمد در ميانشان بپا خيزد و بپرسد و پاسخ گويند!
۸ - اندوه و غم در دل زارم آشيان گرفته برقرار و پايدار است با آنكه در زمانه غمى پايدار نماند.
۹ - خدا را از اين قوم كه على را نابود كردند با آنكه نابودكننده‌ى بدبختى‌ها همو بود.
۱۰ - كينه‌ى او را در دل نهفتند با آنكه پذيرش اعمال، جز با مهر او نخواهد بود.

و تحال الأخبار و اللّه يدرى • • • • • كيف كانت يوم «الغدير» الحال
و لسبطين تابعيه فمسمو • • • • • م عليه ثرى «البقيع» يهال
درسوا قبره ليخفى عن الز • • • • • وّار هيهات! كيف يخفى الهلال‌؟!
و شهيد «بالطفّ‌» أبكى السّماوا • • • • • ت و كادت له تزول الجبال
يا غليلى له و قد حرّم الماء • • • • • عليه و هو الشّراب الحلال


۱۱ - اخبار دست به دست از زبان پيشينيان رسد، و خدا داند كه روز «غدیر» چسان بود.
۱۲ - اما دخترزادگان رسول: حسن با جگر مسموم، در خاک بقیع خفت.
۱۳ - مزارش با خاک برابر شد تا از نظر مشتاقان مستور ماند، نه به خدا پنهان نخواهد ماند.
۱۴ - حسین در سرزمین «طف» به خاک و خون درغلتید، آسمانها بر او خون گریست. کوهساران از بار‌اندوه درون در حال انفجار ماند.
۱۵ - وای از این آتش دل که از شربت آبی محروم شد، شربت آب که به هر شرعی حلال است.

قطعت وصلة «النبیّ‌» بان تق‌• • • • • طع من آل بیته الاوصال
لم تنجّ الکهول سنّ و لا الشّبان• • • • • زهد و لا نجا الاطفال
لهف نفسی یا «آل طه» علیکم• • • • • لهفة کسبها جوّی و خبال
و قلیل لکم ضلوعی تهت‌• • • • • زّ مع الوجد او دموعی تذال
کان هذا کذا و ودّی لکم حس• • • • • ‌ب و مالی فی الدّین بعد اتّصال


۱۶ - خواستند رحم رسول را قطع کنند، پیکر خاندانش به هرجا دریافتند، بند از بند جدا کردند.
۱۷ - به فرتوتی کهنسالان ننگریستند، بر جوان عابد و زاهد ترحّم نیاوردند، حتی کودکان از دم شمشیر نرستند.
۱۸ - وای از این حسرت جانکاه -‌ای خاندان طه، این حسرت و غم، تاروپود مرا به آتش کشید.
۱۹ - لکن چه بی‌ارزش است در راه شما، این اشکی که از سوزش دل بر رخسار می‌دود.
۲۰ - مرام و مسلکم این بود، شرافت خود را در دوستی شما جستجو کردم، با آنکه هنوز با دین شما پیوند نداشتم.

و طروسی سود فکیف بی الآ• • • • • ن و منکم بیاضها و الصّقال
حبّکم کان فکّ اسری من الشّر• • • • • ک و فی منکبی له اغلال
کم تزمّلت بالمذلّة حتی• • • • • قمت فی ثوب عزّکم اختال
برکات لکم محت من فؤادی• • • • • ما اهلّ الضّلال عمّ و خال
و لقد کنت عالما انّ اقبا• • • • • لی بمدحی علیکم اقبال


۲۱ - نامه‌ام سیاه بود. اینک از برکات شما سفید و صیقل یافته شده است.
۲۲ - دوستی شما مرا از بند شرک رهانید و زنجیر ضلالت از گردنم واگسست.
۲۳ - سالها جامه‌ی ذلّت به تن داشتم، اینک در جامه‌های عزت شما خرامانم.
۲۴ - رهبری شما زنگار کفر و ضلالت از قلبم زدود، و هم آنچه سالها از وسوسه خویشان بر دل نشسته بود.
۲۵ - سوگند به خدا، از آن روز که با ثنا و ستایش‌تان زبان گشادم، بخت و اقبال، بر من آغوش گشود.


۵.۳ - رثاء و ماتم اهل بیت (علیه‌السّلام)


و بحیّ آل محمّد اطراؤهمدحا و میّتهم رضاه مراثیا
هذا لهم و القوم لا قومی همجنسا و عقر دیارهم لا داریا
الاّ المحبّة فالکریم بطبعهیجد الکرام الابعدین ادانیا
یا طالبیّین اشتفی من دائه ال• • • • • ‌مجد الذی عدم الدواء الشافیا
بالضاربین قبابهم عرض الفلا• • • • • عقل الرکائب ذاهبا او جائیا


۱ - ثنا و ستایش، ویژه بازماندگان این خاندان، سوگ و ماتم‌سرایی مخصوص شهیدان آنان.
۲ - این است آنچه من نثار قوم آنان سازم، با آنکه نه از یک نژادیم و نه هم‌وطن.
۳ - البته انگیزه‌ی محبت است، مرد کریم با فطرت خود، جانب کریمان گیرد، گرچه خویش و نزدیک نباشند.
۴ -‌ای خاندان ابو طالب! مدّعیان مجد و عظمت، سینه‌های خود را شفا بخشیدند.
۵ - با خون کسانی‌که قبّه‌های مفاخرشان به هر مرزوبومی افراشته بود تا پناهگاه کاروانها باشد.

شرعوا المحجّة للرشاد و ارخصوا• • • • • ما کان من ثمن البصائر غالبا
و اما و سیّدهم علیّ قولة• • • • • تشجی العدوّ و تبهج المتوالیا
لقد ابتنی شرفا لهم لورامه• • • • • «زحل» بیاع کان عنه عالیا
و افادهم رقّ الانام بوقفة• • • • • فی الرّوع بات بها علیهم و الیا
ما استدرک الانکار منهم ساخط• • • • • الاّ و کان بها هنالک راضیا
اضحوا اصادقه فلمّا سادهم• • • • • حسدوا فامسوا نادمین اعادیا


۶ - آنها که راه صلح و صفا را هموار کردند، دانش و بینش را به رایگان در اختیار مردم نهادند.
۷ - به آقا و سرورشان علی سوگند، این سخن، دوست را دلشاد کند، دشمن را محزون و غمناک.
۸ - بنیان شرافتی را برایشان سازمان داد که از دسترس «زحل» برتر می‌نمود.
۹ - با ثبات و پایمردی در مهالک که امیر و سالارشان بود، یوغ اطاعت بر گردن همگان نهاد.
۱۰ - حتی حسد پیشه‌گان ناراضی راه انکار نجستند، بلکه همگان راضی و خرسند بودند. (بیعت همگانی با امام علی (علیه‌السّلام) )
۱۱ - یکسره دست دوستی و محبت دراز کردند و چون سالار و امیر مؤمنان شد، حسد بردند و به دشمنی برخاستند.


۵.۴ - رثای اهل بیت


و لم اک احمد افعاله• • • • • فلی اسوة ببنی «احمد»
بخیر الوری و بنی خیرهم• • • • • اذا ولد الخیر لم یولد
و اکرم حیّ علی الارض قام• • • • • و میت توسّد فی ملحد
و بیت تقاصر عنه البیوت• • • • • و طال علیّا علی الفرقد
تحوم الملائک من حوله• • • • • و یصبح للوحی دار الندی


۱ - هیچگاه نتوانستم گردش روزگار را بستایم، امّا می‌توانم با تاسی به فرزندان احمد مختار، تسلّی خاطر جویم.
۲ - بهترین جهانیان، فرزندان بهترینشان جز اینان فرزند نیک پا به جهان نگذارد.
۳ - گرامی‌ترین زندگان که بر بساط زمین قدم نهند و گرامی‌ترین مردگان که در دل خاک نهان گردند.
۴ - خاندانی برفراز خاندانها تا آنجا که برفراز «فرقدان» برشده‌اند.
۵ - فرشتگان در گردشان به طواف اندر، وحى و الهام بر قلوبشان مستتر.

ألاسل «قريشا» و لم منهم • • • • • من استوجب اللوم أو فنّد
و قل: مالكم بعد طول الضّلا • • • • • ل لم تشكروا نعمة المرشد؟!
أتاكم على فترة فاستقام • • • • • بكم جائرين عن المقصد
و ولىّ حميدا إلى ربّه • • • • • و من سنّ ما سنّه يحمد
و قد جعل الأمر من بعده • • • • • «لحيدر» بالخبر المسند


۶ - از قریش واپرس. آنها كه سزاوار عقاب‌اند به نكوهش در سپار و آنها كه خطاكارند خاطرنشان ساز.
۷ - بگو: از چه سپاس رهبر خود نگذاشتيد؟! آن‌كه شما را از پس عمرى ضلالت و سرگشتگى نجات بخشيد.
۸ - به دوران فترت انبيا گسيل آمد و شما را به راه راست رهبرى فرمود.
۹ - آزاد و وارسته به سوى جنان پركشيد. هر آن‌كه بر سنّت او رود مورد سپاس است.
۱۰ - و امر خلافت را به حيدر وانهاد، آن‌چنان‌كه خبر معتبر حاكى است.
و سمّاه مولى بإقرار من•• لو اتّبع الحقّ لم يجحد
فملتم بها - حسد الفضل - عنه•• و من يك خير الورى يحسد
و قلتم: بذاك قضى الإجتماع•• ألا إنّما الحقّ للمفرد
يعزّ على «هاشم» و «النّبى»•• تلاعب «تيم» بها أو «عدى»
و إرث علىّ لأولاده•• إذا آية الإرث لم تفسد


۱۱ - بر همگانش سرور و مولى ساخت، آنها كه شيفته حق‌اند معترف‌اند.
۱۲ - و شما حاسدان فضيلت، زمام خلافت از چنگ او بربوديد. هر آنكه صاحب فضل باشد بر او رشك برند.
۱۳ - گفتيد: «اجتماع امت رهبر ما بود»! امّا بدانيد يكّه‌تاز امّت، ويژه خلافت بود.
۱۴ - چه ناگوار است بر دودمان هاشم و هم بر رسول كردگار كه خلافت بازيچه «تيم» و «عدى» باشد.
۱۵ - بعد از على، حق خلافت مخصوص فرزندان اوست، اگر آيه ميراث زير پا نماند.

فمن قاعد منهم خائف • • • • • و من ثائر قام لم يسعد
تسلّط بغيا أكفّ النّفا • • • • • ق منهم على سيّد سيّد
و ما صرفوا عن مقام الصّلاة • • • • • و لاعنّفوا فى بنى المسجد
أبوهم و امّهم من علم‌ • • • • • ت فأنقص مفاخرهم أو زد
أرى الدين من بعد يوم «الحسين» • • • • • عليلا له الموت بالمرصد


۱۶ - آن يك خائف و نااميد از پا نشست و آن دگر كه بپا خاست و ياور نيافت.
۱۷ - دست نفاق از آستين ظلم و ستم برآمد، سرورى از پس سرورى به خاك هلاك افكند.
۱۸ - در صفوف اجتماع برايشان تاختند و چون در محراب عبادت گوشه‌ى انزوا گرفتند، پى كار خود رفتند.
۱۹ - پدر اين خاندان على (ع) و مادرشان فاطمه (س) معروف همگان‌اند، از مفاخر ايشان دم زن يا دم فروبند.
۲۰ - از پس روز حسين، آئين حق به بستر بيمارى خفت، مرگ هم در كمين است.

و ما الشّرك للّه من قبله • • • • • إذا أنت قست بمستبعد
و ما آل «حرب» جنوا إنّما • • • • • أعادوا الضّلال على من بدى
سيعلم من «فاطم» خصمه • • • • • بأىّ نكال غدا يرتدى
و من ساء «أحمد» يا سبطه • • • • • فباء بقتلك ماذا يدى‌؟!
فداؤك نفسى و من لى بذا • • • • • ك لو انّ مولىّ بعبد فدى


۲۱ - اگر راه و روش مردم را قياس گيرى، دوره جاهليت به خاطر آيد.
۲۲ - خاندان پسر اميّه جنايت تازه مرتكب نشدند، آئين جاهليت را به قدرت پيشين اعاده كردند.
۲۳ - آنكه را فاطمه، خصم خونخواه باشد، روز قيامت خواهد ديد كه با چه عقوبتى دست به گريبان باشد.
۲۴ - اى سبط پيامبر! هر آنكه دست به خون تو آلود، بروز قيامت چه غرامتى خواهد پرداخت‌؟!
۲۵ - جانم فدايت باد، و كيست كه آنرا به فدا گيرد. كاش برده را جان فداى سرورش بپذيرند.

وليت دمى ما سقى الأرض منك • • • • • يقوت الرّدى و أكون الرّدى
و ليت سبقت فكنت الشهيد • • • • • أمامك يا صاحب المشهد
عسى الدهر يشفى غدا من عدا • • • • • ك قلب مغيظ بهم مكمد
عسى سطوة الحق تعلو المحال • • • • • عسى يغلب النقص بالسؤدد
و قد فعل اللّه لكنّنى • • • • • أرى كبدى بعد لم تبرد


۲۶ - كاش هيولاى مرگ از خون من سيراب مى‌شد، و خون تو بر زمين نمى‌ريخت.
۲۷ - اى خفته‌ى كربلا! كاش مى‌بودم و در برابرت به خاك و خون مى‌طپيدم.
۲۸ - شود كه روزگار اين دل پر درد را از دست دشمنانت شفا بخشد.
۲۹ - شود كه شوكت حق بر باطل چيره شود، شود سفله مغلوب آزاده شود.
۳۰ - اين آرزوها همه با دست خدائى برآورده شود، اما هنوز جگر من تفتيده و داغدار است. (گرچه عباسیان حكومت بنی امیّه را نابود كردند ولى كافى نيست و جگر من بعد از آن هم خنك نشد و آرام نگرفت و من در انتظار لحظه‌اى هستم كه داغ دلم با دعوت قائم (عج) آرام گيرد.)

بسمعى لقائكم دعوة • • • • • يلبّى لها كلّ مستنجد
أنا العبد و آلاكم عقده • • • • • إذا القول بالقلب لم يعقد
و فيكم و دادى و دينى معا • • • • • و إن كان فى «فارس» مولدى
خصمت ضلالى بكم فاهتديت • • • • • و لولاكم لم أكن أهتدى
و جرّدتمونى و قد كنت فى • • • • • يد الشرك كالصّارم المغمد


۳۱ - شنيدم كه قائم شما را نداى عدالتى است كه هر صاحب شهامتى به پاسخ لبيك گويد.
۳۲ - من برده شمايم و با تاروپود قلبم به شما پيوند خورده‌ام. آنگاه كه اعتراف دگران قلبى نباشد.
۳۳ - دين و دوستيم در وجود شما خلاصه گشته، با آنكه زادگاهم ايران است.
۳۴ - از بركت شما بر حيرت و ضلالت پيروز گشتم، اگر نبوديد، به صراط حق راه نمى‌بردم.
۳۵ - تا در دست شرک بودم، چون شمشیری در نیام بودم. به دست شما از نیام برآمده افراشته ماندم.

و لا زال شعری من نائح• • • • • ینقّل فیکم الی منشد
و ما فاتنی نصرکم باللسان• • • • • اذا فاتنی نصرکم بالید


۳۶ - هماره قصائد من دست‌به‌دست می‌چرخد: از زبان این نوحه‌سرا به سینه آن ماتم‌زده‌ی غم‌فزا.
۳۷ - اگر زمان نیافتم که با دست به یاری شما خیزم. اینک با زبان شعر به‌پا خاسته‌ام.


۵.۵ - در رثاء علی (علیه‌السّلام) و فرزند شهیدش (علیه‌السّلام)


یزوّر عن حسناء زورة خائف• • • • • تعرّض طیف آخر اللیل طائف
فاشبهها لم تغد مسکا لناشق• • • • • کما عوّدت و لا رحیقا لراشف
قصیّة دار قرّب النوم شخصها• • • • • و مانعة اهدی سلام مساعف
الین و تغری بالاباء کانّما• • • • • تبرّ بهجرانی الیّة حالف
و «بالغور» للناسین عهدی منزل• • • • • حنانیک من شات لدیه و صائف


۱ - نیم شبان به نیابت «حسناء» شبحی ترسان و لرزان به زیارت آمد.
۲ - گویا او بود، جز اینکه عطر دلاویزش به مشام نرسید و شرابی از لب و دندانش نصیب نگشت.
۳ - کاشانه‌اش دور، خوشبختم که رویا راه را نزدیک کرد، از دیدارش محروم، ولی درود، نثار او است.
۴ - با نرمی نیاز برم، امتناع کند، گویا سوگندی یاد کرده که رعایت آن را فرض داند.
۵ - در دامن خلوت، منزلگاه آن بیوفایان فراموشکار است، که مرغ روحم به تابستان و زمستان بدان سوی شتابان و مشتاق است.

اغالط فیه سائلا لا جهالة• • • • • فاسال عنه و هو بادی المعارف
و یعذلنی فی الدار صحبی کانّنی• • • • • علی عرصات الحبّ اوّل واقف
خلیلیّ ان حالت - و لم ارض - بیننا• • • • • طوال الفیافی او عراض التنائف
فلازرّ ذاک السّجف الاّ لکاشف• • • • • و لا تمّ ذاک البدر الاّ لکاسف
فان خفتما شوقی فقد تامنانه• • • • • بخاتلة بین القنا و المخاوف


۶ - خواهم راز عشق را پنهان کنم. ازاین‌رو نام و نشانش پرسم با آنکه دانم، از حالش جویا شوم با آنکه مشهود همگان است.
۷ - دوستانم به نصیحت راه ملامت گیرند، پندارند اولین روز است که در وادی عشق پا گذاردم.
۸ - نگارا! اگر میان من و تو - و خدا نکند - صدها تپّه و صحرا حایل شود.
۹ - یقین بدان: این پرده آویخته نشد جز اینکه روزی کنار رود و این ماه چهارده، کمال نگرفت جز اینکه روزی تاریک شود.
۱۰ - اگر از اشتياق من مى‌هراسيد كه با شتاب اين پرده را به يكسو نهم، ايمن باشيد كه از بى‌پروايى شراب كمك نگيرم

بصفراء لو حلّت قديما لشارب • • • • • لضنّت فما حلّت فتاة لقاطف
يطوف بها من «آل كسرى» مقرطقيحدّث عنها من ملوك الطوائف
سقى الحسن حمراء السلافة خدّه • • • • • فأنبع نبتا أخضرا فى السوائف
و أحلف أنّى شعشعت لى بكفّه • • • • • سلوت سوى همّ لقلبى محالف
عصيت على الأيّام أن ينتزعنه • • • • • بنهى عذول أو خداع ملاطف


۱۱ - انگورى كه اگر شراب كهنه‌اش حلال باشد بخل ورزند و تازه آن را براى چيدن روا نشمارند.
۱۲ - ساغر آن در كف لباده‌پوشى از خاندان كسرى است كه حديث شراب را از شاهان قبائل روايت كند.
۱۳ - سرخى شراب ناب، گونه چون گلشن را از طراوت سيراب كرد، سبزه‌ى غدّارش بركنار دميد.
۱۴ - سوگند كه اگر با كف زرّينش شراب مرا ممزوج كند، غم دل فرو نهم، جز آن غمى كه بر دلم پيمان وفا بسته.
۱۵ - به روزگار اين مهلت نگذاشتم كه موهبت اين غم از دل بربايد، چه با پند ناصحان و يا فريب دوست مهربان.

جوىّ كلّما استخفى ليخمدهاجه • • • • • سنا بارق من أرض «كوفان» خاطف
يذكّرنى مثوى «علىّ‌» كأنّنى • • • • • سمعت بذاك الرزء صيحة هاتف
ركبت القوافى ردف شوقى مطيّة • • • • • تخبّ بجارى دمعى المترادف
إلى غاية من مدحه إن بلغتها • • • • • هزأت بأذيال الرّياح العواصف
و ما أنا من تلك المفازة مدرك • • • • • بنفسى و لو عرّضتها للمتالف


۱۶ - آتشى شعله‌ور كه هرچند دم فروكشد، برقى خيره‌كننده از سرزمين كوفان بر جهد و بازش مشتعل سازد.
۱۷ - برقى خاطف كه تربت على را به خاطر آورد، گويا سروش مصيبتش را به گوش مى‌شنوم.
۱۸ - مشتاقانه بر مركب قافيه برشدم و با اشك ريزان، هروله‌كنان رهسپار گشتم.
۱۹ - به سوى ثنا و ستايش كه اگر احساسم رسا باشد، طوفانهاى سهمگين را بازيچه شمارم.
۲۰ - در اين وادى بى‌كران با نيروى جان راه به جايى نبرم، گرچه خود را به آب و آتش زنم.

ولكن تؤدّى الشهد إصبع ذائق • • • • • و تعلق ريح المسك راحة دائف
بنفسى من كانت مع اللّه نفسه • • • • • إذا قلّ يوم الحقّ من لم يجازف
إذا ما عزوا دينا فآخر عابد • • • • • و إن قسموا دينا فأوّل عائف
كفى «يوم بدر» شاهدا و «هوازن» • • • • • لمستأخرين عنهما و مزاحف
و «خيبر» ذات الباب و هى ثقيلة ال‌ • • • • • مرام على أيدى الخطوب الخفائف


۲۱ - ولى اينم كافى است كه شهد انگبينى با سرانگشتى ممتاز باشد و شميم عنبر جامه‌ى عنبرى بپالايد.
۲۲ - جانم فداى آن سرور كه بنده‌ى راه حق بود، روزگارى كه ديگران مدّعيان ناحق بودند.
۲۳ - اگر مدارج دين را وارسند، به نهايت عابد. اگر دنيا را بخش كنند، اولين زاهد.
۲۴ - روز بدر و هوازن، حجّتى است رسا، بر آنها كه راه فرار گرفتند و رهسپار شدند.
۲۵ - و قلعه خيبر با آن در سنگين كه بر دست ناتوان چه سهمگين بود.

«أبا حسن» إن أنكروا الحق (واضحا) • • • • • على أنّه و اللّه إنكار عارف
فإلاّ سعى للبين أخمص بازل • • • • • و إلاّ سمت للنعل إصبع خاصف
و إلاّ كما كنت ابن عمّ و واليا • • • • • و صهرا و صنوا كان من لا يقارف
أخصّك بالتفضيل إلاّ لعلمه • • • • • بعجزهم عن بعض تلك المواقف
نوى الغدر أقوام فخانوك بعده • • • • • و ما آنف فى الغدر إلاّ كسالف


۲۶ - يا ابا الحسن! اگر حقّ ترا به جهالت منكر آمدند و به خدا سوگند كه دانسته انكار نمودند.
۲۷ - باوجوداين. اگر يكّه‌تاز ميدان شهامت نبودى و با تشريف «خاصف النعل» همتا و هم‌سنگ رسول نمى‌شدى.
۲۸ - اگر پسر عم كارگزار، داماد و هم‌ريشه رسول نبودى - با آنكه بودى - دگران با تو برابر و هم‌سنگ نبودند.
۲۹ - مى‌دانست كه ديگران از بر شدن به اين مدارج ناتوان‌اند، ازاين‌رو به‌ويژه نام تو را به فضيلت ياد فرمود.
۳۰ - جمعى نيرنگ زدند و بعد از رسول راه خيانت گرفتند، اين يك در نيرنگ و دغل همتاى ديگرى بود.

و هبهم سفاها صحّحوا فيك قوله • • • • • فهل دفعوا ما عنده فى المصاحف
سلام على الإسلام بعدك إنّهم • • • • • يسومونه بالجور خطّة خاسف
وجدّدها «بالطفّ‌» بابنك عصبة • • • • • أباحوا لذاك القرف حكّة قارف
يعزّ على «محمّد» بابن بنته • • • • • صبيب دم من بين جنبيك و اكف
أجازوك حقّا فى الخلافة غادروا • • • • • جوامع منه فى رقاب الخلائف


۳۱ - گيرم كه با سفاهت سخن رسول را برتابيدند، آيات قرآن را چگونه برمى‌تابند؟
۳۲ - بعد از تو فاتحه اسلام را خواندند: دين را با خوارى و خفت زير پا نهادند.
۳۳ - اين سفاهت و خيانت در بيابان «طف»، بر سر فرزندان حسين تجديد شد: روا شمردند كه زخم كهنه را با سرانگشت خونبار سازند.
۳۴ - ناگوار است بر رسول خدا كه از سينه‌ى دخترزاده‌اش خون چون ناودان روان است.
۳۵ - ميراث خلافت را از چنگ تو ربودند، و خلافت خود را چونان غل جامعه بر گردن آيندگان بستند.

أيا عاطشا فى مصرع لو شهدته • • • • • سقيتك فيه من دموعى الذوارف
سقى غلّتى بحر بقبرك إنّنى • • • • • على غير إلمام به غير آسف
و أهدى إليه الزائرون تحيّتى • • • • • لأشرف إن عينى له لم تشارف
و عادوا فذرّوا بين جنبىّ تربة • • • • • شفائى ممّا استحقبوا فى المخاوف
اسرّ لمن والاك حبّ موافق • • • • • و ابدى لمن عاداك سبّ مخالف


۳۶ - اى تشنه‌ى در خون طپيده كه اگر در ركابش بودم، با سيلاب اشك خود سيرابش مى‌ساختم.
۳۷ - از درياى رحمتى كه به كويت اندر است، موجى برآمد و از عطشم وارهانيد، با آنكه در كنار تربتت حاضر نبودم.
۳۸ - زايران مرقد پاكش درود مرا به نيابت نثار كردند تا تشريف جويم اگرچه ديدگانم از اين شرافت محروم ماند.
۳۹ - بازگشتند و غبارى از تربتش بر سينه‌ام فشاندند، شفاى من در همان بود كه آنان ذخيره‌ى روز درماندگى سازند.
۴۰ - مهر دوستانت به دل نهفتم، مهرى موافق. شتم دشمنانت بر زبان دارم، دشمنى آشكار.

دعیّ سعی سعی الاسود و قدمشی• • • • • سواه الیها امس مشی الخوالف
و اغری بک الحسّاد انّک لم تکن• • • • • علی صنم فیما رووه بعاکف
و کنت حصان الجیب من ید غامر• • • • • کذاک حصان العرض من فم قاذف
و ما نسب ما بین جنبیّ تالد• • • • • بغالب ودّ بین جنبیّ طارف
و کم حاسد لی ودّ لو لم• • • • • یعش و لمانابله فی تابینکم و اسایف


۴۲ - ازاین‌رو حاسدانت به کین برخاستند که همگان دانند مانند آنان برای بت سجده نبردی.
۴۳ - دست آلودگان به دامن طهارتت نرسید، دهان بدگویان، حسبت را نیالود.
۴۴ - این افتخاری کهن که از خون تبارم در رگ و پی دارم، افزون نشمارم از مهری که تازه به دل می‌پرورانم.
۴۵ - بسا حاسدان که آرزو دارند کاش در زمره‌ی خفتگان بودند و من در برابر آنان با زبانی چون تیر و شمشیر به دفاع و حمایت برنمی‌خاستم.

تصرّفت فی مدحیکم فترکته• • • • • بعضّ علیّ الکفّ عضّ الصوارف
هواکم هو الدنیا و اعلم انّه• • • • • یبیّض یوم الحشر سود الصحائف


۴۶ - در ثنا و ستایشتان داد سخن دادم و این دشمن بدخواه تو است که از خشم دست به دندان می‌گزد.
۴۷ - عشق شما با تمام دنیا برابر است، و دانم روز حشر، سیه‌نامه اعمالم را سپید خواهد کرد.


۵.۶ - مدح اهل بیت (علیه‌السّلام)


سلا من سلا: من بنا الستبدلا؟! • • • • • و کیف محا الآخر الاوّلا؟!
و ایّ هوی حادث العهد ام• • • • • ‌س انساه ذاک الهوی المحولا؟!
و این المواثیق و العاذلات• • • • • یضیق علیهن ان تعذلا؟!
اکانت اضالیل وعد الزما• • • • • ن‌ام حلم اللیل ثم النجلی‌؟!
و ممّا جری الدمع فیه سؤا• • • • • ل من تاه بالحسن ان یسالا


۱ و ۲ - آنکه از ما دل برید. ندانم چه‌کسی را برگزید؟ چگونه مهر نوین عشق دیرین را از یاد برد.
۳ - آن پیمانهای مؤکد کجا شد؟ و آن عشق آتشین که ملامت ناصحان را به چیزی نشمرد؟
۴ - آرزوهای خام بود که با گذشت ایّام از سر بنهاد؟ یا رویای شبانه که با سپیده‌ی صبح از میان برخاست‌؟
۵ - اشک‌های جاری نه از سوز دل بود؟ خدا را، پاسخ دهید عاشق سرگردان را.

اقول «برامة: » یا صاحبی• • • • • معاجا - و ان فعلا -: اجملا
قفا لعلیل فان الوقوفو• • • • • ان هو لم یشفه علّلا
بغربی «وجرة» ینشدنه• • • • • و ان زادنا صلة - منزلا
و حسناء لو انصفت حسنها• • • • • لکان من القبح ان تبخلا
رات هجرها مرخصا من دمی• • • • • علی النای علقا قدیما غلا


۶ - بر سر آن آبگاه گفتم: قدرى بپائيد و اگر مهلتى مى‌دادند چه منتى بر من مى‌نهادند.
۷ - به بالين اين بيمارتان بيائيد، اگر مايه‌ى شفا نباشد، بارى وسيله دلدارى است.
۸ - در كنار «وجره» از كاشانه او سراغ گرفتم، گرچه بر گمراهى ما افزود.
۹ - آن پريوش كه اگر خورشيد رخش به راه انصاف مى‌رفت از تابش خود بخل نمى‌ورزيد.
۱۰ - بسا سخن‌چينى كه نبض او را شناخته و من پيشدستى كنم تا سعايت او برتابم.

و ربّت واش بها منبض•• أسابقه الردّ أن ينبلا
رأى ودّها طللا ممحلا•• فلفّق ما شاء أن يمحلا
و ألسنة كأعالى الرماح•• رددت و قد شرعت ذبلا
و يأبى «لحسناء» إن أقبلت•• تعرّضها قمرا مقبلا
سقى اللّه «ليلاتنا بالغوي•• ‌ر» فيما أعلّ و ما أنهلا


۱۱ و ۱۲ - با اين تصور كه مهر دلداده‌ام چون عرصه‌ى ريگزار است، رطب و يا بسى بهم بافته تا ريشه‌ى عشق و شوريدگى را بسوزاند.
۱۳ - و بسا زبانهاى چون نى فراز و چونان سنان تيز و دراز كه از خود برتافتم.
۱۴ - اگر آن پريوش رخ بتابد، چه نيازش كه ماه تابان برآيد.
۱۵ - خدا شبهاى «غدیر» را سيراب كناد، از باران صبحگاهى و ژاله‌ى شامگاهى.

حيا كلما أسبلت مقلة • • • • • -حنينا له - عبرة أسبلا
و خصّ و إن لم تعد ليلة • • • • • خلت فالكرى بعدها ماحلا
و فى الطيف فيها بميعاده • • • • • و كان تعوّد أن يمطلا
فما كان أقصر ليلى به • • • • • و ما كان لو لم يزر أطولا
مساحب قصرّ عنّى المشي • • • • • ‌ب ما كان منها الصّباذيّلا


۱۶ - بارانى كه چون از چشم مشتاقى قطره‌ى اشكى روان بيند، به همدردى برخروشد و سيلاب كشد.
۱۷ - به‌ويژه آن شب وصل، گرچه ديگر بازنگشت، از آن پس خواب به چشم راه نكرد.
۱۸ - اما در رويا، هنوز بر سر پيمان است، اگرچه پيمان‌شكنى راه و رسم ديرين است.
۱۹ - خدا را چه شب كوتاهى. اگر وصل دلدار نبود، چون شب يلدا بود.
۲۰ - آن دامن كبريا كه در شور و شيدايى بر زمينى مى‌كشيدم، اينك به پيرى كوتاه گشته.

ستصرفنى نزوات الهمو • • • • • م بالأرب الجدّ أن أهزلا
و تنحت من طرفى زفرة • • • • • مباردها تأكل المنصلا
و أغرى بتأمين آل النبى • • • • • إن نسّب الشعر أو غزّلا
بنفسى نجومهم المخمدات • • • • • و يأبى الهدى غير أن تشعلا
و أجسام نور لهم فى الصعيد • • • • • تملؤه فيضيى الملا


۲۱ - به زودى هم و غم بر دل برجهد و از شوق و سرخوشى بازم دارد.
۲۲ - از آه سوزانم سوهانى بسازد كه شمشير جانكاه را بسايد.
۲۳ - اينك به ثناى آل پيامبر حريصم، قصيده‌اى بسرايم، غزلى بيارايم.
۲۴ - جانم فداى آن اختران خاموش، لكن چراغ هدايت خاموشى نگيرد.
۲۵ - پيكر انورشان در بيابان، فضاى جهان را پرتوافكن است.

ببطن الثرى حمل مالم تطق • • • • • على ظهرها الأرض أن تحملا
تقيض فكانت ندى أبحرا • • • • • و تهوى فكانت علاّ أجبلا
سل المتحدى بهم فى الفخا • • • • • ر أين سمت شرفات العلا؟!
بمن باهل اللّه أعداءه • • • • • فكان الرسول بهم أبهلا؟!
و هذا الكتاب و إعجازه • • • • • على من‌؟ و فى بيت من نزّلا؟!


۲۶ - توده‌ى غبرا از حمل اين بار سنگين درماند، ازاين‌رو شمع وجودشان را در دل نهفت.
۲۷ - فيض‌بخشى كردند: ابر و دريا آفريدند، فروافتادند، قلّه‌هاى عظمت را بنياد نهادند.
۲۸ - از رقيب كه به مفاخرت خيزد، واپرس كه پايه‌هاى عظمت و مجدشان تا به كجا پر شده است.
۲۹ - قرآن، كدام خاندان را با مباهله شرافت داد، كه رسول خدا به آبروى آنان به دعا برخاست‌؟!
۳۰ - معجز قرآن بر كه نازل گشت‌؟ و در كدام خاندان‌؟!

و «بدر» و «بدر» به الدّين ت‌ • • • • • مّ من كان فيه جميل البلا؟!
و من نام قوم سواه و قام‌؟ • • • • • و من كان أفقه أو أعدلا؟!
بمن فصل الحكم يوم «الحنين» • • • • • فطبق فى ذلك المفصلا؟!
مساع أطيل بتفصيلها • • • • • كفى معجزا ذكرها مجملا
يمينا لقد سلّط الملحدون • • • • • على الحق أو كاد أن يبطلا


۳۱ - در روز بدر، بدرى كه پرچم دين را برافراشت، چه‌كسى يكّه‌تاز ميدان بود؟!
۳۲ - كه بيدار ماند و ديگران به خواب غنودند؟ داناتر كه بود؟ دادگسترترين آنان كدام‌؟!
۳۴ - مساعى جميله فراوان است، تفصيل آن سخن را به درازا كشد، اجمال آن در مقام سند كافى است.
۳۵ - سوگند به حق كه ملحدان و كجروان بر آئين حق چيره شدند، بلكه آن را تباه كردند.

فلو لا ضمان لنا فى الطهور • • • • • قضى جدل القول أن نخجلا
أ أللّه يا قوم يقضى «النبىّ‌» • • • • • مطاعا فيعصى و ما غسّلا؟!
و يوصى فنخرص دعوى علي‌ • • • • • ه فى تركه دينه مهملا؟!
و يجتمعون على زعمهم • • • • • و ينبيك «سعد» بما أشكلا
فيعقب اجماعهم أن يبي‌ • • • • • ت مفضولهم يقدم الأفضلا


۳۶ - آرى پيروزى حق ضمانت الهى است وگرنه در جدل شرمسار و سرافكنده بوديم.
۳۷ - خدا را، اى قوم، رواست كه رسول مطاع فرمان دهد، هنوزش غسل نداده نافرمانى كنند؟!
۳۸ - جانشين خود را معرفى كرد و ما به ياوه پنداشتيم آئين خود را مهمل وانهاد.
۳۹ - پندارند كه اجماع و اتفاق دارند، از سعد بن عباد خبر واپرس.
۴۰ - آن هم اجماعى كه بى‌فضل را بر صاحب فضل مقدم شناخت.

و أن ينزع الأمر من أهله • • • • • لأنّ «عليّا» له اهّلا
و ساروا يحطّون فى آله • • • • • بظلمهم كلكلا كلكلا
تدّب عقارب من كيدهم • • • • • فتفنيهم أوّلا أوّلا
أضاليل ساقت مصاب الحسين • • • • • و ما قبل ذاك و ماقدتلا
«اميّة» لابسة عارها • • • • • و إن خفى الثأر أو حصّلا


۴۱ - و حق را از صاحب حق بازگرفت، آرى على صاحب حق بود.
۴۲ - منزل به منزل راه سپردند، از بغى و ستم، خاندان على را بى‌سپر سينه‌ى اشتران ساختند.
۴۳ - و از كيد و كين، چونان عقرب جراره، چه نيش‌ها كه بر جانشان نزدند.
۴۴ - مايه‌ى ضلال و حيرت بدان پايه كه عزاى حسين را به‌پا كرد و مصيبت‌هاى پيشين و پسين.
۴۵ - خاندان اميّه، جامه‌ى اين عار و ننگ بر تن آراست. گرچه خون شهيدان يكسره پامال نگشت.

فيوم «السقيفة» يابن النبىّ • • • • • طرّق يومك فى «كربلا»
و غصب أبيك على حقّه • • • • • و أمّك حسّن أن تقتلا
أيا راكبا ظهر مجدولة • • • • • تخال إذا انبسطت أجدلا
شأت أربع الريح فى أربع • • • • • إذا ما انتشرن طوين الفلا
إذا وكلت طرفها بالسما • • • • • ء خيل بادراكها وكّلا


۴۶ - اى زاده‌ى مصطفى، اين خود روز سقيفه بود كه راه كربلا را هموار كرد.
۴۷ - حقّ على و فاطمه زير پا ماند، ازاين‌رو كشتنت روا شمردند.
۴۸ - اى تك‌سوارى كه بر خنگ باد پيما روانى، و چونان شاهين در پرواز.
۴۹ - خنگى كه در چهار جهت از طوفان سبق برد، گاهى كه در كوه و دره وزان گردد.
۵۰ - و چون طرف چشم به آسمان دوزد، پندارند كه خواهد به سما بر شود.

فعزّت غزالتها غرّة • • • • • وطالت غزال الفلا أيطلا
كطيّك فى منتهى واحد • • • • • - لتدرك يثرب - أو مرقلا
فصل ناجيا و علىّ الأمان • • • • • لمن كان فى حاجة موصلا
تحمّل رسالة صبّ حملت • • • • • فناد بها «أحمد» المرسلا
و حىّ و قل: يا نبىّ الهدى • • • • • تأشّب نهجك و استوغلا


۵۱ - سپيدى كاكلش بر قرص خورشيد طعنه زند، اندامش غزال رعنا را به چيزى نخرد.
۵۲ - گمانم كه با اين سير و شتاب به سوى مدينه روان باشى.
۵۳ - به سلامت، و هركه در نياز من بكوشد به سلامت باد.
۵۴ - پيام اين دلسوخته را همراه بر و به پيشگاه احمد مرسل آواز بركش.
۵۵ - پس از ثنا و سپاس برگو: اى رهبر هدايت! راه و رسمت دگرگون گشت.

قضيت فأرمضنا ما قضيت • • • • • و شرعك قدتمّ و استكملا
فرام ابن عمّك فيما سنن‌ • • • • • ت أن يتقبّل أو يمثلا
فخانك فيه من الغادري‌ • • • • • ن من غيّر الحقّ أو بدّلا
إلى أن تحلّت بها «تيمها» • • • • • و أضحت «بنو هاشم» عطّلا
و لمّا سرى أمر «تيم» أطا • • • • • ل بيت عدىّ لها الأحبلا


۵۶ - به جوار حق راه يافتى و ما در آتش فراق مانديم، اما شرع و آئينت تمام بود.
۵۷ - پسر عمّت بر آن شد كه به آئين و سنت قيام ورزد.
۵۸ - نيرنگبازان، آنها كه حق را واژگون كردند، راه خيانت و دغل پيش گرفتند.
۵۹ - سرانجام «تيم» آنان زيور خلافت بر تن آراست. بنى هاشم عاطل و باطل ماندند.
۶۰ - نوبت «تيم» كه به پايان آمد، خاندان «عدى» طنابها را كشيدند.

و مدّت اميّة أعناقها • • • • • و قدهوّن الخطب و الستسهلا
فنال «ابن عفّان» ما لم يكن • • • • • يظنّ و ما نال بل نوّلا
فقرّ و أنعم عيش يكو • • • • • ن من قبله خشنا قلقلا
و قلّبها «أردشيريّة» • • • • • فحرّق فيها بما أشعلا
و ساروا فساقوه أو أوردوه • • • • • حياض الردّى منهلا منهلا


۶۱ - خاندان اميّه هم گردن طمع فراز كردند، ديگر جاده‌ها هموار بود.
۶۲ - از ميانه پسر عفان بر سرير خلافت برشد كه گمان نمى‌رفت، بلكه او را بر سرير نشاندند.
۶۳ - ديدگان اميه روشن گشت و عيش همگان به كام. پيش از آن سخت و ناگوار.
۶۴ - كار شورى و اجماع، در آخر به آئين زردشت پيوست، آن دو آتش زدند اين يك پاك بسوخت.
۶۵ - روان گشتند و قدم‌به‌قدم تا گودال هلاكش سوق دادند، بهتر بگويم، كشاندند.

و لمّا امتطاها «علىّ‌» اخو • • • • • ك ردّ إلى الحقّ فاستثقلا
و جاؤا يسومونه القاتلين • • • • • و هم قد ولوا ذلك المقتلا
و كانت هناة و أنت الخصيم • • • • • غدا و المعاجل من امهلا
لكم «آل ياسين» مدحى صفا • • • • • و ودّى حلا و فؤادى خلا
و عندى لأعدائكم نافذا • • • • • ت قولى (ما) صاحب المقولا


۶۶ - و چون برادرت على زمام خلافت كشيد تا به سوى حق بازگرداند، ازاين‌رو دشوار و سنگين بود.
۶۷ - آمدند كه با خوارى به قاتلانش سپارند، با آنكه خود معركه آراى قتال بود.
۶۸ - ناگفتنى بسيار است. دادخواه آنان به روز قيامت تويى، واى بر آنان كه مهلت يابند.
۶۹ - اى خاندان مصطفى، اينك ثنايم چون آب زلال، مهرم شيرين و خوشگوار، قلبم خالى از مهر اغيار است.
۷۰ - سخنان گزنده‌ام براى دشمنان آماده، مادام‌كه زبان در كام بچرخد.

اذا ضاق بالسیر ذرع الرفیق• • • • • ملات بهنّ فروج الملا
فواقر من کلّ سهم تکونل• • • • • ه کلّ جارحة مقتلا
و هلاّ و نهج طریق النجاة• • • • • بکم لاح لی بعدما اشکلا؟!
رکبت لکم لقمی فاستننت• • • • • و کنت اخابطه مجهلا
و فکّ من الشّرک اسری و کا• • • • • ن غلاّ علی منکبی مقفلا


۷۱ - اگر با گام هموار به مقصود نرسم. بشتابم و دامن صحرا پر کنم.
۷۲ - از تیر جان شکاف که بر هرجا نشیند، هلاک سازد.
۷۳ - چرا چنین نباشم، با آنکه راه نجات‌بخش دینم به راهنمایی شما مکشوف افتاد.
۷۴ - با درستی به راه راست قدم نهادم. پیش از آن، سر خود گرفته بیراهه می‌شتافتم.
۷۵ - زنجیر شرک را پاره کردم. با آنکه در گردنم قفل بود.

اوالیکم ما جرت مزنة• • • • • و ما اصطخب الرعد او جلجلا
و ابرا ممّن یعادیکم• • • • • فانّ البرائة اصل الولا
و مولاکم لا یخاف العقاب• • • • • فکونوا له فی غد موئلا


۷۶ - سروران من، مادام‌که ابری خیزد و رعدی برانگیزد، دوستدار شمایم.
۷۷ - و از دشمنان شما بیزاری جویم. بیزاری شرط مهر کیشی است.
۷۸ - وابسته‌ی مهر شما از کیفر هراس نکند. در روز فردا، بایدش که پناه باشید.


۱. زرکلی، خیرالدین، الاعلام زرکلی، ج۷، ص۳۱۷.    
۲. بغدادی، خطیب، تاریخ بغداد، ج۱۳، ص۲۷۶.    
۳. حنبلی، ابن عماد، شذرات الذهب، ج۳، ص۲۴۷.    
۴. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۴، ص۲۳۸-۲۳۹.    
۵. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۲، ص۲۳۶ و ۲۳۷.    
۶. کمین:پنهان شدن.    
۷. نغر:به جوشش آوردن.    
۸. قروف:پوست روی جراحت.    
۹. دیلمی، مهیار، الدیوان المهیار، ج۲، ص۲۶۲-۲۶۳.    
۱۰. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۲، ص۲۳۴-۲۳۵.    
۱۱. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۴، ص۲۴۵-۲۴۷.    
۱۲. این قصیده را به سال ۳۹۲ هجری سروده است.    
۱۳. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۴، ص۲۳۵-۲۳۶.    
۱۴. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۲، ص۲۳۹-۲۴۰.    
۱۵. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۴، ص۲۳۶-۲۳۷.    
۱۶. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۴، ص۲۴۱-۲۴۲.    
۱۷. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۲، ص۲۴۸-۲۴۹.    
۱۸. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج۴، ص۲۴۲-۲۴۵.    
۱۹. شبّر، جواد، ادب الطف، ج۲، ص۲۴۳-۲۴۵.    
۲۰. قصیده را به سال ۳۹۲ هجری سروده است.    
۲۱. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ص۲۴۷-۲۵۱.    
۲۲. شبّر، جواد، ادب الطف، ص۲۴۰-۲۴۳.    



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۱، ص۲۳۰.    






جعبه ابزار