مبانی تفکر سیاسی در قرآن (فقه سیاسی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
مبانی تفکر سیاسی در قرآن تفکر سیاسی در
اسلام ریشه در
قرآن دارد و به بررسی و تشریح مبانی اندیشههای سیاسی میپردازد.
قرآن انسانها را به یک سازماندهی فراگیر دعوت میکند و
وحدت و یکپارچگی را در
جامعه اسلامی ضروری میداند.
مبانی اندیشههای سیاسی در قرآن شامل خلافت الهی،
امت واحد،
امامت و
رهبری، آزادی توأم با مسئولیت
انسان،
حقوق انسان، عقل و تجربه سیاسی، کار شورایی، مسئولیت همگانی، ظلمزدایی و برپایی و گسترش
عدالت میشود.
از دیدگاه قرآن،
انسان خلیفه خدا در زمین معرفی شده است.
مسئولیت بزرگی در استقرار حاکمیت الهی و استفاده از امکانات مادی و معنوی برای رسیدن به این هدف دارد.
این مسئولیت ایجاب میکند که انسان شرایط لازم را کسب کند و به نحو احسن از امکانات استفاده کند.
آیات مختلف قرآن بر این مسئولیت و نقش انسان در زمین تأکید دارند.
در
قرآن، امامت و رهبری به معنای هدایت
انسان به سوی سعادت است که توسط انبیاء و برگزيدگان الهی انجام میشود.
امامت، به عنوان عالیترین مقام هدایت، نتیجه گزینش مستقیم
خداوند و مبتنی بر شایستگیهای معنوی و اخلاقی است.
قرآن ريشه اصلى تفكر سياسى در اسلام است و قرآن ضمن طرح و شرح مبانى انديشههاى سياسى، اعتقاد و عمل به اين مبانى و انديشهها را جزیى از قلمرو وسيع ايمان و بخشى از مجموعه تعاليم اسلام و گوشهاى از حيات يک
مسلمان مىشمارد، به طورى كه در تفكر قرآنى تفكيک انديشه و عمل سياسى از
ایمان و اسلام و زندگى مسلمان امكانپذير نيست.
ولى اين نكته را نبايد فراموش كرد كه تفكر سياسى در قرآن به عنوان هسته مركزى حيات سياسى يک مسلمان متعهد، بسى از مفهوم تحزّب (حزبگرایى) فراتر است و از قيود منفى كه معمولاً دامنگير احزاب سياسى مىگردد مبرّا است.
مسلمان صرفاً به دليل ايمانش و تعهدى كه در برابر اسلام و
خدا و فرامين او دارد به انديشه و عمل سياسى مىگرود و نسبت به آن احساس تعهد مىنمايد و خود را در تحقق بخشيدن به آرمانهاى سياسى اسلام مسئول مىبيند.
اين پوشش سياسى، همه قشرهاى
جامعه اسلامی را در بر مىگيرد و گاه بر اساس مقرراتى چون «
مؤلفة قلوبهم» و «
حکمیت» از مرز اسلام نيز فراتر مىرود.
بررسى مبانى انديشههاى سياسى در قرآن، كليد كليه بحثهایى است كه تحت عنوان
فقه سیاسی و به ويژه بخش سياست و
حکومت در اسلام مطرح مىگردد.
از اينرو در آغاز بررسى
نظام سیاسی اسلام لازم است با كليات اين مبانى آشنا شويم و كاربرد آن را در ساختار
نظام سیاسی و
حکومت اسلامی جستجو نمایيم.
از ديدگاه قرآن، انسان خليفه خدا در زمين و عهدهدار استقرار حاكميت خدا و وارث نهایى زمين و حكومت در آن است.
انسان موظف است خصایص و شرایط لازم را براى احراز اين مسئوليت بزرگ كسب نمايد و از همه امكانات مادى و معنوى كه خداى جهان در اختيار وى نهاده است بهره بگيرد.
اگر قرآن از مسخّر بودن جهان در دست انسان سخن مىگويد براى آن است كه به انسان تفهيم كند كه او توانایى به دوش كشيدن چنين مسئوليت بزرگ را دارد و امكانات لازم نيز در صورتى كه او به خواهد و اراده كند در اختيارش نهاده شده است.
اين بينش و اعتقاد، مسئوليت و عمل سياسى گستردهاى را در زندگى مسلمان ايجاب مىكند كه قلمرو آن را مىتوان با ملاحظه
آیات زير دريافت:
الف: آنگاه كه پروردگار تو خطاب به فرشتگان گفت: من اراده كردهام كه در روى زمين خليفهاى بنهم؛
(وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً) ب: هان اى داود ما تو را در روى
زمین خلیفه قرار داديم بايد كه در ميان مردم به
حق حكومت كنى؛
(يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ) ج: خداوند به آنها كه ايمان آورند و عمل
صالح به جا آورند وعده داده است كه آنها را خليفه در زمين قرار دهد همانطور كه پيشينيان را چنان كرد.
(وَعَدَ الله الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ) قرآن انسانها را - علىرغم عوامل اختلافانگيز و تمايزها و تفاوتهاى گوناگونى كه بين آنها حكمفرما است - مجموعهاى همگرا و همگون و متشكل و چون كاروانى منسجم و در حال حركت به سوى مصرف واحد، تلقى مىكند و او را به يک سازماندهى فراگير دعوت مىكند و اين حالت را كيفيت نخستين جامعه بشرى و شكل مطلوب و معقول آينده بشر مىداند:
الف - مردم (در نخستين روزهاى حيات اجتماعى) امت واحد بودند، از آن پس خداوند انبيا را برانگيخت؛
(كٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ الله النَّبِيِّينَ) ب - انسانها، جز
امت واحد نبردند از آن پس اختلاف كردند؛
(وَ مٰا كٰانَ النّٰاسُ إِلاّٰ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا) ج - اين است امتتان كه امت واحده است و من نيز پروردگارتان؛ پس مرا عبادت كنيد.
(و إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ) (و إِنَّ هٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ فَاتَّقُونِ) بر اساس اين بينش و اعتقاد،
مسلمان موظف است
وحدت و یکپارچگی را نخست در جامعه کوچکتر
(جهان اسلام) تحقق بخشد و سرانجام آن را به سراسر جامعه بشرى گسترش دهد.
هدایت جهان هستى با حكمت و قدرت لايزال خداوندى جزیى از مجموعه تعاليم توحيدى قرآن است و در اين راستا هدايت
انسان و
رهبری وى به سوى سعادت مطلوبش در تمامى ابعاد و بخشهاى زندگى او توسط
انبیاء كه از طرف
خداوند حكيم و عليم و قدير برانگيخته مىشوند انجام مىگيرد.
امامت و رهبرى انسان به دليل پيچيدگى آفرينش انسان و مسائل مربوط به هدايت و سعادت او، جز از طريق گزينش الهى امكانپذير نيست.
اين برگزيدگان الهى هستند كه كاروان امت بشرى را سازمان مىدهند و به طور حكيمانه آن را به سوى سعادت حقيقىاش راهبرى مىكنند:
الف: آنگاه كه خداوند
ابراهیم را به سخنانى (طرق مختلف) آزمود و او اين آزمايشها را به اتمام رسانيد خداوند گفت: من تو را براى مردم امام قرار دادم؛
(وَ إِذِ ابْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً) ب: ما پيامبران را امامان قرار داديم كه به امر ما هدايتگرى دارند؛
(وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا) ج: ما مستضعفان را امامان قرار خواهيم داد و آنان را وارث زمين.
(وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ) در
فرهنگ سیاسی قرآن، امامت به دو گونه آمده است،
امامت انسانهاى پاک و متقى كه بر عهده انبياء و برگزيدگان آنها و مستضعفان با
ایمان و عمل صالح است و امامت بدكاران كه از آنها به ائمه
کفر (فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَيْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ) تعبير شده است:
روزى فرا مىرسد كه هر گروهى از انسانها را با امامشان فرا مىخوانيم.
(يَيَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ) خداوند از ديدگاه
قرآن، انسان را در برابر هدايت حكيمانهاش كه در بعثت انبيا تجلى كرده است آزادى عطا كرده است، به اين معنى كه او رد عين موظف و مسئول بودن در برابر آيندهاش، در انتخاب آن آزاد است، زيرا انسان موجودى است با ادراک و قدرت تشخيص، از اينرو مسئوليت خواهى از او بايد بر اساس انتخاب باشد:
الف: ما انسان را هدايت كرديم، حال او يا سپاسگزار اين نعمت است و يا
کافر به آن؛
(إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ السَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً) ب: هركس خواست ايمان آورد و هركس بخواهد كفر بورزد؛
(فَمَنْ شٰاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْيَكْفُرْ) ج:
خداوند وضعيت هيچ قوم و گروهى از انسانها را دگرگون نمىكند مگر آنكه خود بخواهند.
(إِنَّ الله لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ) به اين ترتيب انسان حاكم بر سرنوشت خود قرار داده شده است، كه بايد با مسئوليتى كه در برابر خدا دارد راه آينده ساز خويش را بر اساس تعقل و
حکمت برگزيند.
اين بينش در حيات سياسى
مسلمان نقش بسيار مهمى ايفا مىنمايد.
مراعات كليه حقوق ناشى از كرامت انسانى و كار و تلاش وى در زندگى، از اصولى است كه بر آن تأكيد دارد و ناگفته پيدا است كه بخش قابل توجهى از حيات سياسى
انسان به اين اصل بستگى دارد:
الف: مغز انسانى (از نظر ارزش و مسئوليت و سرنوشت) در گرو عمل خويش است؛
(كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ) ب: ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم؛
(وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ) ج: من هرگز تلاش و كار هيچ انسان عاملى را ضايع و بىبهره نمىگذارم؛
(أَنِّي لاٰ أُضِيعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ) د: مردان سهم كار خويش را دارند و زنان نيز بهرهمند از كسب خود.
(لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ) در كليه فعاليتهاى حياتى، از آن جمله سياست و
حکومت، تعقل و تجربه دو پايه اساسى انديشه و عمل است كه انسانهاى مؤمن در پرتو وحى و قوانين الهى از اين دو موهبت استفاده وافر مىبرند.
قرآن در بهرهگيرى انسان از اين دو شيوه ادراكى، سختگير است و بارها به گونههاى مختلف و در مناسبتهاى گوناگون به آن اشاره دارد و تجربيات حاصل از زندگى ديگران را سرمايه بزرگ دانش و تعقل انسان مىداند:
الف: چرا تعقل نمىكنيد؟
(أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ) ب:
خداوند آنها را كه از ميان شما داراى
ایمان و علمند ارتقا مىدهد و رتبه رفيع مىبخشد؛
(يَرْفَعِ الله الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ) ج: آيا به راه نمىافتند تا دلى پيدا كنند تا بدان وسيله عقلشان را براه اندازند؟
(أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهٰا) د: در جريان زندگى امتها براى صاحبان عقل عبرتهاى فراوان وجود دارد.
(لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ) قرآن يكى از خصلتهاى بارز جامعه با ايمان را حركت و عمل بر اساس تبادل و شور و تصميمگيرى مشترک معرفى مىكند و
پیامبر را نيز دعوت مىكند كه در كارهاى اجتماعى از اين شيوه پيروى نمايد تا به فكر همگان احترام نهاده شود و همه در تصميمگيرىهاى اجتماعى مشاركت كنند و در مسئوليتپذيرى آمادگى بيشترى از خود نشان دهند و مشكلات و دشوارى اطاعت از
رهبری از ميان برداشته شود:
الف:
مؤمنان امورشان را بر اساس شور و تبادل نظر انجام مىدهند؛
(وَ أَمْرُهُمْ شُورىٰ بَيْنَهُمْ) ب: پيامبر! در تصميمگيریهاى همگانى با مردم مشورت كن.
(وَ شٰاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ) نقش هر
مسلمان در تعيين سرنوشت جامعهاش و بازتابى كه اعمال ديگران در سرنوشت او دارد و تعهدى كه بايد در پذيرش مسئوليتهاى اجتماعى داشته باشد، ايجاب مىكند كه وى ناظر و مراقب همه امورى باشد كه در اطراف او در جامعهاش اتفاق مىافتد.
اين اصل را
قرآن تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر، جزیى از فرایض اجتماعى قرار داده و يكى از مبانى
اندیشه سیاسی و اركان حيات سياسى مسلمان تلقى كرده است.
اين اصل قرآنى موجب شده است كه فعاليت سياسى، جزیى غيرقابل تفكيک از مجموعه تلاشهاى زندگى اجتماعى هر مسلمان باشد و او را در تعيين سرنوشت جامعه شريک سازد:
الف: مردان و زنان مؤمن از يكديگرند، ديگران را به عمل پسنديده و سودمند وامىدارند و از اعمال ناپسند بازمىدارند؛
(وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ))
ب: شما بهترين امتها بودهايد كه ديگران را به اعمال پسنديده وامىداريد و از اعمال ناپسند بازمىداريد؛
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ))
ج: سرانجام، مستضعفان را بر سرنوشتشان حاكم و آنها را امامان و وارثان زمين خواهيم كرد.
(وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ))
قرآن در تأكيد بر ضرورت ظلمزدایى از جامعه بشرى و صحنه فعاليتهاى اجتماعى انسانها، از خدا آغاز مىكند و خدا را مبرّا از ظلم مىداند و براى ظلم هيچگونه جایى در نظام آفرينش قائل نمىشود و ظلمزدایى از جامعه بشرى را مسئوليت اجتنابناپذير
انسان و بر عهده خود او مىنهد و نه تنها ظلم كردن را منع مىكند، بلكه پذيرش ظلم و تن به ظلم دادن را نيز محكوم مىكند و براى آن مجازاتى سخت قائل مىشود و ظلمزدایى را شامل همه قلمروهاى حيات بشرى، از جمله قلمرو رابطه انسان با
خدا و با خويشتن و با ديگران و جامعه مىداند:
الف: نبايد ظلم كنيد و نبايد به ظلم تن در دهيد؛
(لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ) ب: ظالمان آنگاه كه عذاب الهى را مىبينند متوجه مىشوند كه همه قدرت در دست خدا است؛
(وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً) ج: اين آبادیها را نابود كرديم چون ظلم كردند؛
(وَ تِلْكَ الْقُرىٰ أَهْلَكْنٰاهُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا) د: به آنها كه ظلمپيشهاند تكيه نكنيد كه آتش آن شما را نيز فرا مىگيرد.
(وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ) در قرآن متجاوز از دويست و پنجاه
آیه در زمينه ظلمزدایى و محكوم نمودن ظلم و بيان آثار و پيامدهاى آن آمده است.
چه بيانى رساتر از اين كه قرآن استقرار
عدالت و گسترش آن را يكى از دو هدف اساسى و فلسفه بعثت انبيا ذكر كرده و آن را از صفات الهى و بارزترين خصيصه آفرينش و نيكوترين خصلت انسان معرفى نموده است:
الف: ما رسولان را با براهين روشن به سوى انسانها فرستاديم و به آنها كتاب و ميزان داديم تا عدالت را برپا سازند؛
(لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْمِيزٰانَ لِيَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ) ب: من مأمورم كه عدالت را در ميان شما برپا سازم؛
(وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ) ج: عدالت را پيشه خود سازيد زيرا كه عدالت به
تقوا و پاكى انسان نزديکتر است؛
(اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ) د: هرگاه در ميان مردم حكم مىكنيد بايد بر اساس عدالت باشد؛
(وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ) ه:
خداوند به عدالتپيشگى فرمان مىدهد.
(إِنَّ الله يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ) قرآن خلقت انسانها را همگون، و ريشه همه انسانها را از يک پدر و مادر مىداند و تفاوتهاى صورى را امرى خارج از كرامت مشترک انسانى مىشمارد.
هرگونه تمايز و افتخار و تفوق طلبى را در صحنه حيات اجتماعى بدور از عدالت تلقى مىكند و تنها راه كسب امتياز را
تقوا و فضيلت مىداند:
الف: خداوند شما را از يک جان آفريد و از آن همسرش را و از آن دو مردان زياد و زنان را آفريد؛
(اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً) ب: اختلافات شكلى در رنگ و زبان بخاطر آن است كه همديگر را بهتر بشناسيد. بزرگوارترين و ارزشمندترين شما نزد خدا باتقواترين است؛
(يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله أَتْقٰاكُمْ) ج: امتياز طلبان مىگفتند ما چون ثروت فراوان و فرزندان زياد داريم هرگز دچار مجازات نمىشويم.
(وَ قٰالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوٰالاً وَ أَوْلاٰداً وَ مٰا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ) قرآن در مبارزه مداوم حق و باطل، انسان را به جانبدارى و پاسدارى از حق فرا مىخواند و هشدار مىدهد كه مبادا بهانهها و مشكلات و هواهاى نفسانى در اين پيكار امر را بر انسان مشتبه كند.
يا انسان در صدد چنين اشتباه كارى بر آيد و بر حق لباس باطل بپوشاند و يا به باطل پوشش حق بدهد.
حق بايد استقرار يابد و باطل زدوده شود هر چند كه بر خود شخص و يا ديگران گران آيد.
اصولاً قرآن خدا را حق و بجز آن را باطل مىشمارد و راه با خدا بودن را همراهى با حق مىداند.
سرانجام باطل را زوالپذير و حق را جاويدان ترسيم مىكند و حق را معيار اصلى سنجشها و ارزشگذاریها تلقى مىكند.
حتى افكار عمومى هرگاه از محور حق منحرف شود، ارزش خود را از دست مىدهد و بزرگترين ظلمها را تكذيب حق مىشمارد.
متجاوز از سيصد
آیه در قرآن سخن از حق و باطلزدایى دارد:
الف: بلكه حق را بر باطل مىزنيم تا باطل را از ميان بردارد، در اين هنگام است كه اين حقيقت آشكار مىگردد كه باطل رفتنى و زائل شدنى است؛
(بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبٰاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ) ب: از خواستههاى باطل و هواهاى نفسانى آنها پيروى مكن كه با آنچه بر تو حق نازل شده معارض است؛
(وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ عَمّٰا جٰاءَكَ مِنَ الْحَقِّ) ج: بگو اينک حق آمد و باطل از ميان رفت زيرا كه باطل نابود شدنى است؛
(وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً) د: چه كسى ظالمتر از آن است كه به
خدا افترا ببندد و يا حق را تكذيب كند در حالى كه حق به او عرضه شده است.
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرىٰ عَلَى الله كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُ) قرآن، خود بزرگ بينى و سلطهجویى و به يوغ كشيدن ديگران را گناهى در حد
شرک و ريشه اعمال شرکآلود و منشأ ارتكاب ظلم و جرائم ضدانسانى و طغيان و رودررواى با
خدا و خلق مىشمارد.
استكبار از ديدگاه قرآن خصلتى است كه در هر فرد و جامعهاى بروز كند، آن را على رغم شايستگیها و ارزشهاى والایى كه دارد - به ضدخدا و دشمن خلق و ارزش منفى تبديل مىكند و استكبار هيچگاه موضع
حق ندارد و همواره از هواهاى نفسانى و خواستههاى شيطانى سرچشمه مىگيرد.
بزرگترين خطر استكبار در حيات سياسى ملتها ظاهر مىگردد و آبادیها را خشک و ويران و نسل انسانها را تباه مىسازد و با زير پا گذاردن حق و با زورگویى، تمامى امكانات و نيروها و ارزشهاى بشرى را در خدمت هواهاى نفسانى و خواستههاى شيطانى فرد و يا گروه خاص قرار مىدهد و مردم توان گرفته شده را به اطاعت خود مىكشاند.
الف: آنگاه موسى و هارون را با آياتمان به سوى فرعون و دارودستهاش فرستاديم، استكبار ورزيدند و آنها گروهى تبهكارند؛
(ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسىٰ وَ هٰارُونَ إِلىٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ بِآيٰاتِنٰا فَاسْتَكْبَرُوا وَ كٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ) ب: آنها نخست در درون خود استكبار ورزيدند و آنگاه به طغيان بزرگى كشانده شدند؛
(لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً) ج: امروز با عذابى خفتآور مجازات مىشويد به خاطر آنكه دچار استكبار شديد؛
(فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ الْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ) د: فرعون در زمين سلطهجویى نمود و مردمش را گروه گروه كرد و جمعى را به استضعاف كشانيد فرزندانشان را مىكشت و زنان را زنده نگاه مىداشت.
او از مفسدين بود.
(إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ) خصلت استكبار، ايجاد استضعاف در جامعه بشرى است، زيرا كه با گرفتن توان و امكانات ضعفا آنها را به شرایطى مىكشاند كه چارهاى جز اطاعت از مستكبران را نداشته باشند.
از اينرو در منطق
قرآن استضعاف يكى از عوامل قيام و
انقلاب بر عليه مستكبران است و خداوند مستضعفان را براى بيرون آمدن از يوغ اسارت مستكبران نويدهاى بسيار داده است و به همه آنها كه امكان و نيروئى در اختيار دارند فرمان داده است كه به كمک مستضعفان بشتابند و در رهایى آنان مشاركت نمايند:
الف: مستضعفان مىگويند اگر مستكبران نبودند ما از
مؤمنان بوديم؛
(يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَكُنّٰا مُؤْمِنِينَ) ب: مستضعفان به آنها كه مستكبر بودند مىگويند ما ناگزير از پيروى از شما بوديم؛
(فَقٰالَ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّٰا كُنّٰا لَكُمْ تَبَعاً) ج: ما اراده كردهايم كه بر مستضعفان منّت نهيم و آنها را به
امامت و وراثت زمين برسانيم؛
(وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ) د: شما را چه مىشود كه در راه
خدا نمىجنگيد و مستضعفان از مردان و زنان و كودكان كه مىگويند پروردگارا ما را از اين آبادى كه مردمش ظالمند نجات بده.
(وَ مٰا لَكُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الله وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجٰالِ وَ النِّسٰاءِ وَ الْوِلْدٰانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْ هٰذِهِ الْقَرْيَةِ الظّٰالِمِ أَهْلُهٰا) ه: به مستضعفانى كه براى استضعافزدایى گامى برنمىدارند، هنگامى كه مرگشان فرا مىرسد فرشتگان مىگويند: چگونه بسر برديد؟
آنها پاسخ مىدهند: در زمين به استضعاف كشانده شديم.
فرشتگان نهيب مىزنند: مگر
زمین جاى پهناورى نبود كه هجرت كنيد و تن به استضعاف ندهيد.
(قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ الله وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا فَأُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ) قرآن از واژه ملأ براى ارائه جايگاه اجتماعى باند و تشكيلات استكبار و كسانى كه تاج و تخت مستكبرين را پاسدارى مىكنند و به منظور حفظ منافع و موقعيت اجتماعى خود حكومت استكبارى را اداره و سياست مستكبران را بنيان مىنهند، استفاده مىكند.
ملأ در لغت به گروه ممتازى گفته مىشود كه به خاطر ثروت و قدرت و شوكتشان چشمگير هستند و چشم و دل مردم را با هيبتى كه از زر و زور و تزوير بدست آمده پر كردهاند.
آنها، طبقه اشراف و حاشيهنشينانى مىباشند كه همواره سخن و فرمان، همانا سخن و فرمان آنها است و مستكبران هرگاه خود نمىخواهند مستكبرى كنند، اين مقربان كاخنشين هرگز به نفع مردم رضا نمىدهند.
اينان كارگزاران و دولتمردان اصلى سياست و
حکومت استكبار هستند، كه گاه مستكبران، خود آلت دست و دستنشانده و مجرى مقاصد پليد اين جماعتند:
الف: ما
موسی و
هارون را به سوى فرعون و ملأش فرستاديم، آنها استكبار ورزيدند و گروهى سلطهجو بودند؛
(إِلىٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كٰانُوا قَوْماً عٰالِينَ) ب: موسى گفت بار خدايا تو خود به فرعون و ملأش شوكت و ثروت دادى؛
(وَ قٰالَ مُوسىٰ رَبَّنٰا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِينَةً وَ أَمْوٰالاً) ج: به موسى جز اندكى از قومش كه در وحشتى از
فرعون و ملأش به سر مىبردند و از توطئههاى آنان مىهراسيدند
ایمان نياوردند؛
(فَمٰا آمَنَ لِمُوسىٰ إِلاّٰ ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلىٰ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِمْ أَنْ يَفْتِنَهُمْ) د: به موسى گفت ملأ در پى توطئه قتل تو هستند، از شهر دور شو.
(قٰالَ يٰا مُوسىٰ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ) حكم راندن و
حاکمیت در جامعه بشرى، حقى است الهى كه از ربوبيت و
هدایت خداوندى ناشى مىگردد و جز او و كسانى كه از جانب وى مجازند،
حق حکومت و زمامدارى مردم را ندارند.
اين مسئوليت خطير را
خداوند بر عهده
انبیاء نهاده كه از خصلت عصمت برخوردار مىباشند.
امارت (فرمانروایى) و حكومت (زمامدارى) در شرایطى كه معصومان در جامعه حضور ندارند، بر عهده كسانى است كه داراى شرایطى باشند كه معصومان از پيش به امر خدا تعيين كردهاند.
انتخاب مردم نيز وقتى از
مشروعیت الهى برخوردار خواهد شد كه در چارچوب همان صفات و شرایطى باشد كه از پيش تعيين شده است:
الف: زمامدارى و حكومت كردن براى كسى جایز نيست جز براى خدا؛
(إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ) ب: اى
داود ما تو را
خلیفه خود در
زمین نموديم تا بين مردم به حق حكومت كنى؛
(يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ) ج: وقتى در ميان مردم حكومت مىكنيد تنها به
عدالت حكومت كنيد؛
(إِنَّ الله يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ) د: كسى كه بر طبق مقررات
وحی و قوانين الهى حكم نراند از
کافران، فاسقان و ظالمان بشمار مىرود؛
(وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ الله فَأُولٰئِكَ هُمُ الْكٰافِرُونَ - هُمُ الظّٰالِمُونَ - هُمُ الْفَاسِقُونَ) ه: ما
کتاب را به تو فرستاديم تا بين مردم طبق آنچه خدا به تو ارائه داده است حكومت كنى.
(إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ الله) واژههايى چون: مُلک، مَلک، ملوک، ملكيت، ملكوت و مالک در قرآن، بسيار به كار برده شده است.
اغلب در فارسى به معناى سلطنت و پادشاهى ترجمه كردهاند، كه در اصطلاح علوم سياسى نوعى از اعمال حاكميت است.
بررسى واژههاى همريشه كلمه ملک در قرآن، اين نتيجه را مىرساند كه ملک همان حاكميت بىچون و چرايى است كه از وابستگى تكوينى جهان هستى به آفريننده آن ناشى مىشود.
اين نوع حاكميت در انحصار خدا است و
خداوند به هر كسى كه بخواهد آن را اعطا مىكند.
ملک به اين معناى با اعطاى آزادى به انسان و آفرينش
انسان به صورت موجودى با شعور و مختار، به نوعى محدود شده است.
ولى محدوديت حاكميت نيز حقى است كه خداوند عطا كرده است و به معناى آن نيست كه ملک و ملكوت خدا محدود باشد.
كاربرد اين بينش در تبيين سياست و حكومت از ديدگاه قرآن، بيشتر در مسئله مشروعيت و سرچشمه حاكميت آشكار مىشود:
الف - بگو بار خدايا تو صاحب همه قلمروهاى ملک هستى و به هركس كه بخواهى از آن عطا مىكنى و از هركس كه بخواهى باز مىستانى:
(قُلِ اللهمَّ مٰالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ)؛
ب - خداوند به او ملک و حكمت داد و او را از علم بهرهمند نمود:
(وَ آتٰاهُ الله الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا يَشٰاءُ)؛
ج - گفتند چگونه مىتواند او ملک را در اختيار داشته باشد در حالى كه ما شايستهتر از او هستيم.
ما از قدرت و ثروت بيشتر بهرهمنديم:
(قٰالُوا أَنّٰى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ)؛
د - نعمتهاى خدا را به ياد آوريد كه در ميان شما پيامبرانى مبعوث كرد و شما را به ملک رسانيد:
(اُذْكُرُوا نِعْمَتَ الله عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيٰاءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً) شناخت ماهيت دشمنان خدا كه دشمنان خلق نيز هستند، و ستيزگى مداوم با آنها و هشيارى در برابر توطئههاى آنان و به دوستى نگرفتن و عدم وابستگى و كمک نگرفتن از آنها، از جمله مسائل مؤكدى است كه قرآن طى دهها آيه، به گونههاى مختلف آن را مطرح نموده و آگاهى لازم در اين زمينهها را شرط
ایمان واقعى شمرده است و از آن به عنوان يک عامل تعيينكننده در حيات سياسى
جامعه اسلامی ياد كرده است:
{{تورفتگی:a:الف: از همه امكانات براى نيرومند شدن بهره بگيريد تا دشمنان خدا و دشمنان خود را از اين رهگذر بترسانيد؛
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ الله وَ عَدُوَّكُمْ) ب: آنهايند (منافقين) دشمنان شما، در برابر آنان هشيار باشيد،
(هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ) ج: مردم با ايمان، دشمنان مرا و دشمنان خودتان را دوست نگيريد؛
(يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ) جهاد از واژههاى آشناى قرآنى است كه شرط اساسى ايمان و تنعم در بهشت جاويدان و ميزان و معيار درجه درجهبندى امتيازات در جامعه اسلامى معرفى شده است.
جهاد گرچه در راه خدا انجام مىگيرد، ولى نفع آن در حيات سياسى به خود مؤمن و جامعه اسلامى برمىگردد:
الف: آنها كه مهاجرت مىكنند و در راه خدا پيكارگرند اميد به رحمت خدا دارند؛
(وَ الَّذِينَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ الله أُولٰئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ الله) ب:
مؤمنان آنانند كه ايمان به خدا و
رسول آوردهاند و ترديدى به دل راه ندادند و در راه خدا به مال و جان جهاد كردهاند؛
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِالله وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ) ج: كسى كه جهاد مىكند به نفع خود او است، خداوند از جهانيان بىنياز است؛
(وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا يُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ الله لَغَنِيٌّ عَنِ الْعٰالَمِينَ) د: اى پيامبر! با
کفار و منافقين جهاد كن و بر آنان سختگير باش.
(يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ جٰاهِدِ الْكُفّٰارَ وَ الْمُنٰافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ) دو واژه قرآنى «
حزب الله» و «
جند الله» با مفهوم سياسى گستردهاى كه دارد نشانگر تشكيلات سياسى و نظامى در جامعه اسلامى است، كه بدون آنكه به گروه و تفكر خاصى در جامعه اسلامى وابسته باشد، همه جامعه سياسى اسلامى را مىپوشاند و هر فرد
مسلمان با هر نوع شاخص اجتماعى و جايگاهى كه دارد، مىتواند در نقش جند الله و حزب الله، وظایف سياسى و نظامى خود را عهدهدار باشد.
حزب الله طيف گسترده اجتماعى - سياسى است كه كليه نيروهاى مسلمان و متعهد را شامل مىگردد و بدون احتياج به هرم تشكيلاتى، وظایف اعضاء آن بنابر بينش و امكانات موجود مشخص مىگردد.
همچنين جند الله نوعى تشكيلات آزاد نظامى است كه در درون آن هر فرد مؤمن و متعهد، به موقع ضرورت، مسئوليت خود را در رابطه با جهاد انجام مىدهد:
الف: كسى كه وابسته به
خدا و رسول و
مؤمنان است از حزب الله است كه پيروزند؛
(وَ مَنْ يَتَوَلَّ الله وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْغٰالِبُونَ) ب: آنها كه با پيامبر بيعت كردند خداوند از آنها راضى، و آنها را از خدا راضىاند و آنها حزب الله هستند؛
(رَضِيَ الله عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِكَ حِزْبُ الله أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْمُفْلِحُونَ) ج: جند ما هستند كه پيروزند.
(وَ إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ الْغٰالِبُونَ) حزب الله و جند الله در قرآن، در برابر حزب الشيطان و جند
فرعون و جنود ابليس مطرح شده و از اين مقابله مىتوان خصایص مثبت و منفى آنها را بدست آورد.
فساد سياسى از عوامل مختلف نشأت مىگيرد، ولى عمدهترين اين عوامل استبداد داخلى و سلطه خارجى است، كه معمولاً اين دو، لازم و ملزوم يكديگر است و ريشه هر دو را نيز بايد در ماهيت استكبار جستجو نمود.
از نظر
قرآن در كنار مبارزه براى استكبارزدایى، كه يک فعاليت مداوم زيربنایى است، نبايد از پيكار جهت نفى سلطه و استبداد غافل ماند، زيرا گاه ريشه كن نمودن استكبار به شرایط و امكانات و برنامههاى زمانبندى شده احتياج دارد، كه در اين فاصله، مبارزه براى نفى مظاهر سلطه و استبداد نبايد متوقف گردد و تحمل هر گونه استبداد و سلطه بيگانه ممنوع و حرام مىباشد.
اين اصل قرآنى در تاريخ سياسى مسلمين، به ويژه در يک قرن اخير، نقش تعيين كنندهاى داشته است.
اين اصل است كه ضامن
استقلال سياسى مسلمين مىباشد:
الف: هرگز
خداوند راهى براى سلطه كافران بر مؤمنان قرار نداده است؛
(وَ لَنْ يَجْعَلَ الله لِلْكٰافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً) ب: شما دو نفر (موسى و هارون) برويد بسوى فرعون كه او طغيان و سلطهجویى پيشه كرده است؛
(اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ) ج: كسانى كه پس از ستمزدگى به پيروزى مىرسند ديگر راه سلطهاى بر آنها نيست؛
(وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِكَ مٰا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ) د: سلطه را فقط در مورد كسانى مىتوان اعمال كرد كه به مردم ظلم مىكنند.
(إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النّٰاسَ) تعاون و مشاركت همگانى، خصلت تفكيکناپذير زندگى اجتماعى است، ولى قرآن با اضافه كردن دو عنصر «
برّ» و «
تقوا» آن را تكميل و در حقيقت بازسازى كرده است.
«
برّ» هر نوع كارى است كه به نحوى براى فرد يا جامعه مفيد است و «
تقوا» آن حالتى است كه انسان را به
خدا نزديکتر و رابطه
انسان را با ديگران خالصانه و پاک مىگرداند.
مسائل و فعاليتهاى سياسى يكى از بارزترين قلمروهاى اين اصل بازسازى شده است و بر اساس آن بايد هر مسلمانى در هر نوع فعاليت سياسى كه در قالب «
برّ» و «
تقوا» مىگنجد، مشاركت و تعاون داشته باشد:
الف: در كليه فعاليتهاى نيكوكارانه (برّ) و پرهيزكارانه (تقوا) همكارى و مشاركت نمایيد؛
(وَ تَعٰاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوىٰ) ب: مگر آنها كه همديگر را به پايمردى و استقامت فرا مىخوانند؛
(إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ) ج: آنگاه كه از
ایمان آورندگان شد و از آنها كه ديگران را به مقاومت فرا مىخوانند.
(ثُمَّ كٰانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ) يكى از آفات خطرناک مبارزه سياسى و پيكار نظامى، كشانده شدن به سازش و دست كشيدن از اصول و فدا كردن آن براى رسيدن به مسائل جنبى و كم اهميت است كه معمولاً با توطئههاى حسابشده دشمن، چنين خطرى بر سر راه مبارزات اصولى وجود دارد.
سازش ممكن است دلائل و عوامل مختلفى داشته باشد، ولى در هر حال به آن دليل محكوم است كه اصول، فداى مسائل فرعى مىشود و راه دشمن بازمىگردد، حتى اگر عامل سازش سستى و احساس زبونى باشد:
الف: چه بسا از انبياء كه به همراه تربيتشدگانشان جنگيدند و على رغم آسيبهایى كه در راه خدا ديدند هرگز خود را زبون نديدند و احساس سستى و سازش نكردند. خداوند پايمردان را دوست مىدارد؛
(وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِي سَبِيلِ الله وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكٰانُوا وَ الله يُحِبُّ الصّٰابِرِينَ) ب: اى
مؤمنان اگر به اطاعت
کافران گردن نهيد آنها شما را به پشت برمىگردانند و آنگاه به خسران برمىگرديد؛
(يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِينَ) ج: به كسانى كه ستمكارند با پشت گرمى روى نبريد، چه آتشى دامنگيرتان مىشود.
(وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ) گرچه پىبردن به خصوصيات روانى و شگردهاى دشمن و انگيزهها و حالتهاى استتارشده بيگانگان، كار دشوارى است و هر موردى چه بسا داراى خصوصيتى باشد كه قبال تعميم نباشد، ولى
قرآن يک سلسله از روحيات و انگيزههاى بيگانگان را در رابطه با مسلمين بيان كرده است كه دستكم با شناخت آنها بايد در برخورد با دشمن احتياط و حزم را از نظر دور نداشت:
الف: كافران چه اهل كتاب و چه مشركان، دوست ندارند كه از جانب خدا خيرى و موفقيتى نصيب شما گردد؛
(مٰا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ وَ لاَ الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ) ب: يهود و نصارى هرگز از تو راضى نخواهند شد مگر آنكه از دينشان پيروى كنى؛
(وَ لَنْ تَرْضىٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصٰارىٰ حَتّٰى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ) ج: گروهى از
اهل کتاب دوست دارند كه بتوانند شما را گمراه كنند؛
(وَدَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ) د: پيمانها و سوگندهايشان را سپرى قرار دادهاند تا راه
خدا را ببندند.
(اِتَّخَذُوا أَيْمٰانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ الله) از ديدگاه قرآن، آیين
اسلام، جهان شمول و جاودانه است و
رسالت گسترش آن بر عهده همه مسلمانها است، و هدف آرمانى همه فعاليتهاى سياسى
جامعه اسلامی پيروزى نهایى اسلام بر همه اديان است.
كليه سياستگذاریها بايد همسو با اين آرمان و موجب رسيدن به اين هدف متعالى انجام پذيرد.
نقشى كه اين اصل در فلسفه سياسى اسلام و تبيين سياستهاى كلى
حکومت و دولت اسلامى دارد بسيار عميق و نيازمند به برنامهريزیهاى طويل المدة و عمليات مرحلهاى به هم پيوسته است:
الف: بگو اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم؛
(قُلْ يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنِّي رَسُولُ الله إِلَيْكُمْ جَمِيعاً) ب: او است كسى كه پيامبر خود را با
هدایت تو
دین حق فرستاد تا آن را بر همه اديان پيروز گرداند؛
(هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ) ج: پيكار كنيد تا فتنه و گمراهى در زمين به جاى نماند و همه دين از آن خدا باشد.
(وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلّٰهِ) وفاى به عهد و مسئوليت در برابر قرارداد و پايبندى در مورد معاهدات، در قرآن علامت صدق در ايمان و نشانه
تقوا شمرده شده است و پيمانشكنان تهديد به مجازاتهاى سخت شدهاند و گسترش روابط قراردادى به عنوان بهترين راه زندگى مسالمتآميز و شرافتمندانه و وسيله رسيدن به اهداف و آرمانهاى نهایى
اسلام تلقى شده است:
الف: آنها كه به هنگام تعهد به عهدشان وفادار هستند، آنان مؤمنان واقعى و راستگو و متقيانند؛
(وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا ... أُولٰئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ) ب: اگر از شما براى دينشان يارى طلبيدند يارى كنيد مگر آنكه يارى شما اقدامى بر عليه گروهى باشد كه بين شما و آنها پيمانى برقرار است؛
(وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاّٰ عَلىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثٰاقٌ) ج: مادام كه آنها در پيمانشان ايستادهاند شما نيز بايستيد.
(فَمَا اسْتَقٰامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ) از ديدگاه قرآن، صلح خود، ارزش و هدف است و كافى است كه پيامد خطرناک و فريبى به دنبال نداشته باشد.
هدف از صلح، مصلحتگرایى نيست، خود صلح مصلحت است.
زيرا با زندگى فطرى انسانها سازگارتر است و در شرایط صلح رشد و تعالى
انسان و تفاهم براى رسيدن به توافقها و سرانجام به يگانگى آیين بشرى و گرايش انسانها به
حق امكانپذيرتر است.
قرآن وصول به اهداف خود را از طريق صلح نزديکتر، آسانتر و معقولتر مىداند، از اينرو بدان تأكيد مىورزد:
الف: بگو اى
اهل کتاب! بيایيد بر سر سخنى كه بين ما و شما يكسان است گردهم آیيم؛
(قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ الله) ب: اگر آنها به سوى
صلح بال و پر گشودند تو نيز بدان سو بال و پر بگشا و كار خود به
خدا واگذار، او شنوا و دانا است و هرگاه آنها قصد نيرنگ داشته باشند خدا تو را بىنياز خواهد كرد؛
(وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا وَ تَوَكَّلْ عَلَى الله إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ وَ إِنْ يُرِيدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ الله) ج: اگر آنها از ستيزگى با تو دورى گزيدند و با تو نجنگيدند و از در صلح آمدند خداوند به شما اجازه سلطهجویى نسبت به آنان نمىدهد.
(فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمٰا جَعَلَ الله لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً) صلحگرایى اسلام علىرغم دستور اكيد:
اى
مؤمنان! همگى به صلح فرود آیيد،
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِي السِّلْمِ كَآفَّةً) مطلق نيست.
زيرا مطلقگرایى در يک عمل سياسى كه هزاران شرط و پيامد منفى دارد، معقول نيست.
از نظر حقوقى و فقهى نيز اينگونه آيات را بايد در كنار
آیات ديگر هشدار دهنده، تفسير نمود و از مجموع آنها قاعده حقوقى و حكم فقهى را استنباط كرد.
آيه زير راهحل را مشخص كرده است:
(فَلاٰ تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ الله مَعَكُمْ) شما سستى از خود نشان ندهيد كه صلح بطلبيد كه شما برتريد و خداوند با شما است.
نظم متكى بر عدالت كه در آن
حقوق انسانها از هر نوع تجاوز و تعرض مصونيت داشته باشد، از آرمانهاى اصيل بشرى است كه قرآن بر آن ارج بسيار نهاده است و سه عامل عمده را به عنوان تهديد كننده امنيت و آفت امان دانسته و ضمن هشدار در اين مورد، آنها را از جرائم بزرگ ضد بشرى شمرده است:
الف: ظلم كه دشمن امنيت است و حتى ظالم هم در شرایطى كه ظلم حكمفرما است امنيت نخواهد داشت.
ب: تجاوز به حريم حقوق ديگران كه قرآن از آن به تعدى نام مىبرد.
ج: افساد و ايجاد بىنظمى و اختلال در روابط اجتماعى.
اينک به عنوان نمونه به ذكر چند
آیه زير اكتفا مىكنيم:
الف: در روى
زمین فساد بپانكنيد از آن پس كه اصلاح گرديد؛
(وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا) ب: مجازات كسانى كه با خدا و رسول به ستيز برمىخيزند و در زمين به افساد مىپردازند آن است كه كشته شوند يا بدار آويخته شوند يا دست و پايشان بريده شود و يا به شهر ديگرى تبعيد گردند.
(إِنَّمٰا جَزٰاءُ الَّذِينَ يُحٰارِبُونَ الله وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ) ج: جز در مورد ستمگران تعدى جایز نيست؛
(فَلاٰ عُدْوٰانَ إِلاّٰ عَلَى الظّٰالِمِينَ) د: كسى كه مرتكب تجاوز و ظلم شود در آينده نزديک سزاى او فرود در آتش خواهد بود؛
(وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ نٰاراً) امان دادن به بيگانگان، رفتار
انسان دوستانهاى است كه
قرآن آن را به صورت يک قرارداد صلحآميز بنيان نهاده است و از اینرو مقرر داشته است:
هرگاه يكى از مشركان از تو پناه خواست به او امان دهيد تا كلام
خدا را بشنود و آنگاه به جاى امنش برسانيد؛
(وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجٰارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّٰى يَسْمَعَ كَلاٰمَ الله ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ) عدم توسل به خشونت، تا آنجا كه راهى مسالمتآميز وجود دارد، مبناى سياستى است كه قرآن آن را براى حل اختلافات، مورد تأكيد قرار داده است.
ايجاد صلح و تلاش براى مصالحه و
حکمیت، شيوه انسان دوستانهاى است كه قرآن آن را به جاى رفتارهاى خشونتآميز در حل اختلافات بنيان نهاده است:
الف: برّ و
تقوا پيشه كنيد و بين مردم
صلح برقرار نمایید؛
(أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النّٰاسِ) ب: گفتگوهاى محرمانه چندان سودمند نيست مگر آنكه در آن رهنمودى به احسان و دستگيرى از فقرا و اصلاح بين انسانها باشد؛
(لاٰ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْوٰاهُمْ إِلاّٰ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاٰحٍ بَيْنَ النّٰاسِ) ج: اگر دو گروه به
جنگ يكديگر برخاستند آن دو را صلح دهيد و اگر يكى از آن دو بر ديگرى شوريد با او بجنگيد تا تن به امر خدا دهد و آنگاه كه تن به حكم خدا داد بين آنها به عدالت اصلاح كنيد كه
خداوند عدالت پيشگان را دوست مىدارد؛
(وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمٰا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَى الْأُخْرىٰ فَقٰاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّٰى تَفِيءَ إِلىٰ أَمْرِ الله فَإِنْ فٰاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمٰا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ الله يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ)
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۲، ص۱۲۵-۱۴۵.