میداند.
تحلیل میشود.
است و نیل به اهداف سیاسی با هنر جنگ امکانپذیر است.
است.
مورد تأکید قرار گرفته بیانگر نظریهای است که بر اساس آن باید ریشه جنگ را در سیاست جستجو نمود.
مجری جنگها هستند.
ریشه جنگ، قدرتطلبی و اعمال
قدرت است و سیاست در حقیقت تصویری است که ابزار قدرت را ترسیم مینماید.
به اعتقاد
برتراند راسل قوانین حرکت جامعه اصولی هستند که فقط از روی مفهوم قدرت به معنی اعم تعریف میگردد. به همان ترتیب که در علم فیزیک انرژی عامل اساسی و مولد اصلی پدیدههاست، قدرت و
سیادتطلبی هم مانند انرژی دارای صور گوناگون است: تحول، ارتش، جنگی،
قدرتهای نظامی، قوه تحمیل براعتقادات و بسیاری از این قبیل، انواع مختلف آن را تشکیل میدهند.
در تبیین دیگری، ریشههای جنگ به عامل
دولت باز میگردد. زیرا جنگها توسط دولتها و
دولتمردان و از
مقاصد سیاسی نظامها ریشه میگیرند و به همین دلیل است که گروهی زوال دولتها را زمینهای برای ریشهکن شدن جنگ دانستهاند.
برخی معتقدند تا زمانی که کشورها بر
حاکمیت ملی قائل به محدودیتی نباشند، جنگ بین آنها درگیر خواهد شد، خواه بهطور عمد و خواه بر اثر محاسبه غلط.
در حقیقت، این اعمال حاکمیت ملی در صحنه
سیاست بینالمللی است که همواره جنگها را به وجود آورده است.
هرج و مرج بینالمللی پیوسته موجب جنگ بوده است و
اروپا از پایان
قرون وسطی به بعد همواره دچار این فاجعه بوده است.
بیشک تا ریشههای هرج و مرج بینالمللی شناخته نشود، ذکر این عنوان به تنهایی در تحلیل ریشههای جنگ مشکلی را حل نخواهد کرد. زیرا هرج و مرج جنگ را ممکن میسازد ولی آن را تحقق نمیبخشد.
رقابتهای امپریالیستی همواره عامل پدیده جنگ بوده است.
صرفنظر از تفسیرهای گوناگون که از پدیده امپریالیسم ارائه شده میتوان توسعه طلبی در صحنه روابط بینالمللی را به عنوان مشخصه اصلی امپریالیسم بیانگر رابطه جنگ و سیاست دانست.
امپریالیسم در قالبهای پنجگانه
اقتصادی، سیاسی،
نظامی،
فرهنگی و
ارتباطی(میانجیگری) همواره به دلیل مکانیزم پیچیدهای که بر آن حاکم است نوعی وابستگی ساختاری بر پایه خشونت را میطلبد و با پدیده جنگ رابطه علل و معلولی دارد.
این تحلیل به آن معنی نیست که امپریالیسم از جنگ به عنوان یک وسیله برای ایجاد و حفظ وابستگی استفاده میکند بلکه
تجاوز و
تهاجم و خشونت و غارت جزئی از ماهیت آن به شمار میرود؛ بهطوری که حتی در اوج موفقیت و رسیدن به صلح و آرامش ظاهری همچنان خصلت خشونت، تهاجم و جنگطلبی به همراه دارد همانند گرگی که طعمهاش رام شده و آرام در چنگال قرار گرفته است.
و - بههم خوردن توازن قوا تعبیر دیگری است که به نوعی رابطه جنگ و سیاست را بیان میکند.
اگر سیاست تعادل قوا را عامل بازدارنده جنگ بدانیم نتیجه منطقی آن چنین خواهد بود که شکست این سیاست موجب بروز جنگ خواهد بود.
توازن قوا در حقیقت امکان انهدام متقابل را همواره در سیاست صاحبان قدرتهای بزرگ مطرح میسازد و آنها را به واکنش مثبت و خودداری از استفاده از قدرت وا میدارد و به همین دلیل آنان را مجبور میکند که به جای انسانها سلاحهای خود را از بین ببرند.