نقاب مبارزه با تروریسم (فقه سیاسی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
نقاب مبارزه با تروریسم پس از یازدهم سپتامبر به ابزار مسلط سیاست خارجی آمریکا بدل شد و جایگزین راهبرد پیشین
حقوق بشر گردید؛ راهبردی که سالها علیه کشورهای استقلالطلب خارج از منظومه
قدرت غرب بهکار گرفته میشد. بر بستر جهانی شدن تکقطبی، سیاست دوگانه غرب در قبال حقوق بشر، امتناع از سازوکارهای بینالمللی، حمایت از رژیمهای وابسته و بیاعتنایی نسبت به جنایتهای
اسرائیل، زمینه بیاعتمادی گسترده در جهان اسلام و جهان عرب را فراهم ساخت. حمله به
افغانستان، تهدید
عراق، گسترش برچسبهای محور شرارت، و برجستهسازی تروریسم موهوم، موازنه سیاسی جهانی را دگرگون کرد و موجی از پرسشها درباره ماهیت واقعی این جنگطلبی و اهداف استکباری آن در سطح بینالمللی برانگیخت.
همچنین فشارهای فزاینده علیه محورهای استقلالطلب، از جمله ایران، همراه با سیاست
محاصره اقتصادی و تهدید نظامی، نتوانست انسجام داخلی این کشورها را در هم بشکند؛ بلکه مقاومت سیاسی و مردمی در برابر هژمونی غرب را تقویت نمود. ناکامی سیاستهای یکجانبهگرایانه، افزایش شکاف میان
اروپا و
آمریکا، و افشای سابقه دخالتهای واشنگتن در منطقه، مشروعیتزدایی از سیاستهای نظامیگرایانه را تشدید کرد. در چنین فضایی، جنگطلبی جدید آمریکا نهتنها امنیت جهانی را با بحران روبهرو ساخت، بلکه نشان داد سناریوی مبارزه با
تروریسم بیش از آنکه راهکاری امنیتی باشد، پوششی برای پیشبرد اهداف ژئوپلیتیکی، مدیریت
جغرافیای سیاسی خاورمیانه و مهار جریانهای استقلالطلب محسوب میشود.
نظام جدید استکباری در مبارزه با کشورهای استقلالطلب که بیرون از مجموعه اقماری وابسته به
غرب پایبند به
حاکمیت و
استقلال خود هستند، سالها زیر پوشش حمایت از
حقوق بشر فشارهای بینالمللی سختی را بر آنها تحمیل نمود و از حقوق بشر به عنوان حربه برنده سیاسی بر علیه کشورهایی که یوغ
اسارت غرب را نمیپذیرفتند و بهویژه تن به اسارت آمریکا نمیدادند استفاده نمود. لکن برملا شدن موضع دولتهای بزرگ حامی حقوق بشر در قبال مسائل مختلف حقوق بشر از جمله حقوق سیاهان و اقلیتهای مذهبی بتدریج این حربه به صورت دولبه، سیاستهای داخلی این حامیان حقوق بشر را مورد تهدید قرار داد و از سوی دیگر
امتناع آمریکا از پیوستن به اقدامات جدید
سازمان ملل در زمینه مسائل
حقوق و سلامت
محیطزیست و رفتار دوگانه این کشور با کشورهای ناقض حقوق بشر بهویژه موضعگیری این کشور در برابر اساسنامه
دیوان کیفری بینالمللی و به رسمیت نشناختن دادگاه کیفری بینالمللی و اصرار بر معاف بودن ژنرالهای آمریکایی از محاکمه در دادگاههای جنایتکاران جنگی، موجب گردید که بتدریج حربه حقوق بشر کند و کندتر گردد و تئوری
جهانی شدن بااندیشه تکقطبی کردن جهان، فاقد ابزارهای کارآمد برای ادامه راه باشد.
در آخرین نفسهای سیاست حمایت از حقوق بشر به عنوان «حربه سیاسی» برای به زانو درآوردن مخالفان، خبرهای دهشتناکی از آنچه که در
یازدهم سپتامبر در آمریکا رخ داد، همهچیز را در سراسر جهان تحتالشعاع قرار داد و آمریکا این بار «
تروریسم» را به عنوان دشمن درجه یک و عامل اصلی این حادثه، نشانه رفت. از این تاریخ سیاست نظامیگری مبارزه با تروریسم جای سیاست سرکوب ناقضان حقوق بشر را گرفت و جهانی شدن به معنی تکقطبی شدن جهان به رهبری آمریکا، وارد مرحله نوینی از تحول سیاست استکباری گردید و همهچیز در خدمت مبارزه نظامی با تروریسم قرار گرفت و اعلان جنگ تمامعیار با حامیان تروریسم، موجی از وحشت را در جهان برانگیخت و اینک جهان در آستانه جنگ با عاملان ناشناخته انفجار برجهای دوقلو و تروریسم موهوم ساختگی، هر لحظه منتظر وقوع فاجعهای جدید است.
بدین ترتیب تاریخ تحولات جدید قرن معاصر از ۱۱ سپتامبر سال (۲۰۰۱) آغاز و تحولات آن به سرعت در حال دگرگون کردناندیشهها، موضعگیریها، دولتها و احیاناً جغرافیای سیاسی جهان است.
بسیاری از تحلیلگران سیاسی و نظامی دنیا حادثه انفجار دوقلوهای محل تجارت جهانی را ساخته و پرداخته پنتاگون و یک توطئه ناشیانه خواندند و حتی کشورهای غربی متحد و حامی آمریکا، مطالبه اسناد و مدارکی دال بر دست داشتن کسانی که انگشتان آمریکاییها به سوی آنها نشانه رفته را نمودند.
نخستین نهیب جنگطلبی در نقاب مبارزه با تروریسم،
افغانستان را فراگرفت که هنوز هم کشتارها و نقض موازین بینالمللی و حقوق بشر توسط آمریکاییها در این کشور تا تاریخ نامعلومی ادامه دارد.
دومین هدف سیاست جدید جنگطلبانه آمریکا بر حسب ظاهر،
صدام حسین دیکتاتور عراق است که این بار اجتماع سابق بینالمللی را که در تنگاتنگ حادثه ۱۱ سپتامبر شکل گرفته بود از دست داده و حامیان و متحدان آمریکا نیز به صورتهای مختلف به هشدار و مخالفت ضمنی و علنی متوسل شده و خود بر عاقبت این جنگهای زنجیرهای که مبارزه با تروریسم را هدف گرفته بیمناکند که آمریکا با چنین سیاستی به کجا میرود و چه میطلبد؟
رئیسجمهور آمریکا در لابهلای شعارهای تند جنگطلبانه بر علیه
طالبان و گروه
القاعده یکباره همه مخالفان سیاستهای استکباری خود را در لیست محورهای تروریسم قرار داد و دم از جنگ صلیبی جدید زده و اتهاماتی بر علیه جهان اسلام به میان آورد که خود بیانگر وسعت اهداف جنگی آمریکا بود.
بیگمان، جنجال تبلیغاتی آمریکا و غرب در پیشبرد سیاست جدید تحت عنوان مبارزه با تروریسم توانست انگشت اتهام را به سوی محورهای استقلالطلب دنیا نشانه برد و سؤالات بسیاری را آنگونه که سیاست جدید در سطح بینالمللی میطلبید مطرح سازد بهویژه انگهایی چون حامیان تروریسم، محورهای شرارت و توسعه سلاحهای هستهای و بیولوژیکی و میکروبی نیز بر این جنجال، نغمههایی افزود و احساسات، عواطف و افکار عمومی را به سمت و سویی که بانیان سیاست جدید میطلبیدند کشانید.
در ادامه و از سوی دیگر حوادثی رخ داد که این معامله را به هم ریخت و موازنه را به زیان آمریکاییها تغییر داد و سیل سؤالات را به سوی آمریکا و حامیان آن سرازیر نمود امروز حتی مردم آمریکا نیز از زمانی که حادثه وحشتناک ۱۱ سپتامبر رخ داده از خود میپرسند چه نوع اعتقادات، موضعگیریها و انگیزههایی این حادثه را به وجود آورد؟ و عاملان آن کیانند؟
اگر چند مسلمان - آنگونه که دولت آمریکا ادعا میکند - توانسته فاجعهای چنین عمیق را در قلب کشوری چون آمریکا به وجود آورد، این مردان و زنان جوان چگونه دست به این عمل انتحاری زدند. بر آنها چه گذشته بود که حاضر شدند به چنین عملی اقدام نمایند؟
چنین نفرت وصفناپذیر از کجا شکل گرفته که این چنین فاجعه خشونتآمیزی را به وجود آورده است؟ مشابه این سؤالات در غربِ حامی راهبرد آمریکا نیز در حال گسترش است که چرا آمریکا اسناد ادعاهای خود را منتشر نمیکند؟ این ضد و نقیضگوییها برای چیست، در این میان چه حقیقتی از دنیا پنهان داشته میشود؟
دامنه این سؤالات وقتی به
جهان عرب میرسد لحن سؤالها با
خشم توام با احساس
غرور همراه میشود. بیشتر مردم در کشورهای عربی، همه این جنجالها را برای حمایت آمریکا از جنایتهای
اسرائیل و پوشش نهادن به
نسلکشی در حق فلسطینیان تفسیر میکنند، عربها در حالی که برادرانشان در اراضی اشغالی توسط سربازان اسرائیلی کشته میشوند متهم به انفجار ۱۱ سپتامبر میشوند. آمریکا از این همه جنایت و توطئه چه هدفی را دنبال میکند؟ آنها میپرسند آمریکا سالها از نفت
خاورمیانه سود برده و رژیمهای دستنشانده عربی را به خاطر منافع نفتی خود حمایت کرده، چگونه یکباره
عربستان سعودی متحد راهبردی آمریکا، هسته اصلی شرارت در جهان معرفی میشود؟ آیا جبهه متحد کشورهای عربی در نشست آفریقای جنوبی که به شکل بیسابقهای به طور یکپارچه در مقابل سیاست نسلکشی اسرائیل موضع گرفت، آمریکا را به چنین واکنش جنونآمیزی کشانید؟
اگر چنین است آمریکا برای حمایت از اسرائیل تا چه حد ایستاده و چه بهایی میخواهد بپردازد؟ آیا در این ماجرا فقط عربها هستند که باید هدف نظامی آمریکا و اسرائیل باشند؟
واکنشها در جهان اسلام، فراتر از عکسالعمل
ناسیونالیسم عربی است. امروز حتی مسلمانانی که تا دیروز آمریکا را در مبارزه برای حقوق بشر و بر علیه تروریسم محق میشمردند اکنون نهتنها در حسن نیت آن تردید میکنند اصولاً خود دولت آمریکا را محور شرارت و
شیطان بزرگ و عامل همه خشونتها در گوشه و کنار میدانند.
جنون جنگطلبی کنونی، هیات حاکمه آمریکا را به سیاستهای گذشته این دولت پیوند میزند و بتدریج برای جهان اسلام این حقیقت مکشوف میشود که اسناد انتشار یافته و انتشارنیافته در زمینه توطئههای آمریکا در کشورهای اسلامی چگونه و برای چه اهدافی بوده است؟
اسناد میگویند از زمانی که آمریکا در صحنه خاورمیانه ظاهر گردید همواره با حمایت از رژیمهای ضد مردمی و وابسته سرکوبگر، حرکتهای
مردمسالاری را با انواع توطئههای سیاسی و نظامی تهدید کرده و به بهانه منابع نفتی خود از هیچ عمل ناقض حقوق بشر و توطئههای تروریستی، مضایقه نکرده است. پس این موضعگیری در برابر جهان اسلام برای چیست؟
تنها سیاست کجدار و مریز اتحادیه اروپا در رابطه با سیاستهای جنگطلبانه آمریکا، دهها سؤال اساسی درباره ماهیت مبارزه با تروریسم آمریکا را برانگیخته است.
موضعگیری اتحادیه اروپا در مواردی چون: ادامه حالت جنگی آمریکا در افغانستان و حمله آینده به عراق و تهدید ایران و کره شمالی نشان میدهد که رابطه حمایتی غرب از آمریکا نیز جداً زیر سؤال رفته است.
در شرایطی که آمریکا،
ایران را محور دشمنی با خود معرفی میکند و با تمام قدرت، فشارهای جهانی بر علیه این کشور - رها شده از استثمار آمریکا - را مضاعف میگرداند، اتحادیه اروپا با زیر پا گذاشتن منویات و سیاستهای آمریکایی، مذاکرات خود را با ایران گستردهتر و به این کشور نزدیکتر میشود.
نکته روشنی که در رابطه ایران با آمریکا وجود دارد، دخالتهای نامحدود آمریکا در دوران
رژیم پهلوی در امور ایران و راهاندازی کودتا بر علیه حکومت مردمی و سیاستهای تحقیر و تحمیق ملت ایران و غارت منابع نفتی و سوءاستفاده از موقعیت این کشور در سرکوب کشورهای منطقه و دهها جنایت در حق ملت ستمدیده ایران بود که سرانجام در دهه پنجاه، منجر به خشم عمومی
ملت و بیرون راندن آمریکا از صحنه سیاسی کشور شد که این خشم و نفرت با اشغال
لانه جاسوسی آمریکا در
تهران به اوج خود رسید.
اگر تحولات اخیر سیاست مبارزه با تروریسم را در رابطه با
منافع ملی جمهوری اسلامی ایران ارزیابی نماییم تنها یک نکته منفی در آن دیده میشود و آن چشمانداز حمله جنونآمیز نظامی آمریکا به ایران است که سرانجام آن برای هیچکس مشخص نیست و حتی برنده جنگ را نیز نمیتوان پیشبینی نمود. جنگی کاملاً کور و بدون هدف مشخص و مخالف با موازین بینالمللی و بیحرمتی به
سازمان ملل متحد. جنگی که هیچ شباهتی با حمله به افغانستان ندارد و هیچ نقطهای از این سرزمین اسلامی محل امنی برای نیروها و تجهیزات نظامی آمریکا نیست و دهها میلیون نیروی خشمگین با نفرتی تمامعیار در مقابل حملات دشمن حاضرند شهد
شهادت بنوشند. نیروهای آمریکایی در هر قدم، مشکل دارند.
خوشبختانه اشتباه سیاسی آمریکاییها در حمایت از یک جناح مخالف در صحنه سیاسی جمهوری اسلامی ایران موجب فشردگی صفوف
احزاب سیاسی در برابر سیاستهای نظامیگرانه آمریکا گردید و حتی ناراضیان طرفدار مذاکره با آمریکا را در داخل کشور به موضعگیری در برابر برخورد آمریکا واداشت.
به این ترتیب امید آمریکا به بروز اختلاف در جناحهای سیاسی داخلی در جمهوری اسلامی ایران و تقسیمبندی آنها به اصلاحطلب و محافظهکار و نیز به تفرقهافکنی و تحریک از طریق اظهارات رئیسجمهور آمریکا مبنی بر این که در ایران یک جناح غیرمنتخب حکومت میکند به ثمر ننشست و گروههای معارض در کشور همه این ترفندها را دخالت در امور داخلی ایران تلقی نمودند و پیشتر از آن نیز اظهارات و مقالات آمریکایی در زمینه تمایل به برقراری روابط با ایران و تشویق برخی از جناحهای داخلی به اظهار تمایل نسبت به این سیاست به ناکامی انجامید.
نتیجه این نوع ناکامی را میتوان در گزارش زیر که توسط نشریه آمریکایی «نشنال پست» آمده به خوبی مشاهده نمود:
«اصلاحطلبان و محافظهکاران ایران با همکاری یکدیگر نمایندگان سازمانهای تروریستی جهان را در اول ماه ژوئن گرد هم آوردند تا به صدور انقلاب و ترور ادامه دهند.»
گردانندگان سیاستهای یکجانبه جهانی به نفع آمریکا و غرب سالها از حربه محاصره اقتصادی و اعمال فشار مضاعف بر کشورهای مخالف استفاده نمودند و هرچند عملاً اثرات منفی و زیانهای پرحجمی را بر اقتصاد و توسعه این کشورهای طالب استقلال تحمیل نمودند لکن در مقابل
مقاومت روزافزون جبهه دنیای استقلالطلب، خود به شکست خویش اعتراف و به ناکامی خود پی بردند. امروز تبلیغات جنگی و تهدیدآمیز آمریکا بر علیه کشورهای محور استقلالطلب، مانند بمبهای خوشهای هرچند به یک سو نشانه میرود لکن با فلشهای آشکاری کشورهای دیگر را نیز هدف میگیرد.
اظهارات مقامات عالیرتبه آمریکا در زمینه حمله نظامی قریبالوقوع به
عراق به منظور سرنگون کردن دیکتاتور این کشور با تمهیداتی همراه است که گویی «عراق» پوششی بیش برای اهداف آمریکا نیست لذا از حمله به عراق سخن میگویند ولی انگشتها به سمت دیگر محورها نشانه رفته است. بر این اساس توجه تحلیلگران حرفهای، خبرگزاریها و گزارشهای خبری دنیا بیشتر به مسائل پشت صحنه سناریو حمله به عراق معطوف گردیده و از چگونگی حمله به ایران سخن به میان میآورند.
باید اعتراف کرد در چنین جو ارعاب و تهدید باید در انتظار وقوع حوادثی تلخ بود و اگر اهداف ویرانگر سیاست جدید غرب آنچنان که آنان میخواهند تحقق نیابد لکن تشنج ناشی از ارعاب اثرات نامطلوبی را از خود بهجای خواهد گذاشت.
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۱۰، ۳۸۱-۳۷۵