• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

وقار شیرازی (شعر عاشورایی)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف





میرزا احمد، فرزند وصال شیرازی و از ناموران ادب، شعر و خوشنویسی نسخ در قرن سیزدهم هجری است که با نگارش مثنوی مولوی در بمبئی، تألیف آثاری چون «انجمن دانش» و «روزمه خسروان پارسی» و مهارت در نظم و نثر فارسی و عربی، جایگاهی بلند در میان اهل فضل یافته است.



ميرزا احمد فرزند ميرزا كوچك وصال شیرازی در سال ۱۲۳۳ق متولّد شد. وی بعد از فوت پدر كه در سال ۱۲۶۲ق روى داد، سه يا چهار سال در وطن مألوف مرجع احباب و اصحاب بود، سپس با برادر كوچكترش ميرزا محمود طبيب متخلّص به «حكيم» راهى سفر هندوستان گرديد و يك سال در بندر بمبئی اقامت كرد.
در آن اوقات به نگارش مثنوى مولوى پرداخت كه در همان ديار طبع شد و در دسترس دوستداران مثنوى قرار گرفت.
وقار شیرازی ديگر بار بر حسب دعوت حكمران فارس به وطن برگشت و در سال ۱۲۷۴ق به دربار ناصر الدّین شاه قاجار در تهران راه يافت و مورد تشويق قرار گرفت و پس از آن به ديار فارس مراجعت نمود.


در ابتدا به تحصيل مقدمات علوم ادبی در نزد پدر و دانشمندان زمان پرداخت.


در ادب و شعر صاحب نام بود و همچون پدرش به کتابت و خوشنویسی اهتمام داشته و در خطّ نسخ نيز بعد از پدر، نامور و پيشواى ارباب اين فن گرديد. هم چنين از فقه و اصول و حکمت بهره داشته است.
رضا قلى خان هدايت صاحب كتاب «مجمع الفصحاء» مى‌نويسد: «در خط، ربط، نظم، نثر و در زبان پارسى و عربى صاحب پايه‌اى بلند بود».
[۱] هدایت، رضاقلی‌خان، مجمع‌الفصحاء، ج۶، ص ۱۱۳۲.



ميرزا احمد رسالاتى به نظم و نثر در موضوعات مختلف نگاشته و قرآن مجید و برخى كتب مشهور را به خط نسخ كتابت كرده است.
«انجمن دانش» (به سبك گلستان سعدى)، «روزمه خسروان پارسى» (تاريخ ملوك عجم)، «منظومه‌ى بهرام و بهروز» بر وزن خسرو و شيرين نظامى از آثار اوست.
[۲] وصال شیرازی، میرزا ابوالقاسم، گلشن وصال، مقدمه با تلخيص، ص ۱۲۷-۱۳۵.



وقار در سال ۱۲۹۸ق ديده از جهان بربست.


اينك نمونه‌هايى از مراثی مرحوم وقار در مصیبت حسین بن علی (علیه‌السّلام) را مى‌آوريم:

۶.۱ - شعر اول

اى دل بنال زار كه هنگام ماتم است • • • • • وز ديده اشك بار كه ماه محرّم است
هر جا كه بنگرى، همه اوضاع اندُه است • • • • • هر سو كه بگذرى، همه اسباب ماتم است
از سينه بر سپهر، خروش پياپى است • • • • • وز ديده بر كنار، سرشك دمادم است
اين خود چه ماجراست كه از گفتگوى آن • • • • • يك شهر در مصيبت و يك مُلك در غم است‌؟
اين خود چه انده است كه اجر جزيل • • • • • او در كيش گبر و مسلِم و ترسا، مسلَم است‌؟
گويند جاى غم نبود خلد و زين عزا • • • • • يك دل گمان مدار كه در خلد خرم است
در اين عزا ز اشك پياپى مكن دريغ • • • • • كز ديده جاى اشك اگر خون رود كم است
آدم در اندُه است در اين ماه و ناگزير • • • • • در اندُه است هر كه ز اولاد آدم است
عالم اگر بود به تزلزل، بعيد نيست • • • • • كاين خود عزاى مايه‌ى ايجاد عالم است
شد كشته آن كه حجّت حق بد به روزگار • • • • • كاوضاع روزگار پريشان و درهم است
سالار نشأتين و ضيابخش نيّرين • • • • • سبط رسول و مظهر اسرار حق، حسين


۶.۲ - شعر دوم

آن خضرِ رهنماى بيابان کربلا • • • • • و آن نوحِ غرقه گشته‌ى طوفان كربلا
مالك رقاب امّت و سالار اهل بیت • • • • • فرمانرواى یثرب و سلطان كربلا
شاهى كه غير لَخت دل و پاره‌ى جگر • • • • • نامد نصيب او به سرخوان كربلا
حقّا كه كس به دشمن ناحق نكرده است • • • • • ظلمى كه رفت بر سر مهمان كربلا
دردا كه ديو شد به سرِ خوان زرنگار • • • • • عريان به خاک جسم سلیمان كربلا
از زخمهاى پيكر زارش ز تير و تيغ • • • • • بس گل كه شد شكفته به بستان كربلا
آن جسم ناز پرور دامان فاطمه • • • • • افتاد خوار و زار به دامان كربلا
موج فرات سر زده تا اوج آسمان • • • • • لب تشنه كاروان بيابان كربلا
اين ظلم در زمین شد و طالع شود هنوز • • • • • خورشید شرمناك بر ايوان كربلا
آن دم خزان به باغ نبی دستبرد يافت • • • • • كز پا فتاد سروِ خرامان كربلا
بر خاك چون تپان تن او چون سپند شد • • • • • دود فغان ز مجمر دلها بلند شد


۶.۳ - شعر سوم

آنان كه گام در ره مهر و ولا زدند • • • • • اول قدم به عرصه‌ى رنج و بلا زدند
دادند چون نداى (أَ لَسْتُ‌) اهل خاك را • • • • • بر ميهمانسراى محبّت صلا زدند
گفتند قرب حق به بلا ممكن است و بس • • • • • زان سو صلا زدند و از اين سو (بَلىٰ)‌ زدند
مردانه، نى به فكر سر و نى به ياد جان • • • • • لبيكِ اين ندا همگى بر ملا زدند
كردند ترك جان و سر و ملك و خان و مان • • • • • و انگه قدم به معركه‌ى ابتلا زدند
يزدان به قدر مهر و ولاشان بلا فزود • • • • • تا سنجد آنچه لاف ز بهر ولا زدند
كردند امتحان و پس آنگاه تاج قرب • • • • • بر فرق هر كه داشت دلى مبتلا زدند
زين خاكدان چو رشته‌ى الفت گسيختند • • • • • بر فرق چرخ، خرگه مجد و علا زدند
گفتند در بلاد بلا خسروى سزاست • • • • • اين سكّه را به نام شه کربلا زدند
شاهى كه بود چرخ شرف را چو آفتاب • • • • • وز شرمش آفتاب فلك رفت در حجاب


۶.۴ - شعر چهارم

اى چرخ، سالهاست كه بيداد كرده‌اى • • • • • امروز اين طريقه نه بنياد كرده‌اى
نشنيده‌ام دلى كه ز اندُه نخسته‌اى • • • • • يا خاطرى كه يك نفس شاد كرده‌اى
ليك از هزار دل كه ببستى به بند غم • • • • • يكبار هم دلى ز غم آزاد كرده‌اى
سالى شكسته بالى اگر برده‌اى ز ياد • • • • • بارى همش ز مهر و وفا ياد كرده‌اى
اما به دشت ماريه با عترت رسول • • • • • ظلمى كه شرح آن نتوان داد، كرده‌اى
ويران نموده خانه‌ى ایمان و هر كجا • • • • • كز کفر بوده خانه‌اى، آباد كرده‌اى
سيراب، كام خشك حسین را به كربلا • • • • • گر كرده‌اى، ز چشمه‌ى فولاد كرده‌اى
ور غازه كرده‌اى به رخ نو عروس او • • • • • از خون حلق قاسم داماد كرده‌اى
در عيش او سرود بشارت زدى و زان • • • • • آفاق پر ز شيون و فرياد كرده‌اى
برداشتى ز خاك سر ناز پرورش • • • • • اما ز نوك نيزه‌ى بيداد كرده‌اى
آل رسول رخ چو به محشر در آورند • • • • • بس داورى كه از تو به داور برآورند


۶.۵ - شعر پنجم

آه از دمى كه آل نبی لب به هم زنند • • • • • گريان و دادخواه، به محشر قدم زنند
آه از دمى كه فوج شهيدان كربلا • • • • • با جسم چاك‌چاك به محشر علم زنند
آه از دمى كه خيل اسيران راه شام • • • • • در پيش عرش، داد ز اهل ستم زنند
آه از دمى كه كرده‌ى امّت كنند شرح • • • • • وين فعلهاى زشت، ملايك رقم زنند
امت نگر كه چون ز پس رحلت نبی • • • • • با هم شوند و دين نبى را به هم زنند
امت نگر كه نام شیاطین انس را • • • • • آرند و گه به خطبه و گه بر درم زنند
نفرين بر آن گروه كه در يارى لئام • • • • • كوشند و تيغ بر رخ اهل كرم زنند
اسلام بين كه طوف بیت الله الحرام حرم مى‌كنند و تيغ • • • • • بر صاحب مقام و به ركن و حرم زنند
هم خود مگر شفاعت امت كنند باز • • • • • كاين قوم روسيه نتوانند دم زنند
هم خود مگر كه دست خدايند و كلك صنع • • • • • بر كرده‌هاى امت ناكس قلم زنند
ترسم كه چون عتاب كند سيّد جليل • • • • • بر كاينات خشم كند بهر اين قتيل


۶.۶ - شعر ششم

كاش آن زمان كه جسم وى از زين نگون شدى • • • • • مهر فلك ز اوج فلك واژگون شدى
كاش آن زمان كه تشنه لب آن خسته داد جان • • • • • چون قبطيان بر اهل زمين آب خون شدى
كاش آن زمان كه خيمه‌ى او بى‌ستون فتاد • • • • • نُه خيمه‌ى سپهر برين بى‌ستون شدى
كاش آن زمان كه شد به فلك آهِ اهل بیت • • • • • روى جهان ز خشم خدا قيرگون شدى
كاش آن زمان كه از حركت ماند رخش او • • • • • اين توسن كبود فلك بى‌سكون شدى
كاش آن زمان كه دشمن او شد عنان گسل • • • • • از كف عنان هستى مردم برون شدى
در حيرتم كه كيفر اين فعل شوم را • • • • • گر حلم حق درنگ نمى‌كرد، چون شدى
گر رحمت خدا نه به خشمش سبق گرفت • • • • • عالم تلف ز شومى آن قوم دون شدى
گر حجت خداى نبودى ميان خلق • • • • • روزى هزار بار جهان سرنگون شدى
اعداش را چو در صف محشر در آورند • • • • • ترسم خروش از صف محشر برآورند


۶.۷ - شعر هفتم

چون پشت او ز پشته‌ى زين بر زمين رسيد • • • • • از مرتبت زمين به سپهر برين رسيد
آه و فغان خلقِ زمين ز آسمان گذشت • • • • • تا پشت آسمانِ شرف بر زمين رسيد
چون هيچ كس نداشت به بالين او حضور • • • • • از بارگاه قدس، رسول امین رسيد
روز جهان سياه شد آن دم كه بر سرش • • • • • آمد سنان به طعنه و شمر لعین رسيد
تيرش به دلنوازى و تيغش به سركشى • • • • • آن از يسار آمد و اين از يمين رسيد
هم دین تباه گشت و هم اسلام بى‌پناه • • • • • زان ضربتى كه بر گلوى شاه دين رسيد
مهر و مه و زمين و زمان گشت خون فشان • • • • • آن دم كه خون ناحق او بر زمين رسيد
كرّوبيان تمام فتادند در گمان • • • • • كآثار حشر و واقعه‌ى واپسين رسيد
اجرام منكسف شد و اجسام مضطرب • • • • • بر حجّت خداى چو ظلمى چنين رسيد
لرزيد عرش و کرسی و آثار انقلاب • • • • • تا قرب بارگاه جهان‌آفرين رسيد
جز ذات ذو الجلال كه ايمن شد از زوال • • • • • عالم تمام مضطرب آمد از اين ملال


۶.۸ - شعر هشتم

چون رفت بر سنان، سر آن شاه نامدار • • • • • وجه خدا ز نوك سنان گشت آشكار
گفتى كه بود رمح سنان از درخت طور • • • • • كز وى مدام بود عيان نور كردگار
مسلم گمان نمود كه احمد رود به عرش • • • • • ترسا خيال كرد كه عیسی بود به دار
از هم بريخت مايه‌ى تركيب آب و خاك • • • • • از كار ماند واسطه‌ى عقد هفت و چار
هم كاخ بى‌ثبات زمين گشت بى‌سكون • • • • • هم چرخ كج مدار فلك ماند از مدار
هم تازه خون ناب بجوشيد از زمين • • • • • هم تيره آفتاب برآمد ز كوهسار
آن خيمه‌اى كه صاحب او بود جبرئیل • • • • • شد مشتعل ز كيد شیاطین نابكار
چون چرخ پر ستاره عيان گشت در نظر • • • • • آن خرگه رفيع ز آمد شدِ شرار
اطفال نازپرور و نسوان محترم • • • • • گشتند بى‌جهاز به جمّازه‌ها سوار
گفتى كه عرصه‌ى عرفاتست کربلا • • • • • احراميان برهنه، قطار از پى قطار
آن محرمان نموده به بر جامه‌ى سياه • • • • • تا جانب منی شده يعنى به قتلگاه


۶.۹ - شعر نهم

چون راه بى‌كسان به سر كشتگان فتاد • • • • • از نو خروش و غلغله در «كن فكان» فتاد
زان جسمهاى چاك، اسيران زار را • • • • • ناگه نظر به باغ گل و ارغوان فتاد
يك فوج عندليب خوش آهنگ را گذر • • • • • نالان و نكته سنج در آن گلستان فتاد
يكباره ريختند ز مركب به روی خاک • • • • • چون برگ كز درخت ز باد خزان فتاد
هر سو فتاد از شترى سوخته دلى • • • • • همچون شهاب سوخته كز آسمان فتاد
هر خسته‌اى گرفت تن كشته‌اى به بر • • • • • چندان بخواند قصه‌ى خود كز زبان فتاد
آن يك به پيكر پسر نوجوان گريست • • • • • وين يك به كشته‌ى پدر مهربان فتاد
زینب چو تشنه‌اى كه نمايد سراغ آب • • • • • در جستجوى پيكر شاه زمان فتاد
چون پاره‌پاره ديد به خون پيكر حسین • • • • • از عقل و هوش رفت وز تاب و توان فتاد
او را كشيد در بر و زد آه و شد ز هوش • • • • • آمد به هوش و باز به آه و فغان فتاد
لختى به او سرود چو حال دل ملول • • • • • با جدّ خويش شكوه‌كنان گفت كاى رسول:
«اين كشته‌ى نهان شده در خون، حسين توست • • • • • وين جسم چاكِ ناشده مدفون، حسين توست
اين تشنه‌ى فرات كه شد تشنه لب شهید • • • • • وز ديده راند دجله و جيحون، حسين توست
اين مردمان ديده كه مانند طفل اشك • • • • • آغشته گشته يكسره در خون، حسين توست
اين خسته‌اى كه بر تنش از تير، بال و پر • • • • • همچون فرشته آمده بيرون، حسين توست
اين آسمان مجد كه از سوز تشنگى • • • • • دود دلش گذشته ز گردون، حسين توست
اين رهنماى با دل و دانش كه عقل پير • • • • • اندر مصيبتش شده مجنون، حسين توست
اين بى‌كس غريب كه تنها جهاد كرد • • • • • با جيش اندك و غم افزون، حسين توست
اين شاه بى‌سپاه كه با لشكر دعا • • • • • هر شب به چرخ برد شبيخون، حسين توست
زينسان ز پا فتاده در اين آفتاب گرم • • • • • اين سرو نازپرور موزون، حسين توست
بى‌قيمت اوفتاده چو اين خاك تيره رنگ • • • • • اين تابناك گوهر مكنون، حسين توست»
چندى چو با رسول سئوال و جواب كرد • • • • • رو در بقیع كرد و به مادر خطاب كرد:
«كاى مادر، اضطراب دل زار ما ببين • • • • • اولاد خود اسير گروه دغا ببين
چو چشم خويش سينه‌ى پر خون ما نگر • • • • • چون موى خويش حال دل زار ما ببين
هر سو دلى ز فرقت يارى زبون نگ • • • • • ر هر جا سرى ز پيكر پاكى جدا ببين
بگشاى چشم و تازه نهالان خويش را • • • • • بر خاكِ رهگذار سموم بلا ببين
آن گوهرى كه چون صدفش پروريده‌اى • • • • • بى‌آب مانده از ستم اشقيا ببين
اين خستگان بى‌كس و بى‌خان و مان نگر • • • • • وان كشتگان بى‌سر و بى‌خونبها ببين
از خنجر و طپانچه بنين و بنات را • • • • • نيلى عذار بنگر و گلگون قبا ببين
اطفال نازپرور دامان خويش را • • • • • لب تشنه و شكسته دل و بينوا ببين
برخيز اى شفيعه‌ى محشر، نگشته حشر • • • • • اوضاع حشر را به صف کربلا ببين
از ظلم و کینه فلك كج نهاد، داد • • • • • از حق، هزار لعن به پور زیاد باد


۶.۱۰ - شعر دهم

خاموش كن «وقار» كه دلها كباب شد • • • • • سيل سرشك سر زد و عالم خراب شد
خاموش كن «وقار» كز اين قول هولناك • • • • • زهرا ز تاب رفت و پيمبر ز تاب شد
وصف سرش به رمح و سنان بيش از اين مگوى • • • • • كز شرم، آفتاب فلک در حجاب شد
از انقلاب و ولوله‌ى كربلا مگوى • • • • • كافاق پر ز ولوله و انقلاب شد
احوال اين قیامت کبری مگو، كز او • • • • • بر پا غريو محشر و هول حساب شد
تا دل شنيد قصه‌ى بى‌يارى حسین • • • • • از اضطراب خون شد و از غصّه آب شد
از حال تشنگان چه شمارى كز اين سخن • • • • • ماء معين به كام جهان زهر آب شد
هر نوجوان به قصه‌ى اکبر چو گوش داد • • • • • افسرد و نااميد ز عهد شباب شد
خاموش كن «وقار» كه در ماتم حسين (ع) • • • • • قائل شكسته دل شد و سامع كباب شد
يا رب، «وقار» فكر دم واپسين نكرد • • • • • كارى كه دستگير شود، غير از اين نكرد
[۳] وقار شیرازی، احمد؛ مراثی وصال، صص ۱۹۲–۲۰۳.


۶.۱۱ - قسمتى از تركيب‌بند در مرثيه

باز برآمد هلال ماه محرّم • • • • • دوره‌ى اندوه رسيد و نوبت ماتم
زلزله افتاد در قوائم گردون • • • • • ولوله افتاد در سلاله‌ى آدم
شد ز زمین بر فلک خروش پياپى • • • • • شد ز فلك بر زمين سرشك دمادم
رشته هستی ز هم گسيخت كه آمد • • • • • محور گردون جدا ز مركز عالم
نیل چو خون شد به چشم موسی عمران • • • • • روز چو شب شد به چشم عیسی مریم
چار فرشته اند هولناك و عجيب نيست • • • • • گر متزلزل شده است عرش معظّم
غم نبود در بهشت و بهر پیمبر • • • • • در غم و درداند انبیاء مكرّم
عقل در اندیشه شد به كار طبیعت • • • • • دهر عزا خانه شد ز ماه محرّم
سبط پيمبر در اندوه است همانا • • • • • قصّه مسلم محقّق است و مسلّم
نوسفران حجاز رو به عراقند • • • • • فال بد است اين و مستعد فراق‌اند
شد به ره کوفه كاروان حجازى • • • • • تا كه حقیقت شود رسوم مجازى
هم ز وطن رخت بسته هم ز جهان چشم • • • • • يكّه سواران يثربى و حجازى
يكسره بازيچه ديده كار جهان را • • • • • با دل و با جان نموده يكسره بازى
همره حق يك به يك ملازم و چاكر • • • • • در ره دین سر به سر مجاهد و غازى
بر سرشان تيغ و محو جلوه‌ى معشوق • • • • • در رهشان مرگ و گرم معركه‌سازى
سر به دم تيغ و جانشان به كف دست • • • • • پيشرو جمله سبط خسرو تازى
اهل عراق از نفاق در حقّ ايشان • • • • • كرده به غربت بسى غريب نوازى
تا كه گمان داشت روبهان به جسارت • • • • • بر سر شيران كنند دست درازى‌؟!
يا كه گمان كرد معجزات رُسُل را • • • • • سامريى رد كند به شعبده بازى‌؟
ذلّت دنیا به [[عزت|عزّ [[ مرد دليل است • • • • • هر كه عزيز خداى گشت ذليل است
شاه عرب چو ز مکّه بار فرو بست • • • • • ديده‌ى انصاف روزگار فرو بست
هر كه سفر كرده يار نو سفرى داشت • • • • • چشم امید از وصال يار فرو بست
هر كه به ره ديد داد وعده‌ى قتلش • • • • • شاه كمر سخت‌تر به كار فرو بست
جامه‌ى احرام را ز تن به در آورد • • • • • اسلحه از بهر كارزار فرو بست
دست به كين عالمى بر او بگشودند • • • • • چون نظر از غير كردگار فرو بست
قوّت باطل نگر كه حقّ مبين را • • • • • راه گذشتن ز هر ديار فرو بست
تاخت سوى كربلا و ساخت در آن جاى • • • • • خصم بر آن شه ره گذار فرو بست
نى ره تنها به آن جناب ببستند • • • • • بلكه بر آن تشنه، راه آب ببستند
ظلم و جفايى كه شد ز كوفى و شامى • • • • • سوخت دل عالمى ز عارف و عامى
آنچه ز صدر سلف نرفت ز بيداد • • • • • جمله به دور یزید يافت تمامى
بس كه شد بسته باب‌هاى کرامت • • • • • بس كه شد خسته روح‌هاى گرامى
آن كه حلال و حرام ازو شده پيدا • • • • • خون وى آمد حلال جمع حرامى
گشت ز اشرار شام كشته به يك روز • • • • • آن همه اشراف ابطحى و تهامى
نام كنيزى به دخترى بنهادند • • • • • كز پدرش جبرئیل كرد غلامى
شمر بر آن سينه جاى كرد كه آمد • • • • • مخزن اسرار وحی حق به تمامى
پستى گردون نگر كه خصم لعين يافت • • • • • با همه پستى چنان بلند مقامى
خاك ره او طراز طرّه حوران • • • • • سينه‌ى او خاك زير سمّ ستوران
شاه به دشت بلا براند چو باره • • • • • ديد سپاهى برون ز حد شماره
هر كه به پيمان سست بود و دل سخت • • • • • عهد ارادت گسست و جُست كناره
و آنكه بُد از خويش و از صحابه و ياران • • • • • صف زده گردش چو گِردِ ماه ستاره
فرقه‌ى اصحاب را چو ديد وفا كيش • • • • • داد به خلد و به وصل حور بشاره
پس زبر ناقه شد چو مهر به گردون • • • • • كرد به حيرت به فوج خصم نظاره
داد به سر كردگان قوم بسى پند • • • • • دعوت حق را دوباره كرد و سه باره
از پدر و جدّ خويش خواند مناقب • • • • • بر شرف و قدر خويش كرد اشاره
پند مگر دامنى بر آتششان بود • • • • • تند شدند از پياده وز سواره
وعظ نشد كارگر اگرچه اثر كرد • • • • • آن سخن دل شكاف در دل خاره
كى سخن حق به گوش ديو كند راه‌؟ • • • • • ختم بر او گشته قهر حق خَتَمَ اللّه
روى چو شه سوى كارزار برآورد • • • • • موعظه بنهاد و ذو الفقار برآورد
بر سر گندآوران حُسام فرو كوفت • • • • • از دل سنگين دلان دمار برآورد
حمله ز هر سو نمود بر صف اعدا • • • • • دود دل از اسب و از سوار برآورد
بس كه بُد از دست روزگار دلش خون • • • • • كيفر از ابناء روزگار برآورد
همچو عقابى ز تير چارپر از شوق • • • • • بال و پر از بهر عرش يار برآورد
بر دل پاكش نشست ناوك تيرى • • • • • وز عقب آن تير آبدار برآورد
پا چو كشيد از ركاب گفتى از اندوه • • • • • عرش حق از گوش گوشوار برآورد
گاه ز تاب عطش فغان شررناك • • • • • از دل مجروح داغدار برآورد
گاه به پاس عيال بى‌سر و سامان • • • • • ديده ز هر سوى و هر كنار برآورد
جاى چو شد بر زمين ز گوشه‌ى زينش • • • • • برد خداى از زمين به عرش برينش
اى شه دین! اى كه دين شد از تو قوى پشت • • • • • تشنه دهد جان، كسى كه تشنه ترا كشت
جور و جفايى كه با تو رفت در اسلام • • • • • كافرم اركس كند به ملّ زردشت
جز پسر سعد كه او به روى تو زد تيغ • • • • • كس نشنيدم كه بر درفش زند مشت
زخم تو يك سر به سينه بود و عجب نيست • • • • • ز آنكه نكردى به كارزار به كس پشت
شد اگر انگشترى ز دست سلیمان • • • • • از تو هم انگشترى برفت و هم انگشت
آمده طاووس عرش حضرت جبریل • • • • • چون كه به خون تو پرّ و بال بياغشت
قصّه‌ى هر كس رود ز ياد و حديثت • • • • • مى‌نشنود تا به روز حشر فرامشت
همسر کفر است هر كه نيست تو را يار • • • • • دشمن حقّ است هر كه اوست تو را دُشت
اى شه برتر ز انبیا همه نامت • • • • • باد ز يزدان بسى درود و سلامت
يك تن و چندين هزار زخم كه ديده است‌؟ • • • • • يك دل و چندين هزار غم كه شنيده است‌؟
خصم گرفتم كه سر ز خصم ببّرد • • • • • ليك سر كس كه از قفا ببريده است‌؟
آنچه رسيد از جفا به شاه شهيدان • • • • • خود به شهيدى چنين جفا نرسيده است
و آنچه كشيده است خواهرش به اسيرى • • • • • هيچ اسيرى چنين جفا نكشيده است
حجله‌ى عيشى ز آه تير كه كرده است‌؟ • • • • • دست عروسى به خون خضاب كه ديده است‌؟
از تن تبدار، طيلسان كه ربوده است‌؟ • • • • • بر سر بيمار از غضب كه دويده است‌؟
ناوك پيكان آبدار به صد شوق • • • • • چون سر پستان كدام طفل مكيده است‌؟
از پى يك گوشوار از سر سختى • • • • • گوش پريزاده دخترى كه دريده است‌؟
بسترى از خستگى ز خاك كه كرده است‌؟ • • • • • خاتمى از تشنگى به لب كه مزيده است‌؟
مركب بى‌راكب كه در به در آمد؟ • • • • • خيمه‌ى بى‌صاحب كه شعله‌ور آمد؟
آه كه كرد آسمان چه حيله‌گرى‌ها • • • • • ساخت به آل نبی چه كينه‌ورى‌ها
آه كه در قتل شيرزاده‌ى يزدان • • • • • كرد به كين روبهى چه حيله‌گرى‌ها
از حرم آنان كه پا برون ننهادند • • • • • بس كه كشيدند رنج دربدرى‌ها
خیمه‌گه شاه سوختند و نمودند • • • • • بى‌ادبى‌ها عيان و پرده‌درى‌ها
امّت ناكس به راه شام بدادند • • • • • آل نبى را سزاى راه‌برى‌ها
زمره‌ى اطفال نازپرور نورس • • • • • كرده به غولان دهر همسفرى‌ها
بس گهر تابناك بحر رسالت • • • • • ضايع و پامال شد ز بدگهرى‌ها
داده به قتل حسين فتوى و از مكر • • • • • ساخته اظهار جهل و بى‌خبرى‌ها
تاج سِنان سَنان و نيزه‌ى خولی • • • • • گشته سرى كو نموده تاجورى‌ها
از پى انعام و تحفه برده به ميران • • • • • از سر اخيار و از گروه اسيران
چرخ بيفسرد گلشن نبوى را • • • • • ظلم، خزان ساخت باغ مصطفوى را
بر علوى نسبتان سپهر جفاكار • • • • • فتح و ظفر داده دوده‌ى اموی را
خفته سلیمان به خاك ماريه بى‌سر • • • • • آمده خاتم به دست، ديو غوى را
بسته به زنجير و غل ولىّ موحّد • • • • • منبر و محراب مشرك ثنوى را
سخت تلافى نمود امت گمراه • • • • • در ره دین سعى‌هاى مرتضوى را
بازى گردون نگر كه سُغبه‌ى خود كرد • • • • • روبه فرتوت، شيرهاى قوى را
گبر دغا تكيه‌زن به بالش عزّت • • • • • داشته برپاى سيّد علوى را
سبط نبى زير تيغ خفته و خوانند • • • • • بر سر منبر مناقب نبوى را
مزد رسالت اگر مودّت قرباست • • • • • در حرم احمد اين عزا از چه برپاست
آن كه بُد از ضرب ذو الفقار فرارى • • • • • وز دم شير خداى بُد متوارى
از چه سبب شد كه زادگان لنيمش • • • • • پادشهى يافتند و شرع مدارى
از چه جهت بُد كه يافتند در اسلام • • • • • اين همه عزّت ز بعد آن همه خوارى
گشته به خوارى ز ضرب تيغ مسلمان • • • • • پس شه اسلام را بكشته به خوارى
فوج يهودان خليفه گشته ز عیسی • • • • • پس شده شمشير زن به روى حوارى
جوق سگان طوقها نموده مرّصع • • • • • پس زده ناخن به روى شير شكارى
جرگه‌ى خفاش گشته حاجب خورشيد • • • • • دعوى پرتو نموده در شب تارى
ملّت بارى ز ضرب تيغ گرفته • • • • • پس زده، شمشير بر خليفه‌ى بارى
باللّه اگر ضرب ذو الفقار نبودى • • • • • هيچ به جز كفرشان شعار نبودى
[۴] وصال شیرازی، میرزا ابوالقاسم، گلشن وصال، مقدمه با تلخيص، ص ۱۲۷-۱۳۵.

معانی کلمات
غازه: گلگونه، بزك، سرخاب.
چار فرشته: جبرئیل، میکائیل، اسرافیل، عزرائیل.
ختم اللّه: اشاره به آيه شريفه (خَتَمَ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىٰ سَمْعِهِمْ وَ عَلىٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ‌) سوره بقره، آیه ۷
گندآوران: جنگجويان.
حسام: شمشير تيز.
دشت:بدخواه، دشمن.
غوى: گمراه، سركش، طاغى.
سغبه: فريفته، بازى داده شده، مسخره.
حوارى: اطرافيان و طرفداران حضرت عيسى (علیه‌السّلام) را حوارى خوانند.
بارى: خداوند متعال.


۱. هدایت، رضاقلی‌خان، مجمع‌الفصحاء، ج۶، ص ۱۱۳۲.
۲. وصال شیرازی، میرزا ابوالقاسم، گلشن وصال، مقدمه با تلخيص، ص ۱۲۷-۱۳۵.
۳. وقار شیرازی، احمد؛ مراثی وصال، صص ۱۹۲–۲۰۳.
۴. وصال شیرازی، میرزا ابوالقاسم، گلشن وصال، مقدمه با تلخيص، ص ۱۲۷-۱۳۵.



محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۹۳۰-۹۲۱.    






جعبه ابزار