• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ابوسفیان

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



ابوسفیان صخر‌ بن‌ حرب‌ بن‌ امیة‌ بن عبد شمس،
[۱] الاستیعاب، ج‌۲، ص‌۲۷۰
از سران مشرک مکّه بود.



سال ولادت او، متفاوت ذکر شده است. برخی آن را ده سال پیش از عام‌الفیل ، یعنی حدود ۵۶۰ میلادی دانسته‌اند.
[۲] الاصابه، ج‌۳، ۳۳۳
پدرش حرب، ندیمِ عبدالمطّلب و از بزرگان مکّه بود؛ از این رو، پس از مرگ او، زنان قریش گویا مدّت‌ها در سوگواری‌ها با نوحه «واحربا» از او یاد می‌کردند.
[۳] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۹
ابوسفیان خود از اشراف ،
[۴] الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰
حاکمان و از جرّاران مکّه
[۵] المحبّر، ص‌۱۳۲
(کسانی‌که بر بیش از هزار تن فرماندهی دارند)
[۶] المحبّر، ص‌۱۳۲
و ندیم عبّاس‌بن عبدالمطّلب بود و پس از پدر، رهبری قریش را در جنگ‌ها و کاروان‌های تجاری برعهده گرفت.
[۸] اخبار مکّه، ص‌۱۱۵
وی یکی از معدود باسوادان قریش
[۹] فتوح‌البلدان، ص‌۴۵۷
و ازبازرگانان بود
[۱۰] الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰
که روغن و پشم می‌فروخت.
[۱۱] المعارف، ص‌۵۷۵‌
گاه با دارایی‌های خویش و دیگران، بازرگانان را تجهیز کرده، به سرزمین‌های عجم می‌فرستاد وگاهی خود نیز با آنان همراه می‌شد.
[۱۲] الاغانی، ج۶، ص۳۵۹.
[۱۳] الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰.

رأی او نافذ، و‌پرچم مخصوص سران ، معروف به « عُقاب » در اختیارش بود.
[۱۴] الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰
فردی خویشاونددوست بود
[۱۵] سیره ابن‌هشام، ج‌۲، ص‌۴۱۳
و شاید آن‌چه از او در حمایت از فاطمه (علیهاالسلام) در مقابل ابوجهل نقل کرده‌اند، به دلیل همین ویژگی باشد.
[۱۶] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۴
او را از زنادقه قریش نام برده‌اند.
[۱۷] المحبّر، ص‌۱۶۱
تاریخ از بی‌بندوباری او سخن‌ها دارد. ماجرای هم‌خوابگی او با سمیّه (زن بدکاره معروف) و تولّد زیادبن‌ابیه، بحث‌های بسیاری را در تاریخ برانگیخته است.
[۱۸] العقدالفرید، ج‌۵‌، ص‌۷
به هر حال، جزئیات زندگی او پیش از اسلام ، روشن نیست و پس از آن نیز به جهات سیاسی و اقتدار امویان ، آن‌چه در مسلمانی و تنزیه او نقل شده، محلّ نقد است.


پس از برانگیخته شدن پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)، ابوسفیان با دیگر سران مکّه، از سَر حسادت و رقابت دیرینه قومی قبیله‌ای ، به‌دشمنی با حضرت برخاست؛
[۱۹] السیر و المغازی، ص‌۱۴۴
چون با حضور پیامبر، دیگر جای‌گاهی برای اونمی‌مانْد و در قدرت اجتماعی او ضعف و سقوط راه می‌یافت.
[۲۰] الاستیعاب، ج‌۲، ص‌۲۷۱
ابوسفیان خود نیز به این مسأله اذعان کرده، در پاسخ پرسش پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) که چرا با این‌که می‌دانی من رسول خدایم، با من می‌جنگی، گفت:می‌دانم تو راست می‌گویی؛ امّا تو جای‌گاه مرا در قریش می‌دانی و چیزی آورده‌ای که با آن، دیگر بزرگی و شرفی برای من نمی‌ماند؛ پس با تو از سر حمیّت و کراهت می‌جنگیم.
[۲۱] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۶
او از جمله کسانی است که می‌کوشیدند پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را از حرکت باز دارند
[۲۲] السیر و المغازی، ص‌۱۹۷ و ۱۹۸
و چون با اصرار پیامبر و پایداری او بر اهدافش مواجه شدند، از او خواستند تا پیامبری خویش را اثبات کند، و‌بخشی از مشکلات زیستی مردم مکّه را به اعجاز برطرف سازد؛
[۲۳] السیر و المغازی، ص‌۱۹۷.
[۲۴] السیر و المغازی، ص‌ ۱۹۸.
[۲۵] سیره‌ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۹۵.
[۲۶] سیره‌ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۹۶.

آن‌گاه در جمع شاکیان بر ضدّ پیامبر، نزد ابوطالب رفته، گفتند:برادرزاده‌ات به خدایان ما بد می‌گوید. دین ما را زشت، بزرگان ما را نادان و پدران ما را گمراه می‌شمارد. یا او را از این کار بازدار، یا از ما دورش کن.
[۲۷] سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۶۴.
[۲۸] سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۶۵.

به رغم همه این دشمنی‌ها، او از جمله کسانی است که پنهان و شبان‌گاه، پشت خانه رسول خدا می‌نشستند و بی‌خبر از هم، آیات الهی را می‌شنیدند و هنگامی‌که « اخنس » نظر او را درباره آیات قرآن پرسید، گفت:ای ابوثعلبه ! به خدا چیزهایی شنیدم‌که می‌فهمم و منظور از آن را نیز می‌دانم. چیزهای دیگری نیز شنیدم که نه می‌فهمم و نه مقصود آن را می‌دانم.
ابوسفیان چون از تصمیم پیامبر برای هجرت به مدینه آگاه شد، با شرکت در دارالندوة، و‌برای‌پیش‌گیری از گسترش اسلام، پیشنهادِ مطرح شده (ترور) را پذیرفت.
[۳۰] سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ج‌۲، ص‌۴۸۰ .
[۳۱] سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ج‌۲، ص‌۴۸۱.

پس از هجرت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) با « اُبیّ‌بن‌خلف جمحی » به‌مردم مدینه نامه نوشته، از پناه دادن حضرت، ابراز ناخرسندی کرد وبرای فرو نشاندن خشم خویش، دارایی‌های مهاجران مسلمان را مصادره نمود و خانه جحش‌بن‌ریاب اسدی (از پسرعمّه‌های پیامبر) را به فروش گذاشت. این عمل، نکوهش و هجو ابواحمدبن‌جحش را با این‌که دخترش « رفاعه » در کابین ابواحمد بود در پی داشت.
[۳۳] اخبار مکّه، ج‌۲، ص‌۲۴۴.
[۳۴] اخبار مکّه، ج‌۲، ص‌۲۴۵.



نخستین مواجهه نظامی مشرکان بامسلمانان، هشت ماه پس از هجرت در بطن‌رابُغ (ده میلی جحفه) به رهبری ابوسفیان بود که بدون درگیری پراکنده شدند.
[۳۵] الطبقات، ج‌۲، ص‌۴
در سال دوم هجرت، دربازگشت از شام که ریاست کاروان تجاری قریش را بر عهده داشت، در نزدیکی مدینه از بیم رویارویی با مسلمانان، از بیراهه و جاده ساحلی، کاروان را به سلامت به مقصد رساند. او از این مخمصه جان سالم به در برد؛ امّا به واقع، علّت پیدایش جنگ بدر ، تقاضایش از اهل مکّه برای حمایت از کاروان بود.
[۳۶] الطبقات، ج‌۲، ص‌۹
در این جنگ یک فرزند ابوسفیان (حنظله) کشته و فرزند دیگرش (عمرو) اسیر شد و وقتی مسلمانان برای‌آزادی اواز ابوسفیان فدیه خواستند، گفت: مال و خون باهم جمع نمی‌شود.
[۳۷] سیره ابن‌هشام، ج‌۲، ص‌۶۵۰‌

ابوسفیان پس از شکست مشرکان در بدر، به روش‌های گوناگون به تحریک قریش پرداخت.
[۳۸] سیره ابن‌هشام، ج ۳، ص ۶۷
گریستن بر مردگان را برای همه و استعمال بوی خوش و هم‌خوابگی با زنان را برای خویش، تا انتقام حرام کرد.
[۳۹] الطبقات، ج‌۲، ص‌۲۲.
[۴۰] السیر و المغازی، ص‌۳۱۰.
[۴۱] السیر و المغازی، ص۳۱۱.

او که از آن پس، تمام جنگ‌های قریش را بر ضدّ اسلام رهبری می‌کرد،
[۴۲] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۲
اندکی بعد شبان‌گاه با سپاهی بر بنی‌نضیر وارد شد و با کسب خبر از آنان، سحرگاه به « عریض » در سه میلی مدینه رفته، مردی از انصار را کشت و خانه‌ها و کاه‌ها را آتش زد که با تعقیب پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) پا به فرار گذاشت و برای سبک‌بالی، فرمان داد تا کیسه‌های آرد خود را بریزند؛ ازاین‌رو این تعقیب و گریز، غزوه « سویق » (آرد) نام گرفت.
[۴۳] السیر و المغازی، ص‌۳۱۰ .
[۴۴] السیر و المغازی، ص۳۱۱.
[۴۵] الطبقات، ج‌۲، ص‌۲۳.



در سال سوم با سه هزار تن، سپاهی بزرگ را بر ضدّ مسلمانان سازمان‌دهی کرد
[۴۶] السیر و المغازی، ص‌۳۲۲.
[۴۷] السیر و المغازی، ص‌۳۲۳.
[۴۸] یعقوبی، ج‌۲، ص‌۴۷.

و جنگ اُحد را پیش آورد. مشرکان در مسیر راه اُحد، در منطقه « ابواء » بر آن شدند تا قبرآمنه مادر پیامبر را نبش و خاکه استخوان‌های او را با خود ببرند تا ضمانتی برای مصونیّت زنانشان در جنگ باشد؛ امّا در رایزنی ابوسفیان با اهل نظر، از بیم آن‌که بنی‌بکر و بنی‌خزاعه به عمل مشابهی بر ضدّ آنان دست زنند، از انجام آن منصرف شدند.
[۴۹] المغازی، ج‌۱، ص‌۲۰۶
پس از جنگ اُحد که با پیروزی مشرکان خاتمه یافت، ابوسفیان بر فراز کوه رفته، فریاد برآورد که جنگ ، گاه به نفع شما و گاه به نفع ما است و بدین شکل به سرزنش مسلمانان پرداخت که با درایت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به او پاسخی در خور داده شد.
[۵۰] سیره ابن‌هشام، ج‌۳، ص‌۹۳.
[۵۱] سیره ابن‌هشام، ج‌۳، ص‌۹۴.

وی در بازگشت از اُحد، برای سال دیگر، جنگی را وعده داد که پیامبر در آن موعد به کارزار آمد. ابوسفیان و یارانش از مکّه بیرون آمدند و تا «مجنّه» (مرالظهران) پیش رفتند؛ امّا به بهانه سخت‌سالی برگشتند.
[۵۲] الطبقات، ج‌۲، ص‌۴۵.
[۵۳] الطبقات، ج‌۲، ص‌۴۶.

این جریان به غزوه بدرالصغری مشهور شده است. در سال چهارم، پس از واقعه بنی‌نضیر ، ابوسفیان فردی را برای ترور پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به مدینه فرستاد که بعد از دست‌گیری او و افشای توطئه، حضرت، عمروبن امیّه ضمری و سلمة‌بن‌اسلم را برای کشتن ابوسفیان به مکّه روانه کرد که به انجام آن توفیق نیافتند.
[۵۴] الطبقات، ج‌۲، ص‌۷۲.

رسول خدا، در پاسخ به هجو ابوسفیان نیز به حسان‌بن‌ثابت فرمان داد تا او را هجو کند.
[۵۶] العقدالفرید، ج‌۵‌، ص‌۲۸۱
او در سال پنجم، به تحریک یهودیان، جنگ بزرگ‌احزاب (خندق) را رهبری کرد که با ناکامی مشرکان خاتمه یافت.
[۵۷] المغازی، ج‌۲، ص‌۴۴۱.
[۵۸] المغازی، ج‌۲، ص‌۴۴۲.
[۵۹] ؛ الارشاد، ج‌۱، ص‌۹۴.
[۶۰] ؛ الارشاد، ج‌۱، ص‌۹۵.

ابوسفیان در صلح حدیبیّه، در حبس عثمان که به نمایندگی از طرف رسول خدا به شهر مکّه رفته بود، نقشی آشکار داشت.
[۶۱] سیره ابن‌هشام، ج‌۳، ص‌۳۱۵
پس‌از آن‌که اشراف قریش، با یاری پنهان بنی‌بکر (هم‌پیمان خویش) بر ضدّ بنی‌خزاعه (هم‌پیمان مسلمانان) پیمان شکستند، ابوسفیان به نمایندگی از طرف مکّه برای تجدید پیمان، به گفتوگو باپیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) مأمورشد
[۶۲] الطبقات، ج‌۲، ص‌۱۰۲.
[۶۳] تاریخ طبری، ج‌۲، ص‌۱۵۵.

وبرای متقاعدکردن حضرت، افرادی را واسطه قرار داد؛ ولی بی‌آن‌که توفیقی یابد، به مکّه بازگشت.
[۶۴] سیره ابن‌هشام، ج‌۴، ص‌۳۹۶.

[۶۵] سیره ابن‌هشام، ج‌۴، ص‌۳۹۷.
[۶۶] الارشاد، ج‌۱، ص‌۱۳۲.
[۶۷] الارشاد، ج‌۱، ص‌۱۳۳.



در سال هشتم هجری، در قضیه فتح مکّه و پیش‌ازآن، به ترغیب عبّاس ، اسلام آورد
[۶۸] الطبقات، ج‌۲، ص‌۱۰۲.
[۶۹] الطبقات، ج‌۲، ص‌۱۰۳.
[۷۰] تاریخ یعقوبی، ج‌۲، ص‌۵۸‌.

و چون فردی افتخارجو و امتیازطلب بود، با وساطت همو، پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) خانه‌اش را محلّ امن قرار داد؛
[۷۱] اخبار مکّه، ج۲، ص۲۳۵.
[۷۲] الاستیعاب، ج۴، ص۲۴۰.

ازاین‌رو اهل تحقیق، اسلام ابوسفیان را به دیده تردید نگریسته، بدان وقعی نمی‌نهند.
[۷۳] الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۱
از کرده‌ها و گفته‌های او پس از اسلام آوردنش، به خوبی می‌توان ظاهری بودن اسلامش را دریافت؛
[۷۴] قاموس‌الرجال، ج ۵، ص ۴۸۷
چنان‌که وقتی تجمّع مردم را بر گرد پیامبر دید، به‌حسادت گفت:ای کاش این جمع از او برگردند! پیامبر بر سینه‌اش کوفت و فرمود:خداوند خوارت‌کند! او استغفار کرد و گفت:به خدا سوگند! آن را فقط به جهت آن‌چه در خاطرم گذشت، بر‌زبان راندم و... اکنون‌یقین کردم که تو رسول‌خدایی.
[۷۵] الاصابه، ج‌۳، ص‌۳۳۳

در بازگشت مسلمانان از مکّه، در نبرد با هوازن ( غزوه حنین ) که بسیاری از مسلمانان گریختند، بر پایه روایتی، ابوسفیان آنان را مسخره‌ کرد
[۷۶] سیره ابن‌هشام، ج‌۴، ص‌۴۴۳
و این نخستین نبردی بود که در جمع مسلمانان حضور داشت و با پیروزی مسلمانان و کسب غنایم بسیار، نتوانست چشم‌داشت خود را از آن غنایم کتمان کند و از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) خواست تا وی را نیز از آن بهره‌مند سازد.
[۷۷] المغازی، ج‌۳، ص‌۹۴۴.
[۷۸] المغازی، ج‌۳، ص‌۹۴۵.

رسول خدا آن را میان قریش تقسیم کرد و بخش عمده آن را به « مؤلفة‌القلوب » که ابوسفیان نیز یکی از آنان بود، داد
[۷۹] الارشاد، ج‌۱، ص‌۱۴۵
او صد شتر و چهل اوقیه گرفت؛ سپس از پیامبر خواست تا به فرزندانش نیز سهمی دهد که حضرت چنین کرد؛ آن‌گاه به پیامبر گفت:تو چه بزرگواری! پدر و مادرم فدای تو. آن‌گاه که با تو جنگیدم، بهترین جنگ‌جو بودی و وقتی تسلیم‌توشدم، چه نیکو مداراگری.
[۸۰] المغازی، ج۳، ص‌۹۴۵.
[۸۱] الاستیعاب، ج‌۲، ص۲۷۰.

در غزوه طایف در سپاه اسلام بود، و‌در آن، یک چشم خود را از دست داد.
[۸۲] انساب‌الاشراف، ج۵، ص۱۴.
[۸۳] الاصابه، ج۳، ص۳۳۴.


۵.۱ - ماموریتهای پیامبر به ابوسفیان

هنگامی که مردم هوازن تسلیم شدند، رسول‌خدا او و مغیرة‌بن‌شعبه را به شکستن بت « لات » در دیار آنان (طایف) مأمور کرد؛ هم‌چنین بنابه قولی، برای شکستن بت «منات» که در ناحیه «مشلّل» در «قُدَید» (منطقه‌ای در اطراف مکّه) بود، فرمان یافت.
[۸۵] سیره ابن هشام، ج‌۱، ص‌۸۶‌
گفته‌اند:هنگام رحلت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) نماینده حضرت در نجران ،
[۸۶] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۸
یا مسعاة
[۸۷] العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۲۴۰
برای جمع صدقات بود. در بازگشت، در میان راه وقتی از جانشینی ابوبکر و به تعبیر او ابوالفصیل آگاه شد، گفت:من چیزی را می‌بینم که جز خون آن را فرو نمی‌نشاند؛
[۸۸] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۸
البتّه واقدی حضور وی را در مدینه، در آن هنگام، نظر اجماعی اصحاب می‌داند؛
[۸۹] انساب‌الاشراف، ج‌۲، ص‌۲۷۱
به هر روی، از مدائنی نقل است که در این قضیه، نزد علی (علیه‌السلام) رفت وازاین که فردی از پست‌ترین قبیله قریش به خلافت رسیده، خواست تا حضرت که به خلافت سزاوارتر است، به اعتراض و ستیز برخیزد
[۹۰] الفتوح، ج‌۲، ص‌۵۵۹‌
وآمادگی خودرا برای حمایت از خلافت علی اعلام کرد؛ امّا امام علی (علیه‌السلام) نپذیرفت.
[۹۱] الفتوح، ج‌۲، ص‌۵۵۹‌.
[۹۲] انساب‌الاشراف، ج‌۲، ص‌۲۷۱.

عمر که فتنه‌گری او را می‌دانست، به ابوبکر پیشنهاد کرد تا او را تطمیع کند و بدین‌گونه بر جای نشست و بیعت کرد.
[۹۳] العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۲۴۰
در حجّی که با ابوبکر همراه بود، موجب خشم او شد. ابوقحافه (پدر ابوبکر) که حاضر بود، گفت:پسرم! صدایت را نزد ابن‌حرب پایین بیاور.
[۹۴] العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۱۴
در زمان خلافت عمر، مورد احترام خلیفه بود و بر فرشی که اختصاصی او و عبّاس بود، می‌نشست.
[۹۵] العقدالفرید، ج‌۲، ص‌۲۷۲
در سال ۱۳ هجری، در نبرد «یرموک» همراه فرزندش یزید شرکت‌کرد
[۹۶] تاریخ طبری، ج‌۲، ص‌۳۳۶.
[۹۷] الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰.

و چشم دیگر خود را در آن از دست داد و نابینا شد.
[۹۸] الاستیعاب، ج‌۲، ص‌۲۷۰
در دوره خلافت عثمان که در یک دگرگونی چندین ساله، امویان بر رقیب خود برتری یافتند، منزلتی مضاعف یافت
[۹۹] قاموس الرجال، ج‌۵‌، ص‌۴۸۷.
[۱۰۰] قاموس الرجال، ج‌۵‌، ص‌۴۸۸.

و در جمع امویان آشکاراگفت:حال که گوی خلافت به دست شما افتاده، در میان خود آن را بگردانید و نگذارید از دستتان بیرون رود.
[۱۰۱] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۹.
[۱۰۲] قاموس‌الرجال، ج‌۵‌، ص‌۴۸۸.



وفات‌ابوسفیان رانیز به اختلاف، سال‌های۳۰، ۳۱، ۳۳ یا ۳۴ نقل کرده‌اند؛ بنابراین، هنگام مرگ، ۸۸ یا ۹۳ سال داشت.
[۱۰۳] انساب‌الاشراف، ج۵، ص۱۹.
[۱۰۴] الاصابه، ج۳، ص۳۳۵.

از او فرزندانی‌چون معاویه‌سر سلسله امویان و امّ‌حبیبه همسر پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) ماند. نقل است:روزی بر شتری سوار بود. معاویه افسار آن را می‌کشید و یزید از دنبال، آن را می‌راند که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) سواره، کِشنده و راننده رالعن کرد. ازمدائنی نقل شده که پیامبر سائلی را عطایی داد و او ثنا گفت و شکر کرد. رسول خدا فرمود:اگر به ابوسفیان بخشش شود، ثنا نمی‌گوید و شکر نمی‌گزارد.
[۱۰۶] انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۸



اخبار مکّه؛ اسباب النزول، واحدی؛ الارشاد؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ الاصابة فی تمییز الصحابة؛ الاغانی؛ انساب‌الاشراف؛ تاریخ الامم و الملوک، طبری؛ تاریخ الیعقوبی؛ التبیان فی تفسیر القرآن؛ تفسیر العیّاشی؛ التفسیر الکبیر؛ تفسیر مبهمات القرآن؛ جامع‌البیان عن تأویل آی القرآن؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبی؛ الدرّ‌المنثور فی التفسیر بالمأثور؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السیر والمغازی، ابن اسحاق؛ السیرة النبویّه، ابن‌هشام؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم؛ الطبقات الکبری؛ العِقد‌الفرید؛ غرر‌التبیان؛ فتوح‌البلدان؛ قاموس‌الرّجال؛ الکافی؛ کتاب‌الخصال؛ کتاب‌الفتوح؛ الکشّاف؛ کشف‌الاسرار و عدّة‌الابرار؛ مجمع‌البیان فی تفسیر‌القرآن؛ المحبّر؛ المعارف؛ المغازی؛ مناقب آل‌ابی‌طالب؛ النکت و العیون، ماوردی.


۱. الاستیعاب، ج‌۲، ص‌۲۷۰
۲. الاصابه، ج‌۳، ۳۳۳
۳. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۹
۴. الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰
۵. المحبّر، ص‌۱۳۲
۶. المحبّر، ص‌۱۳۲
۷. المحبّر، ص‌۱۷۵     .
۸. اخبار مکّه، ص‌۱۱۵
۹. فتوح‌البلدان، ص‌۴۵۷
۱۰. الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰
۱۱. المعارف، ص‌۵۷۵‌
۱۲. الاغانی، ج۶، ص۳۵۹.
۱۳. الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰.
۱۴. الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰
۱۵. سیره ابن‌هشام، ج‌۲، ص‌۴۱۳
۱۶. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۴
۱۷. المحبّر، ص‌۱۶۱
۱۸. العقدالفرید، ج‌۵‌، ص‌۷
۱۹. السیر و المغازی، ص‌۱۴۴
۲۰. الاستیعاب، ج‌۲، ص‌۲۷۱
۲۱. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۶
۲۲. السیر و المغازی، ص‌۱۹۷ و ۱۹۸
۲۳. السیر و المغازی، ص‌۱۹۷.
۲۴. السیر و المغازی، ص‌ ۱۹۸.
۲۵. سیره‌ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۹۵.
۲۶. سیره‌ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۹۶.
۲۷. سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۶۴.
۲۸. سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۲۶۵.
۲۹. سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ص‌۳۱۵ -۴۸۱.    
۳۰. سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ج‌۲، ص‌۴۸۰ .
۳۱. سیره ابن‌هشام، ج‌۱، ج‌۲، ص‌۴۸۱.
۳۲. المحبّر، ص‌۲۷۱    
۳۳. اخبار مکّه، ج‌۲، ص‌۲۴۴.
۳۴. اخبار مکّه، ج‌۲، ص‌۲۴۵.
۳۵. الطبقات، ج‌۲، ص‌۴
۳۶. الطبقات، ج‌۲، ص‌۹
۳۷. سیره ابن‌هشام، ج‌۲، ص‌۶۵۰‌
۳۸. سیره ابن‌هشام، ج ۳، ص ۶۷
۳۹. الطبقات، ج‌۲، ص‌۲۲.
۴۰. السیر و المغازی، ص‌۳۱۰.
۴۱. السیر و المغازی، ص۳۱۱.
۴۲. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۲
۴۳. السیر و المغازی، ص‌۳۱۰ .
۴۴. السیر و المغازی، ص۳۱۱.
۴۵. الطبقات، ج‌۲، ص‌۲۳.
۴۶. السیر و المغازی، ص‌۳۲۲.
۴۷. السیر و المغازی، ص‌۳۲۳.
۴۸. یعقوبی، ج‌۲، ص‌۴۷.
۴۹. المغازی، ج‌۱، ص‌۲۰۶
۵۰. سیره ابن‌هشام، ج‌۳، ص‌۹۳.
۵۱. سیره ابن‌هشام، ج‌۳، ص‌۹۴.
۵۲. الطبقات، ج‌۲، ص‌۴۵.
۵۳. الطبقات، ج‌۲، ص‌۴۶.
۵۴. الطبقات، ج‌۲، ص‌۷۲.
۵۵. المحبّر، ص‌۱۱۹.    
۵۶. العقدالفرید، ج‌۵‌، ص‌۲۸۱
۵۷. المغازی، ج‌۲، ص‌۴۴۱.
۵۸. المغازی، ج‌۲، ص‌۴۴۲.
۵۹. ؛ الارشاد، ج‌۱، ص‌۹۴.
۶۰. ؛ الارشاد، ج‌۱، ص‌۹۵.
۶۱. سیره ابن‌هشام، ج‌۳، ص‌۳۱۵
۶۲. الطبقات، ج‌۲، ص‌۱۰۲.
۶۳. تاریخ طبری، ج‌۲، ص‌۱۵۵.
۶۴. سیره ابن‌هشام، ج‌۴، ص‌۳۹۶.
۶۵. سیره ابن‌هشام، ج‌۴، ص‌۳۹۷.
۶۶. الارشاد، ج‌۱، ص‌۱۳۲.
۶۷. الارشاد، ج‌۱، ص‌۱۳۳.
۶۸. الطبقات، ج‌۲، ص‌۱۰۲.
۶۹. الطبقات، ج‌۲، ص‌۱۰۳.
۷۰. تاریخ یعقوبی، ج‌۲، ص‌۵۸‌.
۷۱. اخبار مکّه، ج۲، ص۲۳۵.
۷۲. الاستیعاب، ج۴، ص۲۴۰.
۷۳. الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۱
۷۴. قاموس‌الرجال، ج ۵، ص ۴۸۷
۷۵. الاصابه، ج‌۳، ص‌۳۳۳
۷۶. سیره ابن‌هشام، ج‌۴، ص‌۴۴۳
۷۷. المغازی، ج‌۳، ص‌۹۴۴.
۷۸. المغازی، ج‌۳، ص‌۹۴۵.
۷۹. الارشاد، ج‌۱، ص‌۱۴۵
۸۰. المغازی، ج۳، ص‌۹۴۵.
۸۱. الاستیعاب، ج‌۲، ص۲۷۰.
۸۲. انساب‌الاشراف، ج۵، ص۱۴.
۸۳. الاصابه، ج۳، ص۳۳۴.
۸۴. المحبّر، ص ۳۱۵     .
۸۵. سیره ابن هشام، ج‌۱، ص‌۸۶‌
۸۶. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۸
۸۷. العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۲۴۰
۸۸. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۸
۸۹. انساب‌الاشراف، ج‌۲، ص‌۲۷۱
۹۰. الفتوح، ج‌۲، ص‌۵۵۹‌
۹۱. الفتوح، ج‌۲، ص‌۵۵۹‌.
۹۲. انساب‌الاشراف، ج‌۲، ص‌۲۷۱.
۹۳. العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۲۴۰
۹۴. العقدالفرید، ج‌۴، ص‌۱۴
۹۵. العقدالفرید، ج‌۲، ص‌۲۷۲
۹۶. تاریخ طبری، ج‌۲، ص‌۳۳۶.
۹۷. الاستیعاب، ج‌۴، ص‌۲۴۰.
۹۸. الاستیعاب، ج‌۲، ص‌۲۷۰
۹۹. قاموس الرجال، ج‌۵‌، ص‌۴۸۷.
۱۰۰. قاموس الرجال، ج‌۵‌، ص‌۴۸۸.
۱۰۱. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۹.
۱۰۲. قاموس‌الرجال، ج‌۵‌، ص‌۴۸۸.
۱۰۳. انساب‌الاشراف، ج۵، ص۱۹.
۱۰۴. الاصابه، ج۳، ص۳۳۵.
۱۰۵. الخصال، ج‌۱، ص‌۱۹۱     .
۱۰۶. انساب‌الاشراف، ج‌۵‌، ص‌۱۸



دائرةالمعارف قران کریم، برگرفته از مقاله «ابوسفیان».    



جعبه ابزار