مدرس اصفهانی (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
میرزا یحیی مدرّس اصفهانی بیدآبادی از چهرههای برجسته علم و
ادب شیعی است؛ فقیهی فیلسوف و ادیبی توانمند که عمر خویش را در تحصیل، تدریس و
تهذیب نفس سپری کرد.
ميرزا يحيى مدرّس اصفهانى بيد آبادى فرزند اسماعيل به سال ۱۲۵۴ ه. ق. در
کربلا متولد شد.
مدرّس اصفهانى، مقدمات علمى را در
بینالنهرین (
عراق) آموخت، و در شانزده سالگى به اتفاق پدر به
اصفهان رفت و به تكميل تحصيلات خود در
علوم عقلی و
نقلی و ادبى پرداخت و در بيشتر آنها مرتبهاى بلند يافت و سپس به تدريس اشتغال يافت ولى به سبب كنارهگيرى از مقام و اشتهار، شخصيت علمى و ادبى او چنان كه بود، شناخته نگرديد.
ميرزا يحيى از نوابغ علم و ادب در قرن اخير و فيلسوفى بزرگ و دانشمندى سترگ بود. او در كليّهى علوم ادبيّه و
فقه و
اصول، استاد و در انواع
حکمت از اشراقى و مشّائى و رياضى يگانهى دوران و مخصوصا در علوم غريبه و فلكيّات متبحّر و متخصّص بود و اطلاعات نجومى خود را گاهگاهى به طور كنايه و استعاره در ضمن اشعار بيان مىكرد. او داراى
اخلاق حمیده و كمالات كمنظيرى بود و در كمال
زهد و
ورع در گوشهى انزوا به
عبادت و
ریاضت به سر مىبرد و با خلوص نيّت و عقيدهى كامل بيشتر همّ خود را صرف سرودن اشعار در
مدح و
مصیبت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و
ائمه اطهار علیهمالسّلام مىنمود.
ديوان اشعار مرحوم ميرزا يحيى شامل قصايدى در مدايح و مراثى است كه در سال ۱۳۶۵ هجرى در اصفهان به زيور طبع اراسته شده است. ديوان اشعارش در حدود بيست هزار بيت دارد.
ميرزا يحيى در هشتم
ذیقعدة الحرام سال ۱۳۴۶ ه. ق. برابر با ۱۳۱۰ ه. ش. در سن ۹۵ سالگى درگذشت.
۱| اى مبتلاى غم كه جهان مبتلاى توست • • • • • پير و جوان شكستهدل اندر عزاى توست | | |
| هم قبلهگاه اهل سمك خاك درگهت • • • • • هم سجدهگاه خيل ملك كربلاى توست | | |
| اى جان محترم، كه ز جانهاى محترم • • • • • چون نى نوا ز واقعهى كربلاى توست | | |
| اى بر لقاى دوست تو مشتاق و عالمى • • • • • مشتاق خاك كوى تو بهر لقاى توست | | |
| اى بر لبِ هواى تو مفتون و كشورى • • • • • مفتون اشتياق تو اندر هواى توست | | |
| گلگون قبا ز عكس شفق آسمان هنوز • • • • • از هجر روى اكبر گلگون قباى توست | | |
| در خون تپيد مرغ دل مجتبی چو ديد • • • • • در خون تپيده قاسم نوكدخداى توست | | |
| گرديد اسير سلسلهى غم على چو ديد • • • • • زنجير كين به گردن زين العباى توست | | |
| روحى فداك اى تن اطهر، كه از شرف • • • • • خون خدا تويى و خدا خونيهاى توست | | |
| «جسمى وفاك» اى سر انور كه بر سنان • • • • • آيات حق عيان ز لب حق نماى توست | | |
| گاهى به دير راهب و گه بر سر درخت • • • • • گه بر فراز نيزه و گه خاك جاى توست | | |
| گويم حكايت از بدنت يا كه از سرت؟ • • • • • يا از عيال بىكس و غمديده خواهرت؟ | | |
| | |
۲| در کربلا چو قافلهى غم گشود بار • • • • • از غم هزار قافله آمد در آن ديار | | |
| آمد هلال ماه عزا، در عزا شدند • • • • • بدران آسمان ولایت هلالوار | | |
| نيلى شد از عزا رخ گلگون اهل بیت • • • • • رويش سپيد باد سپهر سياهكار | | |
| لشكر همى رسيد گروه از پى گروه • • • • • دشمن همى ستاد قطار از پى قطار | | |
| شاه حجاز را ز وفا كس نشد معين • • • • • مير عراق را ز جفا كس نگشت يار | | |
| استاد بهر خوارى يك شه هزار خيل • • • • • آماده بهر كشتن يك تن دو صد هزار | | |
| از مويه رفت از دل اهل حرم شكيب • • • • • از گريه رفت از تن آل نبى قرار | | |
| آن دم كه راه آب بر آن فرقه بست خصم • • • • • آفاق پر شرر شد و افلاك پر شرار | | |
| لب تشنه گشت آل نبى وز برايشان • • • • • آبى نبود جز دم شمشير آبدار | | |
| خوردند آب از دم شمشير و تير خصم • • • • • پيران سالخورده و طفلان شيرخوار | | |
| آن دم بر اهل بيت نبى كارزار شد • • • • • كآماده گشت سبط نبى بهر كارزار | | |
| اصحاب با وفايش ز هر سو به هر طرف • • • • • بگرفت بهر يارى او نقد جان به كف | | |
| | |
۳| چون زد به دشت كرب و بلا شاه دين عَلَم • • • • • آمد به جان آل عبا زان علم، الم | | |
| گيتى لواى کفر كند تا به دهر راست • • • • • از كين نمود رايت شرع رسول خم | | |
| با کافران گمان نبرم كفر آن كند • • • • • كان قوم بىحقوق به شاهنشه امم | | |
| آوردش از حجاز و مخالف عراق و ز آن • • • • • شور و نوا حصار عرب راست تا عجم | | |
| تازان به سوى مهلكه انصار پى به پى • • • • • غلتان به خاك مهلكه اصحاب دم به دم | | |
| بر سر كسش نمانده به جز تيغ اشقيا • • • • • در بر كسش نمانده به جز نيزهى ستم | | |
| چون چار موج كشتىِ بىبادبان حسین • • • • • مايل شدش سفينهى هستى سوى عدم | | |
| مصحف نگر، كه سامرى امّت از جفا • • • • • اصل و اساس هستى او كرد منهدم | | |
| عیسی ببين كه از ستم فرقهى یهود • • • • • گرديد پارهپاره تن او به دار غم | | |
| اين حسرتم كشد كه بهين نجل بو تراب • • • • • لب تشنه جان سپرد به نزد دو نهر آب | | |
| | |
۴| چون اذن جنگ اكبر زيبا جوان گرفت • • • • • آتش به خرمن همه پير و جوان گرفت | | |
| از حلقههاى چشم و ز گيسوى عقاب را • • • • • لیلی ركاب و زینب مضطر عنان گرفت | | |
| جان عزيز شاه جهان را به لب رسيد • • • • • دهر آن جهان جان چو ز جانِ جهان گرفت | | |
| چون عاشقان عرش به سير جنان شتافت • • • • • چون طائرانِ خلد ره آشيان گرفت | | |
| دشمن گرازوار، گريزان شد از هراس • • • • • خاتم شبيه خاتم پيغمبران گرفت | | |
| لب تشنه جان سپرد لب آب، آن كه خضر • • • • • ز آب دهانش زندگى جاودان گرفت | | |
| شهزاد چون سوار بر اسب عقاب شد • • • • • بابش پياده دست سوى آسمان گرفت | | |
| گفت: «اى خدا، تو شاهدى اينك كه راه رزم • • • • • بر ناكسان، پيمبر آخر زمان گرفت | | |
| آن پيكرى كه زينت آل رسول بود • • • • • از هر كنار تير بلا در ميان گرفت | | |
| اينك علىِّ اكبرم از ظلم و كين كُشند • • • • • قوم رسول بين، كه رسول امين كُشند» | | |
| | |
۵| آه از دمى كه غرقه به خون در برابرش • • • • • افتاده ديد قامت زيباى اكبرش | | |
| يك جا به خاك خفته جوانان مهوشش • • • • • يك سو به خون تپيده علمدار لشكرش | | |
| پامال يك طرف شده پاهاى قاسمش • • • • • بر تير كين هدف شده حلقوم اصغرش | | |
| عالم به آب غرقه شود، تشنه جان سپرد • • • • • شاهى كه بود آب روان مهر مادرش | | |
| چون ديد كشته اکبر و عبّاس و قاسمش • • • • • چون ديد تشنه اصغر و عثمان و جعفرش | | |
| آمد به سوى نعش على اكبر جوان • • • • • بنهاد سر به سينه و بنشست در برش | | |
| گفت: «اى نديده كام كه خوش خفتهاى به خاك • • • • • بعد از تو خاك بر سر دنيا و افسرش | | |
| اى سرو سرفرازتر از طوبى، اى كه كَند • • • • • باد سموم حادثه از ريشه تا برش | | |
| گشتى تو اختر سحرى زان نهان كه چرخ • • • • • همچون تو كوته است سحر عمر اخترش | | |
| خفتى تو ز استراحت و باب غريب را • • • • • الاّ غمت نمانده پرستار ديگرش | | |
| گر ناطق است ذكر تو پيدا به منطقش • • • • • ور ساكت است ياد تو پنهان به خاطرش | | |
| چون تشنهلب شهيد شدى از ره جفا • • • • • بعد از تو خاك بر سر دنياى بىوفا» | | |
| | |
۶| از ياوران حىّ چو تهى شد خيام وى • • • • • وز بهر وى نماند كس از ياوران وى | | |
| طى شد بساط صبر حسين آن زمان كه ديد • • • • • كو را بساط هستى اصحاب گشته طى | | |
| شه چون جُدَى ستاده و برگرد او عيال • • • • • چون فرقدان دو ديده گشادند بر جُدَى | | |
| آمد به سوى خيمهى عباس و اكبرش • • • • • خالى فتاده ديد چو بستان به فصل دى | | |
| گفتا بيا كه موسم افغان و زارى است • • • • • گفتا بيا كه جاى تو خاليست يا بُنَّى | | |
| رهْ سخت و پاىْ سست و خطرناكْ باديه • • • • • از پيش رفتهايد و به جا ماندهام ز پى | | |
| از خيمهگاه آل نبى بانگ «العطش» • • • • • برپا، و از گروه مخالف نواى نى | | |
| خيزيد بهر ياريَم از قتلگاه، هان • • • • • بينيد آه و زاريم از خيمهگاه، هى | | |
| آمد به سوى معركه تنها شه حجاز • • • • • با كافران كوفه و با ظالمان غىّ | | |
| گفت اى گروه بوده مرا جد، رسول پاك • • • • • كاندر زمانه كرده بيان راه رشد وى | | |
| بهر ثواب، آب به آل نبى دهيد • • • • • ور دارد اين گناهى، «فى ذمّتى علىّ» | | |
| وا حسرتا، كه در عوض آب، تير كين • • • • • بر سينهاش رسيد ز بيداد مشرکین | | |
| | |
۷| چون بهر شاه تشنهجگر ياورى نماند • • • • • عباس و قاسمى و على اكبرى نماند | | |
| از كيد و كين اختر بىمهر، اى سپهر • • • • • از بهر ياوريش نكو اخترى نماند | | |
| اِلاّ نشان ناوك اعدا، تنى نگشت • • • • • اِلاّ براى زيب سنانها، سرى نماند | | |
| سيراب تشنهاى به جز از ناوكى نگشت • • • • • آواى حنجرى به جز از خنجرى نماند | | |
| سلطان دين برابر دشمن به روز رزم • • • • • بهرش ركابگير به جز خواهرى نماند | | |
| از بهر حفظ پيكر خود كهنه جامه خواست • • • • • و اخر ز سمّ اسب خسان پيكرى نماند | | |
| مىخواست ناصرى و جز اصغر كسى نداشت • • • • • آخر ز ضرب تير جفا اصغرى نماند | | |
| اين داغ سوزَدَم كه پس از قتل شاه دين • • • • • از خيمهگاه جز تلّ خاكسترى نماند | | |
| اين غيرتم كشد كه ز اهل حريم شاه • • • • • اِلاّ اسير آل دغا، دخترى نماند | | |
| از جور چرخ و كينهى اختر، جفاى دهر • • • • • بر اختران برج حيا زيورى نماند | | |
| دردا كه از شرارت آن فرقهى شرير • • • • • گشتند بانوان حريم خدا اسير | | |
| | |
۸| چون بر ترابْ جا پسر بوتراب كرد • • • • • بس فخرها به عرش الهى تراب كرد | | |
| لرزيد عرش و غلغله در فرش شد پديد • • • • • چون بر تراب جا پسر بو تراب كرد | | |
| گردون، اساس عزّت حیدر به باد داد • • • • • گيتى بناى ملّت احمد خراب كرد | | |
| دشمن نكرد بيم و نترسيد از حساب • • • • • كو را جفا فزون و ستم بىحساب كرد | | |
| خونش حلال كرده و آبش حرام ساخت • • • • • در محنتش درنگ و به قتلش شتاب كرد | | |
| با آنكه بود آب روان مَهرِ مادرش • • • • • در حيرتم چگونه ازو منع آب كرد | | |
| آن تن كه آفتاب ازو نور مىگرفت • • • • • دشمن چرا گداخته از آفتاب كرد؟ | | |
| بر كام خشك تشنه و بر حلق تشنهاش • • • • • آخر به جاى آب، عدو خون ناب كرد | | |
| در اين عزا ز چشمهى چشم رسول بود • • • • • خونى كه آسمان به دل شيخ و شاب كرد | | |
| با هيچ آفريده روا نيست آنچه شمر • • • • • با بهترين سلالهى ختمى مآب كرد | | |
| آنان كه بود از رُخشان مهر در حجاب • • • • • بر اشتران سوار، فلك بىحجاب كرد | | |
| سبط نبى، پناهِ عجم، سيّدِ عرب • • • • • لب تشنه جان سپرد لب آب، تشنهلب | | |
| | |
۹| افتاد چون گذار اسيران به قتلگاه • • • • • شد گريه تا به ماهى و شد ناله تا به ماه | | |
| هم غرقه گشت پيكر ماهى ز سيل اشك • • • • • هم تيره گشت آينهى مه ز دودِ آه | | |
| جمعى گشادهروى در افغان «يا أبا» • • • • • قومى پريش موى به فرياد «يا اخاه» | | |
| از گريه گشت ديدهى كروبيّان سپيد • • • • • از مويه گشت چهرهى قدّوسيان سياه | | |
| گفتا سکینه مويهكُنان موكَنان به باب • • • • • كامشب كجا بريم من و خواهران پناه | | |
| يك كاروان صغير چه گوئيم و يك گروه • • • • • يك خاندان اسير چه سازيم و يك سپاه | | |
| گويا كه هست بردن ناموس ما ثواب • • • • • گويا كه نيست ريختن خون ما گناه | | |
| آمد ز خيمه دختر مير عرب برون • • • • • ناگاه اوفتاد بر آن پيكرش نگاه | | |
| بر خاك تكيه كرد تنى ديد ناتوان • • • • • كو را به دوش ختم رُسُل بود تكيهگاه | | |
| دشمن برهنه كرده تنش را پى لباس • • • • • ظالم جدا نموده سرش را پى كلاه | | |
| پس با تن شريف برادر خطاب كرد • • • • • وز آه آتشين دل عالم كباب كر | | |
| | |
د
۱۰| گفت: «اى به خون تپيده مكرّم برادرم • • • • • كافتادهاى به روى زمين در برابرم | | |
| آيا تو آن حسين منى، كز شرف نمود • • • • • بر دوش خود سوار، ترا جدّ اطهرم؟ | | |
| گر من كفن نكردم و نسپردمت به خاك • • • • • معذور دار از آنكه به سر نيست معجرم | | |
| بر خاك مىنشينى و مىبينمت به چشم • • • • • اى خاك بر سرم، كه من از خاك كمترم | | |
| گفتى ميا ز خيمه برون، رخ مكن كبود • • • • • تا نزد دشمنان ننمائى محقّرم | | |
| در خیمهگه نشستم و بيرون نيامدم • • • • • تا شد دو تا ز تيغ جفا فرق اكبرم | | |
| صابر شدم به هر ستم و هر بلا، ولى • • • • • هرگز نمىرود دو مصيبت ز خاطرم | | |
| اين داغ سوزدم كه ميان دو نهر آب • • • • • لب تشنه جان سپردهاى اندر برابرم | | |
| اين درد كاهدم كه يكى كهنه پيرهن • • • • • گفتى بده كه تا نبرد كس ز پيكرم | | |
| آن پيرهن به جسم شريفت نماند و گشت • • • • • عريان در آفتاب تنت، خاك بر سرم | | |
| برخيز كز وداع تو بر جان زنم شرار • • • • • كاينك ز خدمتت به تحسّر مسافرم» | | |
| پس قصّه ختم كرد و به محمل سوار شد • • • • • از پرده بىحجاب برون پردهدار شد | | |
| | |
۱۱| آن سر كه آفتاب ازو مىگرفت نور • • • • • خولی نهاد بر سر خاكستر تنور | | |
| آن تن كه بود زينت آغوش مصطفى • • • • • بنمود پايمال، عدو از سُمِ ستور | | |
| آل رسول را چو اسيران زنگبار • • • • • دادند سر برهنه به بازارها عبور | | |
| از کوفه تا به شام نمودند زيب نى • • • • • آن سر كه داشت سينهى زهرا به او سرور | | |
| يك شعله نور بود، نمود از دو جا طلوع • • • • • گاهى ز دير راهب و گاهى ز نخل طور | | |
| گويى درخت كوفه نه از نخل طور بود • • • • • پس يافت نور حق ز چه از شانهاش ظهور | | |
| در كوفه رانِ زادهى مرجانه را شكافت • • • • • خونى كه در مدینه شفا داد چشم كور | | |
| ظالم به خشم آمد و با چوب دستيش • • • • • مىزد به لعل شاه جگر تشنه از غرور | | |
| با شاهزاده گفت كه اى دخت بو تراب • • • • • يزدانتان ز جامهى عزّت نمود عور | | |
| حالى به گريه گفت كز اين ظالمان چه باك • • • • • زيرا كه در قضاى خدائيم ما صبور | | |
| و اندر رموز عشق، گرفتار سوز عشق • • • • • ابليس را چه كار به درك رموز عشق | | |
| | |
۱۲| پيمود چون ز كوفه حرم راه شام را • • • • • از صبح كوفه ديد توان شام شام را | | |
| كمتر ز اهل كوفه نشد جور اهل شام • • • • • شرح كدام گويم و وصف كدام را؟ | | |
| دادند شاميان بر سر بازارها نگاه • • • • • آل عبا و عترت خير الانام را | | |
| از خاندان عصمت و از دودمان فيض • • • • • بنگر چگونه داشت فلك احترام را | | |
| تا بنگرند عترت خير البشر اسير • • • • • بزمى نهاد و داد صلا خاص و عام را | | |
| در طشت زر نهاد سر شاه و كس نديد • • • • • طالع ز طشت زر شده بدر تمام را | | |
| مىخورد گاه باده و مىزد گهى ز كين • • • • • چوب جفا به لب شه والامقام را | | |
| پس ظالمى به رسم كنيزى طلب نمود • • • • • نوباوهى رسول عليه السّلام را | | |
| بهر عيال و عترت خير البشر به شام • • • • • دادند جا خرابهى بىسقف و بام را | | |
| زين دشت پر بليه و زين راه پر خطر • • • • • لختى بكش زمام سمند كلام را | | |
| كاين نظم جانگداز دل مصطفى گداخت • • • • • قلب پيمبر و جگر مرتضى گداخت | | |
| | |
مرثيه:| هلال ماه عزا از افق دميده خميده • • • • • كدام بار غمش بوده تا خميده دميده | | |
| به ياد فرق على اكبر و خميده قد شه • • • • • جبين ماه گرفته قد هلال خميده | | |
| به سرخى شفق از چشم اعتبار نظر كن • • • • • كه خون شده جگر چرخ و آيد از ره ديده | | |
| چه نوبتى زده بام چرخ، نوبتى غم • • • • • كه نوبت غم و اندوه اهل بيت رسيده | | |
| ز دست فتنه گريبان صبح چاك نظر كن • • • • • مگر كه پيرهن صبر زینب است دريده | | |
| چو لاله داغ به دل گشته مريم از غم و محنت • • • • • كه دست چرخ گلى از رياض فاطمه چيده | | |
| فرات را شده دل خون و رنگ گشته دگرگون • • • • • كه خضر بر لب او آب زندگى نچشيده | | |
| بجز به كوفه و مهمانى سليل پيمبر • • • • • شهيد گشتنِ مهمان تشنه كس نشنيده | | |
| كدام تير نبود از قضا به تركش طغيان • • • • • كه نور ديدهى خير النساء به جان نخريده | | |
| نشسته خار به قلب نبى كه جسم حسينش • • • • • چو شاخ گل شد و پيكان به جاى غنچه دميده | | |
| سرى و سينهاى آورده ارمغان شفاعت • • • • • ز سمّ اسب شكسته، ز تيغ شمر بريده | | |
| در آن هواى چو آتش تمام راز عطش غش • • • • • نه تاب در دل و نه آب در گلوى تفيده | | |
| به لوح سينه يكى نيل القتيل كشيده • • • • • به گوش هوش يكى بانگ الرحيل شنيده | | |
| يكى چو جان مجسّم به روى خاك فتاده • • • • • يكى چو روح مصوّر به خون خويش تپيده | | |
| به دامن پدر، اکبر سرور قلب پيمبر • • • • • سپرده جان وز دنيا به سوى خدا چميده | | |
| برادرى سوى نعش برادر آيد و بيند • • • • • قفس شكسته، قفسدار خسته، مرغ پريده | | |
| گلوى اصغر بىشير چاك گشته ز پيكان • • • • • كمان حرمله تا از كمين كمانه كشيده | | |
| ز پا برهنه سوى شام ره سپرده زينب • • • • • كدام خار مغيلان به پاى دل نخليده | | |
| فلك پر آبله رخساره كرده تا كه سكينه • • • • • شدش پر آبله پايش به روى خار دويده | | |
| چو لايق است كه بهر طراز جامهى «يحيى» • • • • • كه ليقه آورد از زلف حور، دوده ز ديده | | |
| | |
در رثاء حضرت سیّد الشهداء (علیهالسّلام):| بجز حسین نداريم چون طريق نجاتى • • • • • به ذات عين صفات از صفات مظهر ذاتى | | |
| كه تشنه بدهد در كنار شطّ فراتى • • • • • دموع عينك لو لم تكن على الوجنات | | |
| من المبّدل للسّيئات بالحسنات • • • • • شهيد راه خدا و شفيع روز قيامت | | |
| خديو كشور ايجاد و شاه ملك امامت • • • • • ز بهر رزم مخالف نمود راست چو قامت | | |
| به خيمهگاه حريمش قيام كرد قیامت • • • • • لقد نظرن اليه العيال بالحسرات | | |
| سکینه گفت پدر جان مرو به جانب ميدان • • • • • به شرط آنكه نخواهد آب و نان ز تو طفلان | | |
| رهيدم از تن و از سر گذشتم از دل و از جان • • • • • لقد فقد تك يا من اليه ينتهى الاحسان | | |
| بعينى اظلم غشيّتى و غدانى • • • • • دلى كه عرش خدا بود سوخت نالهى زينب | | |
| به يا حسين گهى لب گشود و گاه به يا رب • • • • • كه اى ز خلقت كَوْن و مكان تو مقصد و مطلب | | |
| مرو مرو منما روز اهل بيت نبّى شب • • • • • فلا تغيب شمس الضحاء فى الظّلمات | | |
| مرو كه ترسم سنگ ستم خورد به جبينت • • • • • شود ز خون جبين لعل رنگ دُرّ ثمينت | | |
| ز جور حرمله سازد به تير قطع و تينت • • • • • شود ز قطع و تَيَن جا ز زين به روى زمينت | | |
| و قد ينحّن عليك الطّيور فى الوكرات • • • • • سپرد علم امامت نهاد روى به لشكر | | |
| نمود جلوه چو احمد كشيد نعره چو حيدر • • • • • كهاى گروه منم وارث علوم پيمبر | | |
| ز احمد اين زرهم بر تن و عمامه كه بر سر • • • • • انا اين خير شفيع بعرصة العرصات | | |
| بس است داغ على اكبر از براى هلاكم • • • • • به تير حرمله محتاج نيست سينهى چاكم | | |
| ز طعن نيزه چه بيم و ز زخم تير چه باكم • • • • • چو شعله سوخته از تشنگى اگر دل پاكم | | |
| لتاتينّ على الاولياء ماهوآت • • • • • ز تير حرمله ناگاه قطع گشت كلامش | | |
| هلالوار شد از سنگ جور بدر تمامش • • • • • رساند فيض شهادت به مقصدش به مرامش | | |
| به جان شيعه چو «يحيى» شرر فكند پيامش • • • • • سرمهای:فذكّرونى يا قوم عند شرب فرات | | |
| | |
معانی کلمات:نوكدخداى: داماد.
زين العباى: منظور حضرت زين العابدين امام سجاد (ع) است.
جسمى وفاك: پيكرم سپر تو باد، فداى تو گردم، جانم فداى تو باد.زينب بود
عقاب: اسب حضرت على اكبر (ع).
حىّ: در اينجا ظاهرا به معنى قوم و قبيله است.
دموع عينك لو لم تكن على الوجنات: اشكهاى چشمت اگر به گونههايت نبود.
من المبّدل للسّيئات بالحسنات: چه چيزى مىتوانست بدكارىها را به نيكىها تبديل نمايد؟
لقد نظرن اليه العيال بالحسرات: زنها و فرزندان با حسرت به سويش مىنگريستند.
لقد فقد تك يا من اليه ينتهى الاحسان: به راستى كه تو را از دست دادم اى كسى كه احسان و نيكوكارى به تو پايان مىپذيرد.
بعينى اظلم غشيّتى و غدانى: به چشمانم بامدادان و شامگاهان تاريك مىنمايد.
فلا تغيب شمس الضحاء فى الظّلمات: اى خورشيد تابان در تاريكىها پنهان مشو.
وتين: رگى كه دل بدان آويخته است.
و قد ينحّن عليك الطّيور فى الوكرات: پرندگان در آشيانههاى خود بر تو نوحهگرى و ندبه مىكنند.
انا اين خير شفيع بعرصة العرصات: من بهترين پايمرد در عرصهى عرصههاى محشر و قيامتم.
لتاتينّ على الاولياء ماهوآت: به يقين آنچه بايد بر دوستان و محبّان خدا بيايد، مىآيد.
فذكّرونى يا قوم عند شرب فرات: اى قوم هنگامى كه از آب گوارا (يا آب فرات) مىنوشيد، مرا ياد كنيد.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۰۴۷-۱۰۵۴.