• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

نیّر تبریزی (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف




میرزا محمدتقی «نیّر» تبریزی از برجسته‌ترین عالمان و شاعران شیخی آذربایجان بود که در فقه، حکمت و مراثی اهل‌بیت (علیه‌السّلام)شهرت یافت و آثار متعدد و اثرگذارش او را به چهره‌ای شاخص در علم و ادب عصر خود بدل کرد.

فهرست مندرجات

۱ - معرفی اجمالی نيّر تبريزى
۲ - تحصیلات
۳ - خدمات
۴ - تأليفات
۵ - درگذشت
۶ - اشعار
       ۶.۱ - شعر اول
       ۶.۲ - شعر دوم
       ۶.۳ - شعر سوم
       ۶.۴ - شعر چهارم
       ۶.۵ - شعر پنجم
       ۶.۶ - شعر ششم
       ۶.۷ - شعر هفتم
       ۶.۸ - شعر هشتم
       ۶.۹ - شعر نهم
       ۶.۱۰ - شعر دهم
       ۶.۱۱ - شعر یازدهم
       ۶.۱۲ - شعر دوازدهم
       ۶.۱۳ - شعر سیزدهم
       ۶.۱۴ - شعر چهاردهم
       ۶.۱۵ - شعر پانزدهم
       ۶.۱۶ - شعر شانزدهم
       ۶.۱۷ - شعر هفدهم
       ۶.۱۸ - شعر هجدهم
       ۶.۱۹ - شعر نوزدهم
       ۶.۲۰ - شعر بیستم
       ۶.۲۱ - شعر بیست و یکم
       ۶.۲۲ - شعر بیست و دوم
       ۶.۲۳ - شعر بیست و سوم
       ۶.۲۴ - شعر بیست و چهارم
       ۶.۲۵ - شعر بیست و پنجم
       ۶.۲۶ - شعر بیست و ششم
       ۶.۲۷ - شعر بیست و هفتم
       ۶.۲۸ - شعر بیست و هشتم
       ۶.۲۹ - شعر بیست و نهم
       ۶.۳۰ - شعر سی‌ام
       ۶.۳۱ - شعر سی و یکم
       ۶.۳۲ - شعر سی‌ و دوم
       ۶.۳۳ - شعر سی و سوم
       ۶.۳۴ - شعر سی و چهارم
۷ - پانویس
۸ - منبع


ميرزا محمّد تقى فرزند ملاّ محمّد تبريزى مشهور به «حجة الاسلام» و متخلّص به «نيّر» از علماى شیخیه در آذربايجان و از دانشمندان قرن چهاردهم آذربایجان است. او به سال ۱۲۴۷ق. در تبریز متولد شد.


نیر تبریزی تحصيل فقه و حکمت را نزد پدرش كه از مراجع شیخیه بود آغاز كرد و سپس در سن ۲۲ سالگى براى تكميل تحصيلات خود به نجف رفت، و در آنجا از محاضر استادان و مشايخ آن سامان استفاضه كرد.


تبريزى پس از پایان تحصیلات به تبريز بازگشت و تا آخر عمر در آن شهر به خدمات دينى و روحانى پرداخت. وى در آسمان علم و ادب و عرفان حقيقتا آفتابى بود كه صدها ستاره‌ى درخشان از انوار علمش كسب نور و روشنايى كرده‌اند.


تأليفات بسيارى از نیر تبریزی برجاى مانده است كه مشهورترين آثار وى عبارتند از: «مثنوى آتشكده» (در مراثى اهل بیت (علیه‌السّلام))، «لآلى منظومه»، «ديوان غزليات»، «مثنوى درّ خوشاب»، «صحيفة الابرار»، «مفاتيح الغيب»، «علم الساعه»، «الفيه در لطائف».


نيّر در رمضان سال ۱۳۱۲ق. در گذشت و او را در وادی‌السّلام نجف دفن كردند.
[۱] دهخدا، علی اکبر، لغت نامه دهخدا.
[۲] تفسیرى، محمد، گنجینه نیاکان از فردوسی تا شهریار، ص۱۰۶۱.





۶.۱ - شعر اول

چون كرد خور ز توسنِ زرين تهى ركاب • • • • • افتاد در ثوابت و سياره انقلاب
غارتگران شام به يغما گشود دست • • • • • بگسيخت از سرادقِ زرتارِ خور، طناب
كرد از مجره چاك، فلك پرده‌ى شكيب • • • • • باريد از ستاره به رخساره خون خضاب
كردند سر ز پرده برون دختران نعش • • • • • با گيسوى بريده، سراسيمه، بى‌نقاب
گفتى شكسته مجمر گردون و از شفق • • • • • آتش گرفته دامن اين نيلگون قباب
از كِلّه‌ى شفق، به در آورده سر، هلال • • • • • چون كودكى تپيده به خون در كنار آب
يا گوشواره‌اى كه به يغما كشيده خصم • • • • • بيرون ز گوش پرده‌نشينى چو آفتاب
يا گشته زينِ توسن شاهنشهى نگون • • • • • برگشته بى‌سوار سوى خيمه با شتاب
گفتم مگر قیامت موعود اعظم است • • • • • آمد ندا ز عرش كه ماه محرّم است


۶.۲ - شعر دوم

گلگون سوار وادى خونخوار کربلا • • • • • بى‌سر فتاده در صف پيكار كربلا
چشم فلك نشسته ز خون شفق هنوز • • • • • از دود خيمه‌هاى نگونسار كربلا
فرياد بانوان سراپرده‌ى عفاف • • • • • آيد هنوز از در و ديوار كربلا
بر چرخ مى‌رود ز فراز سنان هنوز • • • • • صوت تلاوت سرِسردار كربلا
سيّارگان دشت بلا بسته بار شام • • • • • در خواب رفته قافله‌سالار كربلا
شد يوسف عزيز به زندان غم اسير • • • • • در هم شكست رونق بازار كربلا
بس گُل كه برد به هر خسى تحفه سوى شام • • • • • گلچين روزگار ز گلزار كربلا
فرياد از آن زمان كه سپاه عدو چو سيل • • • • • آورد رو به خيمه‌ى سالار كربلا
مهلت گرفت آن شب از آن قوم بى‌حجاب • • • • • پس شد به برج سعد، درخشنده آفتاب
گفت اى گروه هر كه ندارد هواى ما • • • • • سر گيرد و برون رود از كربلاى ما
ناداده تن به خوارى ناكرده ترك سر • • • • • نتوان نهاد پاى به خلوت سراى ما
تا دست و رو نشُست به خون، مى نيافت كس • • • • • راه طواف بر حرم كبرياى ما
اين عرصه نيست جلوه‌گه روبه و گراز • • • • • شيرافكن است باديه‌ى ابتلاى ما
همراز بزم ما نبود طالبان جاه • • • • • بيگانه بايد از دو جهان آشناى ما
برگردد آن كه با هوس كشور آمده • • • • • سر ناورد به افسر شاهى گداى ما
ما را هواى سلطنت مُلك ديگر است • • • • • كاين عرصه نيست در خور فرّ هماى ما
يزدان ذو الجلال، به خلوت سراى قدس • • • • • آراسته‌ست بزم ضيافت براى ما
برگشت هر كه طاقت تير و سِنان نداشت • • • • • چون شاهِ تشنه، كار به شمر و سَنان نداشت


۶.۳ - شعر سوم

چون زد سر از سرادق جلباب نيلگون • • • • • صبح قيامتى، نتوان گفتنش كه چون
صبحى، ولى چو شام ستمديدگان سياه • • • • • روزى، ولى چو روز دل افسردگان، زبون
تُركِ فلك ز جيش شب از بس بُريد سر • • • • • لبريز شد ز خون شفق طشت آبگون
گفتى ز هم گسيخته آشوب رستخیز • • • • • شيرازه‌ى صحيفه‌ى اوراق كاف و نون
آسيمه سر نمود رخ از پرده‌ى شفق • • • • • خور، چون سر بريده‌ى يحيى ز طشت خون
ليلاى شب، دريده گريبان، بريده مو • • • • • بگرفت راه باديه زين خرگه نگون
دست فلك نمود گريبان صبح چاك • • • • • باريد از ستاره به بر اشك لاله‌گون
افتاد شور و غلغله در طاق نُه رواق • • • • • چون آفتاب دین قدم از خيمه زد برون
گردون به كف ز پرده‌ى نيلى علم گرفت • • • • • روح الامین ركاب شه جم خدم گرفت


۶.۴ - شعر چهارم

شد آفتاب دين چو روان سوى رزمگاه • • • • • از دود آه پردگيان شد جهان سياه
در خون و خاك خفته همه ياوران قوم • • • • • وز خيل اشك و آه ز پى يك جهان سپاه
سرگشته بانوانِ سراپرده‌ى عفاف • • • • • زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
آن سرزنان به ناله، كه شد حال ما زبون • • • • • وين مو كَنان به گريه، كه شد روز ما تباه
پس با دل شكسته جگر گوشه‌ى بتول • • • • • از دل كشيد ناله و افغان كه يا اخاه
لختى عنان بدار كه گردم به دور تو • • • • • وز پات ز آب ديده نشانم غبارِ راه
من يك تن غريبم و دشتى پر از هراس • • • • • وين پرشكستگان ستمديده بى‌پناه
گفتم تو درد من به نگاهى دوا كنى • • • • • رفتى و ماند در دلم آن حسرت نگاه
چون شاه تشنه داد تسلّى بر اهلِ بیت • • • • • برتافت سوى لشكر عدوان سرِكُمَيت


۶.۵ - شعر پنجم

استاد در برابرِ آن لشكر عبوس • • • • • چون شاه، نيمروز، بر آن اشهب شموس
گفت اى گروه هين منم آن نور حق كزو • • • • • تابيده بر سَجَنجَلِ‌ صبح ازل عكوس
بر درگه جلال من ارواح انبیا • • • • • بنهاده بر سجود سر از بهر خاكبوس
مُرسل منم به آدم و آدم مرا رسول • • • • • سايس منم به عالم و عالم مرا مَسوس
سلطان چرخ را كه مدار جهان براوست • • • • • من داده‌ام جلوس بر اين تخت آبنوس
در عرصه‌گاه كين كه ز برق شهاب تير • • • • • ديو فلك گزد ز تحير لب فسوس
گردد ز خون بسيط زمين معدنِ عقيق • • • • • گيرد ز گرد روى هوا رنگِ سندروس
افتد ز بيم لرزه بر اركان كن فكان • • • • • آرم چو حيدرانه بر اورنگ زين جلوس
بر خاكپاى توسنِ گردون مسيرِ من • • • • • ناكرده تيغ راست، سجود آورد رؤوس
ليكن نموده شوق لقاى حريم دوست • • • • • سيرم ز زندگانى اين دهر چاپلوس
نى طالب حجازم و نى مايل عراق • • • • • نى در هواى شامم و نى در خيال طوس
تسليم حكم عهد ازل را چه احتياج • • • • • غوغاى عام و جنبش لشكر، غريو كوس‌؟
در كار عشق حاجت تير و خدنگ نيست • • • • • آنجا كه دوست جان طلبد جاى جنگ نيست
لختى نمود با سپه كين ازين خطاب • • • • • جز تير جان شكار ندادش كس جواب
از غنچه‌هاى زخم تن نازنين او • • • • • آراست گلشنى فلك، اما نداد آب
باللّه كه جز دهان نبى آبخور نداشت • • • • • گردون، گلى كه چيد ز بستان بو تراب
چون پر گشود در تن او تير جان شكار • • • • • با مرغ جان نمود به صد ذوق دل خطاب
پيك پيام دوست به در حلقه مى‌زند • • • • • اى جانِ بر لب آمده، لختى به در شتاب
چون تير كين عنان قرارش ز كف ربود • • • • • كرد از سمند باديه پيما تهى ركاب
آمد ندا ز پرده‌ى غيبش به گوش جان • • • • • كاى داده آب نخل بلا را ز خون ناب
مقصود ما ز خلق جهان جلوه‌ى تو بود • • • • • بعد از تو خاك بر سر اين عالم خراب
گر سفلگان به بستر خون داد جاى تو • • • • • خوش باش و غم مخور، كه منم خونبهاى تو


۶.۶ - شعر ششم

تيرى كه بر دل شه گلگون قبا رسيد • • • • • اندر نجف به مرقد شير خدا رسيد
چون در نجف ز سينه‌ى شير خدا گذشت • • • • • اندر مدینه بر جگر مصطفی رسيد
زان پس كه پرده‌ى جگر مصطفى دريد • • • • • داند خدا كه چون شد از آن پس، كجا رسيد
هر ناوك بلا كه فلك در كمان نهاد • • • • • پر بست و بر هدف، همه در کربلا رسيد
يكباره از فلاخن آن دشت كينه خاست • • • • • آن سنگهاى طعنه كه بر انبیا رسيد
با خيل عاشقان چو در آن دشت پا نهاد • • • • • قربانى خلیل به کوه منی رسيد
آراست گلشنى ز جوانان گل عذار • • • • • آبش نداده، باد خزان از قفا رسيد
از تشنگى ز پا چو در آمد، به سر دويد • • • • • چون بر وفاى عهد الستش ندا رسيد
از پشت زين، قدم چو به روى زمين نهاد • • • • • افتاد و سر به سجده‌ى جان آفرين نهاد
گفت اى حبيب دادگر، اى كردگار من • • • • • امروز بود در همه عمر انتظار من
اين خنجر كشيده و اين حنجر حسین • • • • • سر كو نه بهر توست نيايد به كار من
گو تارهاى طره‌ى اکبر به باد رو • • • • • تا باد توست مونس شبهاى تار من
گو بر سر عروس شهادت نثار شو • • • • • درّى كه بود پرورشش در كنار من
خضر ار ز جوى شير چشيد آب زندگى • • • • • خون است آب زندگىِ جويبار من
عیسی اگر ز دار بلا زنده برد جان • • • • • اين نقد جان به دست سر نيزه‌دار من
در گلشن جنان به خلیل اى صبا بگو • • • • • بگذر به کربلا و ببين لاله‌زار من
در خاك و خون به جاى ذبيح مناى خويش • • • • • بين نوجوان سروقد و گل عذار من
پس دختر عقيله‌ى ناموس كردگار • • • • • نالان ز خيمه تاخت به ميد-ان كارزار
كاى رايت هدى، تو چرا سرنگون شدى‌؟ • • • • • در موج خون چگونه فتادى و چون شدى‌؟
اى دست حق كه علت ايجاد عالمى • • • • • علت چه شد كه در كف دو نان زبون شدى‌؟
امروز در ممالك جان، دست، دست توست • • • • • اللّه، چگونه دستخوش خصم دون شدى‌؟
كاش آن زمان كه خصم به روى تو بست آب • • • • • اين خاكدان غم همه درياى خون شدى
اى چرخ كج مدار، كمانت شكسته باد • • • • • زين تيرها كه بر تن او رهنمون شدى
آن سينه‌اى كه پرده‌ى اسرار غيب بود • • • • • اى تير، چون تو محرم راز درون شدى‌؟
گشتى به كام دشمن و كُشتى به خيره دوست • • • • • اى گردش فلك، تو چرا واژگون شدى‌؟
اى خور، چو شد به نيزه سر شاه مشرقين • • • • • شرمت نشد كه باز ز مشرق برون شدى‌؟
اى چرخ سفله، داد از اين دور واژگون • • • • • عرش خداى ذو المنن و پاى شمر دون‌؟!


۶.۷ - شعر هفتم

چون شاه تشنه، ظلمت ناسوت كرد طى • • • • • بر آب زندگانى جاويد برد پى
در راه حق فنا به بقا كرد اختيار • • • • • ر تا گشت وجه باقى حق بعدَ كلّ شى
زد پا به هرچه جز وى و سر داد و شد روان • • • • • تا كوى دوست بر اثر كشتگان حىّ
چون گشت جلوه‌گر سر او بر سر سنان • • • • • شد پر نواى زمزمه‌ى طور ناى و نى
شور از عراق گشت بلند آن چنان كه برد • • • • • كافر دلان ز ياد تمناى ملك ری
پاشيد آن قلاده‌ى دُرهاى شاهوار • • • • • از هم چو برگهاى خزان از سَموم دى
گفتى رها نمود ز كف دختران نعش • • • • • از انقلاب دور فلك دامن جُدَى
آن يك، نهاد رو سوى ميدان كه «يا ابا» • • • • • وان يك، كشيد در حرم افغان كه «يا اخى»
رفتى و يافت بى‌تو به ما روزگار دست • • • • • اى دستِ دادِ حق، ز گريبان برآر دست


۶.۸ - شعر هشتم

آه از دمى كه از ستم چرخ كج مدار • • • • • آتش گرفت خيمه و برباد شد ديار
بانگ رحيل غلغله در كاروان فكند • • • • • شد بانوان پرده‌ى عصمت شتر سوار
خور شد فرو به مغرب و تابنده اختران • • • • • بستند بار شام، قطار از پى قطار
غارتگرانِ کوفه ز شاهنشه حجاز • • • • • نگذاشتند دُرّ يتيمى به گنج بار
گردون به دُر نثارىِ بزم خديو شام • • • • • عقدى به رشته بست ز دُرهاى شاهوار
گنجينه‌هاى گوهر يكدانه شد نهان ا • • • • • ز حلقه‌هاى سلسله در آهنين حصار
آمد به لرزه عرش ز فرياد اهل بیت • • • • • در قتلگه چو قافله‌ى غم فكند بار
ناگه فتاده ديد جگر گوشه‌ى رسول • • • • • نعشى به خون تپيده به ميدان كارزار
پس دست حسرت آن شرف دوده‌ى بتول • • • • • بر سر نهاده، گفت: «جزاك اللّه اى رسول


۶.۹ - شعر نهم

اين گوهر به خون شده غلطان حسین توست • • • • • وين كشتى شكسته ز طوفان، حسين توست
اين يوسفى كه بر تن خود كرده پيرهن • • • • • از تار زلفهاى پريشان، حسين توست
اين از غبار تيره‌ى هامون نهفته رو • • • • • در پرده آفتاب درخشان، حسين توست
از خضر تشنه‌كام كه سرچشمه‌ى حيات • • • • • بدرود كرده با لب عطشان، حسين توست
اين پيكرى كه كرده نسيمش کفن به بر • • • • • از پرنيان ريگ بيابان، حسين توست
اين لاله‌ى شكفته كه زهرا ز داغ او • • • • • چون گل نموده چاك گريبان، حسين توست
اين شمع كشته از اثر تندباد جور • • • • • كش بى‌چراغ مانده شبستان، حسين توست
اين شاهباز اوج سعادت كه كرده باز • • • • • شهپر به سوى عرش ز پيكان، حسين توست»
آنگه ز جور دور فلك با دل غمين • • • • • رو در بقيع كرد كه اى مام بى‌قرين


۶.۱۰ - شعر دهم

«داد آسمان به بادِ ستم خانمان من • • • • • تا از كدام باديه پرسى نشان من
دور از تو از تطاول گلچين روزگار • • • • • شد آشيان زاغ و زغن گلستان من
گردون به انتقام قتيلان روز بدر • • • • • نگذاشت يك ستاره به هفت آسمان من
زد آتشى به پرده‌ى ناموس من فلك • • • • • كايد هنوز دود وى از استخوان من
بيخود در اين چمن نكشم ناله‌هاى زار • • • • • آن طائرم كه سوخت فلك آشيان من
آن سرو قامتى كه تو ديدى ز غم خميد • • • • • ديدى كه چون كشيد غم آخر كمان من
رفت آن كه بود بر سرم آن سايه‌ى هماى • • • • • شد دست خاكبيز كنون سايبان من
گفتم ز صد يكى به تو از حال کوفه، باش • • • • • كز بارگاه شام برآيد فغان من»
پس رو به سوى پيكر آن محتشم گرفت • • • • • گفت اين حديث، طاقت اهل حرم گرفت


۶.۱۱ - شعر یازدهم

اندر جهان عيان شده غوغاى رستخیز • • • • • اى قامت تو شور قيامت، به پاى خيز
زینب بَرَت «بضاعتِ مزجاةِ‌» جان به كف • • • • • آورده با ترانه‌ى (يٰا أَيُّهَا اَلْعَزِيزُ):
«هركس به مقصدى ره صحرا گرفته پيش • • • • • من روى در تو و دگران روى در حجيز
بگشا ز خواب ديده و بنگر كه از عراق • • • • • چونم به شام مى‌برد اين قوم بى‌تميز
محمل شكسته، ناله‌ى حُدى، ساربان سَنان • • • • • ره بى‌كران و بندگران، ناقه بى‌جهيز
خرگاه، دودِ آه و نقابم، غبارِ راه • • • • • چتر، آستين و معجرِ سر، دست خاكبيز
گاهم ز طعن نيزه به زانو سرِ حجاب • • • • • گاهم ز تازيانه به سر، دست اِحتريز
يك كارزار دشمن و من يك تنِ غريب • • • • • تو خفته خوش به بستر و اين دشت، فتنه‌خيز
گفتم دوصد حديث و ندادى مرا جواب • • • • • معذورى اى ز تير جفا خسته، خوش بخواب»


۶.۱۲ - شعر دوازدهم

اى چرخ سفله، تيرِ ترا صيد كم نبود • • • • • گيرم عزيز فاطمه صيد حرم نبود
حلقى كه بوسه‌گاه نبى بود روز و شب • • • • • جاى سنان و خنجر اهلِ ستم نبود
انگشت او به خيره بريدى پى نگين • • • • • ديوى سزاى سلطنت ملك جم نبود
كى هيچ سفله بست به مهمان خوانده آب‌؟ • • • • • گيرم ترا سجّيه‌ى اهل كرم نبود
داغ غمى كزو جگر كوه آب شد • • • • • بيمار تحمّل آن داغ غم نبود
پاى سرير زاده‌ى هند و سر حسين‌؟! • • • • • در كيش کفر، سفله چنين محترم نبود
اى زاده‌ى زیاد كه دین از تو شد به باد • • • • • آن خيمه‌هاى سوخته، بيت الصنم نبود
آتش به پرده‌ى حرم كبريا زدى • • • • • دستت بريده باد، نشان بر خطا زدى


۶.۱۳ - شعر سیزدهم

زين غم كه آه اهل زمين ز آسمان گذشت • • • • • با عترت رسول ندانم چه‌سان گذشت
نمرود، ناوكى كه سوى آسمان گشاد • • • • • در سينه‌ى سليل خلیل از نشان گذشت
در حيرتم كه آب چرا خون نشد چو نيل • • • • • زان تشنه‌اى كه بر لب آب روان گذشت
آورد خنجر آبِ زلالش ولى دريغ • • • • • كاب از گلو نرفته فرو، از جهان گذشت
شد آسمان ز كرده پشيمان در اين عمل • • • • • ليك آن زمان كه تير خطا از كمان گذشت
اللّه، چه شعله بود كه انگيخت آسمان • • • • • كز وى كبوتران حرم ز آشيان گذشت
در موقعى كه عرض صواب و خطا كنند • • • • • كارى نكرده چرخ كه از وى توان گذشت
خاموش «نيّرا» كه زبان سوخت خامه را • • • • • خون شد مداد و قصّه ز شرح و بيان گذشت
فيروز بخت من نهد از سرْ خط قبول • • • • • بر دفتر چكامه‌ى من بضعه‌ى رسول


۶.۱۴ - شعر چهاردهم

چون تير عشق جا به كمان بلا كند • • • • • اول نشست بر دل اهل ولا كند
در حيرتند خيره‌سران ارچه عشقِ دوست • • • • • احباب را به بندِ بلا مبتلا كنند
بيگانه را تحمّل بار نياز نيست • • • • • معشوق، ناز خود همه بر آشنا كند
تن پرور از كجا و تمنّاى وصل دوست‌؟ • • • • • دردى ندارد او كه طبيبش دوا كند
آن را كه نيست شور حسينى به سر ز عشق • • • • • با دوست كى معامله‌ى کربلا كند؟
يكباره پشت پا به سر ماسوا زند • • • • • تا زان ميان از اين همه خود را سوا كند
آرى كسى كه كشته‌ى او اين بود، سزاست • • • • • خود را اگر به كشته‌ى خود خون‌بها كند
باللّه اگر نبود خدا خونبهاى او • • • • • عالم نبود در خورِ نعلينِ پاى او


۶.۱۵ - شعر پانزدهم

عنقاى قاف را هوس آشيانه بود • • • • • غوغاى نینوا همه در ره بهانه بود
جايى كه خورده بود مِى آنجا نهاد سر • • • • • دُردى كشى كه مست شراب شبانه بود
يكباره سوخت ز آتش غيرت هواى عشق • • • • • موهوم پرده‌اى اگر اندر ميانه بود
در يك طبق به جلوه‌ى جانان نثار كرد • • • • • هر درّ شاهوار كش اندر خزانه بود
نامد بجز نواى حسينى به پرده راست • • • • • روزى كه در حريم «اَلست» اين ترانه بود
باللّه كه جا نداشت بجز بى‌نشان در او • • • • • آن سينه‌اى كه تير بلا را نشانه بود
كورى نظاره كن كه شكستند كوفيان • • • • • آيينه‌اى كه مظهر حُسن يگانه بود
نى‌نى كه وجه باقى حق را هلاك نيست • • • • • صورت به جاست، آينه‌گر رفت باك نيست


۶.۱۶ - شعر شانزدهم

اى خرگه عزاى تو اين طارم كبود • • • • • لبريز خون ز داغ تو پيمانه‌ى وجود
وى هر ستاره قطره‌ى خونى كه عُلويان • • • • • در ماتم تو ريخته از ديدگان فرود
گريه است بر تو هر چه نوازنده را نواست • • • • • ناله است بى‌تو هر چه سراينده را سرود
تنها نه خاكيان به عزاى تو اشك‌ريز • • • • • ماتم سراست بهر تو از غيب تا شهود
از خون كشتگان تو صحراى ماريه • • • • • باغى و سنبلش همه گيسوى مشك بود
كى بر سنان تلاوت قرآن كند سرى‌؟ • • • • • بيدارِ مُلكِ كهف تويى، ديگران رُقود
نشگفت اگر برند ترا سجده سروران • • • • • اى داده سر به طاعت معبود در سجود
پايان سير بندگى آمد سجود تو • • • • • برگير سر، كه او همه شد وجود تو


۶.۱۷ - شعر هفدهم

ثار اللّهى كه سرِّ انا الحق نشان دهد • • • • • دنيا نگر كه در دل خونش مكان دهد
وان سركه سرّ نقطه‌ى طغراى بسمله است • • • • • كورانه جانش بر سر ميمِ سِنان دهد
عیسی دمى كه جسم جهان را حيات ازوست • • • • • اللّه چه‌سان رواست كه لب تشنه جان دهد؟
چرخ دنى نگر كه پى قتل يك تنى • • • • • هرچه آيدش به دست، به تير و كمان دهد
نَفْس اللّهى كه هر نفس او را به كوى وصل • • • • • هاتف نداى (اِرْجِعِي) از لامكان دهد
اى چرخ سفله باش كه بهر لقاى دوست • • • • • تاج و نگين به دشمن دین رايگان دهد
آن طائرى كه ذروه‌ى لاهوت جاى اوست • • • • • كسى دل بر آشيانه‌ى اين خاكدان دهد
مقتول عشق، فارغ از اين تيره گلخن است • • • • • كان شاهباز را به دل شه نشيمن است


۶.۱۸ - شعر هجدهم

دانى چه روز دختر زهرا اسير شد • • • • • روزى كه طرح بیعت «مِنّا امير» شد
واحسرتا، كه ماهى بحر محيط غيب • • • • • نمرود کفر را هدف نوك تير شد
باد اجل بساط سلیمان فرو نَوَشت • • • • • ديو شرير وارث تاج و سرير شد
مولود شيرخواره‌ى حجر بتول را • • • • • پيكان تير حرمله پستان شير شد
از دور خويش سير نشد تا نُه چرخ پير • • • • • از خون حنجرِ شهِ لب تشنه سير شد
در حيرتم كه شير خدا چون به خاك خفت • • • • • آن دم كه آهوان حرم دستگير شد؟!
زنجير كين و گردن سجّاد، اى عجب! • • • • • روباه چرخ بين كه چه‌سان شيرگير شد
تغييرى اى سپهر، كه بس واژگونه‌اى • • • • • شور قيامت از حركاتت نمونه‌اى


۶.۱۹ - شعر نوزدهم

اى در غم تو ارض و سما خون گريسته • • • • • ماهى در آب و وحش به هامون گريسته
وى روز و شب به ياد لبت چشم روزگار • • • • • نیل و فرات و دجله و جیحون گريسته
از تابش سرت به سنان، چشم آفتاب • • • • • اشك شفق به دامن گردون گريسته
در آسمان ز دود خيام عفاف تو • • • • • چشم مسیح اشك جگرگون گريسته
با درد اشتياق تو در وادى جنون • • • • • ليلى بهانه كرده و مجنون گريسته
تنها نه چشم دوست به حال تو اشكبار • • • • • خنجر به دست قاتل تو خون گريسته
آدم پى عزاى تو از روضه‌ى بهشت • • • • • خرگاه درد و غم زده بيرون، گريسته
گر از ازل ترا سر اين داستان نبود • • • • • اندر جهان ز آدم و حوّا نشان نبود


۶.۲۰ - شعر بیستم

بى‌شاه دین چه روز جهان خراب را؟ • • • • • اى آسمان، دريچه ببند آفتاب را
جلباب نيلگون شب از هم گشاى باز • • • • • يكسر سياهپوش كن اين نُه قباب را
اشك شفق ز ديده‌ى آفاق كن روان • • • • • در خون كش اين سراچه‌ى پر انقلاب را
نى‌نى كزين پس ار همه خون بارد آسمان • • • • • بى‌حاصل است خوردن مستسقى آب را
آب از براى حلق شه تشنه كام بود • • • • • چون رفت، گو به لاوه نريزد سحاب را
خور گو دگر ز پرده‌ى شب برميار سر • • • • • كافكند زینب از رخ چون مه، نقاب را
اى كاش بو البشر نكشيدى سر از تراب • • • • • زين آتشى كه سوخت دل بو تراب را
تنها نه زين قضيه دل بو تراب سوخت • • • • • موسی در آتش غم و یونس در آب سوخت


۶.۲۱ - شعر بیست و یکم

قتل شهيد عشق، نه كار خدنگ بود • • • • • دنيا براى شاه جهان‌دار تنگ بود
عصفور هر چه باد، هماورد باز نيست • • • • • شهباز را ز پنجه‌ى عصفور ننگ بود
آيينه خود ز تاب تجّلى به هم شكست • • • • • گيرم كه خصم را دل پر كينه سنگ بود
نيرو از او گرفت بر او آخت تيغ كين • • • • • قومى كه با خداى مهياى جنگ بود
عهد (أَ لَسْتُ‌) اگر نگرفتى عنان او • • • • • شهد بقا به كام مخالف شَرنگ بود
از عشق پرس حالت جانبازى حسین • • • • • پاى براق عقل در اين عرصه لنگ بود
احمد اگر به ذوره‌ى قوسين عروج كرد • • • • • معراج شاه تشنه، به سوى خدنگ بود
از تير كين چو كرد تهى شاه دین ركاب • • • • • آمد فرا به گوش وى از پرده اين خطاب:
«كاى شهسوار باديه‌ى ابتلاى ما • • • • • بازآ كه زان توست حريم لقاى ما
معراج عشق را شب اِسراست، هين بران • • • • • خوش خوش براق شوق به خلوتسراى ما
تو از براى مايى و ما از براى تو • • • • • عهديست اين فناى ترا با بقاى ما
دادى سرى ز شوق و خريدى لقاى دوست • • • • • هرگز زيان نبُرد كس از خون‌بهاى ما
جانبازيت حجاب دو بينى به هم دريد • • • • • در جلوه‌گاهِ حسن تويى خود به جاى ما
بازآ كه چشم ما ز ازل بر قدوم توست • • • • • خود خاكروب راه تو بود انبياى ما
هين، زان توست تاج ربوبیّت از ازل • • • • • گر رفت بر سنان سرت اندر هواى ما
گر ز آتش عطش جگرت سوخت غم مخور • • • • • از توست آب رحمت بى‌منتهاى ما
ور سفله‌اى برد ز تو دستى، مشو ملول • • • • • با شهپر خدنگ بپرّد هماى ما
گسترده‌ايم بال ملائك به جاى فرش • • • • • كازار بر تنت نكند كربلاى ما
دلگير گو مباد خلیل از فداى دوست • • • • • كافى است اکبر تو ذبيح مناى ما
كو نوح، گو به دشت بلا آى، باز بين • • • • • كشتى شكستگان محيط بلاى ما
موسی ز كوه طور شنيد ار جواب «لن» • • • • • گو باز شو به جلوه‌گه نينواى ما
گر زنده جان ببُرد ز دار بلا مسیح • • • • • گو دار کربلا نگر و مبتلاى ما
منسوخ كرد ذكر اوائل حديث تو • • • • • اى داده تن ز عهد ازل بر قضاى ما»
زینب چو ديد پيكر آن شه به روى خاك • • • • • از دل كشيد ناله به صد درد سوزناك:
«كاى خفته خوش به بستر خون، ديده باز كن • • • • • احوال ما ببين و سپس خواب ناز كن
اى وارث سرير امامت، به پاى خيز • • • • • بر كشتگان بى‌كفن خود نماز كن
طفلان خود به ورطه‌ى بحر بلا نگر • • • • • دستى به دستگيرى ايشان دراز كن
بس دردهاست در دلم از دست روزگار • • • • • دستى به گردنم كن و گوشم به راز كن
سيرم ز زندگانى دنيا، يكى مرا • • • • • لب بر گلو رسان و ز جان بى‌نياز كن
برخيز، صبح شام شد اى مير كاروان • • • • • ما را سوار بر شتر بى‌جهاز كن
يا دست ما بگير و از اين دشت پر هراس • • • • • بار دگر روانه به سوى حجاز كن»
پس چشمه‌سار ديده پر از خون ناب كرد • • • • • بر چرخ كج مدار به زارى خطاب كرد:
«كاى چرخ سفله، داد از اين سرگرانيا • • • • • كردى عزيز فاطمه خوار و ندانيا
خوش در جهان به كام رسيد از تو اهل بیت • • • • • تا حشر در جهان نكنى كامرانيا
اين كى كجا رواست كه دو نان دهر را • • • • • در كاخ زر به مسند عزت نشانيا؟
قومى كه پاس عزّتشان داشت ذو الجلال • • • • • تا شامشان به قيد اسيرى كشانيا؟
بستى به قيد بازوى سجاد، هيچ رحم • • • • • نامد ترا بر آن تن و آن ناتوانيا؟
كشتى به زارى اصغر و هيچت نسوخت دل • • • • • زان شمع روى دلكش و آن گل فشانيا؟
از پا فكندى اکبر و مى‌نامدت دريغ • • • • • اى چرخ پير از آن قد و آن نوجوانيا؟
سودى به حلق خسرو دين تيغ، هيچ شرم • • • • • نامد ترا از آن نگه خسروانيا؟
هرگز نكرده بود كس اى دهر سفله طبع • • • • • بر ميهمان خويش چنين ميزبانيا
آتش شو اى درون و بسوزان زبان من • • • • • اى خاك بر سر من و اين داستان من
[۳] نیر ممقانی، محمدتقی بن محمد، دیوان آتشکده (نیر)، صص ۱۰۷-۱۲۰.


۶.۲۲ - شعر بیست و دوم

شهيد عشق كه تنگ است پوست بر بدنش • • • • • تو خصم بين كه به يغما زره برد ز تنش
دگر بشير به كنعان چه ارمغان آرد؟ • • • • • ز يوسفى كه قبا كرده گرگ، پيرهنش
چراغ دوده‌ى طاها فلك به یثرب كشت • • • • • ز قصر شام برآورد دود انجمنش
زمانه گلشن زهرا چنان به غارت داد • • • • • كه بار قافله شد، ارغوان و ياسمنش


۶.۲۳ - شعر بیست و سوم

شب يازدهم:
اگر صبح قیامت را شبى هست آن شب است امشب • • • • • طبيب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
فلك، از دور ناهنجار خود لختى عنان دركش • • • • • شكايتهاى گوناگون مرا با كوكب است امشب
برادر جان، يكى سر بركن از خواب و تماشا كن • • • • • كه زینب بى‌تو، چون در ذكر يا رب يا رب است امشب
جهان پر انقلاب و من غريب اين دشت پر وحشت • • • • • تو در خواب خوش و بيمار در تاب و تبست امشب
سرت مهمان خولى و تنت با ساربان همدم • • • • • مرا با هر دو اندر دل، هزاران مطلب است امشب
بگو با ساربان امشب نبندد محمل لیلا • • • • • ز زلف و عارض اكبر، قمر در عقرب است امشب
صبا از من به زهرا گو، بيا شام غريبان بين • • • • • كه گريان ديده‌ى دشمن به حال زينب است امشب


۶.۲۴ - شعر بیست و چهارم

اى ز داغ تو روان خون دل از ديده‌ى حور • • • • • بى‌تو عالم همه ماتمكده تا نفخه‌ صور
ز تماشاى تجلاى تو، مدهوش کلیم • • • • • اى سرت سرّ (أَنَا اَللّٰهُ‌) و سنان نخله‌ى طور
ديده‌ها گو همه دريا شو و دريا همه خون • • • • • كه پس از قتل تو منسوخ شد آيين سرور
پاى در سلسله سجّاد و به سر تاج، یزید • • • • • خاك عالم به سر افسر و ديهيم و قصور
دير ترسا و سر سبطّ رسول مدنى • • • • • آه اگر طعنه به قرآن زند، انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده‌ست كه داده‌ست نشان • • • • • ميزبان خفته به كاخ اندر و مهمان به تنور؟
سر بى‌تن كه شنيده‌ست به لب آيه کهف‌؟ • • • • • يا كه ديدست به مشکوة تنور، آيه نور؟
جان فداى تو كه از حالت جانبازى تو • • • • • در صف ماريه از ياد بشر شور نشور
قدسيان سر به گريبان به حجاب ملکوت • • • • • حوريان دست به گيسوى پريشان ز قصور
گوش خضرا همه پر غلغله‌ى ديو و پرى • • • • • سطح غبرا، همه پر ولوله‌ى وحش و طيور
غرق درياى تحيّر ز لب خشك تو نوح • • • • • دست حسرت به دل، از صبر تو ایوب صبور
كوفيان دست به تاراج حرم كرده دراز • • • • • آهوان حرم از واهمه در شيون و شور
انبیا محو تماشا و ملائك مبهوت • • • • • شمر سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور


۶.۲۵ - شعر بیست و پنجم

وصف حرّ:
نفس بگرفتش عنان كه پاى دار • • • • • باره واپس ران، مترس از ننگ و عار
عقل گفتش: رو كه عار از نار به • • • • • جور يار از صحبت اغيار به
نفس گفت: از عمر برخوردار باش • • • • • عقل گفتا: عمر شد، بيدار باش
نفس گفتا: نقد بر نسيه مده • • • • • عقل گفت: اين نسيه از آن نقد، به
وين كشاكشهاى نفس و عقل پير • • • • • نفس شد مغلوب و عقل پير چير
عاشقانه راند باره سوى شاه • • • • • با تضرّع گفت اى باب اله
تائبم، بگشا به رويم باب را • • • • • دوست مى‌دارد خدا توّاب را
وحشى‌ام، آورده‌ام رو بر [[رسولو • • • • • اى محمّد، توبه‌ى من كن قبول
ديد چون مولا تضرّع كردنش • • • • • كرد طوق بندگى در گردنش
گفت: بازآ كه در توبه‌ست باز • • • • • هين بگير از عفو ما خطّ جواز
گر دو صد جرم عظيم آورده‌اى • • • • • غم مخور، رو بر كريم آورده‌اى


۶.۲۶ - شعر بیست و ششم

وصف عبّاس (علیه‌السّلام):
شد به سوى آب تازان با شتاب • • • • • زد سمند بادپيما را در آب
بى‌محابا جرعه‌اى در كف گرفت • • • • • چون به خويش آمد دمى، گفت اى شگفت
تشنه لب در خيمه سبط مصطفى • • • • • آب نوشم من‌؟ زهى شرط وفا
عاشقان از جام محنت سرخوشند • • • • • آب كى نوشند؟ مرغ آتشند
دور دار اى آب، دامن از كفم • • • • • تا نسوزد ماهيانت از تفم
دور دار اى آب، لب را از لبم • • • • • ترسمت دريا بسوزد از تبم
زاده‌ى شير خدا، با مشك آب • • • • • خشك لب از آب بيرون زد ركاب
حيدرانه آن سليل ذو الفقار • • • • • خويش را زد يك تنه بر صد هزار
ناگهان کافر نهادى از كمين • • • • • كرد با تيغش جدا، دست از يمين
گفت هان اى دست، رفتى شاد رو • • • • • خوش برستى از گرو، آزاد رو
ساقی ار ياراست دمى اين مى كه هست • • • • • دست چبود؟ بايد از سر شست دست
ليك از يك دست، برنايد صدا • • • • • باش كآيد دست ديگر از قفا
لاابالى نيست دست افشانى‌ام • • • • • جعفر طیّار را من ثانى‌ام
دست دادم تا شوم همدست او • • • • • پر برافشانيم در بستان هو
از ازل من طاير آن گلشنم • • • • • دست گو بردار دست از دامنم
چند بايد بود بند پاى من • • • • • تير بايد شهپر عنقاى من
از كمين ناگه سيه‌دستى به تيغ • • • • • برفكندش دست ديگر بى‌دريغ
چون دو دست افتاده ديد آن محتشم • • • • • گفت: دستا! رو كه من بى‌تو خوشم
اندر آن كويى كه آن محبوب روست • • • • • عاشق بى‌دست و پا دارند دوست
عاشقى بايد ز من آموختن • • • • • شد علم پروانه، از پر سوختن
بد چو شور عشق، سر تا پاى من • • • • • شد قیامت راست بر بالاى من
شد پرافشان، جعفر طيّاروار • • • • • درگذشت و رفت سوى يار، يار
شد همآغوش شه بدر و حُنَیْن • • • • • ماند ازو دستى و دامان حُسَین


۶.۲۷ - شعر بیست و هفتم

وصف علی اکبر (علیه‌السّلام):
اكبر آن آيينه‌ى رخسار جد • • • • • هيجده ساله جوان سرو قد
برده در حسن از مه كنعان گرو • • • • • قصه‌ى هابیل و یحیی كرده نو
با ادب بوسيد پاى شاه را • • • • • روشنايى بخش مهر و ماه را
كاى زمام امر «كُن» در دست تو • • • • • هستى عالم طفيل هست تو
بى‌تو ما را زندگى بى‌حاصل است • • • • • كه حيات كشور تن با دل است
دارم اندر سر هواى وصل دوست • • • • • كه سراپاى وجودم ياد اوست
گفت: بشتاب اى ذبيح كوى عشق • • • • • تا خورى آب حيات از جوى عشق
اى سوم قربانى از آل خليل • • • • • از نژاد مصطفی اوّل قتيل
سر نهادش بر سر زانوى ناز • • • • • گفت كاى باليده سرو سرفراز
اى به طرف ديده خالى جاى تو • • • • • خيز تا بينم قد و بالاى تو
اى نگارين آهوى مشكين • • • • • من با تو روشن چشم عالم‌بين من
اين بيابان جاى خواب ناز نيست • • • • • ايمن از صيّاد تيرانداز نيست
جبرئیل آمد شتابان برزمين • • • • • از فراز عرش ربّ العالمین
گفت: كاى فرمانده ملك وجود • • • • • پيشت آورد ستم از يزدان درود
گر نبودى بود تو، عالم نبود • • • • • امتزاح طينت آدم نبود
ما نكرديم اين شهادت بر تو حتم • • • • • اى جلال كبريايى بر تو ختم
گر كشى جان جهان، نك زان توست • • • • • گوش عزرائیل بر فرمان توست
داد پاسخ شاه با روح الامین • • • • • كاى امين وحى ربّ العالمين
عاشق جانانه را با جان چه كار؟ • • • • • درد كز يار است، با درمان چه كار؟
جبرئيلا، اين كه بينى نى منم • • • • • اوست يكسر، من همين پيراهنم
گر من از هر دو جهان بيگانه‌ام • • • • • گنج پنهانى‌ست در ويرانه‌ام
گفت: چشم دخترانت در ره است • • • • • گفت: عشق از ديدن غير، اكمه است
گفت: ترسم زينبت گردد اسير • • • • • گفت: سوى اوست از هر سو مصير
گفت: سجّادت فتاده بى‌طبيب • • • • • گفت: بيماريش خوش دارد حبيب
گفت: بهرت آب حيوان آورم • • • • • گفت: من از تشنگى آن سو ترم
جبرئيلا، من ز جو بگذشته‌ام • • • • • آب حيوان را در آن سو هشته‌ام
گفت: آورد ستم از غيبت، سپاه • • • • • تا كنند اين قوم کافر را تباه
گفت: مهلا، خود ز من دارد مدد • • • • • جبرئيلا، آن سپاه بى‌عدد
آن كه با تدبير او گردد فلك • • • • • كى بود محتاج امداد ملك


۶.۲۸ - شعر بیست و هشتم

گر فشانم دست، ريزم ز آستين • • • • • صد هزاران جبرئيل راستين
هستى ايشان همه از هست ماست • • • • • رشته‌ى تدبيرشان در دست ماست
جبرئيلا، چشم ديگر بايدت • • • • • تا كه حال عاشقان بنمايدت
جبرئيلا، من خود از كف هشته‌ام • • • • • دست جانان است تار رشته‌ام
هشته طوق عشق خود بر گردنم • • • • • مى‌برد آنجا كه خواهد بردنم
اين حديث محنت ایّوب نيست • • • • • داستان یوسف و یعقوب نيست
صبر ایّوب از كجا و اين بلا • • • • • اين حسین است و حديث کربلا
دوركش زين ورطه رخت اى محتشم • • • • • تا نسوزد شهپرت را آتشم
هين سپاهت دور دار از راه من • • • • • كه جهانسوز است برق آه من
آمد از هاتف به گوش او ندا • • • • • از حجاب بارگاه كبريا
كاى حسين، اى نوح طوفان بلا • • • • • اين همان عهد است و اينجا كربلا
تو بدين‌سان گر كنى جنگ‌آورى • • • • • پس كه خواهد شد بلا را مشترى‌؟
هين فرود آ، اى شه پيمان درست • • • • • كه بساط كبريايى زان توست
اى حريم وصل ما، مأواى ت • • • • • و اندر آ، خالى‌ست اينجا جاى تو
چون پيام دوست از هاتف شنيد • • • • • دست از پيكار دشمن بركشيد
گفت حاشا من نى‌ام در عهد، سست • • • • • اين كشاكش‌ها همه از بهر توست
آشناى تو ز خود بيگانه است • • • • • خود تويى تو، گر كسى در خانه است
عشق را با من حديث اختيار • • • • • «مسأله دور است اما دور يار»
عشق را نه قيد نام است و نه ننگ • • • • • جمله بهر توست، چه صلح و چه جنگ
صورت آيينه، عكسى بيش نيست • • • • • جنبش و آرام او از خويش نيست
اين كشاكش نيستم از نقض عهد • • • • • قاتل خود را همى جويم به جهد
ورنه من بر مرگ از آن تشنه‌ترم • • • • • هين ببار اى تير باران بر سرم


۶.۲۹ - شعر بیست و نهم

نادِم نه‌اى اى ز دور خود اى آسمان هنوز • • • • • دشمن به گريه آمد و تو سرگران هنوز
شرمت نشد فرات! كه لب تشنه جان حسين • • • • • بسپرد در كنار تو و تو روان هنوز
غلتان به خون برادرِ با جان برابرم • • • • • دردا كه زنده‌ام منِ نامهربان هنوز
اى شاه تشنه‌لب، كه بريد از قفا سرت • • • • • كايد صداى العطشت بر سنان هنوز
آواز كوس، بانگ جرس، صوت الرحيل • • • • • شرح جفاى شمر و سنان در ميان هنوز
اى ساربان عنان شتر بازكش دمى • • • • • در خواب رفته اصغر شيرين زبان هنوز
نيك پى اسب! چرا بى‌رخ شاه آمده‌اى • • • • • پيل بودى تو چرا مات ز راه آمده‌اى‌؟
برگ برگشته و تن خسته و بگسسته لگام • • • • • هوش خود باخته با حالِ تباه آمده‌اى
اى فرس قافله سالار تو كشتند مگر • • • • • كه تو با قافله‌ى آتش و آه آمده‌اى
اندكى پيش تو را بال هما بر سر بود • • • • • چه شد آن سايه كه اين جا به پناه آمده‌اى
با رخ سرخ برفتى ز برِ ما تو كنون • • • • • چه خطا رفته كه با روى سياه آمده‌اى
يا همان شاه كه بردى تو به ميدان بلا • • • • • بى‌گنه كشته عدو و تو گواه آمده‌اى
شه ما را مگر افكنده‌اى، اى اسب به خاك • • • • • عذر جويان ز پى عفو گناه آمده‌اى


۶.۳۰ - شعر سی‌ام

آه از آن روز كه در دشت بلا غوغا بود • • • • • شورش روز قیامت به جهان برپا بود
خصم چون دايره گرد حرم و شاه شهيد • • • • • در دل دايره چون نقطه‌ى پابرجا بود
عرصه‌ى دشت چو ديباى منقش از خون • • • • • و آن همه صورت زيبا كه در آن ديبا بود
جان به قربان ذبيحى كه به قربانگه دوست • • • • • با لب تشنه روان مى‌شد و خود دريا بود
تو مپندار كه شاهنشه دين درگه رزم • • • • • در بيابان بلا بى‌مدد و تنها بود
انبیا و رسل و جن و ملائک، هر يك • • • • • جان به كف در بر شه منتظر ايما بود
خون هابیل كه شد ريخته از سنگ جفا • • • • • گر به عبرت نگرى كشته‌ى آن صحرا بود
پرده‌پوشان نهانخانه‌ى ملک و ملکوت • • • • • همه پروانه‌ى آن شمع جهان‌آرا بود
قتل عبّاس و علی اکبر و قاسم ز ازل • • • • • بر فرامين قضاياى فلك طُغرا بود
ورنه اندر نظر قهر شهنشاه شهيد • • • • • عدم هر دو جهان بسته به حرف لا بود
على اكبر به رخ چون گل و با قدّ چو سرو • • • • • فرد و تنها به سوى رزمگه اعدا بود
عَلِم اللّه كه شقايق نه بدان لطف و سمن • • • • • نه بدان بوى، صنوبر نه بدان بالا بود
گرد شمع رخ اكبر به گه صبح وداع • • • • • لیلی سوخته، پروانه‌ى بى‌پروا بود
زخم بر جسم على اكبر و ليلا دل خون • • • • • خون ز مجنون رود آرى چو رگ از ليلا بود
در همه ملك بلا نيست به جز ذكر حسین • • • • • قاف تا قاف جهان صوت همين عنقا بود
«نيّر»! آن روز كه طغراى قضا مى‌بستند • • • • • سرنوشت من از اين نامه همين طغرا بود


۶.۳۱ - شعر سی و یکم

بازم از واقعه‌ى دشت بلا ياد آمد • • • • • خرمن صبر و ثباتم همه بر باد آمد
در شگفتم ز چه در هم نشد اجزاى وجود • • • • • زان همه ضعف كه بر علّت ايجاد آمد
آه از آن دم كه شه دين به هزاران تشويش • • • • • بر سر قاسم ناكام به امداد آمد
ديد كاغشته تنش چون گل سيراب به خون • • • • • آهش از آتش اندوه ز بنياد آمد
گر به زانو سر حسرت كه مراين صيد ضعيف • • • • • به چه جرمى هدف ناوكِ صيّاد آمد
گه به دندان لب حيرت كه گه جلوه‌گرى • • • • • چشم زخم كه بر اين حسن خداداد آمد؟
پس چو جان پيكرش از لطف در آغوش كشيد • • • • • رو به سوى حرم آورد و به فرياد آمد
كاى عروس حَسَن از بخت شكايت منما • • • • • «حجله‌ى حُسن بياراى كه داماد آمد»
«نيّر»! از خاك در شاه مكش روى نياز • • • • • كان كه شد حلقه به گوش درش آزاد آمد


۶.۳۲ - شعر سی‌ و دوم

تا خبر دارم از او بى‌خبر از خويشتنم • • • • • با وجودش ز من آواز نيايد كه منم
پيرهن گو همه پر باش ز پيكان بلا • • • • • كه وجودم همه او گشت من اين پيرهنم
باش يك دم كه كنم پيرهن شوق قبا • • • • • اى كمان كش كه زنى ناوك پيكان به تنم
عشق را روز بهار است كجا شد رضوان • • • • • تا برد لاله به دامان سوى خلد از چمنم
روز عهد است بكش پسرم اى عقل ز پيش • • • • • تا تصوّر نكند خصم كه پيمان شكنم
مى نيايد به کفن راست تن كشته‌ى عشق • • • • • خصم دون بيهده، گو باز ندوزد كفنم
سخت دلتنگ شدم همّتى اى شهپر تير • • • • • بشكن اين دام و بكش باز به سوى وطنم
دايه‌ى عشق ز بس داده مرا خون جگر • • • • • مى‌دمد آبله‌ى زخم كنون از بدنم
گوىِ مطلع چه عجب گر برم از فارِسِ فارس • • • • • تا به مدح تو شها «نيّر» شيرين سخنم


۶.۳۳ - شعر سی و سوم

سرخوشانى كه شراب لب مستانه زدند • • • • • سنگ بر جام و خم و ساغر و پيمانه زدند
خسرو حسن تو تا نرگس مستانه گشود • • • • • كوس تعطيل به بام در ميخانه زدند
پرده بردار ز رخ تا همه اقرار دهند • • • • • رقم قصه‌ى یوسف نه به افسانه زدند
دل سودايى من سلسله‌ى عقل گسيخت • • • • • از سر موى توام بند حكيمانه زدند
خرمن مشك سيه بود كه مى‌رفت به باد • • • • • بامدادان كه سر زلف ترا شانه زدند
آفت شيشه‌ى حسن تو پري‌چهره مباد • • • • • كودكان اين همه گر سنگ به ديوانه زدند
زاهد و دانه‌ى تسبيح و من و خال نگار • • • • • چكنم دام مرا بر سر اين دانه زدند
بلبلان بى‌خبرند از اثر آتش عشق • • • • • پس همين قرعه به نام من پروانه زدند
سر ما و قدم دوست گر ابناى ملوك • • • • • تكيه بر بالش تمكين ملوكانه زدند
دلم از خطه‌ى تبریز به زنهار آمد • • • • • «نيّرا» خيمه‌ى ما بين كه به ويرانه زدند
[۴] تفسیرى، محمد، گنجینه نیاکان از فردوسی تا شهریار، صص ۱۰۶۳-۱۰۶۶.


۶.۳۴ - شعر سی و چهارم

چون سحرگه چهره‌ى صبح سفيد • • • • • شد ز پشت خيمه‌ى نيلى پديد
آسمان گفتى گريبان كرده چاك • • • • • در فراق آفتابى تابناك
خود ز مشرق سر برهنه شد برون • • • • • چون سر يحيى ميان طشت خون
پس ندا آمد كه اى خيل اله • • • • • هين برون تازيد سوى رزمگاه
بر ركاب پاى مردى پا زنيد • • • • • خويش را مستانه بر دريا زنيد
هين برون تازيد اى مستان عشق • • • • • باده مى‌جوشد به تاكستان عشق
جرعه‌اى ز آن باده‌ى بى‌غش زنيد • • • • • خود سمندروار، بر آتش زنيد
هين برون تازيد اى شيران جنگ • • • • • عرصه را بر روبهان داريد تنگ
ايّهَا اللَبْ تشنگان آبِ ميغ • • • • • آب حيوان مى‌رود از جوى تيغ
هين برويد تازيد لبها تر كنيد • • • • • ياد محنت‌هاى اسکندر كنيد
چون شنيدند آن يلان رزم كوش • • • • • از فراز عرش پيغام سروش
محرمان كعبه‌ى ديدار رب • • • • • جمله بر لبيك بگشادند لب
بهر قربان نگاهش از ميقات شوق • • • • • هدى بختي‌هاى جان كردند سوق
وارث حيدر شه والا مقام • • • • • شد برون از خيمه چون بدر تمام
شد ز كوه طور سینا جلوه‌گر • • • • • نور خلاّق هيولا و صُور
شمع دین مشق كرد مشكوة ستور • • • • • پرده‌در شد طلعت اللّه نور
آفتاب از بهر آن شاه فريد • • • • • باره‌ى گردون به زير زين كشيد
جبرئیل آمد ز گردون با شتاب • • • • • با دو پر بگرفت آن شه را ركاب
شد چو پايش با ركاب زين قرين • • • • • زهره‌ى زهرا به ميزان شد مكين
احمد مرسل به اعجاز عظيم • • • • • كرد ماه چارده شب را دو نيم
شهسوار بدر از پشت حجاب • • • • • كرد رو بر قوس گردون آفتاب
چون گرفت اندر فراز زين مكان • • • • • شد مسيحا بر فراز آسمان
موسی عمران فراز طور شد • • • • • كه كمر دزديد و غرق نور شد
نى حنّان اللّه نطقم بسته باد • • • • • خانه‌ى تمثيل من اشكسته باد
شاهبار ذروه‌ى ذات البروج • • • • • كرد بر (قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ)‌ عروج
دِرع سالار رُسل زيب تنش • • • • • خفته صد داوود زير جوشنش
هشته بر سر از نبى، تاج سحاب • • • • • رفته زير ابر، قرص آفتاب
كرده چون جوزا حمايل بر كمر • • • • • ذو الفقار حيدرِ لشكر شكر
مهر جم در نازش از انگشت او • • • • • ديو و وحش و طير، طوع مشت او
راند با لشكر به ميدان دغا • • • • • آن سليل تاجدار «لا فَتى»
شد چو خور و آن اختران روشنش • • • • • چون ثريا جمع در پيرامنش
يا چو طوق هاله‌اى برگرد ماه • • • • • در ميان چون نقطه‌ى توحید شاه
علويان از بهر دفع چشم بد • • • • • خواند بر وى (قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ)
راند حجت‌ها بر آن قوم جهول • • • • • آن سليل مرتضى سبط رسول
گفت برگوييد هان من كيستم • • • • • من مگر محبوب داور نيستم!
مى‌ندانيدم مگر اى قوم لُد • • • • • كه منم فرزند سالار اُحد
جدّ من پيغمبر آن نور نخست • • • • • كه وجود انبیا زان نور است
مادر من بضعه‌ى پاك رسول • • • • • در حسب زهرا و در عصمت بتول
نك منم نورى ز نور انگيخته • • • • • خون من با خونشان آميخته
كيستم من «قرّة العين» على • • • • • در خلافت صاحب نصِّ جلى
خون من خون خداى لا يزال • • • • • كى بود خون خدا كس را حلال
بدعتى در دین نمودم اختراع‌؟ • • • • • ياز دين برگشتم اى قوم رعاع؟
كاينچنين بر كشتن من تشنه‌ايد • • • • • جمله بر كف تير و تيغ و دشنه‌ايد
يا قصاصى از شما برگردنم • • • • • رفته تا بايد تلافى كردنم‌؟
گرنه بشناسيدم اى اهل ضلال • • • • • نك منم وجه خداى ذو الجلال
خون من دانيد چه بود ريختن • • • • • تيغ بر روى خدا آهيختن

معانی کلمات:
اشهب: اسب سياه و سفيد. شموس: سركش. اشهب شموس: مركب سركش.
سجنجل: لفظ رومى به معنى آيينه.
سلطان چرخ: كنايه از آفتاب.
سندروس: صمغى زرد رنگ شبيه كهربا.
دختران نعش: بنات النعش، هفت ستاره كه به آن دبّ اكبر هم مى‌گويند.
كلّه: پرده، سراپرده، پشه‌بند.
تا گشت وجه باقى حق بعدَ كلّ شى: اشاره به آیه ۸۸ سوره قصص (كُلُّ شَيْ‌ءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ‌)
(يٰا أَيُّهَا اَلْعَزِيزُ): اشاره به آیه ۸۸ سوره یوسف؛ (يٰا أَيُّهَا اَلْعَزِيزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ‌...) اى عزيز مصر با همه اهل بيت خود به فقر و قحطى و بيچارگى گرفتار شديم و با متاعى ناچيز و بى‌قدر حضور تو آمديم.
حجيز: اماله شده‌ى كلمه حجاز است.
حدى: حدى، حداء، سرود و آواز ساربانان هنگام راندن شتر.
احتريز: كلمه «اِحتراز» كه اماله شده است.
بيت الصنم: بتكده، بتخانه.
بيدارِ مُلكِ كهف تويى، ديگران رُقود: اشاره‌اى لطيف به اينكه اصحاب کهف در خوابند و بيدار حقيقى تويى؛ با ايهام به اين حقيقت تاريخى كه به روايت «منهال» سر مقدس سیّد الشهدا علیه‌السّلام بر سر نى، آيه‌ى (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ اَلْكَهْفِ وَ اَلرَّقِيمِ...) سوره کهف آیه ۹ را تلاوت فرمود.
«مِنّا امير»: اشاره به مذاكرات سقیفه و غصب خلافت و كلام انصار به مهاجرین كه: منّا امير و منكم امير.
نوشت: در هم نورديد، در هم پيچيد.
لاوه: لابه، زارى، چاپلوسى.
معراج شاه تشنه، به سوى خدنگ بود: اشاره به آیه ۹ سوره نجم؛ (قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ...) اگر معراج پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) به سوى قله بوده، معراج امام حسین (علیه‌السّلام) به سوى تير و خدنگ است.
(أَنَا اَللّٰهُ‌): اشاره به آیه ۱۴ سوره طه (أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي)
سليل: فرزند.
«كُن»: اشاره به آیه ۸۲ سوره یس. (إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌)
هدى: راهنمايى.
هيولا: ماده‌ى اوليه‌ى عالم كه همواره متصوّر به صور و متقلب به احوال و اشكال و هيأت مختلف است... ابن رشد گويد: هيولا عبارت از تنها امرى است كه علت کون و فساد است...
مكن: آنچه در مكانى جا گيرد. جاى‌گزين، جاى‌گير.
ذروه: غايت بلندى، بالاى هر چيز.
درع: زره.
لد: مردمى خصومت‌گر كه به حق ميل نكنند.
خون خدا: يعنى كسى كه جز خداوند كسى را توان انتقام خون او نيست.
رعاع: مردم پست و فرومايه.


۱. دهخدا، علی اکبر، لغت نامه دهخدا.
۲. تفسیرى، محمد، گنجینه نیاکان از فردوسی تا شهریار، ص۱۰۶۱.
۳. نیر ممقانی، محمدتقی بن محمد، دیوان آتشکده (نیر)، صص ۱۰۷-۱۲۰.
۴. تفسیرى، محمد، گنجینه نیاکان از فردوسی تا شهریار، صص ۱۰۶۳-۱۰۶۶.



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۰۳۹.    






جعبه ابزار