اقبال لاهوری (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
محمد اقبال لاهوری، متفکر و شاعر برجستهی مسلمان، در سیالکوت
پاکستان زاده شد و از آخرین بزرگان شعر فارسی در شبهقاره محسوب میشود.
او با پیوند ژرف میان اندیشهی فلسفی و عشق الهی،
شعر را به سلاحی برای
بیداری و
استقلال مسلمانان بدل ساخت.
آثارش چون «اسرار خودی»، «رموز بیخودی» و «جاویدنامه» مظهر ایمان، آزادیخواهی و عرفان اسلامیاند.
محمّد اقبال لاهورى شاعر متفكّر پاكستانى، آخرين شاعر بزرگ فارسىگوى شبه قارّهى
هندوستان به سال ۱۲۵۲ ه. ش. برابر با ۲۲ فوريه سال ۱۸۷۳ ميلادى در «سيالكوت» يكى از شهرهاى
پاکستان غربى متولد شد. جدّش محمد رفيق ساكن
کشمیر بود كه به اتفاق سه پسرش به سيالكوت آمد. يكى از فرزندانش در اين شهر به شغل بازرگانى اشتغال داشت نام او نور محمد و پدر اقبال كه مايهى مباهات مسلمين مىباشد.
در سال ۱۸۹۵ ميلادى، پس از پشت سرگذاشتن مراحل اوليّه جهت ادامهى تحصيل راهى لاهور شد. با توماس آرنولد ديدار كرد و اين شخص تأثير زيادى بر دانشجوى جوان گذاشت. در سال ۱۸۹۷ تحت تعليمات و ارشاد توماس آرنولد به اخذ درجهى فوق ليسانس
فلسفه نائل گرديد. در اين برهه سلامت نفس، عدالتخواهى و دوستدار آزادى بودن او براى همگان آشكار گرديد.
تحصيلاتش را در انگلستان و آلمان ادامه داد و رسالهى دكتراى خود را با نام «توسعه و تكامل ماوراء الطبيعه در
ایران» با موفقيت به پايان رساند و از دانشگاه مونيخ دكتراى فلسفه دريافت كرد. او سرمايهى اسلامى را نيز به ميزان بسيار به آموختههاى عملى خود افزود.
اولين منظومهى او به نام «هيماليا» در روزنامهى «مخزن» در هند انتشار يافت. همچنین آثارش در مجموعههايى به نام «پيام مشرق»، «زبور عجم»، «اسرار خودى و رموز بىخودى»، «ارمغان حجاز»، «جاويد نامه»، و غيره مكرّر به طبع رسيده است.
اقبال پس از تكميل معلومات خويش به زادگاه خود بازگشت و در آنجا به صف آزادى خواهان پيوست و از پيشروان و اصلاح طلبان بزرگ مسلمان هند و از بانيان كشور پاكستان شمرده مىشود. او تمام هستىاش را نثار
اسلام و
آزادی هند كرد.
اقبال مردى است فيلسوف، عارف، نويسنده، شاعر، سخنور، محقّق، اسلامشناس و سياستمدار، مبارز و نو انديش، خلاق و با قدرت فكرى زياد كه قويترين دفاع را از اسلام كرد. نظريات اقبال در قبال مسائل اجتماعى تا آنجا پيش رفت كه خشم تمامى استعمارگران و استثماركنندگان را برانگيخت. بارزترين نكته در شخصيّت او علاقه به آزادى و استقلال مسلمانان شبه قاره هند است. اقبال شاعرى است بلند انديشه و خوش سخن كه شعرش حاوى نكات عرفانى و فلسفى است.
اقبال معتقد است بهترين
حکومت براى ادارهى
امت اسلام حكومتى است كه قانونش
قرآن و مركز روحانيش
کعبه و رهبرش
ولی اللّه و
خلیفة اللّه است و چنان كه گفته: «نمونهى، كامل مقام
ولایت و خليفه اللهى كه دو نيروى عملى و علمى را در خود جمع داشت و نفس عاقلهى او بر مُلك ظاهر و باطن پادشاهى مىكرد
علی مرتضی (علیهالسّلام) بود» و اين همان عقيدهاى است كه شيعيان براى امام و ولى قائلند:
| مسلم اول شه مردان على • • • • • عشق را سرمايهى ایمان على | | |
| از ولاى دودمانش زندهام • • • • • در جهان مثل گهر تابندهام | | |
| | |
به همين مناسبت تقريبا همهى روايات
شیعه را دربارهى فضائل حضرت على (علیهالسّلام) باور دارد و جابهجا از آن ياد كرده است.
افكار فلسفى اقبال در آثارش نمايان است:
«اسرار خودى»: حاوى نظرات وى دربارهى خود يا خويشتن خود است. و صفاتى نيز براى خليفة اللّه و ولى خدا بيان نموده كه شمايل امام غايب
بقیة اللّه (عجّلاللهفرجهالشریف) است:
| غنچهى ما گلستان در دامن است • • • • • چشم ما از صبح فردا روشن است | | |
| اى سوار اشهب دوران بيا • • • • • اى فروغ ديدهى امكان بيا | | |
| | |
رموز بيخودى: مكمل اسرار خودى است كه رابطهى فرد و
اجتماع را مورد بررسى قرار مىدهد و اظهار مىدارد كه با وحدت خودى مىتوان يك اجتماع خودى به وجود آورد.
«زبور عجم»: اشعار عرفانى و مملو از معانى پربار زندگىبخش كه داراى مضامينى والاست.
«گلشن راز جديد»: در اين منظومه اقبال ۹ سؤال عرفانى را مطرح مىكند و به شيوهاى شيرين و فصيح بدانها پاسخ مىدهد.
«جاويد نامه»: حاوى نظريات فلسفى، عرفانى و اجتماعى
اقبال است.
«افكار مى باقى و نقش فرنگ»: حاوى قطعات، مثنويها و غزليات اقبال است.
«ارمغان حجاز»: گوياى افكار سياسى، اجتماعى، تربيتى و دينى اقبال است.
«پس چه بايد كرد اى اقوام شرق» و «مسافر»: هر دو رهآورد سفر اقبال از
افغانستان مىباشد.
و بالاخره اقبال در آوريل سال ۱۹۳۸ م، ۱۳۱۷ ه. ش. ۱۳۵۷ ه. ق. در سيالكوت پاكستان غربى وفات يافت. با مرگ او جامعه مسلمانان يكى از بزرگترين انديشمندان و متفكران خود را از دست داد و به سوگ نشست.
در معنى حريّت اسلاميه و سرّ حادثه کربلا:| هركه پيمان با هو الموجود بست • • • • • گردنش از بند هر معبود رست | | |
| مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست • • • • • عشق را ناممكنها ممكن است | | |
| عقل سفاك است و او سفاكتر • • • • • عشق پاكتر، چالاكتر، بىباكتر | | |
| عقل در پيچاك اسباب و علل • • • • • عشق چوگان باز ميدان عمل | | |
| عشق صيد از زور بازو افكند • • • • • عقل مكّار است و دامى مىزند | | |
| عقل را سرمايه از بيم و شك است • • • • • عشق را عزم و یقین لاينفك است | | |
| آن كند تعمير تا ويران كند اين كند • • • • • ويران كه آبادان كند | | |
| عقل چون باد است ارزان در جهان • • • • • عشق كمياب و بهاى او گران | | |
| عقل محكم از اساس چون و چند • • • • • عشق عريان از لباس چون و چند | | |
| عقل مىگويد كه خود را پيش كن • • • • • عشق گويد امتحان خويش كن | | |
| عقل با غير آشنا از اكتساب • • • • • عشق از فضل است و با خود در حساب | | |
| عقل گويد شاد شو آباد شو • • • • • عشق گويد بنده شو آزاد شو | | |
| عقل را آرام جان حريّت است • • • • • ناقهاش را ساربان حريّت است | | |
| آن شنيدستى كه هنگام نبرد • • • • • عشق با عقل هوس پرور چه كرد | | |
| آن امام عاشقان، پور بتول • • • • • سرو آزادى ز بستان رسول | | |
| اللّه اللّه باى بسم اللّه، پدر • • • • • معنى ذبح عظيم آمد پسر | | |
| بهر آن شهزادهى خير الملل • • • • • دوش ختم المرسلين نعم الجمل | | |
| سرخ رو عشق غيور از خون • • • • • او سرخى اين مصرع از مضمون او | | |
| در ميان امّت كيوان جناب • • • • • همچو حرف (قُلْ هُوَ اَللّٰهُ) در كتاب | | |
| موسی و فرعون و شبير و یزید • • • • • اين دو قوّت از حيات آيد پديد | | |
| زنده حق از قوّت شبّيرى است • • • • • باطل آخر داغ حسرت ميرى است | | |
| چون خلافت رشته از قرآن گسيخت • • • • • حرّيت را زهر اندر كام ريخت | | |
| خاست آن سرو جلوهى خير الامم • • • • • چون سحاب قبله، باران در قدم | | |
| بر زمين كربلا باريد و رفت • • • • • لاله در ويرانهها كاريد و رفت | | |
| تا قیامت قطع استبداد كرد • • • • • موج خون او چمن ايجاد كرد | | |
| بهر حق در خاك و خون غلتيده است • • • • • پس بناى «لا الهَ» گرديده است | | |
| مدعايش سلطنت بودى اگر • • • • • خود نكردى با چنين سامان سفر | | |
| دشمنان چون ريگ صحرا لا تعد • • • • • دوستان او به يزدان هم عدد | | |
| سرِّ ابراهیم و اسمعیل بود • • • • • يعنى آن اجمال را تفصيل بود | | |
| عزم او چون كوهساران استوار • • • • • پايدار و تند سير و كامكار | | |
| تيغ بهر عزّت دین است و بس • • • • • مقصد او حفظ آيين است و بس | | |
| ما سوى اللّه را مسلمان بنده نيست • • • • • پيش فرعونى سرش افكنده نيست | | |
| خون او تفسير اين اسرار كرد • • • • • ملّت خوابيده را بيدار كرد | | |
| تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد • • • • • از رگ ارباب باطل خون كشيد | | |
| نقش الاّ اللّه بر صحرا نوشت • • • • • سطر عنوان نجات ما نوشت | | |
| رمز قرآن از حسين آموختيم • • • • • ز آتش او شعلهها افروختيم | | |
| شوكت شام و فرّ بغداد رفت • • • • • سطوت غرناطه هم از ياد رفت | | |
| تار ما از زخمهاش لرزان هنوز • • • • • تازه از تكبير او ايمان هنوز | | |
| اى صبا اى پيك دور افتادگان • • • • • اشك ما بر خاك پاك او رسان | | |
| | |
معانی کلمات:«لا الهَ»: اشاره به اين سخن معروف خواجه معين الدّين جشتى است «حقا كه بناى لا اله هست حسين».
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۰۶۳-۱۰۶۱.