عمان سامانی (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
عمّان سامانی، مشهور به
تاجالشعراء، از برجستهترین شاعران عارفِ
سده سیزدهم و اوایل
سده چهاردهم هجری است که با مثنوی ماندگار «گنجینة الاسرار» جایگاهی والا در ادب عرفانی و شیعی یافت. او با نگاهی ژرف و سلوکی به واقعه
عاشورا، حماسه حسینی را در قالب بیانی عرفانی و هنرمندانه جاودانه ساخت.
ميرزا نور اللّه عمّان سامانى ملقب به «
تاج الشعراء» از شعراى به نام نيمهى دوم
سده سیزده و اوايل
سده چهاردهم هجری به شمار مىرود. اگرچه پدر، عمو و جدّش از شعراى سرشناس عهد ناصرى بوده و همگى در ادب و عرفان دستى داشتهاند ولى اشتهار هيچ يك به عمّان نمىرسد.
عمّان سامانى در شب شنبه نوزدهم
ذی الحجّه سنه ۱۲۵۸ ه. ق. در سامان متولّد شد. سامان در حال حاضر مركز بخش «لار» استان
چهارمحال بختیاری است كه در سابق جزيى از استان
اصفهان به شمار مىرفته و بعدها به صورت استان مستقلى در آمده است.
سامان عليرغم محدودهى كوچك خود از نظر جغرافيايى، از دير زمان تاكنون سرزمين
علم و
ادب و
عشق و
هنر و
عرفان بوده و سخنورانى را در دامن خود پرورش داده است كه براى نمونه مىتوان از شعرايى چون: عمّان، دريا، قلزم، محيط، جيحون، قطره، سحاب، نيسان، خورشيد، ذره، افلاكى، كيهان، دهستان، تبيان، عرفان، حشمت و سامانى نام برد.
در مورد آثارى كه از عمّان سامانى باقى مانده است بايستى از: «معراجنامه»، «گنجينة الاسرار»، «مخزن الدرر» و ديوان او نام برد.
ديوان خطّى او در خانوادهى محترم ثقفى اصفهان نگهدارى مىشود و تاكنون به زيور طبع آراسته نگرديده است.
مهمترين اثر عمّان سامانى «گنجينة الاسرار» است كه به سبك و شيوه و وزن «زبدة الاسرار» صفى عليشاه ساخته و پرداخته شده است و انصافا از شاهكارهاى ادب شيعى به شمار مىرود.
عمّان سامانى مسوّدات گنجينه را به سال ۱۳۰۵ ه. ق. در اصفهان به تشويق و ترغيب آقا سليمان خان نامى كه رييس خواجه سرايان بوده است در طول يك سال جمعآورى و تدوين نموده است.
در اين مثنوى ماندگار، با برداشتهاى ناب عرفانى از جريان عاشوراى حسينى، از
حرّ،
حضرت عبّاس (علیهالسّلام)،
حضرت قاسم (علیهالسّلام)،
حضرت علی اکبر (علیهالسّلام)، به ميدان رفتن
حضرت سیّد الشهداء (علیهالسّلام) و عنانگيرى
حضرت زینب (سلاماللهعلیها) و تجلّيات جمال حسينى در آيينهى وجود زينبى، سفارش امام حسين (علیهالسّلام) در مورد
حضرت سجّاد (علیهالسّلام) به حضرت زينب،
شهادت حضرت علی اصغر (علیهالسّلام) و بالاخره به ميدان رفتن حضرت سيّد الشهداء و جريان شهادت آن ذخيرهى خداوندى سخن به ميان آمده است.
سامانی در شب سهشنبه مطابق دوازدهم
شوال ۱۳۲۲ قمری وفات يافت. جنازهى وى را در مسجد جامع سامان به رسم امانت به خاك مىسپارند و بعدها براساس وصيت او، جنازهاش را به
نجف اشرف منتقل مىسازند.
از اين حماسهى ماندگار اشعارى را برگزيده و آوردهايم:
| گويد او چون باده خواران الست • • • • • هريك اندر وقت خود گشتند مست | | |
| ز انبیا و اولیا، از خاص و عام • • • • • عهد هريك شد به عهد خود تمام | | |
| نوبت ساقى سرمستان رسيد • • • • • آنكه بد پا تا به سر مست، آن رسيد | | |
| آنكه بد منظور ساقى، مست شد • • • • • و آنكه دل از دست برد، از دست شد | | |
| گرم شد بازار عشق ذو فنون • • • • • بو العجب عشقى! جنون اندر جنون | | |
| خيره شد تقوی و زيبايى به هم • • • • • پنجه زد درد و شكيبايى به هم | | |
| سوختن با ساختن آمد قرين • • • • • گشت محنت با تحمل، همنشين | | |
| زجر و سازش متّحد شد، درد و صبر • • • • • نور و ظلمت متّفق شد، ماه و ابر | | |
| عيش و غم مدغم شد و ترياق و زهر • • • • • مهر و كين توأم شد و اشفاق و قهر | | |
| ناز معشوق و نياز عاشقى • • • • • جور عذرا و رضاى وامقى | | |
| گفت: اينك آمدم من اى كيا! • • • • • گفت: از جان آرزومندم، بيا! | | |
| لاجرم زد خيمه عشق بىقرين • • • • • در فضاى ملك آن عشق آفرين | | |
| كرد بر وى باز، درهاى بلا • • • • • تا كشانيدش به دشت کربلا | | |
| سركشيد از چار جانب فوج فوج • • • • • لشكر غم، همچنان كز بحر، موج | | |
| يافت چون سر خيل مخموران خبر • • • • • كز خمار باده آيد دردسر | | |
| خلوت از اغيار شد پرداخته • • • • • وز رقيبان، خانه خالى ساخته | | |
| محرمانِ رازِ خود را خواند، پيش • • • • • جمله را بنشاند، پيرامون خويش | | |
| با لب خود گوششان انباز كرد • • • • • در ز صندوق حقيقت باز كرد | | |
| جمله را كرد از شراب عشق، مست • • • • • يادشان آورد آن عهد الست | | |
| گفت شاباش اين دل آزادتان • • • • • باده خوردستيد، بادا يادتان! | | |
| گوشه چشمى مىنمايد گاهگاه • • • • • سوى مستان مىكند، خوشخوش نگاه | | |
| | |
| سرّى اندر گوش هريك، باز گفت • • • • • باز گفت: اين راز را بايد نهفت! | | |
| اين وصيّت كرد با اصحاب خويش • • • • • تا به كلّى پرده برگيرد ز پيش | | |
| گفتشان كاى سرخوشان مى پرست • • • • • خورده مى، از جامى ساقى الست | | |
| اينك آن ساغر به كف ساقى منم • • • • • جمله اشياء فانى و، باقى منم | | |
| در فناى من شما هم، باقئيد • • • • • مژده اى مستان كه مست ساقئيد | | |
| لب چو بربست آن شه دلدادگان • • • • • «حُرّ» ز جا جست آن سر آزادگان | | |
| گفت: كاى صورتگر ارض و سما • • • • • اى دلت، آيينهى ايزد نما | | |
| اول اين آيينه از من يافت زنگ • • • • • من نخست انداختم بر جام، سنگ | | |
| بايد اول از پى دفع گله • • • • • من بجنبانم سر اين سلسله | | |
| شورش اندر مغز مستان آورم • • • • • مى به ياد مى پرستان آورم | | |
| پاسخش را از دو مرجان ريخت، دُرّ • • • • • گفت: «احسنت انت فى الدّارين حرّ» | | |
| قصد جانان كرد و جان بر باد داد • • • • • رسم آزادى به مردان، ياد داد | | |
| | |
| باز ليلى زد به گيسو شانه را • • • • • سلسله جنبان شد اين ديوانه را | | |
| باز دل افراشت از مستى علم • • • • • شد سپهدار علم، جَفّ القلم | | |
| گشته با شور حسينى، نغمهگر • • • • • كسوت عباسيان، كرده به بر | | |
| جانب اصحاب، تازان با خروش • • • • • مشكى از آب حقيقت پر، به دوش | | |
| كرده از شطّ يقين، آن مشك پر • • • • • مست و عطشان همچو آب آور شتر | | |
| تشنهى آبش، حريفان سر به سر • • • • • خود ز مجموع حريفان، تشنهتر | | |
| چرخ ز استسقاى آبش در طپش • • • • • برده او بر چرخ بانگ العطش | | |
| اى ز شطّ سوى محيط آورده آب • • • • • آب خود را ريختى، واپس شتاب | | |
| نيست صاحب همّتى در نشأتين • • • • • هم قدم عبّاس را، بعد از حسین | | |
| بُد به عشاق حسينى، پيشرو • • • • • پاك خاطر آى و پاك انديش رو | | |
| روز عاشورا به چشم پر ز خون • • • • • مشك بر دوش آمد از شطّ چون برون | | |
| شد به سوى تشنه كامان، رهسپر • • • • • تير باران بلا را شد سپر | | |
| پس فرو باريد بر وى تير تيز • • • • • مشك شد بر حالت او اشك ريز! | | |
| اشك چندان ريخت بر وى چشم مشك • • • • • تا كه چشم مشك، خالى شد ز اشك! | | |
| تا قیامت تشنه كامان ثواب • • • • • مىخورند از رشحهى آن مشك، آب | | |
| بر زمين آب تعلّق پاك ريخت • • • • • وز تعيّن بر سر آن، خاك ريخت | | |
| هستيش را دست از مستى فشاند • • • • • جز حسين اندر ميان، چيزى نماند | | |
| | |
| تا كه اکبر با رخ افروخته • • • • • خرمن آزادگان را سوخته | | |
| ماه رويش، كرده از غیرت، عرق • • • • • همچو شبنم، صبحدم بر گل ورق | | |
| آمد و افتاد از ره، با شتاب • • • • • همچو طفل اشك، بر دامان باب | | |
| كاى پدر جان! همرهان بستند بار • • • • • ماند بار افتاده اندر رهگذار | | |
| دير شد هنگام رفتن اى پدر • • • • • رخصتى گر هست بارى زودتر | | |
| گفت: كاى فرزند مقبل آمدى • • • • • آفت جان، رهزن دل آمدى | | |
| كردهيى از حق، تجلّى اى پسر • • • • • زين تجلّى، فتنهها دارى به سر | | |
| راست بهر فتنه، قامت كردهيى • • • • • وه كزين قامت، قیامت كردهيى | | |
| نرگست با لاله در طنازىست • • • • • سنبلت با ارغوان در بازىست | | |
| از رخت مست غرورم مىكنى • • • • • از مراد خويش دورم مىكنى | | |
| بيش از اين بابا! دلم را خون مكن • • • • • زادهى ليلى، مرا مجنون مكن | | |
| همچو چشم خود به قلب دل متاز • • • • • همچو زلف خود، پريشانم مساز | | |
| حايل ره، مانع مقصد مشو • • • • • بر سر راه محبت، سد مشو | | |
| (لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰى تُنْفِقُوا) • • • • • بعد از آن، (مِمّٰا تُحِبُّونَ) گويد او | | |
| نيست اندر بزم آن والا نگار • • • • • از تو بهتر گوهرى، بهر نثار | | |
| هرچه غير از اوست، سدّ راه من • • • • • آن بتست و غيرت من، بتشكن | | |
| آن حجاب از پيش چون دور افكنى • • • • • من تو هستم در حقيقت، تو منى | | |
| چون ترا او خواهد از من رو نما • • • • • رو نما شو، جانب او رو، نما | | |
| خوش نباشد از تو شمشير آختن • • • • • بلكه خوش باشد سپر انداختن | | |
| مژّه دارى، احتياج تير نيست! • • • • • پيش ابروى كجت، شمشير چيست؟ | | |
| تير مهرى بر دل دشمن بزن • • • • • تير قهرى گر بود، بر من بزن | | |
| از فنا مقصود ما عين بقاست • • • • • ميل آن رخسار و شوق آن لقاست | | |
| شوق اين غم از پى آن شادىست • • • • • اين خرابى بهر آن آبادىست | | |
| پس برفت آن غيرت خورشيد و ماه • • • • • همچو نور از چشم و جان از جسم شاه | | |
| مست گشت از ضربت تيغ و سنان • • • • • بىخودىها كرد و داد از كف عنان | | |
| رو به دريا كرد ديگر آبِ جو • • • • • زى پدر شد آب گوى و آب جو | | |
| اكبر آمد العطش گويان ز راه • • • • • از ميان رزمگه تا پيش شاه | | |
| كاى پدر جان، ار عطش افسردهام • • • • • مى ندانم زندهام يا مردهام! | | |
| اين عطش رمزست و عارف، واقف است • • • • • سرّ حقست اين و عشقش كاشفست | | |
| ديد شاه دين كه سلطان هدىست • • • • • اكبر خود را كه لبريز از خداست | | |
| عشق پاكش را، بناى سركشىست • • • • • آب و خاكش را هواى آتشىست | | |
| شورش صهباى عشقش، در سرست • • • • • مستيش از ديگران افزونترست | | |
| مغز بر خود مىشكافد، پوست را • • • • • فاش مىسازد حديث دوست را | | |
| پس سليمان بر دهانش بوسه كرد • • • • • تا نيارد سرّ حق را فاش كرد | | |
| هركه را اسرار حق آموختند • • • • • مُهر كردند و دهانش دوختند | | |
| | |
| ديگر شورى به آب و گل رسيد • • • • • وقت ميدان دارى اين دل رسيد | | |
| موقع پا در ركاب آوردنست • • • • • اسب عشرت را سوارى كردنست | | |
| تنگ شد دل، ساقى از روى صواب • • • • • زين مى عشرت مرا پر كن ركاب | | |
| روى در ميدان اين دفتر كنم • • • • • شرح ميدان رفتن شه، سر كنم | | |
| باز گويم آن شه دنيا و دين • • • • • سرور و سر حلقه اهل يقين | | |
| چونكه خود را يكه و تنها بديد • • • • • خويشتن را دور از آن تنها بديد | | |
| پا نهاد از روى همّت در ركاب • • • • • كرد با اسب از سر شفقت، خطاب | | |
| كاى سبك پر ذو الجناح تيزتك • • • • • گرد نعلت، سرمهى چشمه ملك | | |
| اى سماوى جلوهى قدسى خرام • • • • • اى ز مبدأ تا معادت نيمگام | | |
| اى به رفتار از تفكّر تيزتر • • • • • وز براق عقل، چابك خيزتر | | |
| رو به كوى دوست، منهاج من است • • • • • ديده وا كن وقت معراج من است | | |
| بُد به شب معراج آن گيتىفروز • • • • • اى عجب معراج من باشد به روز! | | |
| تو بُراق آسمان پيماى من • • • • • روز عاشورا، شب اسراى من | | |
| پس به چالاكى به پشت زين نشست • • • • • اين بگفت و برد سوى تيغ، دست | | |
| كاى مُشَعْشَع ذو الفقار دل شكاف • • • • • مدتى شد تا كه ماندى در غلاف | | |
| آنقدر در جاى خود كردى درنگ • • • • • تا گرفت آيينهى اسلام، زنگ | | |
| من كنم زنگ از تو پاك اى تابناك • • • • • كن تو اين آيينه را از زنگ، پاك | | |
| من تو را صيقل دهم از آگهى • • • • • تا تو آن آيينه را صيقل دهى | | |
| | |
| خواهرش بر سينه و بر سر زنان • • • • • رفت تا گيرد برادر را عنان | | |
| سيل اشكش بست بر شه، راه را • • • • • دود آهش كرد حيران، شاه را | | |
| در قفاى شاه رفتى هر زمان • • • • • بانگ مهلاً مهلاًش بر آسمان | | |
| كاى سوار سرگران كم كن شتاب • • • • • جان من لختى سبكتر زن ركاب | | |
| تا ببوسم آن رخ دلجوى تو • • • • • تا ببويم آن شكنج موى تو | | |
| شه سراپا گرم شوق و مست ناز • • • • • گوشهى چشمى به آن سو كرد باز | | |
| ديد مشكين مويى از جنس زنان • • • • • بر فلك دستى و دستى بر عنان | | |
| زن مگو، مرد آفرين روزگار • • • • • زن مگو بنت الجلال، أخت الوقار | | |
| زن مگو، خاك درش نقش جبين • • • • • زن مگو دست خدا در آستين | | |
| پس ز جان بر خواهر استقبال كرد • • • • • تا رخش بوسد، الف را دال كرد | | |
| همچو جان خود، در آغوشش كشيد • • • • • اين سخن آهسته بر گوشش كشيد: | | |
| كاى عنان گير من آيا زينبى؟ • • • • • يا كه آه دردمندان در شبى؟ | | |
| پيش پاى شوق، زنجيرى مكن • • • • • راه عشقست اين، عنانگيرى مكن | | |
| با تو هستم جان خواهر، همسفر • • • • • تو به پا اين راه كوبى، من به سر | | |
| خانه سوزان را تو صاحب خانه باش • • • • • با زنان در همرهى، مردانه باش | | |
| جان خواهر! در غمم زارى مكن • • • • • با صدا بهرم عزادارى مكن | | |
| معجر از سر، پرده از رخ، وا مكن • • • • • آفتاب و ماه را رسوا مكن | | |
| هست بر من ناگوار و ناپسند • • • • • از تو زینب گر صدا گردد بلند | | |
| هرچه باشد تو على را دخترى • • • • • ماده شيرا! كى كم از شير نرى؟! | | |
| با زبان زينبى شاه آن چه گفت • • • • • با حسينى گوش، زينب مىشنفت | | |
| با حسينى لب هرآنچ او گفت راز • • • • • شه به گوش زينبى بشنيد باز | | |
| گوش عشق، آرى زبان خواهد ز عشق • • • • • فهم عشق آرى بيان خواهد ز عشق | | |
| با زبان ديگر اين آواز نيست • • • • • گوش ديگر محرم اسرار نيست | | |
| اى سخنگو، لحظهاى خاموش باش • • • • • اى زبان، از پاى تا سرگوش باش | | |
| تا ببينم از سر صدق و صواب • • • • • شاه را، زينب چه مىگويد جواب | | |
| گفت زينب در جواب آن شاه را: • • • • • كاى فروزان كرده مهر و ماه را | | |
| عشق را، از يك مشيمه زادهايم • • • • • لب به يك پستان غم بنهادهايم | | |
| تربيت بودهست بر يك دوشمان • • • • • پرورش در جيب يك آغوشمان | | |
| تا كنيم اين راه را مستانه طى • • • • • هر دو از يك جام خوردستيم مى | | |
| هر دو در انجام طاعت كامليم • • • • • هر يكى امر دگر را حامليم | | |
| تو شهادت جستى اى سبط رسول• • • • • من اسيرى را به جان كردم قبول | | |
| خودنمايى كن كه طاقت طاق شد • • • • • جان، تجلّى تو را مشتاق شد | | |
| حالتى زين به، براى سير نيست • • • • • خودنمايى كن در اينجا غير نيست | | |
| شرحى اى صدر جهان اين سينه را • • • • • عكسىاى داراى حسن، آيينه را | | |
| قابل اسرار ديد آن سينه را • • • • • مستعّدِ جلوه، آن آيينه را | | |
| ملك هستى منهدم يكباره كرد • • • • • پردهى پندار او را پاره كرد | | |
| معنى اندر لوح صورت، نقش بست • • • • • آن چه از جان خاست اندر دل نشست | | |
| خيمه زد در ملك جانش شاه غيب • • • • • شسته شد ز آب يقينش زنگ ريب | | |
| معنى خود را به چشم خويش ديد • • • • • صورت آينده را از پيش ديد | | |
| آفتابى كرد در زينب ظهور • • • • • ذرّهيى ز آن، آنش وادىّ طور | | |
| شد عيان در طور جانش رايتى • • • • • خَرَّ موسى صَعقاً ز آن آيتى | | |
| عين زينب ديد زينب را به عين • • • • • بلكه با عين حسين عين حسين | | |
| طلعت جان را به چشم جسم ديد • • • • • در سراپاى مسمّى اسم ديد | | |
| غيب بين گرديد با چشم شهود • • • • • خواند بر لوح وفا، نقش عهود | | |
| ديد تابى در خود و بىتاب شد • • • • • ديدهى خورشيد بين پر آب شد | | |
| صورت حالش پريشانى گرفت • • • • • دست بىتابى به پيشانى گرفت | | |
| خواست تا بر خرمن جنس زنان • • • • • آتش اندازد «اَنَا الاعلى» زنان | | |
| ديد شه لب را به دندان مىگزد • • • • • كز تو اين جا پردهدارى مىسزد | | |
| رخ ز بىتابى، نمىتابى چرا؟ • • • • • در حضور دوست، بىتابى چرا؟ | | |
| كرد خوددارى ولى تابش نبود • • • • • ظرفيت در خورد آن آبش نبود | | |
| از تجلّىهاى آن سرو سهى • • • • • خواست تا زينب كند قالب تهى | | |
| سايهسان بر پاى آن پاك اوفتاد • • • • • صيحهزن غش كرد و بر خاك اوفتاد | | |
| از ركاب اى شهسوار حقپرست • • • • • پاى خالى كن كه زينب شد ز دست | | |
| شد پياده، بر زمين زانو نهاد • • • • • بر سر زانو، سر بانو نهاد | | |
| پس در آغوشش نشانيد و نشست • • • • • دست بر دل زد، دل آوردش به دست | | |
| گفتوگو كردند با هم متّصل • • • • • اين به آن و آن به اين، از راه دل | | |
| ديگر اينجا گفتوگو را راه نيست • • • • • پرده افكندند و كس را راه نيست | | |
| | |
| ساقى اى قربان چشم مست تو • • • • • چند چشم مى كشان بر دست تو؟ | | |
| در فكن آن آب عشرت را به جام • • • • • بيش از اين مپسند ما را تشنه كام | | |
| تا برآرند اين گدايان سلوك • • • • • پاى كوبان نعرهى «أين الملوك» | | |
| خاك بر فرق تن خاكى كنند • • • • • جاى در آتش ز بىباكى كنند | | |
| در ميان ذكرى ز عشّاق آورند • • • • • شرح عشّاق اندر اوراق آورند | | |
| خاصه شرح حال شاهنشاه عشق • • • • • مقتداى شرع و خضر راه عشق | | |
| تا بدانند آن امام خوش خصال • • • • • پا چسان هِشت اندر آن دار الوصال | | |
| چيست آن دار الوصال اى مرد ره؟ • • • • • ساحت ميدان و طرف قتلگاه | | |
| اوفتاده غرق خون، بالاى هم • • • • • كشتگان راه او، در هر قدم | | |
| پيش او جسم جوانان، ريزريز • • • • • از سنان و خنجر و شمشير تيز | | |
| پشت سر، بر سينه و بر سر زنان • • • • • بىپدر طفلان و بىشوهر، زنان | | |
| دشمنان، گرم شرار افروختن • • • • • خيمهگاهش، مستعدّ سوختن | | |
| چشم سوى رزمگاه از يك طرف • • • • • سوى بيمارش نگاه از يك طرف | | |
| انقلاب و محنت و تاب و طپش • • • • • التهاب و زحمت و جوع و عطش | | |
| با بلاهايى كه بودش نو به نو • • • • • هم چنانش رخش همّت گرم رو | | |
| چشم بر ديدار و گوشش بر ندا • • • • • تا كند تن را فدا، جانش فدا | | |
| نى ز اکبر نه ز اصغر ياد او • • • • • جمله محو خاطر آزاد او | | |
| سرخوش از اتمام و انجام عهود • • • • • شاهد غيبش هم آغوش شهود | | |
| گشت تيغ لا مثالش، گرم سير • • • • • از پى اثبات حقّ و نفى غير | | |
| ريخت بر خاك از جلادت خون شرك • • • • • شست ز آب وحدت از دين رنگ و چرك | | |
| جبرئیل آمد كه اى سلطان عشق • • • • • يكه تاز عرصهى ميدان عشق | | |
| دارم از حق بر تو اى فرّخ امام • • • • • هم سلام و هم تحيّت، هم پيام | | |
| گويد اى جان، حضرتِ جان آفرين • • • • • مرا ترا بر جسم و بر جان، آفرين | | |
| محكمىها از تو ميثاق مراست • • • • • رو سپيدى از تو عشاق مراست | | |
| هرچه بودت دادهيى اندر رهم • • • • • در رهت من هر چه دارم مىدهم | | |
| شاه گفت: اى محرم اسرار ما • • • • • محرم اسرار ما از يار ما | | |
| گرچه تو محرم به صاحبخانهيى • • • • • ليك تا اندازهيى، بيگانهيى! | | |
| آنكه از پيشش سلام آوردهيى • • • • • و آنكه از نزدش پيام آوردهيى | | |
| بىحجاب اينك هم آغوش منست • • • • • بىتو، رازش جمله در گوش منست | | |
| از ميان رفت آن منى و آن تويى • • • • • شد يكى مقصود و بيرون شد دويى | | |
| جبرئيلا رفتنت زينجا نكوست • • • • • پرده كم شو در ميان ما و دوست | | |
| رنجش طبع مرا مايل مشو • • • • • در ميان ما و او، حايل مشو | | |
| از سر زين بر زمين آمد فراز • • • • • وز دل و جان برد بر جانان نماز | | |
| با وضويى از دل و جان شسته دست • • • • • چار تكبيرى بزد بر هرچه هست | | |
| گشته پرگل، ساجدى عمّامهاش • • • • • غرقه اندر خون، نمازى جامهاش | | |
| بر فقيه از آن رکوع و آن سجود • • • • • گفت اسرار نزول و هم صعود | | |
| بر حكيم از آن قعود و آن قیام • • • • • حل نمود اشكال خَرق و التيام | | |
| و آن سپاه ظلم و آن احزاب جور • • • • • چون شیاطین مر نمازى را، بدور | | |
| تير بر بالاى تير بيدريغ • • • • • نيزه بعد از نيزه، تيغ از بعد تيغ | | |
| قصه كوته شمر ذی الجوشن رسيد • • • • • گفتگو را، آتش خرمن رسيد | | |
| ز آستين، غیرت برون آورد دست • • • • • صفحه را شست و قلم را، سر شكست | | |
| | |
معانی کلمات:مدغم شدن:درهم شدن.
اشفاق:محبت.
قهر:عداوت.
عذرا و وامق:دو دلداده. عذرا نام معشوقه وامق است كه كنيزكى بود در زمان اسكندر ذو القرنين.
كيا:پادشاه بزرگ.
احسنت انت فى الدّارين حرّ:آفرين بر تو كه در هر دو سراى آزاد مردى.
سپهدار علم:منظور حضرت ابا الفضل (علیهالسّلام) است.
جفّ القلم:خشك شد قلم. كنايه از اين است كه اسرار را نبايد ابراز كرد و بايستى دم در كشيد.
كسوت عباسيان: لباس عباسيان به رنگ سياه بود.
برده او بر چرخ بانگ العطش:كنايه از عطش زياد و تشنگى خارقالعادهاى عالم هستى نسبت به آن چشمهى حياتبخش است. در حالى كه به ظاهر بانگ العطش او به چرخ مىرسيد!
نشأتين:كنايه از دنيا و آخرت است.
حايل:جلوگير، مانع.
بعد از آن، (مِمّٰا تُحِبُّونَ) گويد او:اشاره است به آيه از
سوره آل عمران. شما هرگز به مقام نيكوكاران و خاصّان خدا نخواهيد رسيد مگر از آنچه دوست مىداريد در راه خدا
انفاق كنيد.
منهاج:طريقهى مستقيم.
بعد از آن، (مِمّٰا تُحِبُّونَ) گويد او:اشاره است به معراج رسول اللّه (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در ليلة الاسرى.
الف را دال كرد:كنايه از خم كردن قامت است.
مشيمه:بچهدان، پردهاى كه كودك قبل از به دنيا آمدن در آن قرار دارد.
خَرَّ موسى صَعقاً:اشاره است به آيهى سورهى اعراف: (وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا ...). چون موسى با هفتاد نفر از قومش به وعدهگاه ما آمد و خدا با وى سخن گفت، عرض كرد: خدايا خود را به من آشكار بنما كه تو را مشاهده كنم...
أين الملوك:شهرياران كجايند تا دولت گدايان حضرت سلطان عشق را ببينند؟.
جوع:گرسنگى.
چار تكبيرى بزد بر هرچه هست: كنايه از اينكه دست از همگان شست.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۰۱۲-۱۰۰۴.