مفهوم حقوقی کشور (فقه سیاسی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
مفهوم حقوقى كشور، از مباحث مطرح در
فقه سیاسی است.
واژه «State» در
حقوق بینالملل و علوم سیاسی گاه به «کشور» و گاه به «
دولت» ترجمه میشود که این امر به ابهام مفهومی دامن زده است.
کشور در تعریف کلاسیک مرکب از چهار عنصر قلمرو، مردم،
حاکمیت و حکومت دانسته میشود.
برخی دیدگاهها کشور را «
ملت سازمانیافته» تعریف کرده و قلمرو را صرفاً شرط ضروری، نه جزء ماهوی، آن میدانند.
واژههای کشور، دولت، حکومت و ملت مفاهیمی اضافی و در رابطه متقابل با یکدیگر معنا مییابند.
در این منظومه، قلمرو محدوده مادی اعمال حاکمیت است و هرگونه تغییر در آن، بر ماهیت کشور و دولت اثر مستقیم میگذارد.
در حقوق بينالملل و علوم سياسى معمولا واژه tate به مفهومى بهكار برده مىشود كه در
فارسی معادل آن را گاه به كلمه كشور، گاه به كلمه دولت و احيانا به كلمه مركب كشور دولت، ترجمه كردهاند.
برخى قدم را فراتر گذارده و مدعى شدهاند كه واژه tate در اصطلاح حقوقى بر همه معانى اصطلاحى كشور، دولت و نيز ملت اطلاق شده است.
ظاهرا در كتابهاى فارسى حقوقى در ترجمه و واژهسازى دقت كافى نشده و بههمين دليل در ارائه تعريف دقيق و حتى تفسير مفهومى كشور و دولت، اختلافنظرهاى زيادى ديده مىشود.
وقتى پاى حكومت نيز به ميان كشيده مىشود اشكال مضاعف مىگردد.
بسيارى از حقوقدانان، كشور را مفهوم مركب از چهار عنصر میدانند که عبارت است از:
• قلمرو؛
• مردم؛
• حاكميت؛
• حكومت.
دولت را قدرت عاليه سازمان يافته دانسته و از آنجا كه قدرت عاليه سازمان يافته مجموعه دو عنصر حاكميت و حكومت مىباشد، برخى كشور را مجموعه مركب از قلمرو، ملت و دولت دانستهاند.
گاه مفهوم ملت را در درون معنى دولت گنجانيده و دولت را به قدرت عاليه نشأت گرفته از تشكل سياسى ملت تفسير نمودهاند.
يکبار ديگر همين معنى را با مختصر تغيير، تعريفى براى كشور ذكر كردهاند: كشور، ملت سازمان يافته است.
براساس اين تفسير فرق حكومت، دولت و كشور بسيار دشوار و حداقل دقيق خواهد بود.
برخى با استناد به تفسير كشور به ملت سازمان يافته، قلمرو ارضى، ناحيه و محدوده جغرافيايى را خارج از مفهوم كشور دانسته و تنها به اين اكتفا نمودهاند كه لازمه تحقق كشور، وجود قلمرو ارضى است؛ زيرا بدون يک محدوده ارضى، ملت سازمان يافته نمىتواند پايه عرصه وجود بگذارد. مانند
انسان كه به مكان احتياج دارد، ولى مفهوم فلسفى مكان جزء عناصر تشكيل دهنده بدن انسان نيست.
براساس اين تحليل بهطور روشنتر مىتوان مفهوم قلمرو ارضى و
اقامتگاه را از معنى دولت كه بيشتر قدرت سازمان يافته را دارد و همچنين از معنى حكومت كه ناظر به تشكيلات سازماندهى قدرت دولت است، جدا كرد.
براى بررسى دقيق مسئله، ابتدا از واژه فارسى كشور آغاز مىكنيم.
لغتنامه
دهخدا در معنى واژه كشور مىگويد: كشور ترجمه اقليم است كه يک حصه از هفت حصه ربع مسكون باشد. چنانكه گويند كشور اول و كشور دوم يعنى اقليم اول و اقليم دوم.
سپس آن را مترادف با موطن، مولد،
وطن و زيستن جاى ذكر مىكند و در پايان اضافه مىكند: در اصطلاح امروز ناحيتى تابع حكومت، نظامى خاص، حدودى معين، پايتخت مشخص، شهرها، قصبات و روابط سياسى با ممالک ديگر.
در معنى ميهن مىگويد: وطن، مسكن، مقام، زادبوم و سامان.
در مقايسه دو واژه كشور و وطن آنگونه كه دهخدا مىنويسد به اين نكته مىرسيم كه واژه كشور داراى مفهوم
تضایف است، يعنى نوعى نسبت و رابطه در آن وجود دارد كه بدون تصور معنى حكومت، تشكيلات سياسى و قدرت عاليه قابل تصور بهطور كامل نيست، ولى معنى واژه ميهن و وطن مفهومى مجرد است كه هر انسانى منهاى حاكميت، حكومت، دولت در جايى و زادبومى سكنى مىگزيند و زيستگاه دارد که به آن وطن مىگويند.
مترادف كشور در
عربی مملكت است و مملكت به
ملکی (به کسر میم) گفته مىشود كه در آن
ملک (به ضم میم) باشد، يعنى سرزمين كه دولتى در آن حكم براند.
امروز به غلط به كشورى مملكت گفته مىشود كه داراى رژيم سياسى سلطنتى باشد و به كشورهايى كه امرا حكومت مىكنند اميرنشين اطلاق مىشود.
تعبيرات ديگرى چون
بلد، وطن، قطر و نظاير آن بيانگر آن است كه سرزمينى با صفت خاص موضوع اطلاق اين كلمات مىباشد.
در لغت يونانى نيز كه silop گفته مىشد.
معنى اصلى آن شهر بود و ملت مفهوم شهروند را داشت و پليس به سرزمين محدودى گفته مىشد كه داراى قانون و حكومت قانونى بود.
روميان نيز كلمه Cirvitas را بهكار مىبردند و ماكياولى واژه stato و بدن republique را به تناسب نظرياتى كه در زمينه دولت و حاكميت داشتند برگزيدند.
امروز در زبان فرانسه كلمه Etat و در زبان انگليسى واژه stat در مورد كشور بهكار مىرود كه بهدليل استعمال زياد اين دو كلمه در معنى دولت، اطلاق آن دو در مفهوم سرزمين واجد دولت و تشكيلات سياسى ترديد شده است.
وقتى مىگویيم
پدر يا
همسر حتما بايد واقعيتى رخ داده باشد كه زن و
مردی با يكديگر
ازدواج كرده باشند و صاحب
فرزندی بشوند يا حداقل ما اين واقعه را فرض نماييم، آنگاه به عضو مرد اين خانواده بگوييم پدر و به عضو زن بگوييم همسر يا
مادر.
هرگز تصور مفهوم پدر بدون در نظر گرفتن رابطه آن مرد با همسر و فرزندش امكانپذير نيست، چنانكه همسر بدون زن نيز بدون توجه به اصل ازدواج و صفتى كه مرد در اين رابطه دارد متصور نمىباشد.
در صورتىكه ما مىتوانيم مفهوم انسان را بدون در نظر گرفتن مفهومى ديگر تصور نمایيم.
در اصطلاح فلسفى به معانى نوع اول مفهوم نسبى، اضافى، متضايف، حرفى و رابطى گفته مىشود، به معانى نوع دوم مفهوم استقلالى و اسمى.
در مفاهيم نسبى، اضافى و متضايف مانند پدر، مادر و فرزند معنى مشتركى در همه كلمات وجود دارد كه در حقيقت هر كدام از اين تعبيرات نشانگر بعد خاص آن معنى مشترک مىباشد.
يکبار معنى در وجود مرد ملاحظه مىشود و به او پدر گفته مىشود، بار ديگر در زن و به او مادر اطلاق مىگردد و بار سوم در كودک و او فرزند ناميده مىشود.
چنين بهنظر مىرسد كه كشور، ملت، دولت و حكومت نيز از همين مقوله مفاهيم اضافى است.
به اين معنى كه هرگاه در يک سرزمين و محدوده ارضى مردم تشكل سياسى پيدا كردند و از تشكل سياسى آن جمعيت، حاكميت و اقتدار عالى بهوجود آمد و نظام و تشكيلات سياسى پا بهعرصه وجود گذاشت، اقتدار عالى توسط نهادهاى اساسى تشكيلات اعمال گرديد، در چنين فرضى هر كدام از اين عناصر مفهوم نسبى و متضايفى را پيدا مىكند كه در رابطه با كل اين واقعيت و عناصر ديگر قابل تصور مىباشد.
از اينرو وقتى به عنصر زمين در اين مجموعه مىنگريم از آن به كشور تعبير مىكنيم و با ملاحظه عنصر جمعيت و مردم عنوان اضافى ملت اطلاق مىكنيم.
همچنين عنصر قدرت و اقتدار عالى را كه مىنگريم با كلمه دولت از آن ياد مىنماييم و به لحاظ تشكيلات كلمه حكومت را بهميان مىآوريم.
هيچكدام از اين كلمات بىارتباط با ديگرى نيست، يعنى كشور هر سرزمين و وطنى نيست، بلكه به آن قلمرو ارضى و ميهنى كشور گفته مىشود كه مردم آن تشكل سياسى يافته، قدرت عاليهاى را بهوجود آورده، تشكيلات سياسى به راه انداخته باشند، و داراى قوا و نهادهاى حاكم باشند.
ملت نيز به هر جمعيتى گفته نمىشود، بلكه آن مردمى را ملت مىگويند كه داراى تشكل، قدرت سياسى و حاكميت مشترک باشند و همچنين دولت و حكومت.
به اين ترتيب كلماتى مانند ميهن، وطن، اقامتگاه، سرزمين و نظاير اينها داراى مفاهيم مستقل و مجرد از معانى گذشته، يعنى تشكل سياسى ملى، پيدايش
قدرت سیاسی حاكم و تشكيلات حكومتى است.
كلمه كشور در عين اينكه در اشاره به همان وطن، سرزمين و قلمرو ارضى گفته مىشود، اما همه آن معانى را در برمىگيرد و در رابطه با مفاهيم كلمات ملت، دولت و حكومت متصور مىگردد.
رابطه و ملازمه كشور و دولت با سرزمين و قلمرو ارضى بهمثابه ملازمه فيمابين انسان و مكان نيست، بلكه از مقوله ملازمه مفهومى بين پدر، مادر و فرزند مىباشد.
تصور كشور و دولت بدون سرزمين، به منزله آن است كه بخواهيم مفهوم پدر و فرزند را منهاى زن در
خانواده تصور نماييم.
بههمين دليل است كه هر نوع تغيير در وضع سرزمين بهصورت توسعه يا تجزيه بههمان اندازه در معنى خارجى ملت، كشور، حاكميت، دولت و حكومت اثر مىگذارد.
درست مانند مثال گذشته وقتى فرزند دومى و سومى بهميان مىآيد يا يكى از فرزندان خانواده مىميرد اساس خانواده بههم نمىريزد، ولى اينک پدر بودن پدر، مادر بودن مادر حتى فرزند بودن فرزند اول يا فرزندان بازمانده، در مفهوم دچار نوسان و تغيير شده است.
اكنون مرد خانواده پدر دو فرزند است يا فقط پدر فرزندانى است كه زنده ماندهاند.
در كشورهاى مركبى مانند كشورهاى فدرال و دومينيون مشترک، همان حالتى در كشور حاكم است كه در دولت و حاكميت وجود دارد.
بههمان نسبت در چنين مواردى حاكميت تجزيهشده كشور نيز انقسام پذيرفته است.
برخى از صاحبنظران در نفى دخالت سرزمين در مفهوم كشور، به اطلاق كشور بر اقوام بيابانگرد استناد مىكنند و مىگويند دستگاه حاكمه چنين اقوامى مىتواند از صلاحيت بينالمللى برخوردار باشد.
بهنظر مىرسد اعطاى صلاحيت بينالمللى براساس امر مفروضى است كه اينگونه اقوام بيابانگرد مىتوانند در پهناى يک منطقه ارضى كوچ و جابهجا شوند؛ زيرا اگر اين پيش فرض را منتفى بدانيم ديگر برخوردارى از صلاحيت بينالمللى مفهوم معقولى نخواهد داشت.
چنانكه كوچكى و بزرگى سرزمين نيز چندان دخالتى در اصل مسئله نداشته و وجود كشورهايى با سرزمينهاى بسيار محدود نمىتواند در نفى عنصر سرزمين دليل قابل قبول باشد.
طرح سرزمين شناور نيز كه مدت كوتاهى تز تئوريسينهاى شوروى سابق، توطئه جهانگشایى هيتلر و متفكران رايش سوم بود.
امروز نيز گفته مىشود
اسرائیل از آن پيروى مىكند، سخنى است خارج از محدودههاى حقوقى و در حقيقت آرمانى است كه در آن هدف نهایى رسيدن به سرزمين و كشور بزرگتر موردنظر است.
تصوير مرزهاى عقيدتى نيز از همين مقوله بوده و حالت آرمانى دارد.
اصولاً سرزمين وقتى در درون قرارداد قرار گرفت و مرزها براساس معاهدات و تعهدات دو جانبه يا چند جانبه پذيرفته شد، خود به خود اثر حقوقى خواهد يافت و در ميزان اعمال حاكميت و صفت صلاحيت دولتها اثر خواهد گذاشت.
از اينروست كه نقض تماميت ارضى هر كشور مستلزم نقض
استقلال و حاكميت دولت و به معنى تجزيه كشور تلقى مىگردد.
برخى تصور مىكنند وجود دولتهاى در حال تبعيد حتى سازماندهى قدرت عاليه ملتى در خارج از محدوده و قلمرو ارضى كشور، به معنى آن است كه حاكميت، دولت و حكومت منهاى سرزمين تحقق يافته است، در صورتىكه واقعيت چنين نيست.
دولت در حال تبعيد و حكومت سازمان يافته در خارج از كشور حاكميت، قدرت عاليه و نهادهاى خود را در كدام محدوده مىتواند اعمال نمايد؟
بىشک حاكميت دولت در حال تبعيد دوگل، سرزمين فرانسه بود.
اعمال صلاحيت و اقتدارات عاليه دولتى كه توسط رهبر
انقلاب اسلامی ایران امام خمینی (رحمةاللهعلیه) در مدت اقامت در حومه پاريس صورت مىگرفت، قلمرو ارضى كشور ايران بود.
شناسايى دولتهايى مانند لهستان و آلبانى پس از
جنگ جهانی اول قبل از تثبيت نهايى حدود جغرافيايى آنها و نيز كشورهاى عهد باستان كه بدون مرزهاى مشخص بودهاند و اعمال صلاحيت بينالمللى از طرف كشورى كه تمام سرزمينش به اشغال دشمن در آمده است، از جمله مسائلى است كه در نفى عنصر سرزمين از مفهوم حقوقى كشور به آنها استناد مىشود، درحالىكه در كليه اين موارد محدوده ارضى وجود دارد، ولى در بعضى از آنها مرزها بهدقت تعيين نشده و در مورد بعضى ديگر فعليت نيافته است.
در حقيقت چنين استدلالى بهمثابه آن است كه عدم شركت تعدادى از شهروندان را در تصميمگيریهاى عمومى و اخذ آراء براى تعيين كيفيت اعمال حاكميت ملى، ناقض اصل حاكميت و مانع از تحقق دولت و حكومت بدانيم.
ممكن است در برخى موارد، سرزمين و قلمرو ارضى مانند حاكميت ملت فعليت كامل پيدا نكند، ولى اين به آن معنى نيست كه تحقق نيافته است. وگرنه در مورد اشغال سرزمين كشورى توسط نيروهاى دشمن، مىتوان اصل حاكميت ملى و اعمال و اقتدار دولت را بهدليل عدم فعليت آن در محدوده ارضى مورد ترديد قرار داد.
نقش مسئله سرزمين در مفهوم دولت به آن معنى نيست كه سرزمين در حكم موضوع بهمثابه مالى كه موضوع مالكيت است منظور گردد و قدرت چون مالكيت زمين در انحصار سرزمين و آثار حقوقى آن قرار گيرد؛ زيرا اين نظريه در عين خلط مسائل حقوق خصوصى و حقوق عمومى، اقتدارات دولت را محدود و به شخصيت حقوقى دولت لطمه وارد مىآورد، بلكه نقش عنصر سرزمين در فعليت و اعمال صلاحيت حاكميت دولت و تحقق عنوان كشور مىباشد.
سرزمين، محدوده مادى قدرت سياسى و حاكميت را در درون مرزى و قلمرو مادى استقلال آن را در بيرون مرزها مشخص مىنمايد، همانطورىكه محدوده معنوى اقتدارات دولت را اراده عمومى مردم و آراء ملت تعيين مىكند.
در حقيقت مىتوان گفت رابطه سرزمين با كشور و دولت به دو گونه متفاوت است.
سرزمين، به نوعى موضوع كشور است، ولى عنصر مادى تعيين كننده محدوده، قدرت و حاكميت دولت مىباشد.
چنانكه حاكميت و اقتدار عالى نيز در عين اينكه موضوع دولت است، مبين عنصر معنوى كشور مىباشد.
•
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۳، ص ۱۷۶.