صبوری خراسانی (شعر عاشورایی)
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
حاجی میرزا محمدکاظم صبوری، ملکالشعرای
آستان قدس رضوی و پدر
ملکالشعرای بهار، از قصیدهسرایان برجستهٔ
دورهٔ قاجار بود که بیشتر اشعارش در
مدح و
مرثیه اهل بیت (علیهالسّلام) سروده شده است. دوازدهبند او در سوگ
امام حسین (علیهالسّلام) از نمونههای درخشان مرثیهسرایی
فارسی بهشمار میرود.
حاجى ميرزا محمد كاظم از احفاد صبورى كاشانى و برادرزادهى فتحعلى خان صباست. جدّ وى در روزگار
محمد شاه به
خراسان آمد و صبورى در حدود
سال ۱۲۵۹ ه. ق. در خانوادهاى كه به
صنعت حريربافى اشتغال داشتند و تازه از شهر
کاشان به
مشهد مقدّس هجرت كرده بودند، متولد گرديد، و در آنجا نشأت يافت.
صبورى داراى چهار پسر بود كه محمد تقى ملك الشعراى بهار بزرگترين فرزند ايشان است.
محمد كاظم پس از تحصيل مقدماتى به تكميل
ادبیات فارسی و
عربی و
حکمت و
فلسفه در نزد اساتيد زمان پرداخت. از ابتداى جوانى به سرودن
شعر اشتغال ورزيد و در قصيده سرايى ماهر گشت.
ناصر الدّین شاه قاجار وى را به لقب ملك الشعرايى آستانه رضوى مفتخر كرد.
ملك الشعراى بهار در مقدمهى گلشن صبا مىنويسد كه تخلّص پدرم از ميرزا احمد صبورى كاشانى برادرزادهى فتحعلى خان صبا گرفته شده است.
ديوان صبورى مشتمل بر قصايد، غزل و مقطّعات مىباشد كه به طبع رسيده است.
او به اصول عقايد اسلامى و
مذهب اثنا عشری بىاندازه پاىبند بود، و به
ائمه اطهار (علیهمالسّلام) اخلاص مىورزيد، چنان كه اغلب قصايد او در مدح ائمه و پيشوايان
دین اسلام سروده شده است.
صبورى در مرثيه
حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیهالسّلام) دوازده بند دارد كه از شاهكارهاى مراثى است.
صبوری خراسانی به علت
بیماری وبا در ((سال ۱۳۲۲ قمرى)) در مشهد درگذشت.
تركيببند:۱| دراى كاروانى سخت با سوز و گداز آيد • • • • • چو آه آتشينى كز دل پرغصّه باز آيد | | |
| گمانم كاروانى از وطن آواره گرديده • • • • • كه آواز جرس با نالههاى جانگداز آيد | | |
| اگر اين كاروان است از حسين فرزند پیغمبر (ص) • • • • • چرا او را اجل منزل به منزل پيشواز آيد | | |
| الا يا خيمگى خرگاه عزّت بر سر پا كن • • • • • كه ناموس خدا، زینب ز راهى بس دراز آيد | | |
| به وقت بازگشت شام يا رب چون بود حالش • • • • • بهين دخت على كامروز اندر مهد ناز آيد | | |
| فلك گسترده خوانى آب و نانش خون و لخت دل • • • • • عراقى ميهمان داراست و مهمان از حجاز آيد | | |
| به روى ميهمانان حجازى آب و نان بستند • • • • • كه ديده ميزبان هرگز چنين مهماننواز آيد؟! | | |
| شهنشاهى كه دین از وى سرافراز است، واويلا • • • • • شگفتى بين كه رمح كفرش از سر سرفراز آيد | | |
| بنازم مقتدايى را كه در محراب شمشيرش • • • • • ز خون سر وضو باشد چو هنگام نماز آيد | | |
| یزید از زادهى خير البشر بیعت طمع دارد • • • • • چگونه طاعت جبریل با ابلیس، ساز آيد؟ | | |
| سلیمان هيچكس ديده مطيع اهرمن گردد؟! • • • • • حقيقت كس شنيده زير فرمان مجاز آيد؟ | | |
| معاذ اللّه مطيع کفر، هرگز دين نخواهد شد • • • • • وگر بايد شدن مقتول، گوشو، اين نخواهد شد | | |
| | |
تركيببند۲: | ازين بيعت كه دشمن خواست اولاد پيمبر را • • • • • همان خوشتر كه بنهادند گردن تيغ و خنجر را | | |
| اسير بيعت دونان شدن، آن مشكلى باشد • • • • • كه آسان مىكند بر دل، اسيرىهاى خواهر را | | |
| چه تلخىهاست در تمكين نااهلان كه چون شكّر • • • • • گوارا مىكند در كام جان، مرگ برادر را | | |
| حسین گر غیرت اللّه است حاشا كى روا دارد • • • • • كه گردد فاسقى فرمانروا شرع پيمبر را | | |
| كنار آب جان دادن، لب خشكيده آسانتر • • • • • كه ديدن تر دماغ از مى يزيد شوم كافر را | | |
| به روى خاك و خون خفتن به صد برهان شرف دارد • • • • • كه ديدن تكيهگاه بدنهادى، بالش زر را | | |
| سر غيرت فرو نارند مردان پيش نامردان • • • • • اگرچه از قفا از تن جدا سازند آن سر را | | |
| زهى مردان كه اندر بيعت فرزند پيغمبر (ص) • • • • • گر افتد دستشان از تن، دهند آن دست ديگر را | | |
| زهى اصحاب با همّت كه پيش نيزه و خنجر • • • • • براندازند از تن جوشن و از فرق مغفر را | | |
| نهنگانى كه بهر تشنهكامان تا برند آبى • • • • • شكافند از دم شمشير صد درياى لشكر را | | |
| شهادت بود صهبايى درون ساغر خنجر • • • • • زهى مستان كه بوسيدند و نوشيدند ساغر را | | |
| نخوردند آب و جان دادند پهلوى فرات آخر • • • • • بنوشيدند از جام فنا آب حيات آخر | | |
| | |
تركيببند۳:| فلك با عترت خير البشر لختى مدارا كن • • • • • مدارا كن به آل اللّه و شرم از روى زهرا كن | | |
| ره شام است در پيش و هزاران محنت اندر پى • • • • • به اهل البيت رحمى اى فلك در كوه و صحرا كن | | |
| شب تاريك و مركب ناقهى عريان، به آرامى • • • • • بران اشتر، نگويم مهد زرّينشان مهيّا كن | | |
| شب ار طفلى ز پشت ناقه بر روى زمين افتد • • • • • به آرامى بگيرش دست و بيرون خارش از پا كن | | |
| فلك آن شب كه خرگاه ولایت را زدى آتش • • • • • دو كودك از ميان گم شد، بگرد اى چرخ پيدا كن | | |
| شب تارى، كجا گشتند متوارى، بكن روشن • • • • • چراغ ماه و تفتيشى از آن دو ماه سيما كن | | |
| شود مهر و مهت گم اى فلك از مشرق و مغرب • • • • • بجوى اين ماهرويان و دل زینب تسلّى كن | | |
| به صحرا ام کلثوم است و زينب هر دو در گردش • • • • • تو هم با اين دو خاتون جستجو در خار و خارا كن | | |
| اگر پيدا نگردند اين دو طفل بىپدر امشب • • • • • مهيّاى عقوبت خويشتن را بهر فردا كن | | |
| گمانم زير خارى هر دو جان دادند با خوارى • • • • • بزير خار، گلهاى نبوّت را تماشا كن | | |
| اگر چه هر نفس دور تو ظلم تازهاى دارد • • • • • بس است اى آسمان، ظلم و ستم اندازهاى دارد | | |
| | |
تركيببند۴:| فلك را كين به آل احمد مختار يعنى چه؟ • • • • • خصومت اين همه با عترت اطهار يعنى چه؟ | | |
| براى كشتن يك تن كه جان عالمش • • • • • قربان مهيّا صد هزاران لشكر جرّار يعنى چه | | |
| گشاده چنگ و دندان بر هلاك يوسف زهرا • • • • • به هامون گلّه گلّه گرگ آدمخوار يعنى چه | | |
| نخست اقرار بیعت از چه با سلطان دین كردى • • • • • پس از اقرار بيعت، اين همه انكار يعنى چه | | |
| گرفتم نامه ننوشتند و خود آمد به • • • • • مهمانى به مهمانى چنين، يا رب چنان رفتار يعنى چه | | |
| نواميس خدا پروردگان پردهى عصمت • • • • • سر بىچادر اندر كوچه و بازار يعنى چه | | |
| گهرهاى يتيم دُرج عفّت را بهم بستن • • • • • همه بر يك رسن چون گوهر شهوار يعنى چه | | |
| اسيرى خود گرفتم سهل، لكن با گرفتارى • • • • • غُل و زنجير و آهن با تن تبدار يعنى چه | | |
| بزير اشكم اشتر چرا بايست پا بستن • • • • • چنين رفتار ناهنجار، با بيمار يعنى چه | | |
| چرا چون چوب نامد خشك دست پور بوسفيان • • • • • به چوب خيزران خستن لب دُربار يعنى چه | | |
| به استغفار، اعدا خواستند اين ظلم را جبران • • • • • خدا را، ريختن خون و آنگه استغفار يعنى چه | | |
| الا اى خاتم پيغمبران، فرياد از اين امّت • • • • • بر اولادت جفا بگذشت از حد، داد از اين امت | | |
| | |
تركيببند۵:| حسین از كينهى عدوان چو آمد تنگ ميدانش • • • • • نماند از ياوران يك تن كه سازد جان به قربانش | | |
| نه عون و جعفر و عبّاس باقى ماند و نه قاسم • • • • • نه فرزندش علی اکبر كه طلعت ماه تابانش | | |
| نه مسلم نه حبیب بن مظاهر ماند و نه عبّاس • • • • • ز شيران دغا يكباره خالى شد نيستانش | | |
| نماند از بهر او ياور كسى غير از علی اصغر • • • • • كه بود از تشنگى خشكيده مادر شير پستانش | | |
| گرفت آن طفل را دربر بيامد نزد آن لشكر • • • • • تمنّا كرد آبى تا كند تر، كام عطشانش | | |
| ندانم آب، او را يا جوابى داد كس آرى • • • • • جوابش از كمان دادند و آب از نوك پيكانش | | |
| گلو بشكافتند از نوك پيكان گوش تا گوشش • • • • • چو مرغ نيم بسمل تن بخون كردند غلطانش | | |
| همانا خون يزدان بود، خون آن شهيد آرى • • • • • از آن افشاند بر گردون به سوى پاك يزدانش | | |
| نثار راه جانان، لعل و مرجان بايد ار كردن • • • • • ز خون او به كف نامد گرانتر لعل و مرجانش | | |
| فغان زان ساعتى كان طفل با قنداقهى خونين • • • • • ز آغوش پدر بگرفت مادر روى دامانش | | |
| به گردون شيون و افغان ز خرگاه امامت شد • • • • • تو گفتى آشكارا در حرم شور قيامت شد | | |
| | |
تركيببند۶:| در آن صحرا چو بيكس ماند شِبل بوتراب آخر • • • • • ز دست بيكسى آورد پا اندر ركاب آخر | | |
| كه ناگه شصت و شش زن آمدند از خيمهگه بيرون • • • • • كه ما را مىسپارى با كه، اى مالك رقاب آخر | | |
| تو اى صبح سعادت گر ز ما غايب شوى اكنون • • • • • برند اين كوفيان ما را سوى شام خراب آخر | | |
| پسندى اى دُر درج ولایت، كودكانت را • • • • • فرو بندند چون گوهر همه بر يك طناب آخر | | |
| عيالت را روا دارى برند اعدا به صد خوارى • • • • • به بزم زادهى مرجانه روى بىنقاب آخر | | |
| تسلّى داد اهل البیت را با چشم تر و آنگه • • • • • به ميدان شهادت راند مركب با شتاب آخر | | |
| چو كرد اتمام حجّت را و نشنيدند بىدينان • • • • • طلب فرمود بهر تشنگان يك جرعه آب آخر | | |
| طلب فرمود آب بىبها زان بىحيا مردم • • • • • ندادند آب و از شمشير دادنش جواب آخر | | |
| برآورد از ميان شمشير آتشبار چون حیدر • • • • • بزد خود را به قلب آن شياطين چون شهاب آخر | | |
| زدند از هر طرف تيغ و سنانش آن قدر بر • • • • • كه از زين بر زمين آمد ز زخم بىحساب آخر | | |
| سر چون آفتابش بر سنان كردند و جسمش را • • • • • بروى خاك افكندند اندر آفتاب آخر | | |
| سرش چون شمس دائر ليك اندر شهر شام آمد • • • • • تنش چون قطب ساكن ليك با خاكش مقام آم | | |
| | |
د
(طلب فرمود آب بىبها زان بىحيا مردم: حسين (ع) هيچگاه تقاضاى آب نكرد. ر. ك. به ارشاد شيخ مفيد.)
تركيببند۷:| نمىگويم كه از سُمّ ستورانش بدن چون شد • • • • • همى گويم كه صحرا پاك از آن تن غرقه در خون شد | | |
| نمىگويم به خرگاهش چه كردند از پس كشتن • • • • • همىگويم كه دود از خيمهگاهش تا به گردون شد | | |
| نمىگويم چه شد وقتى كه او را خاك شد مسكن • • • • • همى گويم كه يكسر بىسكون اين ربع مسكون شد | | |
| نمىگويم شب اول چه آمد بر سرش، اما • • • • • همى گويم كه مهمان خانهى خولی ملعون شد | | |
| نمىگويم كه چون شد خاتم از دست سليمانى • • • • • همى گويم كه ز دستش همره انگشت، بيرون شد | | |
| نمىگويم چه شد ليلى پس از مرگ على اكبر • • • • • همى گويم كه در كوه و بيابان، همچو مجنون شد | | |
| نمىگويم چه شد در راه و بيره پاى طفلانش • • • • • همىگويم همه پرآبله در كوه و هامون شد | | |
| نمىگويم دل اهل و عيالش چون شد از اين غم • • • • • همى گويم كه خون گشت و ز راه ديده بيرون شد | | |
| نمىگويم كه جسم بهتر از جانش چه شد ليكن • • • • • همى گويم سه روز افتاده بود آنگاه مدفون شد | | |
| نمىگويم چه شد چشم «صبورى» اندرين ماتم • • • • • همى گويم ز سيل اشك، رشك رود جيحون شد | | |
| نبى گر عهد فرمودى بر اولادش جفا كردن • • • • • فزونتر زين نمىكردند بر عهدش وفا كردن | | |
| | |
تركيببند۸:| فلك آخر خرابه جاى آل مصطفى دادى • • • • • عيال مصطفى را خانهى بىسقف جادادى | | |
| حسين اندر عراق آمد چو از ملك حجاز آخر • • • • • به آهنگ مخالف كشتن او را صلا دادى | | |
| به كام پور بوسفيان ولی اللّه را كشتى • • • • • به قتل سبطّ احمد كام اولاد زنا دادى | | |
| ربودى گوشوار از گوش عرش كبريا و آنگه • • • • • به پيش چشم زینب جلوه در طشت طلا دادى | | |
| تسلّى خواستى از اين جفاها خواهرانش را • • • • • حسينى را گرفتى، بدرهى زر خونبها دادى | | |
| گرفتى از سليمان خاتم و دادى به اهريمن • • • • • ز حق، حق از چه بگرفتى و باطل را چرا دادى؟ | | |
| نمودى خشك گلزار نبوّت را ز بىآبى • • • • • به باغ كفر نخل شرك را نشو و نما دادى | | |
| به روز بدر دادى فتح و نصرت بر رسول اللّه • • • • • سزاى نصرت بدر از شكست كربلا دادى | | |
| دعىّ بن دعى را بر سرير شام بنشاندى • • • • • حسين بن على را جا به خاك نينوا دادى | | |
| هميشه بر ستمكاريست اى گردون مدار تو • • • • • بدى كردن به نيكانست اى بيرحم كار تو | | |
| | |
تركيببند۹:| فلك در کربلا آل على را ميهمان كردى • • • • • مهيّا آب و نان بايست، شمشير و سنان كردى | | |
| حريم مصطفى را از حرم در كربلا خواندى • • • • • هلاك از تشنه كامى بر لب آب روان كردى | | |
| غزالان حرم را تاختى از یثرب و بطحا • • • • • گرفتار درنده گرگهاى كوفيان كردى | | |
| فلك بىخانمان گردى كه اولاد پيمبر را • • • • • نمودى از وطن آواره و بىخانمان كردى | | |
| گهرهاى یتیم درج عصمت را به هم بستى • • • • • به بزم زادهى مرجانه بردى ارمغان كردى | | |
| عيال مصطفى و آنگه اسيرى، خاك بر فرقم • • • • • مگر از زنگبار و روم ايشان را گمان كردى | | |
| سر فرزند زهرا را بريدى از قفا وانگه • • • • • ببردى در تنور خولی كافر، نهان كردى | | |
| تن نوباوهى زهرا كه از گل بود نازكتر • • • • • بهم بشكسته از سمّ ستورش استخوان كردى | | |
| ز قتل قرّة العين رسول اى چرخ بد اختر • • • • • جهان را قيرگون از قيروان تا قيروان كردى | | |
| سر ببريده را از لب شنيدى آيت قرآن • • • • • عجب دارم كه تفسيرش به چوب خيزران كردى | | |
| براى نزهت و گلگشت اولاد ابی سفیان • • • • • ز خون آل پيغمبر زمين را گلستان كردى | | |
| خود اين خون را ندانم صاحب اسلام چون شويد • • • • • مگر خونها بريزد شايد اين خون را به خون شويد | | |
| | |
تركيببند۱۰:| چو بربستند آل اللّه سوى شام محملها • • • • • به محملها مكان كردند همچون غصه در دلها | | |
| ز بس سيل سرشك از چشمههاى چشم شد جارى • • • • • فرو رفتند آن جمازهها تا سينه در گلها | | |
| اگر اشك يتيمان آب بر آتش نزد هردم • • • • • ز سوز آه هر يك ز آن اسيران سوخت محملها | | |
| جفاى كربلاشان سهل و آسان بود در خاطر • • • • • اگر در شام دانستند مىباشد چه مشكلها | | |
| حمايلهاى زرّين را به غارت برده دشمنها • • • • • ولى بسته غل و زنجير، جاى آن حمايلها | | |
| برادرها شهید و پيش روى خواهران يكسر • • • • • سران كشتگان بر نيزه اندر دست قاتلها | | |
| به روز آن راهها در آفتاب گرم پيمودن • • • • • به زير سايهى سرها مكان كردن به منزلها | | |
| به شام، آل على در كنج ويرانها مكان كردن • • • • • به ناز و نوش اهل شام هر شب كرده محفلها | | |
| به طشت زر سر سبط پيمبر در بر خواهر • • • • • سرودن پور بوسفيان «اَدِر كاسا و ناولها» | | |
| فلك زين ظلم حيرانم چرا ويران نگرديدى • • • • • چو اولاد پيمبر بىسر و سامان نگرديدى | | |
| | |
تركيببند۱۱:| الا اى نور حق پنهان ز چشم مرد و زن تا كى؟ • • • • • نهان در پردهى غيب، اى ولى ذو المِنَن تا كى؟ | | |
| تو سيف انتقامى از نيام غيب بيرون شو • • • • • حسينت غرقهخون افتاده بى غسل و کفن تا كى؟ | | |
| تو شبل شير حقى، گرگهاى كوفه دندانها • • • • • به خون آلوده از اين يوسف گل پيرهن تا كى؟ | | |
| بيا و مرهمى بهر حسين از انتقام آور • • • • • هزار و نهصد و پنجاه و يك زخمش به تن تا كى؟ | | |
| به زنجير ستم بين عمّهها و خواهرانت را • • • • • بنات النعش برهم بسته و چون عِقْد پَرَنْ تا كى؟ | | |
| به بزم زادهى مرجانه اولاد نبى بسته • • • • • بسان لؤلؤ و مرجان همه بر يك رسن تا كى؟ | | |
| به ماتمدارى جدّ تو اى فرزند پيغمبر • • • • • چو انجم مرد و زن هر روز و هر شب انجمن تا كى؟ | | |
| جهان بر سينه و بر سر زنان پيوسته سال و مه • • • • • به فرياد و فغان يا حسين و يا حسن تا كى؟ | | |
| زمين شد پر گل و پر لاله از خون بنی هاشم • • • • • بگل چيدن نخواهى آمدن در اين چمن تا كى؟ | | |
| تو پهلوى فرات اين بوستان را بوستان بانى • • • • • ز بىآبى فرو خشكيده سرو ياسمن تا كى؟ | | |
| چه بستانى كه از خون شهيدان لالهها دارد • • • • • ز ابر ظلم از پيكان و خنجر ژالهها دارد | | |
| | |
تركيببند۱۲:| بيا از اشك چشم اين بوستان را آبيارى كن • • • • • ز خون دشمنان، اى تيغ حق صد نهر جارى كن | | |
| خزان ظلم، گلهاى رسالت را فكند از پا • • • • • بيا بر اين گلستان گريه چون ابر بهارى كن | | |
| سراسر شيعيانت سوگوارند اندرين ماتم • • • • • تو اى صاحب عزا بازآ و بنشين سوگوارى كن | | |
| عيال مصطفی آنگه سوار اشتر عريان • • • • • براى عمّهها و خواهران فكر عمارى كن | | |
| ندارند اين اسيران محرمى وقت سفر كردن • • • • • بيا و دستگيريشان به هنگام سوارى كن | | |
| به زارى و فغان بنگر همه اولاد پيغمبر • • • • • تو هم بر حال زار بىكسان افغان و زارى كن | | |
| بيا اى پاسدار و رهنماى عالم امكان • • • • • به راه شام اين درماندگان را پاسدارى كن | | |
| همه چون كبك، صيد چنگل بازند اين طفلان • • • • • رها اين كبكها از چنگل باز شكارى كن | | |
| نباشد دستگير اين كودكان را، دستگير اى شه • • • • • نباشد غمگسار اين خواهران را غمگسارى كن | | |
| چو يابى نا صبور اين مستمندان را صبورى ده • • • • • چو بينى بيقرار اين بىكسان را بيقرارى كن | | |
| به هر دردى كه باشد جز صبورى نيست درمانش • • • • • «صبورى» دردمند ار شد ندانم چيست درمانش؟ | | |
| | |
معانی کلمات:شبل: شيربچه.
شمس دائر: خورشيد گردان.
دعىّ: حرامزادهى فرزند حرامزاده، زناكار.
عقد پرن: گردنبند ستارههاى پروين.
محمدزاده، مرضیه، دانشنامه شعر عاشورایی، ج۲، ص۱۰۰۳-۹۹۸.