• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علامه کمپانی (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف




شیخ محمدحسین غروی اصفهانی (کمپانی) از برجسته‌ترین فقها و اصولیان شیعه در قرن چهاردهم هجری است که با نبوغ علمی، مجاهدت فکری و روحیه اصلاح‌طلبانه شناخته می‌شود. او که در خانواده‌ای شریف و متمکن در کاظمین به دنیا آمد، سرمایه مادی خویش را صرف تحصیل علوم دینی کرد و در نجف اشرف به مدارج عالی اجتهاد و تدریس دست یافت. ترکیب کم‌نظیر فقاهت، فلسفه، عرفان و شعر در شخصیت او، از وی عالمی جامع ساخته که آثار علمی و ادبی‌اش همچنان الهام‌بخش حوزه‌های علمیه است.



حاج شيخ محمد حسين غروى اصفهانى فقيه و اصولى برجسته‌ى شيعى است. وی مشهور به «كمپانى» و متخلّص به «مفتقر» بوده و در دوم محرّم سال ۱۲۹۶ هجرى در كاظمين در خانواده‌اى شريف به دنيا آمد. وى پسر حاج محمّد حسن و نوه‌ى حاج محمّد اسماعيل مى‌باشد. حاج محمّد اسماعيل از نخجوان به اصفهان مهاجرت كرد و به همين جهت آية اللّه فقيد به اصفهان انتساب يافت.
پدر وی، بازرگان موفّقى بود و براى او ميراث هنگفتى باقى گذاشت كه در راه تحصيل او به مصرف رسيد و نبوغ فطرى خود از همان كودكى آشكار ساخت.


غروى اصفهانى براى تحصيل بعد از فراگيرى مقدّمات براى ادامه‌ى تحصيل به نجف اشرف رفت و محضر آخوند خراسانی(صاحب كفاية الاصول) را درك كرد و تا وفات آخوند در سال ۱۳۲۹ يعنى به مدت ۱۳ سال در درس او حضور داشت و علاوه بر درس خواندن، به تدريس نيز پرداخت و دوره‌هاى متعدّد سطوح عالى فقه و اصول را تدريس كرد. او علاوه بر مقام علمى و صفاى نفسانى مردى مجاهد و مبارز و اصلاح طلب بود و بسيار مشتاق بود كه دين و علوم دينى را در مقامى مشعشع و عالى ببيند.
شيخ محمّد حسين درس فلسفه را نزد فيلسوف عارف ميرزا محمد باقر اصطهباناتى فرا گرفت و در درياى فلسفه و عرفان آن چنان فرو رفت كه عقايد و آثار فلسفى او را در تمام نوشته‌هايش مى‌يابيم وى در ادبیات عرب نيز استاد بود.


از آثار منظوم او در عربى كه به صورت قصيده انشاء شده بود اكنون چيزى در دست نيست ولى ديوان فارسى او مشحون از مدايح اهل البيت (علیهم‌السّلام) و غزل‌هاى عرفانى است.
تأليفاتش عبارتند از: «حاشيه بر كفاية الاصول»، «حاشيه بر مكاسب»، «رساله‌اى در اجتهاد و تقلید». «رساله‌اى در طهارت»، «نماز جمعه»، «نماز مسافر» و...
علاوه بر آن تأليفاتى به نظم دارد: منظومه‌اى در ۲۴ رجز در مدح رسول اللّه و مراثى اهل البيت (علیهم‌السّلام)، منظومه‌اى در روزه، منظومه‌اى در اعتکاف، ديوان شعر فارسى و غزلهاى عرفان، ديوانى در مدايح و مراثى اهل بيت (علیهم‌السّلام).


وى در روز پنجم ماه ذى الحجه سال ۱۳۶۱ ه‌. ق. در نجف اشرف درگذشت.
[۱] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، مقدمه با تلخيص. .



تركيب‌بند:
۱
بسيط روى زمين باز بساط غم است • • • • • محيط عرش برين دائره‌ى ماتم است
باز چرا مهر و ماه تيره چه شمع عزاست • • • • • باز چرا دود آه تا فلك اعظم است
ماتم جانسوز كيست گرفته آفاق را • • • • • كه صبح روى جهان تيره چه شام غم است
شور حسينى است باز كه با دو صد سوز و ساز • • • • • نه در عراق و حجاز در همه‌ى عالم است
به حلقه‌ى ماتمش سدره‌نشين نوحه‌گر • • • • • به زير بار غمش قامت گردون خم است
ز شور خيل ملك دل فلك بيقرار • • • • • ديده‌ى انجم اگر خون بفشاند كم است
داغ جهانسوز او در دل ديو و پريست • • • • • نام غم اندوز او نقش گِل آدم است
عزاى سالار دین، دليل اهل یقین • • • • • سليل عقل نخست سلاله‌ى عالم است
خزان گل‌زار دين ماه محرّم بود • • • • • در او بهار عزا هماره خرّم بود

(شانزده بند در رثاى سيّد الشّهدا (ع) سروده كه بعضى از بندها در اينجا آورده شده است.)
۲
گوهر يكتاى عشق درّ يتيم حسن • • • • • خلعت زيباى عشق كرد به بر چون كفن
غرّه‌ى غرّاى او بود چه يكپاره ماه • • • • • قامت رعناى او شاخ گل نسترن
به يارى شاه عشق خسرو جمجاه عشق • • • • • فكند در راه عشق دست و سر و جان و تن
به خون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب • • • • • معنى حسن المآب عيان به وجه حسن
به باد بيداد رفت شاخ گل ارغوان • • • • • ز تيشه‌ى كين فتاد ز ريشه سرو چمن
تا شده رنگين به خون جعد سمن‌ساى او • • • • • خورده بسى خون دل ناقه‌ى مشك ختن
هماى اوج ازل به دام قوم دغل • • • • • به كام گرگ اجل یوسف گل پيرهن
به دور او بانوان حلقه‌ى ماتم زدند • • • • • شاهد رخسار او شمع دل انجمن
چه شمع در سوز و ساز لاله‌ى باغ حسن • • • • • خداست داناى راز ز سوز داغ حسن
اى به محيط وفا نقطه‌ى ثابت قدم • • • • • نسخه‌ى صدق و صفا دفتر جود و كرم
همّت والاى تو برده ز عنقا سبق • • • • • جز به تو زيبنده نيست قبّه‌ى قاف قدم
سرو سهى ساى تو تا كه در آمد ز پاى • • • • • شاخه‌ى طوبى شكست پشت مرا كرد خم
رايت منصور تو تا كه نگونسار شد • • • • • زد شرر آه من بر سر گردون عَلم
صبح جمال تو شد تيره چه در خاك و خون • • • • • بار عيال مرا بست سوى شام غم
قبله‌ى روى تو رفت به بارگاه قبول • • • • • ريخت ز نامحرمان حرمت اهل حرم
دست تو كوتاه شد تا كه ز تيغ جفا • • • • • شد سوى خرگاه من بلند دست ستم
اى كه گذشتى ز جان ز بهر لب تشنگان • • • • • خصم ببين در حرم روان چه سيل ارم
پس از تو اى جان من جهان فانى مباد • • • • • بى‌تو مرا يك نفس ز زندگانى مراد
[۲] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۸۳، ۷۸، ۷۴..

فى ليلة عاشوراء:
امشب شب وصالست، روز فراق فرداست • • • • • در پرده‌ى حجازى، شور عراق فرداست
امشب قران سعد است در اختران خرگاه • • • • • يا آنكه ليلة البدر، روز محاق فرداست
امشب ز لاله‌رويان، فرخنده لاله‌زاريست • • • • • رخساره‌هاى چون شمع، در احتراق فرداست
امشب نواى تسبيح، از شش جهت بلند است • • • • • فرياد وا حسينا، تا نُه رواق فرداست
امشب به نور توحید، خرگاه شاه روشن • • • • • در خيمه آتش کفر، دود نفاق فرداست
امشب ز روى اکبر، قرص قمر هويداست • • • • • آسيب انشقاق از تيغ شقاق فرداست
امشب شگفته اصغر، چون گل به روى مادر • • • • • پيكان و آن گلو را، بوس و عناق فرداست
امشب خوشست و خرّم، شمشاد قّدِ قاسم • • • • • رفتن به حجله‌ى گور، با طمطراق فرداست
امشب نهاده بيمار، سر روى بالش ناز • • • • • گردن به حلقه‌ى غل، پا در وثاق فرداست
امشب به روى ساقى، آزادگان گشاده • • • • • بند گران دشمن، بر دست و ساق فرداست
امشب نشسته مولا، بر رفرف عبادت • • • • • پيمودن ره عشق، روى براق فرداست
امشب شب عروجست، تا بزم قاب و قوسين • • • • • هنگام رزم و پيكار يوم السباق فرداست
امشب شه شهيدان آماده‌ى رحيل است • • • • • ديدار روى جانان يوم التلاق فرداست
امشب بگو به بانو، يك ساعتى بيارام • • • • • هنگامه‌ى بلاخيز، ما لا يطاق فرداست
امشب قرين يارى، از چيست بي‌قرارى • • • • • دل گر شود ز طاقت، يكباره طاق فرداست
[۳] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۹۰.

مدح ابی الفضل (علیه‌السّلام) :
دل شوريده نه از شور شراب آمده مست • • • • • دین و دل ساقى شيرين سخنم برده ز دست
ساغر ابروى پيوسته‌ى او محوم كرد • • • • • هر كه را نيستى افزود به هستى پيوست
سرو بالاى بلندش چه خرامان مى‌رفت • • • • • نه صنوبر كه دو عالم به نظر آمده پست
قامت معتدلش را نتوان طوبى خواند • • • • • چمن (فَاسْتَقِمْ‌) از سرو قدش رونق بست
لاله‌ى روى وى از گلشن توحید دميد • • • • • سنبل روى وى از روضه‌ى تجريد برست
شاه اخوان صفا ماه بنی‌هاشم اوست • • • • • شد در او صورت و معنى به حقيقت پيوست
ساقى باده‌ى توحيد و معارف عبّاس • • • • • شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
در ره شاه شهيدان ز سر و دست گذشت • • • • • نيست شد از خود و زد پا به سر هرچه كه هست
رفت در آب روان ساقى و لب‌تر ننمود • • • • • جان به قربان وفادارى آن باده‌پرست
صدف گوهر مكنون هدف پيكان شد • • • • • آه از آن سينه و فرياد از آن ناوك و شست
سرش از پاى بيفتاد و دو دستش ز بدن • • • • • كمر پشت و پناه همه عالم بشكست
شد نگون بيرق و شيرازه‌ى لشكر بدريد • • • • • شاه دين را پس از او رشته‌ى اميد گسست
نه تنش خسته شد از تيغ جفا در ره عشق • • • • • كه دل عقل نخست از غم او نيز بخست
حيف از آن لعل درخشان كه ز گفتار بماند • • • • • آه از آن سرو خرامان كه ز رفتار نشست
يوسف مصر وفا غرقه به خون «وا اسفا» • • • • • دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
[۴] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۱۱۷.

رثاء عبد اللّه بن الحسن (علیه‌السّلام):
يگانه دُرّى يتيم عقيق لب لعل فام • • • • • به يازده سالگى دو هفته ماهى تمام
شاخ گل تازه‌اى ز گلشن مجتبى • • • • • نديده چرخ كهن چون قدّ او خوشخرام
كتاب جان باختن حمايل گردنش • • • • • از آنكه عبد اللّهش بود به تحقيق نام
دو گوشوارش به گوش ولى ز سر رفته هوش • • • • • چو ديد يكتايى پادشه خاص و عام
به عزّ و فرزانگى از حرم آمد برون • • • • • كه تا كند از صفا طواف بیت الحرام
رفت به خنجر ذبيح كند نيازى مليح • • • • • کعبه اسلام را ز جان كند استلام
ربود پروانه را شمع دل انجمن • • • • • گشت غزال حرم پيش دلآرام رام
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق • • • • • چه خصم بدخواه عشق تيغ كشيد از نيام
بداد دست و گرفت به دامن شاه جاى • • • • • شد هدف تير كين در آن خجسته قيام
خسرو ملك قدم سوخت ز سر تا قدم • • • • • ز داغ شهزاده‌ى مليح شيرين كلام
داغ دل شاه عشق فزون ز اندازه شد • • • • • زخم جگر تازه بود تازه‌تر از تازه شد
[۵] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۱۴۹.

مدح علی اکبر (علیه‌السّلام):
اى طلعت زيباى تو عكس جمال لم يزل • • • • • وى غرّه‌ى غرّاى تو آيينه‌ى حسن ازل
اى درّه‌ى بيضاى تو مصباح راه سالكان • • • • • وى لعل گوهرزاى تو مفتاح اهل عقد و حلّ
اى غيب مكنون را حجاب زان گيسوى پر پيچ و تاب • • • • • وى سرّ مخزون را كتاب زان خطّ خالى از خلل
پيش قد دلجوى تو طوبى گياه جوى تو • • • • • اى نخله‌ى طور يقين وى دوحه‌ى علم و عمل
روح روان عالمى جان نبىّ خاتمى • • • • • طاووس آل هاشمى ناموس حقّ عزّ و جلّ
در صولت و دل حيدرى زان رو علىّ اكبرى • • • • • در صفّ هيجا صفدرى درگاه جنگ اعظم بطل
در خلق و خلق و نطق و قيل، ختم نبوّت را مثيل • • • • • اى مبدء بى‌مثل و بى‌مانند را نعم المثل
اى تشنه‌ى بحر وصال، سرچشمه‌ى فيض و كمال • • • • • سرشار عشق لايزال، سرمست شوق لم يزل
ذوق رفيع المشربت افكند در تاب و تبت • • • • • تو خشك لب ز آب و لبت عين زلال بى‌زلل
كردى چه با تيغ دو سر در عرصه‌ى ميدان گذر • • • • • برشد ز دشمن الحذر وز دوست بانگ العجل
دست قضا شد كارگر در كارفرماى قدر • • • • • حتّى اذا شقّ القمر لما تجّلى و اكتمل
عنقاء قاف قرب حق افتاد از هفتم طبق • • • • • در لجّه‌ى خون شفق نجمُ هوى، بدرُ أفل
يعقوب كنعان محن قمرى صفت شد در سخن • • • • • كاى یوسف گل پيرهن اى طعمه‌ى گرگ اجل
اى لاله‌ى باغ اميد از داغ تو سروم خميد • • • • • شد ديده‌ى حق بين سفيد و الرأس شيبأ اشتعل
اى شاه اقليم صفا سرباز ميدان وفا • • • • • بادا عَلَى الدُّنْيا العَفا بعد از تو اى مير اجل
اى سرو آزاد پدر اى شاخ شمشاد پدر • • • • • ناكام و ناشاد پدر اى نو نهال بى‌بدل
گفتم به بينم شاديت عيش شب داماديت • • • • • روز مباركباديت، خاب الرجاء و الامل
زينب شده مفتون تو آغشته اندر خون تو • • • • • ليلى ز غم مجنون تو، سرگشته‌ى سهل و جبل
[۶] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۱۲۳.

شب يازدهم محرّم:
خاك غم بر سر گلزار جهان باد امشب • • • • • رفته گلزار نبوّت همه بر باد امشب
خرگه چرخ ستم پيشه بسوزد كه بسوخت • • • • • خرگه معدلت از آتش بيداد امشب
سقف مرفوع نگون باد كه گرديده نگون • • • • • خانه‌ى محكم تنزيل ز بنياد امشب
شد سراپرده‌ى عصمت ز اجانب ناپاك • • • • • در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
شده از سيل سيه كعبه‌ى توحید خراب • • • • • وين عجت‌تر شده بيت الصنم آباد امشب
از دل پرده‌نشينان حجازى عراق • • • • • مى‌دود تا به فلك ناله و فرياد امشب
شورش روز قيامت رود از ياد گهى • • • • • كز ابو الفضل كنند اهل حرم ياد امشب
از غم اكبر ناشاد و نهال قد او • • • • • خون دل مى‌چكد از شاخه‌ى شمشاد امشب
مادر اصغر شيرين دهن از داغ كباب • • • • • تيشه بر سر زند از غصّه چو فرهاد امشب
حجّت حق چه به ناحق به غُل جامعه رفت • • • • • کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
بانوان اشك فشان، ليك چو ياقوت روان • • • • • خاطر زاده‌ى مرجانه بود شاد امشب
ديو، انگشتر و انگشت سليمان را بُرد • • • • • نه عجب خون رود از چشم پريزاد امشب
اى دريغا كه به همدستى جمّال لعين • • • • • دست بيداد فلك داد ستم داد امشب
چهره مهر سيه باد كه بر خاكستر • • • • • خفته آن آينه‌ى حسن خدا داد امشب
برق غيرت‌زده در خرمن هستى ز تنور • • • • • كه دو گيتى شده چون رعد پر از داد امشب
[۷] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۹۱.

دوازده بند در جواب محتشم کاشانی:
۱
باز اين چه آتش است كه بر جان عالم است‌؟ • • • • • باز اين چه شعله‌ى غم و اندوه ماتم است‌؟
باز اين حديث حادثه‌ى جانگداز چيست • • • • • باز اين چه قصّه‌ايست كه با غصّه توأم است‌؟
اين آه جانگزاست كه در ملك دل بپاست • • • • • يا لشكر عزاست كه در كشور غم است‌؟
آفاق پر ز شعله‌ى برق و خروش رعد • • • • • يا ناله‌ى پياپى و آه دمادم است‌؟
چون چشمه، چشم مادر گيتى ز طفل اشك • • • • • روى جهان چو موى پدر كشته درهم است
زين قصّه سر به چاك گريبان كروبيّان • • • • • در زير بار غصّه قّدِ قدسيان خم است
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر • • • • • گويا ربيع ماتم و ماه محرّم است
ماه تجلّى مه خوبان بود به عشق • • • • • روز بُروز جذبه‌ى جانباز عالم است
مشكوةِ نور و كوكبِ درّىِ نشأتين • • • • • مصباحِ سالكان طريق وفا حسین

۲
گلگون قباى عرصه‌ى ميدان كربلا • • • • • زينت فزاى مسند ايوان كربلا
لب تشنه‌ى فرات و روان‌بخش كائنات • • • • • خضرِ زلالِ چشمه‌ى حيوان كربلا
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق • • • • • غوّاص بحر وحدت و عطشان كربلا
سرباز كوى دوست، كه در عشق روى دوست • • • • • افكنده سر چو گوى به چوگان كربلا
ركن يمان و كعبه‌ى ایمان، كه از صفا • • • • • در سعی شد ز مکّه به عنوان كربلا
لبيّك بر زبان، به سر دست، نقد جان • • • • • روى رضا به سوى بيابان كربلا
چون نقطه در محيط بلا ثابت القدم • • • • • گردن نهاد بر خطّ فرمان كربلا
بر ما سواى دوست، سرِ آستين فشاند • • • • • آسوده سر نهاد به دامان كربلا
سر بر زمين گذاشت كه تا سربلند شد • • • • • وز خود گذشت تا ز خدا بهره‌مند شد

۳
ارباب عشق را چو صلاى بلا زدند • • • • • اوّل به نام عقل نخستين صلا زدند
جام بلا به كام «بلى» گو شد از الست • • • • • سنگ بلا به جانب بانگ بلى زدند
تاج مصيبتى كه فلك تاب آن نداشت • • • • • بر فرق فرقدان شه لافتى زدند
پس بر حجاب اكبرِ ناموس كبريا • • • • • آتش ز كينه‌هاى نهان بر ملا زدند
شد لعل دُر فشان حقيقت زمرّدين • • • • • الماس كين چو بر جگر مجتبی زدند
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا • • • • • كوس بلا به نام شه كربلا زدند
فرمان نوخطان ركابش كه خطّ محو • • • • • بر نقش ماسوى ز كمال صفا زدند
دست و لا زدند به دامان شاه عشق • • • • • بر هر دو عالم از ره تحقيق پا زدند
در قلزم محبّت آن شاه، چون حباب • • • • • افراشتند خيمه‌ى هستى به روى آب

۴
ترسم كه بر صحيفه‌ى امكان قلم زنند • • • • • گر ماجراى كرب و بلا را رقم زنند
گوش فلك شود كر و هوش ملك ز سر • • • • • گر نغمه‌اى ز حال امام امم زنند
زان نقطه‌ى وجود حديثى اگر كنند • • • • • خطّ عدم به ربط حدوث و قِدَم زنند
آن رهبرِ عقول كه صد همچو عقل پير • • • • • در وادى غمش نتوان يك قدم زنند
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر • • • • • گر از لبان تشنه‌ى او لب بهم زنند
وز شعله‌ى سرادق گردون قباب او • • • • • بر قبّه‌ى سرادق گردون علم زنند
سيل سرشك و اشك دمادم روان كنند • • • • • گر ز اشك چشمِ سيّد سجّاد دم زنند
تا حشر دل شود به كمند غمش اسير • • • • • گر ز اهل بيت او سخن از بيش و كم زنند
كلك قضاست از رقم اين عزا كليل • • • • • لوح قدر فرو زده رخساره را به نيل

۵
سهم قدر ز قوس قضا دلنشين رسيد • • • • • در مركز محيط رضا تيركين رسيد
كرد آن سه شعبه نقطه‌ى توحيد را دو نيم • • • • • وز شش جهت فغان به سپهر برين رسيد
سرّ مصون ز مكمن غيب آشكار شد • • • • • زان ناوكى كه بر دل حقّ مبين رسيد
بازوى کفر و طعنه‌ى كفار شد قوى • • • • • زان طعنِ نيزه‌اى كه به پهلوى دین رسيد
از تاب رفت شاهد سلطان معرفت • • • • • زان سوز و سازها كه به شمع یقین رسيد
آمد به قصد كعبه‌ى توحید پيل مست • • • • • ديو لعين به مهبط روح الامین رسيد
افعى صفت گرفت سر از گنج معرفت • • • • • بدگوهرى به مخزن دُرّ ثمين رسيد
آن نفس مطمئنه حياتى ز سر گرفت • • • • • زان نفخه‌اى كه در نفس آخرين رسيد
مستغرق جمال ازل گشت لايزال • • • • • نوشيد از زلال لقا شربت وصال

۶
شد نوك نى چو نقطه‌ى ايجاد را مدار • • • • • از دور ماند دائرة اللّيل و النّهار
سرزد چو ماه معرفت از مشرق سنان • • • • • از مغرب آفتاب قیامت شد آشكار
شيرازه‌ى صحيفه‌ى هستى ز هم گسيخت • • • • • شد پاره‌پاره دفتر اوضاع روزگار
كلك ازل ز نقش ابد تا ابد بماند • • • • • لوح قدر فتاد چو كلك قضا ز كار
در گنبد بلند فلك ناله‌ى ملك • • • • • افكنده در صوامع لاهوتيان شرار
عقل نخست نقش جهان را به گريه شست • • • • • وندر عقول زد شرر از آه شعله‌بار
يكباره سوخت همچو سپند از غمش خلیل • • • • • آمد دوباره نوح به طوفان غم دچار
در طور غم كليم شد از غصّه دل دو نيم • • • • • وندر فلك مسیح چنان شد كه روى دار
سر حلقه‌ى عقول چو بر نى مُقام كرد • • • • • قوس صعودِ عشق ظهورى تمام كرد

۷
در ناكسان چو قافله‌ى بى‌كسان فتاد • • • • • يك بوستان ز لاله به دست خَسان فتاد
يك رشته‌اى ز درّ يتيم گرانبها • • • • • در دست ظلم سنگدلان، رايگان فتاد
يك حلقه‌اى ز منطقه‌ى چرخِ‌۱ معدلت • • • • • در حلقه‌ى اسيرى و جور زمان فتاد
زان پس گذارِ دسته‌ى دستانِ دلستان • • • • • در بوستانِ سرو و گل و ارغوان فتاد
هر بى‌دلى به ناله شد از داغ لاله‌اى • • • • • هر بلبلى به ياد گلى در فغان فتاد
ناموس حق ز جلوه‌ى طاووس كبريا • • • • • گشت آنچنان كه مرغ دلش ز آشيان فتاد
قُمرى صفت بر آن گل گلزار معرفت • • • • • ناليد آنقدر كه ز تاب و توان فتاد
ياقوت خون ز جَزْع يمانى بر او فشاند • • • • • يادش چو زان عقيقِ لب دُر فشان فتاد
پس كرد روى خويش سوى روضه‌ى رسول • • • • • «كاى جدّ تاجبخش من اى رهبر عقول

۸
اين لؤلؤ تر و دُر گلگون حسین توست • • • • • وين خشكْ لعلِ غرقه‌ى در خون حسين توست
اين مركز محيط شهادت كه موج خون • • • • • افشاند تا به دامن گردون حسين توست
اين نيّرى كه كرده به درياى خون غروب • • • • • وز شرق نيزه سر زده بيرون حسين توست
اين مصحف حروف مقطّع كه ريخته • • • • • اجزاى او به صفحه‌ى هامون حسين توست
اين مظهر تجلّى بى‌چند و چون كه هست • • • • • از چند و چون جراحتش افزون حسين توست
اين گوهر ثمين كه به خاك است و خون دفين • • • • • مانند اسم اعظم مخزون حسين توست
اين هادى عقول كه در وادى غمش • • • • • عقل جهانيان شده مجنون حسين توست
اين كشتى نجات كه طوفان ماتمش • • • • • اوضاع دهر كرده دگرگون حسين توست»
آنگاه رو به خلوت اُمُّ المصاب كرد • • • • • وز سوز دل به مادر دل خون خطاب كرد:

۹
«اى بانوى حجاز مرا بينوا ببين • • • • • چون نى، نواكنان ز غم نينوا ببين
اى كعبه‌ى حیا به مناى وفا بيا • • • • • قربانيان خويش به كوى صفا ببين
نورستگان خويش، سراسر بريده سر • • • • • وز خون نو خطان، به سراپا حنا ببين
در خاك و خون تپان مهِ رخسارِ شه نگر • • • • • زنگ جفا بر آينه‌ى حق نما ببين
بر نخل طور سرّ (أَنَا اَللّٰهُ‌) را نگر • • • • • وز روى نى تجلّى ربّ العُلى ببين
از خفته‌ى نهفته‌ى اندر حجاب قدس • • • • • برخيز و بى‌حجابى ما بر ملا ببين
زنجير جور، سلسله‌ى عدل را قرين • • • • • توحيد را به حلقه‌ى شرك آشنا ببين
پرگار کفر، نقطه‌ى اسلام را محيط • • • • • دين را مدار دايره‌ى اشقيا ببين
اى مادر از یزید و ز ابن زیاد، داد • • • • • وز آن كه اين اساس ستم را نهاد، داد»

۱۰
كاش آن زمان كه سراى طبيعت نگون شدى • • • • • وز هم گسسته رابطه‌ى كاف و نون شدى
كاش آن زمان كه كشتى ایمان به خون نشست • • • • • فُلك فلك ز موج غمش غرق خون شدى
كاش آن زمان كه رايت دين بر زمين فتاد • • • • • زرّين لواى چرخِ برين واژگون شدى
كاش آن زمان كه عين عيان شد به خون تپان • • • • • سيلاب خون، روان ز عيونِ عيون شدى
كاش آن زمان كه گشت روان كاروان غم • • • • • مُلك وجود را به عدم رهنمون شدى
كاش آن زمان كه ز سلسله‌ى خيل بى‌كسان • • • • • يك حلقه بندِ گردنِ گردونِ دون شدى
كاش آن زمان كه زد مه يثرب به شام سر • • • • • چون شام، صبحِ روى جهان تيره‌گون شدى
كاش از حديث بزم یزید و شه شهيد • • • • • دل خون شدى، ز ديده‌ى حسرت برون شدى
گر شور شام را به حكايت در آورند • • • • • آشوب بامداد قيامت در آورند

۱۱
اى چرخ تا در اين ستم آباد كرده‌اى • • • • • پيوسته خانه‌ى ستم، آباد كرده‌اى
بنياد عدل و داد، بسى داده‌اى به باد • • • • • زين پايه‌ى ستم كه تو بنياد كرده‌اى
تا داده‌اى، به دشمن دين كام داده‌اى • • • • • يا خاطرى ز نسل خطا شاد كرده‌اى
از دوده‌ى [[|معاويه]] و زاده‌ى زیاد • • • • • تا كرده‌اى، به عيش و طرب ياد كرده‌اى
آبى نصيب حنجر سرچشمه‌ى حيات • • • • • از چشمه‌سارِ خنجر فولاد كرده‌اى
سر حلقه‌ى ملوك جهان را به عدل و داد • • • • • در بندِ ظلم و حلقه‌ى بيداد كرده‌اى
اى كج روش، به پرورش هر خسى بسى • • • • • جور و جفا به شاخه‌ى شمشاد كرده‌اى
تا برق كين به گلشن ايمان و دين زدى • • • • • آفاق را چو رعد، پر از داد كرده‌اى
چون شكوه‌ى ترا به درِ داور آورند • • • • • دود از نهاد عالم امكان برآورند

۱۲
خاموش «مفتقر» كه دل دهر آب شد • • • • • وز سيل اشك، عالم امكان خراب شد
خاموش «مفتقر» كه از اين شعرِ شعله بار • • • • • آتش به جان مرد و زن و شيخ و شاب شد
خاموش «مفتقر» كه از اين راز دلگد • • • • • از صاحبدلى نماند مگر دل كباب شد
خاموش «مفتقر» كه ز بوق نفير خلق • • • • • دود فلك برآمد و خرق حجاب شد
خاموش «مفتقر» كه بسيط زمين ز غم • • • • • غرق محيط خون شد و در اضطراب شد
خاموش «مفتقر» كه ز بى‌تابى ملك • • • • • چشم فلك سرشكْ فشان چون سحاب شد
خاموش «مفتقر» كه ز دود دل مسيح • • • • • خورشيد را به چرخ چهارم نقاب شد
خاموش «مفتقر» كه در اين ماتم عظيم • • • • • آدم به تاب آمد و خاتم ز تاب شد
كس جز شهيد عشق وفائى چنين نكرد • • • • • وز دل قبول بار جفائى چنين نكرد
[۸] غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۶۷-۶۲.

معانی کلمات:
فَاسْتَقِمْ‌: اشاره به آيه ۱۱۲ سوره هود، استقامت كن چنانكه فرمان يافته‌اى.
منطقه‌ى چرخ: دايره‌اى و كمربندى در آسمان كه جايگاه دوازده برج است (حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدى، دلو، حوت) و به اعتقاد قدما، آفتاب در هر ماه شمسى يكى از اين بروج را طى مى‌كند.
طاووس كبريا: ظاهرا مراد از «ناموس حق» حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها)، و «طاووس كبريا» امام حسین علیه السّلام است.


۱. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، مقدمه با تلخيص. .
۲. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۸۳، ۷۸، ۷۴..
۳. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۹۰.
۴. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۱۱۷.
۵. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۱۴۹.
۶. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۱۲۳.
۷. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۹۱.
۸. غروی اصفهانی، محمد حسین، دیوان مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی (کمپانی)، به تصحیح سید کاظم موسوی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۲ شمسی، ص۶۷-۶۲.



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۱۸۱-۱۱۷۳.    






جعبه ابزار