عنقا (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
میرزا محمدحسین عنقای اصفهانی، فرزند همای شیرازی، از شاعران و ادیبان برجسته
سده سیزدهم هجری بود که در
شعر،
عرفان و
خوشنویسی جایگاهی ممتاز یافت و در محافل ادبی
اصفهان از چهرههای طراز اول بهشمار میرفت.
او با پیروی از شیوه استادان بزرگ شعر فارسی و سرودن قصاید، غزلها و مراثی دلنشین، سرانجام به دربار
ناصرالدینشاه راه یافت و لقب «ملکالشعرایی» را دریافت کرد.
ملك الشعرا ميرزا محمد حسين عنقاى اصفهانى شيرازى الاصل فرزند ارشد شاعر فاضل
همای شیرازی است و در روز جمعه
۲۴ رجب سال ۱۲۶۰ق در اصفهان متولد شد.
وی از بركت خدمت و فيض تعليم و تربيت پدر دانشمندش بهره گرفته و بدين سبب در
علم و
ادب و حسن
خطّ و خوى
فتوت و مردانگى و وارستگى و آزاد فكرى نسخه ثانى پدرش بود. عنقا اكثر معاشرت و مصاحبتش با طبقهى شعرا و عرفا و درويشان بود.
عنقا سخندانى چيرهزبان و عارفى خوش حالت و اديبى فاضل بود كه در تحصيل علم و ادب و كسب
هنر و مجاهدت و
سیر و سلوک روحانى، رنج فراوانى برده بود.
فنون
ادب فارسی و
عربی و
علوم عقلی و
نقلی به خصوص
فلسفه و
عرفان را نزد پدر و ديگر اساتيد بزرگ در اصفهان آموخت و در تتبّع دواوين شعرا و گويندگان فارسى نظير نداشت.
عنقا در شعر و شاعرى از اساتيد بزرگ مسلم زمان خود بود و در انجمنهاى شعراى اصفهان نظير انجمن «ابو الفقراء» و انجمنهاى بعد از آن شركت مىكرد و جزو شعراى طبقهى اول محسوب مىشد.
به
سال ۱۲۸۶ق انجمن در خانهى عنقا برگزار شد كه تاكنون انجمن شعرى به گرمى و حرارت و نشاط انجمن عنقا تشكيل نشده است.
وى علاوه بر شاعرى از هنر خط و
خوشنویسی نيز نصيب وافر داشت كه اين هنر را در نزد پدر و ميرزا عبد الحسين گلستانه آموخته بود. عنقا در سفرى به
تهران به
سال ۱۲۹۲ق به دربار
ناصر الدّین شاه قاجار راه يافت و مورد تفقّد ايشان قرار گرفت و لقب «ملك الشعرايى» را دريافت نمود.
عنقا در غزلسرايى پيرو مكتب
سعدی،
حافظ و
مولانا بوده و در قصيده به سبك مسعود سعد و امير معزّى بود و قصايد نغز پخته و شيوا داشت. مدايح غرّايى در مدح مولاى متقيان
علی (علیهالسّلام) و مراثى جانسوز
کربلا در ديوان او حاكى از
فطرت پاك و قوت
روح و
ایمان اوست.
در روز سهشنبه ۲۳
جمادی الآخر سال ۱۳۰۸ق وفات يافت و در حجرهى اختصاصى در تكيهى مير
تخت فولاد اصفهان به خاك سپرده شد. علت وفاتش را بر اثر مسموميت ناشى از نوشيدن قهوهى تلخ زهرآگين كه يكى از غلامان حاكم اصفهان به او نوشانده بود، مىدانند.
| چون شد شهید زهر جفا شاه دین حسین • • • • • جن و ملک ز ماتم او سوگوار شد | | |
| امشب دوباره زینب محزون يتيم گشت • • • • • امشب دوباره کلثوم از غم فگار شد | | |
| اى دوستان ز ديده روان خون دل كنيد • • • • • كز جور خصم چشم فلک اشكبار شد | | |
| آه از دمى كه در صف ميدان، شه شهید • • • • • بر تيغ كافران ستمگر دچار شد | | |
| جانش چو جعد قاسم آشفته شد پريش • • • • • روزش چو موى اکبر ناكام تار شد | | |
| در خون چشم لاله رخانش، ز تيغ كين • • • • • دامان دشت كرب و بلا لالهزار شد | | |
| هر آهويش به دست گرازى اسير گشت • • • • • هر بلبلش به چنگ بازى شكار شد | | |
| اين هر دو ماه بود زمان عزاى ما • • • • • كز گريه چشمها همه ابر بهار شد | | |
| | |
مرثيه:| گلستان روى اصغر چونكه آيد در خيالم • • • • • غنچه پيكان گردد اندر چشم و چون بلبل بنالم | | |
| غنچهى پيكان چو بر حلق على اصغر آمد • • • • • خون روان شد جاى آب از چشم و شد شوريده حالم | | |
| موى مشكين على اصغر چو از خون گشت رنگين • • • • • سال و مه از مويه مويم، روز و شب از ناله نالم | | |
| ياد ياقوت لب لعل على اصغر كنم چون • • • • • خاك با دم گر نگردد دامن از خون مال مالم | | |
| قمرى باغ حسينى از نوا افتاد من چون • • • • • با هزاران شور همچون بلبل شيدا ننالم | | |
| با دو چشم تر سکینه گفت با عباس كاى عم! • • • • • خشك شد مرجان لعل اصغر شيرين مقالم | | |
| خيز و بنشانش عطش از جرعهى آبى و بنشان • • • • • آتش دل را كه از سوزش زبان گرديده لالم | | |
| خيز و مادر لحظهيى بنشين و بنشان آتش دل • • • • • كز جفاى چرخ شام هجر شد صبح وصالم | | |
| بر سر نعش على اكبر بزارى گفت ليلى • • • • • كز غمت مجنون شدم بر پا نه از گيسو عقالم | | |
| مو بمو شرح پريشانى لیلی تا شنيدم • • • • • همچو گيسوى على اصغر پريشان گشت حالم | | |
| راستى چون در گلستان بنگرم سرو و گلى را • • • • • قامت و روى على اكبر آيد در خيالم | | |
| ماه چون خورشيد كسب از سايهى من نور كردى • • • • • اين زمان از جور گردون زرد رو همچون هلالم | | |
| ماه رويم منخسف از سيلى شمر و سنان شد • • • • • من كه اندر ابر خجلت رفت خورشيد از جمالم | | |
| گر هزاران كوه قافم هست عصيان غم ندارم • • • • • تا چو «عنقا» چاكر و مدحتگر معصوم و آلم | | |
| | |
•••
| چون لب خشك على اصغر آيد در خيالم • • • • • خوشتر اين باشد زبان گردد بكام از غصه لالم | | |
| راستى آن به كه گردد مژّگان پيكان بچشمم • • • • • غنچهى لعل على اصغر چو آيد در خيالم | | |
| گشت مالامال خون قنداق اصغر چون ز پيكان • • • • • دامن از سيلاب اشك آن به كه گردد مال مالم | | |
| گفت اندر قتلگه با نعش شاه دين سكينه • • • • • كاى پدر نه بر سرم نك دستى و بشنو مقالم | | |
| سوختم از آتش دورى مسوزان بيش از اينم • • • • • ساختم با درد مهجورى بپرس آخر ز حالم | | |
| گرددم افزون پريشانى و روزم شب نمايد • • • • • گيسوى مشكين قاسم چونكه آيد در خيالم | | |
| از خروش زینب بىيار محزون در خروشم • • • • • وز ملال خاطر کلثوم دلخون پر ملالم | | |
| تار گيسويم بچنگ ظالمى افتاد و از كين • • • • • گوشوارم برد و داد از زخم سيلى گوشمالم | | |
| عذرخواهان شاه گفتش كز كجا دست و سر آرم • • • • • منكه از سم ستوران مخالف پايمالم | | |
| زير خنجر شاه دين با شمر گفت اى ظالم دون • • • • • از طپش در التهابم وز عطش در اشتغالم | | |
| گر ترا مقصود قتل من بود آن تيغ و آن سر • • • • • ديگر اى ظالم چه مىخواهى تو از اهل و عيالم | | |
| زد عطش آتش بجانم سوخت مغز استخوانم • • • • • آخر اى بىرحم سنگين دل ترحّم كن بحالم | | |
| منكه جبريلم ز خدمت سرور خيل ملک شد • • • • • چون شد اكنون پايمال مركب اهل ضلالم | | |
| خوشتر آن باشد گلستان حسينى خشك چون شد • • • • • روز و شب در قاف غم «عنقا» چو بلبل مى بنالم | | |
| | |
•••
| اى باد صبا نافه گشا بلكه تو باشى • • • • • پیغامبر كرب و بلا بلكه تو باشى | | |
| برگو بخم زلف علی اکبر ناشاد • • • • • غارتگر چين شور ختا بلكه تو باشى | | |
| با شبه پيمبر على اكبر، شه دین گفت • • • • • مقصود خدا از شهدا بلكه تو باشى | | |
| جامى است لبالب ز بلا وز كف ساقى • • • • • نوشندهى آن جام بلا بلكه تو باشى | | |
| ليلى بخم زلف على دست زد و گفت • • • • • سر حلقهى ارباب وفا بلكه تو باشى | | |
| با شور حسينى بنوا گفت سکینه • • • • • كاى عمه پناه اسرا بلكه تو باشى | | |
| در كرب و بلا گفت بشاه شهدا عشق • • • • • در مرتبه شاه شهدا بلكه تو باشى | | |
| گفتا بجوابش شه بىيار كه اى عشق • • • • • در كوى وفا راهنما بلكه تو باشى | | |
| هرشب ز غمت ناله و فرياد برآريم • • • • • فرياد رس روز جزا بلكه تو باشى | | |
| در ماتمت امروز همى زار بناليم • • • • • فرداى جزا شافع ما بلكه تو باشى | | |
| عنقا بسرا نوحهى دلسوز جگركاه • • • • • مقبول حسین از شعرا بلكه تو باشى | | |
| | |
•••
| گر ز چشم دل بياد لعل اصغر خون نبارى • • • • • مردمان گويند هيچت نيست اى جان رسم يارى | | |
| غنچهى پيكان شد آگه از دهان اصغر ار نه • • • • • هيچكس آگه نشد اين نكته را از هوشيارى | | |
| در خيالم چون لب خشك على اصغر آيد • • • • • خوشتر آن باشد بگريم همچو ابر نو بهارى | | |
| بشنود گر طيب مشكين گيسوى پرچين اکبر • • • • • نافه خون دل خورد در ناف آهوى تتارى | | |
| ام ليلى گشت مجنون، زلف چون زنجير اكبر • • • • • ديد اندر خاك و خون افتاده بىعزّت بخوارى | | |
| گفت مادر خيز و بنشين شانه زن بر موى مشكين • • • • • تا پريشانى ما آشفتگان را جمع آرى | | |
| آفتاب برج عصمت زینب غمديده گفتا • • • • • مو كِنان مويه كُنان با نعش شاه دین به زارى | | |
| خيز و بنشين اى برادر دختران خويش بنگر • • • • • بىپدر بىعم و مادر سر برهنه بىعمارى | | |
| ناگهان آوازى از بريده حلقومش برآمد • • • • • غم مخور خواهر زمانى صبر كن در سوگواری | | |
| چون برآمد دود ظلم از خيمهگاه شاه بيكس • • • • • اى فلك جا دارد آتش جاى خون از ديده بارى | | |
| گلشن آل نبى از صرصر كين چون خزان شد • • • • • با دل پر خون بگريم همچو ابر نوبهارى | | |
| در نوا عنقا نگردى بلبل گلزار جنّت • • • • • راست با شور حسينى گر بلحن خود نزارى | | |
| | |
•••
| آمد محرّم و باز چون ابر نو بهارى • • • • • از چشم مردمان شد سيل سرشك جارى | | |
| جاى سرشك طوفان آن به كنيم جارى • • • • • از ديده بر شهيدان چون ابر نو بهارى | | |
| بر حال سوگواران خون جگر چو باران • • • • • آن به چو غمگساران اى دل ز ديده بارى | | |
| دلهاى داغداران اى باغبان بياد آر • • • • • در ساحت گلستان گر لالهيى بكارى | | |
| اى باد عنبرين بو مجروح قاسم و تو • • • • • از نافههاى آهو در جيب مشك دارى | | |
| با اكبر دلارا با ناله گفت ليلا • • • • • تو در ميان اعدا چون گل ميان خارى | | |
| در كربلا گذر كن بر قتلگه نظر كن • • • • • رو ترك جان و سر كن كاين است شرط يارى | | |
| بر گنج علم يزدان بنشست شمر و برخاست • • • • • از اهل بیت اطهار افغان و آه و زارى | | |
| در خاك و خون سکینه غلطان چو ديد شه را • • • • • گفتا پدر ز جا خيز بنشين به شهريارى | | |
| بنگر كه شمر و خولی از تيغ و تازيانه • • • • • اين مىكشد به زورم وان مىكشد به زارى | | |
| جا داشت شاه مظلوم گويد به طفل معصوم • • • • • كاى داغدار محروم خو كن به سوگوارى | | |
| چندان گريست زینب بر كشتهى برادر • • • • • كز شش جهت فراتى شد از سرشك جارى | | |
| کلثوم اشكباران گفتا ز داغ ياران • • • • • كاى چرخ بر اسيران وقت است رحمت آرى | | |
| «عنقا» نه من بنالم از شور نینوا راست • • • • • نالان در اين گلستان چون من بود هزارى | | |
| اى پشت دین احمد پر شد ز کفر عالم • • • • • وقت است دست غيرت از آستين برآرى | | |
| | |
•••
| ياد آيد زينبم كش لاله باشد داغدارى • • • • • هركجا بينم غريبى بيكسى دور از ديارى | | |
| نكتهى لعل و رخ اصغر به ياد آيد چو بينم • • • • • غنچهيى در گلستانى لالهيى در لالهزارى | | |
| قامت موزون اکبر راستى آيد به يادم • • • • • بنگرم چون سرو رعنايى به طرف جويبارى | | |
| مجمع آشفتگى باشد پريشان موى اكبر • • • • • ورنه ايشان هيچ نبود يا نشد از روزگارى | | |
| بويى از مشكين خط اكبر به همراه ارمغان بر • • • • • اى صبا بر تربت زهرا اگر آرى گذارى | | |
| عرض كن اى بانوى خلد از پريشانى زينب • • • • • آگهيت نيست يك مو كاين چنين دارى قرارى | | |
| گلستانى را كه پروردى به خون دل نظر كن • • • • • غرق خونش غنچه گل پژمرده لاله داغدارى | | |
| غنچه لعل اصغر و گل روى اكبر لاله لیلی • • • • • وقت آن آمد كه سر از غرفهى جنّت برآرى | | |
| تا ببينى پارهپاره همچو گل از تير و خنجر • • • • • پيكرى را كش نبى از جان نكوتر داشت بارى | | |
| گفت با زینب سکینه عمهى بىيار محزون • • • • • هست آيا همچو من آوارهى دور از ديارى | | |
| بىكسى بىياورى بىخانمانى بىپناهى • • • • • بىدلى بىنان و آبى بىلباسى سوگواری | | |
| مشترى شد سايهى روى مرا خورشيد روزى • • • • • رفت اندر ابر خجلت شب چو ماه از شرمسارى | | |
| گفت زينب جان عمه غم مخور كاندر مدينه • • • • • خان و مانت هست و هم شهزادهيى هم شهريارى | | |
| چند مىدارى روا اى چرخ بىمهر از سر كين • • • • • آل عصمت پابرهنه آل سفیان در عمارى | | |
| | |
معانی کلمات:فگار: آزرده، خسته.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۹۴۲-۹۳۹.