| ماه محرم آمد و گشتند سوگوار • • • • • از زير فرش تا زبر عرش كردگار | | |
| چه حور، چه فرشته و چه آدم، چه اهرمن • • • • • چه مه، چه آفتاب و چه گردون، چه روزگار | | |
| بر هر كه بنگرى به گريبان نهاده سر • • • • • بر هر چه بگذرى به مصیبت نشسته زار | | |
| از ذرّه تا به مهر همه گشته نوحهگر • • • • • از خاك تا سپهر همه گشته سوگوار | | |
| هر قمريى به مرثيهخوانى به بوستان • • • • • هر بلبلى به نوحهسرايى به شاخسار | | |
| نزديك شد كه شعلهى آه جهانيان • • • • • در نيلگون خيام فلک افكند شرار | | |
| ماه محرّم است كه در دهر شد عيان • • • • • يا صبح محشر است كه گرديده آشكار | | |
| روز قیامت ار نبود از چه خلق را • • • • • بينم كبود جامه و گريان و بيقرار؟ | | |
| جانم گداخت از غم جانسوز اهل بیت • • • • • آبى بر آتشم بزن اى چشم اشكبار | | |
| اين آتش نهفته كه اندر دل من است • • • • • ترسم جهان بسوزد اگر گردد آشكار | | |
| از گريهى من است بگريد اگر سحاب • • • • • ز نالهى من است بنالد اگر هزار | | |
| چون نيست هيچ كس كه بود غمگسار دل • • • • • ندوه دل بس است مرا يار و غمگسار | | |
| زين پس من و دو ديدهى خونبار خويشتن • • • • • و ان نالههاى نيمهشب زار خويشتن | | |
| چشمى كه در عزاى حسين اشكبار نيست • • • • • ايمن ز هول محشر و روز شمار نيست | | |
| دور از لقاى رحمت پروردگار هست • • • • • هر ديدهاى كه در غم او اشكبار نيست | | |
| كار من است گريهى جانسوز هر سحر • • • • • بهتر ز گريهى سحرى هيچ كار نيست | | |
| وقتى به دست آرم اگر آب خوشگوار • • • • • چون ياد او كنم دگرم خوشگوار نيست | | |
| در حيرتم كه از چه ز مقراض آه من • • • • • از هم گسسته رشتهى لیل و نهار نيست | | |
| در لالهزار كرب و بلا هر چه بنگرى • • • • • بىداغ هيچ لاله در آن لاله زار نيست | | |
| گر سنبلى دميده و بشكفته لالهاى • • • • • جز جان سوگوار و دل داغدار نيست | | |
| سروى به غير قدّ جوانان سروقد • • • • • ابرى به غير ديدهى طفلان زار نيست | | |
| اين سرخى افق كه شود هر شب آشكار • • • • • جز خون حلق تشنهى آن شيرخوار نيست | | |
| جز جسم پارهى آن طفل شيرخوار • • • • • يك نوگل شكفته در آن مرغزار نيست | | |
| لب عندليب نغمهسرا بسته در چمن • • • • • كس جز دل سكينهى نالان هزار نيست | | |
| كى آگه است از دل ليلاى داغدار • • • • • آن كس كه همچو لاله دلش داغدار نيست | | |
| اى دل به گريه كوش كه در روز واپسين • • • • • بىگريه هيچ كس به خدا رستگار نيست | | |
| امروز هم كه دم زند از مهر اهل بیت • • • • • فردا به رستخیز «هما» شرمسار نيست | | |
| امروز اگر مضايقه دارى ز آب چشم • • • • • فردا خلاصى تو ز سوزنده نار نيست | | |
| اى ديده همچو ابر بهار اشكبار باش • • • • • اى دل تو نيز لاله صفت داغدار باش | | |
| از کربلا به کوفه چو شد كاروان روان • • • • • از كوه ناله خاست ز افغان كاروان | | |
| از گریه پر ز ولوله گرديد روزگار • • • • • از ناله پر ز غلغله گرديد آسمان | | |
| از كوه خاست ناله كه اى قوم الحذر • • • • • از سنگ خاست گريه كه اى فرقه الامان | | |
| رخهاى همچو ماه خراشيده شد چو گشت • • • • • سرها چو آفتاب به نوك سنان عيان | | |
| آن سر كه در كنار بپرورده فاطمه • • • • • بنگر چهها گذشت به آن سر ز امّتان | | |
| گاهى به دير راهب و گاهى به بزم مى • • • • • گه در تنور خولی و گه بر سر سنان | | |
| گاهى فراز نيزه چو خورشید آشكار • • • • • گه همچو گوى در خم چوگان كودكان | | |
| از جان و سر چه غم خورد ار گشت پايمال • • • • • آن كس كه در رضاى خدا سر بداد و جان | | |
| از بس كه ريخت خون جوانان فلک • • • • • به خاک تا حشر لاله مىدمد از خاك بوستان | | |
| اى چرخ دشمنی تو با دوستان حق • • • • • امروز نيست كز ازل اين داشتى نهان | | |
| امروز دشمنى تو با اهل بيت نيست • • • • • ديرى است دشمنى تو بدين پاك خانمان | | |
| فرق علی شكافتى از تيغ آبدار • • • • • پهلوى حمزه از دم زوبينِ خونفشان | | |
| گوهر صفت شكستى از آسيب سنگ ظلم • • • • • دندان مصطفی كه فدايش جهان و جان | | |
| هرگه كه نام او به زبان آورد قلم • • • • • صد شعله از قلم به فلك مىزند علم | | |
| گردون چو تيغ ظلم برون از نيام كرد • • • • • زنگين ز خون عترت خير الانام كرد | | |
| خاصّان بزم قرب و عزيزان دهر را • • • • • خوار و حقير در نظر خاصّ و عام كرد | | |
| در شام تيره منزل آل على چو گنج • • • • • پنهان در آن خرابهى بىسقف و بام كرد | | |
| آن سنگدل كه آيينهى شرم تيره ساخت • • • • • آيين مگر نداشت كه آيين شام كرد | | |
| گيرم كه خون تازه جوانان حلال بود • • • • • آب فرات را كه به طفلان حرام كرد؟ | | |
| خنگ فلك گرفت ز دست قضا عنان • • • • • آن دم كه شمر، رخش شقاوت لجام كرد | | |
| افتاد لرزه از ملکوت آن زمان كه سر • • • • • از كين جدا ز پيكر آن تشنه كام كرد | | |
| از شش جهت ز بس كه جهان انقلاب يافت • • • • • گويى مگر كه روز قیامت قيام كرد | | |
| شد سنگ خاره آب ز صبرى كه در عطش • • • • • اصحاب آن شهنشه والا مقام كرد | | |
| معجر به خوارى از سر دخت نبى ربود • • • • • گردون نكو به آل علی احترام كرد | | |
| زینب چو ديد آتش بيداد كوفيان • • • • • بر پا ز دود آه به گردون خيام كرد | | |
| آن طفل شيرخوار كه در كام از عطش • • • • • نوك خدنگ را سر پستان مام كرد | | |
| انصاف كس نداد به جز تير آبدار • • • • • كآبى به حلق تشنهى آن تشنه كام كرد | | |
| ظلمى كه شد ز كوفى و شامى بر اهل بيت • • • • • نه كافر فرنگ و نه ترساى شام كرد | | |
| فرياد از آن گروه كه با عترت رسول • • • • • كردند آنچه دل شود از گفتنش ملول | | |
| جمعى كه خلقت دو جهان شد بر ايشان • • • • • دادند در خرابهى بىسقف جايشان | | |
| قوم زنا به قصر زر اندود كامران • • • • • آل رسول در غل و زنجير پايشان | | |
| آيينهى جمال خدايند و از جلال • • • • • خورشید هست آينهى عكس رايشان | | |
| آن اختران برج رسالت كه آسمان • • • • • با صد هزار ديده بگريد بر ايشان | | |
| آن خسروان كشور ایمان كه از شرف • • • • • جبریل بود خادم دولتسرايشان | | |
| جمعى كه آسمان بود از مهرشان به پا • • • • • قومى كه كردگار بگويد ثنايشان | | |
| بيمار و خسته جان و گرفتار و ناتوان • • • • • جز خون دل نبود دوا و غذايشان | | |
| پامال سمّ اسب جفا گشت اى دريغ • • • • • آن جسمها كه جان دو عالم فدايشان | | |
| چون اصل دین ولاى رسول است و آل او • • • • • واجب بود به خلق دو عالم ولايشان | | |
| آنان كه پاس حرمت احمد نداشتند • • • • • جز نار قهر نيست به محشر جزايشان | | |
| آنان كه گریه در غم آل نبى كنند • • • • • فردوس و سلسبیل ببخشد خدايشان | | |
| اى ديده گريه در غم آل رسول كن • • • • • خود را به روز حشر ز اهل قبول كن | | |
| از کوفه سوى شام روان شد چو قافله • • • • • افتاد در سرادق افلاك ولوله | | |
| شد از خروش و ناله جهان پر ز انقلاب • • • • • گشت از شرار آه فلک پر ز مشعله | | |
| روز قیامت است تو پنداشتى كه بود • • • • • از شش جهت زمانه پر آشوب و غلغله | | |
| ابرى كه مىگريست در آن دشت هولناك • • • • • چشم سکینه بود به دنبال قافله | | |
| نيلى رخش ز سيلى شمر اى دريغ شد • • • • • آن بانويى كه ماه نبودش مقابله | | |
| طفلى كه در كنار چو جان داشتى حسین (ع) • • • • • دور از پدر فتاد ز جان چند مرحله | | |
| غلتان چو اشک خويش به دنبال كاروان • • • • • تن خسته و پياده و بىزاد و راحله | | |
| گه خاك كرد پاك ز رخسار همچو ماه • • • • • گه بركشيد خار ز پاى پر آبله | | |
| آتش به روزگار زد از آه شعلهبار • • • • • وقتى كه كرد از ستم آسمان گله | | |
| جز او كه بسته پاى به زنجير ظلم داشت • • • • • بيمار را نبسته كسى پا به سلسله | | |
| نشكفته غنچهى چمن مرتضى دريغ • • • • • سيراب شد ز غنچهى پيكان حرمله | | |
| دور از پدر فتاد بدان سان كه جان ز تن • • • • • گردون ميان جان و تن افكند فاصله | | |
| اى كاشكى كه خامهى تقدير مىكشيد • • • • • يكسر به دفتر دو جهان خطّ باطله | | |
| ظلمى كه شد به عترت پیغمبر از یزید • • • • • نشنيده گوش چرخ از آن ظلم بر مزيد | | |
| گلگون سوار معركهى کربلا حسين • • • • • رخشنده شمع انجمن انبیا حسين | | |
| آسوده دل ز بحر فنا شو كه ايمن است • • • • • در كشتيى كه هست در او ناخدا حسين | | |
| جز مهر يار از همه چيزى بشست دست • • • • • جز عشق دوست بر همه زد پشت پا حسين | | |
| هر جا كه ديد رنج و بلايى به جان خريد • • • • • روز ازل چو كرد قبول بلا حسين | | |
| عهدى كه بست كرد وفا تا به كربلا • • • • • آموخت بر جهان همه رسم وفا حسين | | |
| اول عيال و مال و تن و جان و ملك و جاه • • • • • يكباره بذل كرد به راه خدا حسين | | |
| همّت نگر كه داد سر و جان و هرچه بود • • • • • بیعت ولى نكرد به آل زنا حسين | | |
| هرچند تشنه بود لبش ليك خضر را • • • • • بر چشمهى حیات شدى رهنما حسين | | |
| فرياد از آن زمان كه شد از ظلم آسمان • • • • • بىيار و بىبرادر و بىاقربا حسين | | |
| چون مصحف مجيد به بت خانههاى چين • • • • • تنها ميان آن همهى اشقيا حسين | | |
| تنها ز گريهاش نه همى سنگ مىگريست • • • • • «الدّهر قد تزلزل لمّا بكا» حسين | | |
| بىكس ميان آن همه خونخوار دشمنان • • • • • غير از خدا نداشت كسى آشنا حسين | | |
| عزم طواف تربت او كن دلا كه هست • • • • • رکن و مقام و کعبه و سعی و صفا حسين | | |
| گر خونبهاى خون شهيدان طلب كند • • • • • غير از خدا طلب نكند خونبها حسين | | |
| مدح خداى راست سزاوار و گوش او • • • • • از ناسزا شنيد بسى ناسزا حسين | | |
| چون آفتاب شهره شود در همه جهان • • • • • گر بنگرد ز لطف به سوى هما حسين | | |
| از آفتاب روز جزا غم مخور كه هست • • • • • صاحب لوا به عرصهى روز جزا حسين | | |
| در عرصهى قیامت و هنگام دار و گير • • • • • غير از ولاى او نبود هيچ دستگير | | |
| باز از نو شد هلال ماه ماتم آشكار • • • • • قيرگون شد روى گیتی چون سر زلفين يار | | |
| جنبش اندر هفت گردون او فتاد از شش جهت • • • • • لرزه اندر چار اركان شد عيان از هر كنار | | |
| شد عيان اندوه و حسرت، شد نهان وجد و سرور • • • • • شادمانى رخت خود بربست و غم افكند بار | | |
| فارغ از غم يك دل خرّم نمىبينم مگر • • • • • باز از نو شد هلال ماه ماتم آشكار | | |
| كآفتاب یثرب و بطحا چون و از ملك حجاز • • • • • در عراق آمد به خاك نینوا افكند بار | | |
| كوفيان آن عهد و پيمان را كه بربستند سخت • • • • • سست بشكستند و بر وى تنگ بگرفتند كار | | |
| آب در وادى روان بود روان از هر طرف • • • • • چشمههاى خون ز چشم كودكان شيرخوار | | |
| اندر آن وادى ز اشك و آه طفلان حسین (ع) • • • • • حيرتى دارم كه چون گردون نيفتاد از مدار | | |
| هريك از مردان راه دين در آن دشت بلا • • • • • جان و سر كردند در پايش به جان و دل نثار | | |
| يك به يك زان نامداران اندر آن ميدان رزم • • • • • جان چنين دادند اندر يارى آن شهريار | | |
| چون كه بر شاه شهيدان نوبت هيجا رسيد • • • • • خواست گلگون و كمند و تيغ بهر كارزار | | |
| تا به پشت دلدل آمد بر به كف تيغ دو سر • • • • • مرتضى گفتن به ميدان شد كشيده ذو الفقار | | |
| زير رانش بود يكرانى كه بد دریا شكافت • • • • • در به دستش بود شمشيرى كه بد خارا گذار | | |
| ساخت گردون را سپر از بيم تيغش آفتاب • • • • • غافل از اين كو برآرد از سر گردون دمار | | |
| از پى خون برادر راند در ميدان سمند • • • • • با دلى چو بحر خون، با چشم چون ابر بهار | | |
| تاخت بر آن خيل روبه همچو شير خشمناك • • • • • الحذر از خشم شير شرزه هنگام شكار | | |
| كوس از يك سو برآوردى خروش الحذر • • • • • ناى از يك جا برآوردى نواى الفرار | | |
| گشت گلگون روى خاك تيره از خون يلان • • • • • چو زِرنگ لاله اطراف و كنار لالهزار | | |
| خسته جان و تن نزار و كام خشك و ديده تر • • • • • در دلش پيكان عشق و بر سرش سوداى يار | | |
| ذرهآسا آفتاب افتاد اندر خاک راه • • • • • تا ز صدر زين به خاك ره فتاد آن تاجدار | | |
| آن سرى كز ناز دست افشاند بر تاج سپهر • • • • • بسترش شد خاك و بالينش شد از خارا و خار | | |
| خيمهى گردون ز هم بگسيخته شد تار و پود • • • • • كسوت امكان ز هم بگسست يكسر پود و تار | | |
| زورق گردون حبابى گشت در درياى خون • • • • • عالم هستی به كوى نيستى شد پىسپار | | |
| كى عجب باشد كه اندر ماتم سبط رسول • • • • • خون بگريد آسمان و تيره گردد روزگار | | |
| از خدنگ و خنجر و شمشیر و زوبين و سنان • • • • • از هزار افزون جراحت بود بر آن نامدار | | |
| بس كه اندر آفرینش انقلاب آمد پديد • • • • • خواست گيتى روز رستاخیز سازد آشكار | | |
| آن تنى كز فخر پا بنهاد بر دوش رسول • • • • • كرد پامال ستورانش سپهر كج مدار | | |
| خفته بر ديبا یزید و خسته در صحرا حسين (ع) • • • • • ديو بر تخت سلیمان و سلیمان خاكسار | | |
| آل بوسفیان به كاخ و عترت طه به خاك • • • • • آن يكايك شادمان و اين سراسر سرگوار | | |
| مو پريشان، رو خراشان اهل بيت شاه دین • • • • • نوحهگر بر كوههى جمّازههاى بىمهار | | |
| بر سر نعش شهيدان بس كه گيسو شد پريش • • • • • پر عبير و مشك شد وادى چو صحراى تتار | | |
| تيره يا رب تا قیامت باد روى اهل شام • • • • • آن چنان كه روزگار خصم شاه جم وقار | | |
| | |