| شد شام و آفتاب نمود از شفق به تن | | •• چون كشتگان كرب و بلا، لالهگون کفن |
| يا همچو مغفرى كه به خون گشته واژگون | | •• يا چون سرى كه كرده جدا تيغش از بدن |
| گفتم به خويش از سر حیرت كه از چه رو | | •• پيداست رسم تازه در آن كهنه انجمن؟ |
| افكنده چرخ، یوسف خورشيد را به چاه | | •• و آنگاه لالهگون از شفق كرده پيرهن |
| پر خون نموده چون زکریا، چرا كنار | | •• در طشت خون، مگر سر يحياست غوطه زن؟ |
| يا پر ز خون ركاب شه دین كه آسمان | | •• چون ذو الجناح بسته به پهلوى خويشتن |
| گلگون قباى آل عبا فخر عالمين | | •• در خاك و خون فتادهى كرب و بلا حسین |
| اى سوز سينه باز تو را اين اثر كه داد؟ | | •• وى آتش نهفته تو را اين شرر كه داد؟ |
| اى سيلِ گريه از دل خون گشته مىرسى | | •• از حال شاه تشنه لبانت خبر كه داد؟ |
| افلاک را پيالهى عشرت كه زد به سنگ؟ | | •• آفاق را نوالهى لخت جگر كه داد؟ |
| در برّو بحر قصهى آن ماجرا كه برد؟ | | •• افغانشان به جانب گردون، گذر كه داد؟ |
| در جام عيش، زهر الم ناگهان كه ريخت؟ | | •• در دست چرخ، ساغر غم بىخبر كه داد؟ |
| فرمان ناله را به ديار الم كه خواند؟ | | •• دامان گریه را به كفِ چشمِ تَر، كه داد؟ |
| باز اين سخن به خدمت خیر النسا كه گفت؟ | | •• باز اين خبر به حضرت خیر البشر كه داد؟ |
| كز تيغ ظلم غرقه به خون شد حسين تو | | •• گرديد سر جدا ز تن نور عين تو |
| در خون چو نور ديدهى زهرا تپيده شد | | •• از بهر گريه چرخ سراپاى ديده شد |
| هم روى آفتاب از اين غصّه تيره گشت | | •• هم قامت سپهر از اين غم خميده شد |
| بر باد داد تازه گلى صرصر ستم | | •• كز آن هزار خار به دلها خليده شد |
| شد منخسف مهى كه از آن هر ستارهاى | | •• خونابهسان ز ديدهى گردون چكيده شد |
| شد شورشى كه محفل عشرت سراى خلد | | •• برچيده گشت و بزم غمى تازه چيده شد |
| یعقوب را ز گريه دگر ديده گشت تار | | •• پيراهن صبورى یوسف دريده شد |
| از پشت زين به خاك چو خورشيد دین نشست | | •• برخاست شورشى كه فلك بر زمين نشست |
| از شش جهت بلند شد آهى كه دود آن | | •• بر طاق منظر فلك هفتمين نشست |
| افلاك را سرشك مصیبت ز سر گذشت | | •• ايّام را غبار الم بر جبين نشست |
| آن بىحيا كه سينهى او جاى كينه بود | | •• بر سينهى شريف امام مبين نشست |
| خونى به خاك ريخت كه در چرخ چارمين | | •• در خون ديده، عيسىِ گردون نشين نشست |
| برخاست طرفه گردى از اين تيره خاكدان | | •• بر روى ساكنان بهشت برین نشست |
| گلهاى لاله رنگ ز دامان، به ديده ريخت | | •• اين خار غم چو در دل روح الامین نشست |
| | |