| بغضم پر از تهاجم باران است، درهالهی زیارت عاشورا | | |
| وقتی صدای نافلهام گم شد، در ازدحام غارت عاشورا | | |
| ظهری که ربّنای اذان پیچید، حلق از زبانههای عطش پر شد | | |
| خون از شکاف حنجره عصیان کرد، جاری به روی وسعت عاشورا | | |
| وقتی که از چکاچک شمشیرش، خون در رگان حادثه میغلتید | | |
| عطر گلوی زخمی او آمد، از شش جهت عیادت عاشورا | | |
| آن شب زمین سرخ و عطش دیده تا ذو الجناح خسته شهید آورد | | |
| سر از شکوه سجدهی خود برداشت، تا بنگرد رسالت عاشورا | | |
| بالاتر از زمین و زمان خورشید، بر ارتفاع نیزه دعا میخواند | | |
| با آن شکوه حنجرهی سرخش، در امتداد غربت عاشورا | | |
| شب از قفای خیمه نمایان شد، شب در هوای مستی خود میزد | | |
| با تازیانههای تسلسلدار، بر چهرهی صداقت عاشورا | | |
| گرچه غبار تلخ فراموشی، باریده بر زلالی باورها | | |
| از ذهن پیر کوفه نخواهد رفت، داغ عظیم رؤیت عاشورا | | |
| | |