| حُسن حَسن چو بگذشت، دور حسین آمد • • • • • شور حسينى اينجا، با شور و شين آمد | | |
| سوم امام و، پنجم نور دو عين آمد • • • • • اسلام و کفر صف بست، حق بين بين آمد | | |
| شاهى كه شد سر او زيب سنين آمد • • • • • برخيز رو نمائيم بر كربلاى اسلام | | |
| سرپوش از سر خم چون مىفروش برداشت • • • • • در خم شراب وحدت كف كرد و جوش برداشت | | |
| ميخوارهى محبت از دل خروش برداشت • • • • • جام بلاى حق را با نوش نوش برداشت | | |
| نوشيد و، يار عشق حق را به دوش برداشت • • • • • مستانه كرد ره طى، آن رهنماى اسلام | | |
| ياران! سيه بپوشيد، ماه محرم آمد • • • • • ماه محرم آمد، هنگام ماتم آمد | | |
| ماتم به روى ماتم، غم بر سر غم آمد • • • • • دوران كفر گرديد، اسلام در هم آمد | | |
| كعبه شكست برداشت، بتخانه محكم آمد • • • • • در كربلا عيان گشت ضعف قواى اسلام | | |
| در کربلا شه دين، اول چو بار بگشود • • • • • برداشت بيعت خود از همرهان و فرمود: | | |
| حق خواسته كه بيند ما را شهيد، پس زود • • • • • هر كس كه نيست حاضر، باز است ره نه مسدود | | |
| واپس كشيد خود را هركس كه بىبصر بود • • • • • بنمود پشت و بنهاد روبر قفاى اسلام | | |
| اول كسى كه آنجا ره را بريد بر شاه • • • • • حُرّ بود، ليك گرديد زود از قضيه آگاه | | |
| از پيش صف شبانه آمد به پشت خرگاه • • • • • توبه نمود و شد جانباز، قصه كوتاه | | |
| آرى نزد چو بن سعد خود را به تيغ اللّه • • • • • «اول شهيد» گرديد در نينواى اسلام | | |
| جانباز راه اسلام چون بود جاش خالى • • • • • بر كشور شهادت آمد حسين والى | | |
| در عشق، همت او از بس كه بود عالى • • • • • دامان خويشتن را، پر كرد از لآلى | | |
| دُرهاى شاهوارى، شهره به بىمثالى • • • • • ایثار راه حق كرد بهر بقاى اسلام | | |
| يك دُرّ شاهوارش آمد علیّ اکبر • • • • • يك لعل آبدارش بودى علی اصغر | | |
| دُرهاى ديگر او عباس و عون و جعفر • • • • • هفتاد و دو لآلى هر يك چو گنج گوهر | | |
| خود نيز بر كف دست بگرفت از وفا سر • • • • • از بعد قتل قاسم نوكدخداى اسلام | | |
| القصه، خنجر شمر چون كار شاه را ساخت • • • • • هركس كه خفته چون زن، از كينه قد برافراخت | | |
| با اسب نعل كرده، بر نعش كشتگان تاخت • • • • • بر هفت آسمان كفر، شور حسينى انداخت | | |
| از بسكه تازيانه بر فرق كودكان آخت • • • • • با جور و كين نشستند كفّار جاى اسلام | | |
| از بعد شاه افتاد بر خيمگه چو آتش • • • • • در خيمه كرد از غم بيمار كربلا غش | | |
| زنهاى مو پريشان، آسيمه سر، مشوش • • • • • اطفال سر به صحرا، رخها ز خون منقّش | | |
| آن كوفيان خونخوار، با اسبهاى سركش • • • • • مىتاختند هر سو بر نعشهاى اسلام | | |
| زنها پى اسيرى، مردانه بار بستند • • • • • با صبر و طاقت خويش، پشت عدو شكستند | | |
| دلهاى شيعيان را تا روز حشر خستند • • • • • گفتند اهل طغيان: اين قوم هر كه هستند | | |
| از بادهى محبّت، خرد و بزرگ مستند • • • • •غافل كه اصل دينند در تنگناى اسلام | | |
| • طفلان ز بيم نالان، زنها ز بهت خاموش • • • • • از ياد رفته جوع و، كرده عطش فراموش | | |
| بر ناقههاى عريان بربسته دوش بر دوش • • • • • بر جسم و جان بيمار، نه تاب ماند و نه توش | | |
| در قتلگه دوباره طوفان گريه زد جوش • • • • • از وا اباى اسلام، از وا اخاى اسلام | | |
| چشم سکینه ناگاه بر جسم باب افتاد • • • • • بر مهد اصغر زار، چشم رباب افتاد | | |
| بر باد رفت معجر، از رخ نقاب افتاد • • • • • دلها كباب گرديد، تنها به تاب افتاد | | |
| در قتلگاه شور یوم الحساب افتاد • • • • • فريادها برآمد ز آل عباى اسلام | | |
| بين بر على بيمار، آندم چه حال رخ داد • • • • • چون چشم او به نعش باب و برادر افتاد | | |
| از سينه كرد ناله، از دل كشيد فرياد • • • • • اطفال، جمله از بيم، چون صيد ديده صيّاد | | |
| نمرود اين چنين ظلم هرگز نكرد و شدّاد • • • • •آتش گرفت دلها از واىواى اسلام | | |
| رفت آنچه رفت ز آنها بر عترت پيمبر • • • • • شد آنچه شد به اسلام از ملحدين كافر | | |
| اكنون شنو از اين نى بانگ و نواى ديگر • • • • • دربار كبريائى بازيچه نيست، بنگر | | |
| كن افتخار زين شاه بر كائنات يكسر • • • • • كاين خون رساند بر چرخ فرّهماى اسلام | | |
| اين خون اگر نمىبود بر جسم، جان نمىبود • • • • • اين خون اگر نمىبود، روح روان نمىبود | | |
| اين خون اگر نمىبود، جسمى عيان نمىبود • • • • • اين خون اگر نمىبود، كون و مكان نمىبود | | |
| اين خون اگر نمىبود، نام از جهان نمىبود • • • • • زين خون بهشت و كوثر شد خونبهاى اسلام | | |
| | |