بنیادگرایی و غرب ستیزی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
بنیادگرایی و غربستیزی در گفتمان معاصر
غرب، اغلب به مثابه پدیدهای یکسان و منفی بازنمایی میشود، در حالی که این دو مقوله ریشه در مبانی دینی و تاریخی متفاوتی دارند.
بنیادگرایی اسلامی بر اصولی چون حقانیت
اسلام، پایبندی عملی (
تولی)، برائت از مخالفان (
تبری)، مبارزه با عوامل تهدیدکننده و نوعی
تعصب منطقی استوار است. در مقابل،
تکثرگرایی و
تساهل مذهبی که غرب از آنها تمجید میکند، اصولی ناسازگار با بنیادگرایی دانسته شدهاند. مستندات قرآنی هر دو دیدگاه را تأمین میکند: از یک سو آیاتی بر جزمیت
دین و مبارزه با
کفار دلالت دارند و از سوی دیگر، آیاتی بر
نفی اکراه،
مدارا و همزیستی مسالمتآمیز با غیرجنگجویان تأکید میورزند. این تناقض ظاهری، ریشه در تفکیک میان مخالفان غیرخصم و دشمنان متجاوز دارد.
غربستیزی کنونی در
جهان اسلام، بیش از آنکه یک اصل اعتقادی صِرف باشد، واکنشی تاریخی به سلطهجویی،
استعمار و رفتار خصمانه غرب است. اصولی چون
مقابله به مثل، تبری،
دفاع مشروع، ظلمناپذیری و
نفی سبیل مبانی قرآنی این رویارویی را شکل میدهند.
جنگ سرد تبلیغاتی غرب علیه بنیادگرایی، تلاشی برای تضعیف
ایمان مسلمانان و ترویج اسلامِ سازشکار (
اسلام آمریکایی) در برابر
اسلام ناب است. اندیشه «نه شرقی، نه غربی»
امام خمینی و نظریه
برخورد تمدنها (
هانتینگتون) هر یک از زاویهای به این تقابل پرداختهاند. نتیجه آنکه بنیادگرایی به معنای پایبندی به اصول، نه تنها ضدیت با نوگرایی یا
خشونت کورکورانه نیست، بلکه در برابر
استکبار، نوعی
عقلانیت سیاسی-دفاعی محسوب میشود که تا زمانی که
خصومت غرب ادامه دارد، اجتنابناپذیر است.
بنیادگرایی یا «فندامانتانیزم» نامی است که امروز
آمریکا و به تبع آن کشورهای اروپایی در مورد گروههایی که پایبندی به اصول اسلامی، آنان را به
غرب ستیزی واداشته است بکار میبرند و در مقابل آن از
تکثرگرایی دینی (پلورالیزم) و
تساهل و
تسامح مذهبی تمجید و حمایت مینمایند.
این موج خود جزئی از فرایند جنگ سردی است که
غرب برای پیشگیری تشکل جدید اسلامی در سطح بین المللی در آینده افول
اقتدار غرب به راهانداخته است. لکن از نقطه نظر اندیشهشناسی جای تامل و گفتگو است که چنین اندیشهای صرفنظر از واقعیتداشتن و یا تخیلی بودن آن در
اسلام معاصر میتواند از بعد نظری قابل طرح و احیاناً قابل دفاع باشد.
غرب عموماً به
بنیادگرایی به چشم منفی نگاه میکند و بعد
برائت از دیگران و یک سونگری و جز خود را بر باطل دانستن مینگرد و تعصبآمیز بودن آن را بیشتر مدنظر دارد لکن در یک بحث آزاد جا دارد، بنیادگرایی با همه ابعاد آن مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
بنیاد گرایی به مفهوم متداول برچند اصل استوار میباشد که مهمترین آنها عبارتند از:
اعتقاد به حقانیت، ثبات، حمایت اصولی (
تولی)، پایبندی عملی و وفاداری، نفی جز آن (
تبری)، مبارزه با عوامل تهدید کننده، داشتن نوعی
تعصب هرچند منطقی، انطباق با اصول و موازین در همه عرصهها و بالاخره اصولی ماندن و نوعی جزمیت.
در حالی که
تکثرگرایی و اندیشه
تساهل و تسامح با این اصول ناسازگار و نافی حداکثر آنها میباشد و اگر تضاد کامل بین بنیادگرایی و این دو مقوله وجود نداشته باشد، حداقل اثبات یکی مستلزم نفی طرف مقابل میباشد. بویژه در مرحله عمل یکدیگر را دفع مینمایند.
تردیدی نیست که همه اصولی که به عنوان پایههای اصلی بنیادگرایی آوردیم بدون استثنا در
اسلام دیده میشود و
آیات قرآن آکنده از این اصول میباشد:
آیاتی متعددی اصل حقانیت اسلام و جزمیت دینی اثبات آن را بیان میدارد. مثل:
(اِنَّ اَلدِّینَ عِنْدَ اَللّهِ اَلْاِسْلاٰمُ)(و مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ اَلْاِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ)(و مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ اَلْاِسْلاٰمِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ)(فَمٰا ذٰا بَعْدَ اَلْحَقِّ اِلاَّ اَلضَّلاٰلُ)بعضی از آیات، پایبندی و التزام عملی و لزوم وفاداری به اسلام را در عمل به روشنی بیان میکن مثل:
(یٰا اَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا)(وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ)(وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ)(تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا)و آیاتی که برائت از دگراندیشان و مخالفان را تبیین میکند. مثل
(وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ)(و یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ)و آیاتی دیگری که مبارزه با عوامل تهدید کننده را شرح میدهد و آیات
امر به معروف و نهی از منکر حکایت از درگیری مستمر با آنان که اصول را رعایت نمیکنند دارد. مثل
(فَقٰاتِلُوا اَئِمَّةَ اَلْکُفْرِ)(وَ اُقْتُلُوهُمْ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ)و آیاتی که نشانههایی از نوعی
تعصب دینی را در بردارد. مثل:
(وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً)از مجموع این
آیات که تفصیل هر کدام از اصول و موازین آن را در
احادیث و نیز در احکام فقهی میتوان یافت چنین نتیجهگیری میشود که
اندیشه سیاسی در اسلام مبتنی بر
اصولگرایی و نفی دیگران میباشد.
در میان آثار متفکران و
فرق اسلامی، شاید هیچ گروهی چون
سلفیه به ایناندیشه پایبند نبودهاند و
سلفیگری در واقع نماینده بیچون و چرای
بنیادگرایی در
تاریخ اسلام میباشد که همه اصول مثبت و منفی آن را در حد کامل بکار گرفته و سخت بر آنها پایبند بوده است. آثار
ابن تیمیه، گواه روشنی بر پایبندی وی بهاندیشه بنیادگرایی به مفهوم تعصبآمیز آن است.
چنانکه در میان مذاهب اسلامی،
شیعه به لحاظ اعتقاد به «
تقیه» کمترین گرایش را به بنیادگرایی داشته و تاریخ پر فراز و نشیب
تشیع، حکایت از انعطاف پذیریها و
تساهل و تسامحهای فراوان عملی با مخالفان دارد.
اکثر مذاهب فقهی
اهل سنت به لحاظ پایبندی به عنصر
مصلحت و
استحسان و
استصلاح، همواره در برخورد نظری با موانع انعطاف پذیر بوده است. رعایت روشهای گوناگون تساهل مذهبی به صورتهای عملی و نظری توسط
فرق اسلامی موجب گردیده که برخی در مقابل نظریه بنیادگرایی، اصل تساهل و تسامح مذهبی و تکثرگرایی را در اسلام مطرح سازند و برای اثبات آن به جمعآوری ادله بپردازند.
توفیق این دسته در گردآوری ادله قرآنی و شواهد روایی و مستندات فقهی برای تکثرگرایی و تساهل و تسامح دینی کمتر از دسته اول و بنیادگرایان نبوده است.
در اینجا به برخی از مستندات
قرآن در مورد تکثرگرایان اشاره میکنیم:
۱. آیاتی که روش اصولی
دعوت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و اسلام را در
تبشیر و ارائه منطقی آن میداند مانند آیه:
(اِنّٰا اَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً • وَ دٰاعِیاً اِلَی اَللّٰهِ بِاِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً)(اُدْعُ اِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ اَحْسَنُ)۲. آیاتی که
اکراه را در
دین نفی میکند مانند:
(لاٰ اِکْرٰاهَ فِی اَلدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَیِّ)(لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ)(اَ فَاَنْتَ تُکْرِهُ اَلنّاسَ حَتّٰی یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ)۳. آیاتی که
مدارا با مخالفان و حتی دشمنان را توصیه میکند مانند:
(لاٰ یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ لَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ اَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَیْهِمْ اِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُقْسِطِینَ)بیگمان مفهوم این آیه شامل روشهای مختلف تساهل و تمساح نیز میگردد.
۴. آیاتی که شامل موافق و مخالف می باشد و مخالفان را به همکاری و همفکری دعوت میکند. مانند:
(قُلْ یٰا اَهْلَ اَلْکِتٰابِ تَعٰالَوْا اِلیٰ کَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمْ)و
(تَعٰاوَنُوا عَلَی اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْویٰ)۵. آیاتی که به نوعی دیدگاههای مخالفان را ارج مینهد: مانند
(کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ)و
(لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ)در این دیدگاه به عقاید
حق و
باطل یکسان نگریسته میشود که صاحبان هر نوع معتقدات نسبت به عقاید خود خرسند میباشند.
۶. آیاتی که به نوعی راههای خداگرایی و خداپرستی را توسعه میدهد و بدین ترتیب انحصارطلبی در خداجویی و تعصبورزی در یک نوع را محکوم میکند. مثل
(وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا)و
(فَاَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ)۷. آیاتی که قراردادها را راهحل نهایی اختلافات فکری و یا عملی میداند و معنی آن نوعی پذیرش مخالفان و شناسایی هر نوع نظر و عمل مخالف در چارچوب قراردادهای دو یا چند جانبه میباشد. مانند:
(یٰا اَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ)و
(فَاَتِمُّوا اِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ اِلیٰ مُدَّتِهِمْ)و
(فَمَا اِسْتَقٰامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ)۸. آیاتی که به طور اصولی، همزیستی و
صلح و
امنیت را اصل و راهحل عمومی مطرح میسازد مانند:
(وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا)(اَلصُّلْحُ خَیْرٌ)۹. آیاتی که به نرمخویی و
مدارا و نفی
خشونت با دیگران دعوت میکند مانند
(وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک)در این آیه نرمخویی و
تساهل و برخورد توام با تسامح به عنوان
استراتژی دعوت بیان شده است.
۱۰. آیاتی که
پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را به خاطر داشتن خُلق عظیم، بویژه در برخورد با دشمن میستاید مانند:
(وَ اِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ)بیگمان یکی از ابعاد برجسته خلق عظیم پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) شیوه برخورد او با دشمنان بوده است.
افزون بر این آیات، سیره عملی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بویژه در مواردی چون
صلح حدیبیه که از ثبت عنوان «
رسول الله» در متن سند صلحنامه چشم پوشید و نحوه مذاکرات با اهل کتاب و مخالفان که طبق روش معمول پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) همواره جای خود را به رؤسای
وفود میداد و خود بر خاک مینشست و از احترام به آنان فروگذار نبود میتوان اصل
تساهل در برابر مخالفان و رعایت
تسامح درباره آنان را به عنوان روش فرضی اسلام
استنباط نمود.
لکن به نظر میرسد طرح مساله
تسامح و تساهل در برخورد با مخالفان برای تحلیل موضوع
بنیادگرایی و
غربستیزی از دیدگاه اسلام در واقع خلط دو مساله بیارتباط به یکدیگر است. اگر انعطاف پذیری در برابر مخالفان و حتی دشمنان در مواردی چون تقیه هم مجاز باشد. این روش خود یکی از اصول بنیادین
شرع است که رعایت آن موجب عدول از بنیادگرایی نمیباشد.
همچنین انعطاف پذیری و تساهل در برابر دشمن به مفهوم استفاده از روشهای سودمند در برخوردها نه تنها با دشمنستیزی به عنوان روش
مقابله به مثل منافات ندارد بلکه خود نوعی روش در ستیز با
دشمن به شمار میآید.
بجز بررسی مبانی اسلامی دو مقوله متقابل بنیادگرایی و تساهل مذهبی و نیز غرب ستیزی و غرب گرایی باید به علل و عوامل بیرونی این دو منش سیاسی نیز توجه نمود.
واقعیت آن است که هم بنیادگرایی به مفهوم پایبندی و تعهد به اصول بنیادین و هم دشمنستیزی تا زمانی که دشمن در
خصومت خود اصرار میورزد ریشه در تعالیم سیاسی و اعتقادی اسلام دارد لکن آنچه که در عمل موجب تشدید این منش مذهبی گردیده، رفتار غرب در مورد
اسلام و مسلمانان میباشد که همواره تاریخ روابط مسلمین با غرب را تاریک و همراه با ستم، زورگوئی و تحریکآمیز نموده است.
سالها غرب استعمارگر مسیحی از طریق
تبشیر مسیحیت، سیاست مسیحی نمودن مسلمانان را به خاطر هموار کردن راه
استعمار و
استثمار دنبال نمود و با توطئهها و ترفندهای گوناگون برای متزلزل نمودن باورهای دینی جوامع اسلامی تلاش کرد و در این مبارزه نابرابر از تمامی امکانات تبلیغی، سیاسی و حتی
تکنولوژی جدید بهره گرفت و به منظور جدا نمودن جوامع اسلامی از فرهنگ اسلامی از هیچ راه و وسیلهای هرچند غیر انسانی دریغ نورزید.
در چنین جوّ بیاعتمادی به غرب که اکثر محافل اسلامی را فرا گرفته، همواره به خواست غرب نسبت به مذاکره و تساهل مذهبی به چشم تردید نگریسته شده و تبلیغات سهمگین غرب در محکوم نمودن بنیادگرایی و غربستیزی مسلمانان بیدار و دارای بینش سیاسی به نوعی دیگر از
جنگ سرد بر علیه اسلام و ترفندی جدید برای ایجاد اختلافات نظر و ایدئولوژیک بین متفکران مسلمان تلقی گردیده است.
همه کسانی که از عنوان بنیادگرایی بر علیه مسلمانان هوشیار و آشنا به طرفندهای استعماری غرب استفاده میکنند بویژه در قلمرو جنگ سرد و تبلیغات گسترده بر علیه اسلام، مبارز به طور یکسان، معنی و احدی را از آن منظور نمیدارند و هرکدام به تناسب نوع هدفی که در این جنگ سرد دنبال میکنند مفهوم خاصی را در نظر میگیرند. شاید ارائه معانی مختلفی که احتمالاً از این واژه منظور میشود در اینجا خالی از فایده نباشد.
توجیه وسیله توسط هدف نوعی مصلحتاندیشی است که با پایبندی به اصول در عمل ناسازگار میباشد. به این ترتیب کلیه کسانی که به خاطر پایبندی به اصول و ارزشهایی که از تعقل و تدین به آن رسیدهاند هدف را توجیهگر وسیله نمیدانند، بنیادگرا شناخته میشوند.
بیشک بنیادگرایی به این معنی بر کلیه کسانی که به اصولی عقلانی، علمی و مذهبی معتقدند خود را متعهد به رعایت آنها میدانند صادق میباشد و نه تنها حالتی منفی محسوب نمیشود اصولاً برخواسته از باورها و لازم و ملزوم اعتقاد به اصول است.
با وجود این، نوعی مصلحتاندیشی نیز وجود دارد که خود از اهداف اصول عقلانی و شرعی است و به حکم عقل و شرع باید در بسیاری از موارد که هرکدام از عقل و شرع قانونمندی آن را بیان میکند رعایت گردد. مانند موارد
تقیه،
احکام ثانویه و
احکام ولایی مادام المصلحه که دینداران ناگزیر از رعایت این نوع
مصلحت و تحکیم آن بر تکالیفی است که از نظر اهمیت در درجه اصول مصلحتی نامبرده نیستند.
درجهبندی اصول و طبقهبندی مسؤولیتها و وظائف براساس چنین مصلحت قانونمندی خود از اصول بنیادین اسلام و
شریعت آن میباشد.
اصول گرایی و یا بنیادگرایی بدان معنی که شخص علیرغم مصلحتهای حاکم بر اصول، خود را در چارچوب اصول محصور نماید و از آن خارج نگردد و اصول برتر مصلحتی، را فدای اصول عادی نماید نه معقول است و نه مقبول شرع.
بدین ترتیب مفهوم بنیادگرایی از نظر مصلحتاندیشی میتواند مفهوم معقول و مردود داشته باشد و از آنجا که بانیان و حامیان جنگ سرد بر علیه اسلام معنی اول را منظور میدارند در پاسخ آنها باید صریحاً گفت که مصلحت به مفهوم
سیاست ماکیاولی، از ساحت اسلام به دور و هر مسلمانی بنیادگراست.
آنها که از واژه بنیادگرایی مفهوم ناخوشایند آن را برای تحقیر مسلمانان مبارزه و متعهد استفاده میکنند گاه از این واژه معنی
تقلید کورکورانه و تعصب چشم بسته را، منظور میدارند.
بنیادگرایی به این معنی هرچند حتی از منطق
قرآن نیز محکوم میباشد لکن متاسفانه این واژه در عمل در مورد کسانی بکار گرفته میشود که اهل منطق و استدلال بوده و از تقلید و تعصب به دور میباشند.
با توجه به این نکته که عدم علاقه غرب به
خشونت، نتیجه تجربه تاریخی این بزرگ سیاستمداران است که نتایج حاصل از
صلح بجای
جنگ را بیشتر و سهلتر و بیدردسرتر طالبند، میتوان گفت که غرب بارها این حقیقت را به اثبات رسانده که هرگاه نتایج مطلوب خود را از مسالمت و صلح به دست نیاورده، از سهمگینترین وجه خشونت نیز استفاده کرده است.
صلحگرایی به عنوان یک وسیله سهل و بیدردسر مطلوب میباشد نه به عنوان یک اصل حاکم و لذا در اعمال خشونت برای رسیدن به هدف از هیچ چیز فروگذار نیستند.
مانند: رفتار دولت آمریکا با سیاهان و برخورد غرب با مساله
نسلکشی در بوسنی و انگلستان با ایرلندیها و اسپانیا با مخالفان.
خشونت یا «غلظه» که در چند مورد در قرآن بر آن تاکید شده، اختصاص به دشمنان بیرحمی دارد که جز نیستی اسلام و نابودی مسلمانان را نمیخواهند. مانند
(وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً)(یٰا اَیُّهَا اَلنَّبِیُّ جٰاهِدِ اَلْکُفّٰارَ وَ اَلْمُنٰافِقِینَ وَ اُغْلُظْ عَلَیْهِمْ)و چنین دستوری شامل حال مخالفانی که قصد خصومتورزی و توطئه بر علیه اسلام و مسلمانان را ندارند نمیگردد مانند
(لاٰ یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ...)مداهنه به معنی برخورد دوگانه با دشمن و سازش با آن بدان جهت در نصوص اسلامی منع گردیده که در نهایت معنی آن چیزی جز پذیرش آسیبرسانی دشمن به اسلام و عافیتاندیشی مسلمانان مداهن نیست.
«و لعمری ما علیّ من قتال من خالف الحق... من ادهان»قرآن مداهنه با دشمن را سیاستی بینتیجه و عملی به دور از عقل میشمارد. زیرا مداهنه با دشمن راه را برای عمل متقابل دشمن باز میکند و سازش همواره عملی به نفع دشمن محسوب میگردد
(وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ)احترام به آراء مخالف (صرفنظر از حق و باطل بودن آنها) که بر
تقلید و
تعصب و زور متکی نباشد خود از اصول اسلامی است و این نوع احترام به اندیشه و
انسان تا آنجا مورد تأکید است که موجب لزوم شنیدن و دانستن آن آراء نیز میگردد
(فَبَشِّرْ عِبٰادِ • اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ)لکن این احترام و استماع به معنی قبول آراء متخالف نیست. بنابراین اگر منظور از
تکثرگرایی مفهوم اول باشد بیگمان بنیادگرایی بدان معنی سیاستی معقول از دیدگاه
اسلام بهشمار میآید، لکن اگر معنی دوم از آن منظور شود و تکثرگرایی به مفهوم بیتفاوتی نسبت به حق و باطل و یکسان تلقی نمودن همه آراء و نظریات تفسیر گردد، بیشک نه معقول است و نه مشروع.
تفکر صلح کلی سابقه طولانی در اندیشه
تصوف دارد و بسیاری از عرفا با توجیه عرفانی عقلانیت مختلف و متخالف سعی مینمودند که آراء بشری را بهنوعی جلوهای از حقیقت بدانند که بهظاهر متخالف هستند ولی هرکدام بهنحوی نشان از حقیقت دارند؛ مانند مثال
مولوی در
مثنوی در مورد اختلاف بر چگونگی اندام فیل در تاریکی که تمثیلی نیکو از این اندیشه عرفانی میباشد. لکن اگر در مقام تحقیق بهجای نگاه به مشترکات آراء، بهمرزها و فارقها بنگریم نمیتوانیم همه آراء را صواب و مقبول بهشمار آوریم.
تکثرگرایی معنی علمی دیگری نیز در فقه و اصول فقه دارد که در نزاع بین تصویب و تخطئه مطرح میگردد و طرفداران نظریه اول یا مصوبه بر آن هستند که همه آراء دینی و مستنبطات شرعی سهمی از حقیقت دارد و هر صاحب نظری در نظر خود مصیب است و تکلیف واقعی وی براساس استنباط خود او مشخص میگردد.
مخطئه معتقدند که واقعیت یک امر بیش نیست و از میان آراء مختلف در یک مسأله فقط یک رأی میتواند صواب باشد و دیگر آراء باطلاند و بهدور از حقیقت. بدین ترتیب میتوان نظریه مصوبه را نوعی تکثرگرایی تلقی کرد که از نظر علمی در
فقه و
اصول فقه در تعداد اندک و در استدلال ضعیف میباشند.
هر نوع کار علمی الزاماً باید روشمند باشد و هر علمی روش خاص خود را میطلبد. زندگی اجتماعی نیز بر این اساس قانونمند است و هر نوع التزام
به قانون نوعی رفتار علمی بهشمار میرود.
هرگاه قانون و
عقیده تطابق داشته باشد و انسان و جامعه براساس اعتقادات خود قوانین اجتماعی را ترسیم نموده باشد، ناگزیر چنین جامعهای بنیادگرا و روشمند و در عمل ملتزم به مبانی اعتقادی است و چنین روشی نهتنها نمیتواند منفی و قابل نقد باشد بلکه ضرورتی عقلانی و غیرقابل اجتناب میباشد.
حتی آنها که از بنیادگرایی به عنوان اندیشه قرون وسطایی و یا واپسگرا یاد میکنند، خود در عمل به نحوی روشمند و ملتزم به یک سلسله مبانی هستند. آنها هرچند سعی میکنند بین بنیادگرایی و آزاداندیشی رابطه تقابل ایجاد نمایند، لکن در عمل خود به اصل آزادی و آزاداندیشی به عنوان یک اصل و بنیاد فکری سخت پایبندند و در حقیقت با نوعی بنیادگرایی به جنگ نوع دیگری از آن میپردازند.
تفاوت در واقع در اصلگرایی و التزام به مبانی نیست، بلکه اختلاف در نوع اصول و مبانی بنیادین است که موجب مقابله و درگیری میگردد و اگر به مبانی فکری یکدیگر احترام قائل شوند، بنیادگرایی هیچگونه مسألهای منفی ایجاد نخواهد کرد، بلکه خود وجه تشابه و نقطه مشترک همه آراء متخالف محسوب خواهد شد.
شاید این سخن به نوعی تکرار مطالب گذشته باشد که هرگونه تعهد و التزام علمی یا اعتقادی به یک اصل به معنی ردّ خلاف آن میباشد. اما این نوع رد یا
تبری همواره به معنی
خشونت و ناهمگرایی محسوب نمیشود. چنانکه در ابتدای همین بحث اشاره شد، آیات مربوط به خشونت و تبری در
قرآن مربوط به دشمنانی است که با هیچ روش منطقی دست از
خصومت و
دشمنی برنمیدارند. قرآن در مورد مخالفانی که خصومت نمیورزند راه همگرایی و همکاری را نشان داده است
(لاٰ یَنْهٰاکُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِینَ لَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیٰارِکُمْ اَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَیْهِمْ اِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُقْسِطِینَ)در عرصه
مطبوعات بویژه آنها که به
جنگ سرد بر علیه اسلام دامن میزنند گاه از این واژه مفهوم تحقیرآمیز خشکسری و جمود فکری را به مخاطبین خود القا میکنند و بدین ترتیب با تعمیم آن نسبت به مسلمانان متعهد و وفادار به اسلام، آنها را به
جمود و
عقبماندگی متهم میسازند.
بیگمان در میان هر گروه سیاسی یا مذهبی و حتی طرفداران نظریات علمی میتوان چهره چنین افرادی را مشاهده کرد که با خشکسری و جمود و
جهالت از شنیدن هر نوع منطقی جز آنچه که خود میگویند و یا باور دارند خودداری میوزرند.
امام راحل همواره از این گروه به عنوان متحجّر و خشک مقدس یاد مینمود و قرآن نیز این روش را جاهلانه خوانده و همه دینداران را به استماع منطق مخالف و حق انتخاب عقلی دعوت نموده است
(فَبَشِّرْ عِبٰادِ • اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ)مسلمانان انقلابی و مبارز که همواره هدف آماج این نوع اتهامات در جنگ سرد بر علیه اسلام هستند، خود از
تحجر و قشریگری و
واپسگرایی بیزارند و همواره در صدد رهایی مخاطبان خود از اسارت این کمند خطرناکند و از این قشر به عنوان پایگاه نفوذ دشمن و عرصه توطئههای خصم مکّار یاد میکنند.
سنتگرایی تابعی از وفاداری به اصول و مبانی فرهنگی و اعتقادی است. و نوگرایی به معنی دورانداختن هر نوعاندیشهای که گرد تاریخ و زمان بر روی آن نشسته، نه منطقی است و نه روشی مصلحت آمیز است. انسان و جامعه به حکم
عقل باید این دو روش، یعنی التزام به اصول علمی، اخلاقی و اعتقادی از یک سو و نواندیشی و نوسازی از سوی دیگر راه صحیحی را در پیش گیرد و چنین راه حلی همواره در مورد بسیاری از اصول امکانپذیر است و میتوان بجای اصول در مورد مصادیق و راههای اجرایی آن نواندیشی را بکار گرفت و تحولات نوگرایانهای را بوجود آورد، بدون آنکه اصول علمی، اخلاقی و اعتقادی دچار خدشه ناصواب گردد. در بحثاندیشه
مدرنیزم در این زمینه به حد کافی بررسی لازم به عمل آمد.
بسیاری از ژورنالیستها و نویسندگانی که از واژه بنیادگرایی در مورد مسلمانان پایبند به اصول استفاده میکنند، بر آناند که تلویحاً این فکر را بر مخاطبین خود القا نمایند که پایبندی به اصول اخلاقی و ایدئولوژیک موجب عقبماندگی مزمن
جهان اسلام بوده است و عامل پیشرفت دنیای
غرب در جدایی از
ایدئولوژی و
دین در عرصههای علمی، سیاسی و اجتماعی میباشد، و راه پیوستن به کاروان
تمدن و نیل به پیشرفتهای علمی، صنعتی و اجتماعی جز این نیست که زندگی اجتماعی و ابزارهای نوین آن را از قید و بند
ایدئولوژی رها سازیم و پایبندی به اصول مذهبی را به کنج مسائل فردی روانه کنیم و به جای
ایدئولوژی واقعیتهای عینی و علمی زمان را مبنای زندگی قرار دهیم.
پرواضح است که منادیان و حامیان این اندیشه در حقیقت دین را مایه عقبماندگی میدانند و به
سکولاریزم به عنوان تنها راهحل مشکل عقبماندگی ادعایی مینگرند.
سخن آخر این جماعت آن است که دین نه تنها از عرصه
سیاست، بلکه از قلمرو زندگی اجتماعی باید به دور رانده شود. زیرا این اسلام راستین است که مسلمانان را در غربستیزی متحد و بسیج مینماید و برخلاف دیگر عوامل سیاسی اثرگذارنده در سیاست غربستیزی جهان اسلام، قابل سازش و
معامله نیست.
دور کردن اسلام از صحنه سیاسی و اجتماعی کشورهای اسلامی به غرب فرصت خواهد داد که از طریق فریب، سازش و معامله، زمینه را برای روابط دلخواه خود با
جهان اسلام فراهم نمایند و روند استعماری گذشته را به شیوههای نوین ادامه دهند.
بیگمان بنیادگرایی و غربستیزی دو مقوله به ظاهر جدا و متمایز از یکدیگرند که اولی به ادعای رسانهها و تبلیغات غرب و دومی به واقع در جهان اسلام مشهود میباشد. لکن در عمل بین این دو مقوله رابطه
علت و معلولی وجود دارد و غربستیزی جهان اسلام از بنیادگرایی آن نشات میگیرد. بنیادگرایی به هر معنی تفسیر شود لازمهاش غربستیزی است. زیرا در حال خصومت با اسلام و در انتظار فرصت به یغما بردن منافع جهان اسلام میباشد.
امروز جهان غرب علیرغم ظاهر انسان دوستانه و مسالمت جویانه و دیالوگهای منطقی و ژست متمدنانهای که دارد از اینکه جهان اسلام به اسلام پایبند و وفادار است، خمشگین و حداقل ناراضی است و هدف جنگ سردی که بر علیه اسلام سامان دادهاند، تضعیف
ایمان ملتهای مسلمان و بیتفاوت کردن آنها نسبت به اصول، ارزشها و مبانی اعتقادی آنهاست. عناوینی چون بنیادگرایی و
حقوق بشر در واقع جاده صافکن مقاصد نهایی
غرب میباشد.
روانشناسی
دشمن و جامعهشناسی
خصم بویژه اگر دشمن برای مقاصد خصمانه خود دراندیشهای سامانیافته و برای عملیات اجرایی آن سازمان از پیش طراحی شده در نظر گرفته باشد نکته سیاسی بسیار مهمی است که قرآن نسبت به درک آن به مسلمانان هشدار داده است.
قرآن آرزو و قصد نهایی دشمن را چنین به تصویر میکشد:
تا شما را دشمن به دست کشیدن از ایمانتان وادار نکند شما را به حال خود رها نخواهد کرد.
(وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ اَهْلِ اَلْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ اِیمٰانِکُمْ کُفّٰاراً)دشمن همواره بر آن است که سیاست همگون سازی را درباره شما اجرا نماید و برای پیشبرد اهدافش شما را چون خود سازد.
(وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَمٰا کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَوٰاءً)دشمن بنابر خصلت خصومتی که دارد همواره در کمین است و منتظر فرصت برای غافلگیری و به غفلت کشاندن شما است.
(وَدَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِکُمْ وَ اَمْتِعَتِکُمْ)در این رابطه او همواره گمراهی شما را میطلبد.
(وَدَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْ اَهْلِ اَلْکِتٰابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ)از این رو نباید به دشمن اعتماد نمود و از آنان فرد یا گروهی مشاور و سردار و آشنا به اسرار و رموز پنهانی برگزید.
(لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِکُمْ…)بدگویی دشمن از شما، خود طرفندی برای اثرگذاری روی شما و برگرداندن شما از راه اسلامتان است. هدف از تهمتها و نسبتهای ناروایشان آن است که شما را نسبت به دینتان بدگمان سازند و شما را به سازش بکشانند.
(وَ یَبْسُطُوا اِلَیْکُمْ اَیْدِیَهُمْ وَ اَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ)و از تمایلات سازشکارانه شما، راهی برای نفوذ پیدا کنند و گام نخستین این شکست در برابر دشمن در کمین نشسته، روی خوش نشان دادن و اطاعت کورکورانه از آنان است
(فَلاٰ تُطِعِ اَلْمُکَذِّبِینَ • وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ)قدرتمندی و عظمت و شکوهمندی شما برای دشمن آزار دهنده است و هیچ گاه دشمن چنین حالتی را برای شما نمیپسندد، او میخواهد همواره شما ضعیف و فاقد شکوه و عظمت باشید و ثروت با ذلت را به سرفرازی با نیاز مادی ترجیح دهید و در برخورد با مسائل همواره به اهداف مادی کوتاه مدت بیندیشید.
(وَ یَقْطَعَ دٰابِرَ اَلْکٰافِرِینَ)دشمن میخواهد که شما بیم به دل راه دهید.
(وَ تَوَدُّونَ اَنَّ غَیْرَ ذٰاتِ اَلشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ)این آیه در مورد جریان بدر و مقابله با کاروان تجاری دشمن (عیر) و یا نیروهای رزمی دشمن (نفیر) نازل شده است.
قسمتی از آیات
سوره انفال که در رابطه با
غزوه بدر آمده به خوبی راههای مقابله با دشمن را بررسی میکند و صریحاً خطمشی نهایی
امت را در این مقابله روشن میسازد.
هدف مسلمانان باید متوجه مرکز
قدرت و شکوهمندی دشمن باشد و از ضعف خود در برابر حجم سهمگین قدرت دشمن، بیمی به دل راه ندهند.
هنگامی که بین یاران پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در مقابله با
دشمن در بدر اختلاف رخ داد و گروهی از آنان به بهانه اینکه کاروان تجارتی دشمن از راه دیگر، جان سالم به سوی
مکه برده و هدف از خروج از
مدینه، تعرض به کاروان تجاری بوده و نه
جنگ با نیروهای رزمی دشمن که اینک به حمایت از کاروان تجاری خود به سوی آنان آمده از پیکار با دشمن سرباز زدند و
پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) برای جلب نظر و حمایت
انصار مساله درگیری با دشمن را به مشاوره نهاد،
مقداد از جای برخاست و خطاب به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) چنین اظهار نمود: تو در راهی که ماموریت یافتهای پیش برو،
سوگند به خدا اگر به ما فرمان حرکت به دورترین نقاط را بدهی از تو فرمانبرداری میکنیم ما چون
بنیاسرائیل نیستیم که به
موسی گفتند:
(اذهب انت و ربک فقاتلا اِنّٰا هٰاهُنٰا قٰاعِدُونَ)ما میگوییم: «
اذهب انت و ربک فقاتلا انا معکما مقاتلون».
مفهوم سخن مقداد این بود که اگر دشمن در کار ساماندهی ضربه زدن به قدرت، شوکت و عظمت اسلام و مسلمانان است، چرا امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) پیشدستی نکند و علیرغم عدم موازنه
قدرت در بدر به پیروزی نرسند.
از جمله نکاتی که قرآن در زمینه ضرورت شناخت دشمن گوشزد میکند نارضایتی و بیم دشمن از بهرهجویی درست و مصلحت آمیز از دین است. هرنوع برداشت و بهرهوری از مفاهیم و نصوص دین که به نفع اسلام و مسلمانان باشد دشمن را بیمناک میسازد و در نتیجه آنان همواره سعی دارند از هر نوع سودمندیِ دین، راههای بهرهوری از دین را به روی مسلمانان ببندند.
اندیشه سیاسی غربستیزی صرفنظر از تاریخ پیدایش آن که به اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم بازمیگردد و به موازات نخستین علایم
بیداری جهان اسلام در برابر تهاجم یغماگرانه غرب آغاز گردید، اصولاً ریشه در
اندیشه سیاسی قرآن و
سیره سیاسی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) دارد.
قبل از هر نوع توضیح در زمینه ریشههای نظریاندیشه غربستیزی باید این نکته را یادآور شویم که منظور از غربستیزی که ریشه در قرآن دارد دشمنستیزی است و ستیز با غرب مخاصمهگر، استیلاجو و کینهتوز موضوع بحث ما میباشد.
روش مسالمتآمیز و صلحجویانه اسلام در برابر مخالفان و بیگانگانی که در صدد
مخاصمه و توطئه نیستند امری مسلم و مورد تاکید در لابهلای نصوص مختلف اسلامی بیان شده است.
رفتار متقابل در مواردی که دشمن مرتکب
خیانت،
جنایت و
تجاوز میشود، ذاتاً مطلوب نیست لکن اسلام از این اصل به عنوان عمل بازدارنده از تداوم خصومت ناجوانمردانه و تجاوزکارانه استفاده میکند
(فَمَنِ اِعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اِعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ)اصل
مقابله به مثل در حد یک روش بازدارنده مورد تایید قرآن است نه به طور مطلق و از این رو تاکید قرآن در استفاده از این اصل آن است که مقابله به مثل وسیلهای برای تکرار تجاوز تلقی نشود و موجب تعدی از
حق و
عدالت نگردد.
روشمند بودن عملیات تلافیجویانه، راه را به سوی سوء استفاده از این اصل برای تجاوز متقابل هرچند با
دشمن بسته است. این نکته را میتوان با مقایسه کاملاً ساده بین یک آیه که در تاسیس اصل حقوقی مقابله به مثل در قرآن آمده با آیات متعددی که بر روشمند بودن اصل مقابله به مثل تأکید ورزیده به دست آورد.
(فَمَنِ اِبْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَاُولٰئِکَ هُمُ اَلعٰادُونَ)(وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ اَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ اَنْ تَعْتَدُوا)(وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ اَلَّذِینَ یُقٰاتِلُونَکُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا)میتوان گفت که اصل مقابله به مثل در برخورد با تجاوز ماهیتاً با اصل
قصاص در جنایت همسو و از یک منطق و قانون برخوردار میباشد و هر دو مورد، نوعی عمل تلافیجویانه محسوب میشود و از این رو قرآن
عفو و نادیده گرفتن تجاوز و جنایت را تا آنجا که به
امنیت و
سلامت جامعه لطمه نزند توصیه میکند
(وَ اَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ)ارجحیت برخورد انسانی عفو در مقابل حق انتقام و تلاقی برای آن است که گاه عملیات تلافیجویانه به شکل دورانی و زنجیرهای تجاوزها و جنایات متعدد دیگری را به بار میآورد. قرآن در یک تجزیه و تحلیل کلی اصولاً اعمال تلافیجویانه را هرچند که در قالب قصاص در امور کیفری باشد عملی نامطلوب و چون اصل جنایت عملی زشت (سیئه) میشمارد
(وَ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهٰا فَمَنْ عَفٰا وَ اَصْلَحَ فَاَجْرُهُ عَلَی اَللّٰهِ اِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلظّٰالِمِینَ)و به همین دلیل عفو و
اصلاح را راه بهتر اعلام مینماید و در آیه قصاص، چشمپوشی از عمل تلافی جویانه نوعی صدقه محسوب شده و موجب بخشش گناهان وی (
کفاره) میگردد.
(وَ کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ فِیهٰا اَنَّ اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ اَلْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ اَلْاَنْفَ بِالْاَنْفِ وَ اَلْاُذُنَ بِالْاُذُنِ وَ اَلسِّنَّ بِالسِّنِّ وَ اَلْجُرُوحَ قِصٰاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفّٰارَةٌ لَهُ)در مورد دیگر در قرآن عفو و
اغماض از عمل تلافیجویانه قصاص، به عنوان «
معروف» معرفی شده و نوعی احسان تلقی گردیده و از آن به عنوان مظهر
رحمت الهی یاد شده است و در هر حال از اینکه عمل تلافیجویانه قصاص وسیلهای برای تجاوز مجدد باشد، سخت منع گردیده است:
(فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ اَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَدٰاءٌ اِلَیْهِ بِاِحْسٰانٍ ذٰلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اِعْتَدیٰ بَعْدَ ذٰلِکَ فَلَهُ عَذٰابٌ اَلِیمٌ)با افشای سیاست استعماری غرب نسبت به جهان اسلام و با توجه به اصل مشروعیت عملیات تلافی جویانه عکس العمل جهان اسلام در برابر سیاست استعماری غرب طبیعی بود و غربستیزی به عنوان سیاست تلافی جویانه و سیاست متقابل از طرف مسلمانان بیدار و رنج کشیده از استثمار غرب به صورت غربستیزی از اواخر قرن نوزدهم رواج پیدا کرد. این عکس العمل در حقیقت براساساندیشه سیاسی قرآنی مشروعیت عملیاتی تلافی جویانه، آبیاری شده و رشد نمود.
هرچند اوامر قرآنی در زمینه مقابله به مثل در شرایط احتمال منع از عمل مشابه صادر شده (امر در مقام احتمال حظر) و بسیاری از فقها و علمای
علم اصول فقه، چنین اوامری را بر جواز و بیان اصل مشروعیت تفسیر مینمایند لکن در هر حال ظاهر این اوامر، پیش از مشروعیت، لزوم و ضرورت را بیان مینماید.
انزجار از دشمنی که بر خصومت خود پای میفشارد، نوعی خودآگاهی و هشیاری در برابر عملیات خصمانه دشمن محسوب میشود که میتواند عامل بازدارنده از غافلگیر شدن در کمند دشمن باشد. مفهوم تبرّا نسبت به خصم، کینهتوزی و نفرتورزی به انسانها تلقی نمیشود بلکه تبرّا ابراز انزجار نسبت به خصومت دشمن و اعمال تجاوزکارانه اوست که در حقیقت چیزی جز انزجار از تجاوز محسوب نمیشود. انسان از دیدگاه اسلام دارای
کرامت ذاتی است لکن او هم به خاطر اعمالی که مرتکب میشود یا مورد ستایش و یا نکوهش قرارمیگیرد.
تبرّا از دشمن به خاطر بعد انسانی او نیست بلکه به علت تجاوز و خصومتی است که به ناحق از خود نشان میدهد. غربستیزی جهان اسلام در برابر خصومتهای غرب نوعی تبرّا و اظهار انزجار نسبت به سیاستهای خصمانه غرب میباشد. غربستیزی بر مبنای تبرّای قرآنی (آیات قرآنی در زمینه لزوم تبری از دشمن، متعدد و دارای مضامین مختلف میباشد از آن جمله است آیات:
سوره ممتحنه،
و
آل عمران،
و
مائده،
) این امکان را برای جهان اسلام فراهم میسازد که نه تنها در برابر خصومتهای موجود عکس العمل منطقی نشان دهد بلکه نسبت به تداوم و تکرار آن ممانعت به عمل آورد.
نقطه مقابل تبرّا، حالت تولّی است که به مفهوم گرایش و تمایلات با حسن ظن و توام با روابط عاطفی است و چنین حالتی در برابر دشمنی که بر خصومت خود پای میفشارد به معنی آن است که عملیات خصمانه دشمن مورد تایید میباشد یعنی چنین کسی خود عضوی از دشمن است.
(وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ) نامیده شدن یک سوره از قرآن به نام برائت، که در آن به گونههای مختلف ابراز انزجار نسبت به خصومتهای مشرکین گردیده، بیانگر روحیه عمومی جامعه اسلامی در پیشگیری از افتادن در دام دشمن است.
بجز آیات تبرّا و نفی تولّی، آیات متعدد دیگری تحت عنوان نفی مودت با دشمن از حالت خوشبینی توام با اعتماد به دشمن نهی میکند (مانند
سوره مجادله)
(لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ) که به گونه دیگر رابطه مودتآمیز با دشمن را عملی خطرناک و ممنوع میشمارد
(لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ اَوْلِیٰاءَ تُلْقُونَ اِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ)پلید شمردن دشمن که در آیه:
(اِنَّمَا اَلْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ) بر آن تصریح شده علیرغم بیان یک سیاست هشدار دهنده و حالت هوشیاری در برابر خصومتهای دشمن هیچ گونه ارتباطی با مساله انسانی ندارند. این اعمال خیانتآمیز و تجاوزکارانه
مشرکان مکه بود که پلید و ناپاک بود و به خاطر آن، مشرکان شایسته سرزنش و ابراز انزجار بودند.
در هر حال اصل تبری و مفاهیم همگون آن مانند عدم مودت و وداد و پلید شمردن که در قرآن در مورد دشمنان متجاوز و بیرحم توصیه شده هرگز به معنی نفرت از انسانهای متجاوز به لحاظ انسانی آنها نیست.
انسان از دیدگاه اسلام دارای کرامت ذاتی و شرافت الهی است
(وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ).
او حامل نفحه الهی
(وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی) و امامت بزرگ است
(سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ).
اعمال، اخلاق و رویکردهای انسان است که گاه او را تا سرحد پلیدی تنزل میبخشد.
غربستیزی تنها یک خصلت روحی و حالت نفسانی و اخلاق سیاسی نیست. غربستیزی برای جهان اسلام رمز گویایی از یک سیاست عملی و
دفاع مشروع میباشد. مبنای نظری اندیشه غربستیزی مسؤولیت بزرگ جهان اسلام در دفاع مشروع از حقوق خود در برابر غرب متجاوز است و به همین دلیل است که وقتی تجاوز از طرف غرب قطع میشود، ستیز و پیکار جای خود را به
محبت و حتی
احسان میدهد و
قرآن در مورد بیگانگان غیر متجاوز توصیه به نیکی و
احسان نیز نموده است
(اَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا اِلَیْهِمْ ۚ اِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ)با این لحاظ، غربستیزی چیزی جز عمل مناسب با دفاع مشروع نیست که در یک فرایند زنجیرهای به تناسب نوع تجاوز و خصومت غرب در اشکال مختلف عملی و سیاستهای خاصی ظاهر میگردد و در حقیقت این نوع عمل غرب است که عکس العمل مناسب آن را توسط جهان اسلام به دنبال دارد.
دفاع مشروع در اسلام تنها به معنی
مشروعیت دفاع نیست بلکه به معنی ضرورت و لزوم هر نوع عمل جهادی مناسب و
مشروع است که به قطع تجاوز میانجامد و با آن پایان میگیرد. بیگمان دفاع مشروع بدون حالت ستیزگری با تجاوزهای دشمنی، ثمری مطلوب به دنبال ندارد و عملیات دفاعی با حالت روانی مناسب، میتواند ثمربخش باشد و آن را به هدف نهایی که قطع تجاوز است برساند.
در منطق قرآن ظلمپذیری چون ستمگری، عملی مجرمانه و سیاستی نامشروع میباشد. این منطق به شکل عام و در قالب یک قانون کلی چنین بیان شده است:
(لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ)«نه
ستم روا دارید و نه ستمپذیر باشید»
تردیدی نیست که ماهیت
استکبار و
استعمار ستمگری است. شکلگیری استکبار و قطبهای ابرقدرت در سطح بینالمللی، بهویژه پس از جنگ بینالمللی دوم، موج جدیدی از استعمار نوین را توسط ابرقدرتها در عرصه جهان اسلام پدید آورد چنانکه قبلاً نیز ظهور استعمار در قرن نوزدهم موجب بروز انواع ستمگری غرب در استثمار کشورهای اسلامی گردید و اندیشه ظلمستیزی موج متقابلی را در سراسر کشورهای اسلامی بهصورت غربستیزی بهوجود آورد که خود ریشه قرآنی داشت.
مسؤولیت جهان اسلام در نفی ستم و تجاوز ناگزیر باید کشورهای اسلامی را در سطح مردمی و دولتی به غربستیزی بکشاند و جز این، شیوه دیگری نمیتواند با موازین اولیه
اسلام سازگار باشد.
چشمپوشی از ستیز با غرب متجاوز و ستمگر و انتخاب راه سازش و همزیستی در حقیقت چیزی جز تحمل
ظلم نیست که بدون تردید با موازین اسلام ناسازگار میباشد.
اگر شرایط ویژهای که خط مشی ظالمانه غرب را ترسیم میکند به هر دلیل متحول گردد و غرب از روابط ظالمانه و یکسونگرانه خود خودداری نماید، بیشک اندیشه غربستیزی نیز برای ملتها و دولتهای مسلمان در عرصه بینالمللی منتفی خواهد گشت
اصل نفی سلطه بیگانه بر مسلمان در قالب یک قاعده فقهی و حقوقی در فقه سیاسی اسلام به تبع آیهای صریح در قرآن
(لَنْ یَجْعَلَ اَللّٰهُ لِلْکٰافِرِینَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً) بر همه روابط
جهان اسلام با جهان خارج و بیگانه از اسلام حاکم میباشد و بر اساس این قاعده هرنوع رابطه سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی فیمابین که به کلیت این اصل خدشه وارد آورد از درجه اعتبار ساقط و غیر قابل اجرا میباشد.
روابط غرب با جهان اسلام از آغاز سیاستهای استعماری غرب، بهویژه با پیدایش اقطاب استکباری، سلطهجویانه و بر محور سلطهطلبی بوده است و این سیاست که هنوز هم توسط غرب دنبال میشود وقتی با اصل اسلامی نفی سلطه سنجیده و در برابر آن اتخاذ سیاستی متقابل انجام گیرد، چیزی جز غربستیزی نخواهد بود. بنابراین در حقیقت سیاست غربستیزی بازتاب عملی وفاداری به اصل نفی سلطه میباشد که از زیربناییترین اصول اسلام در اندیشه سیاسی محسوب میگردد.
با این تحلیل مبنایی میتوان یکبار دیگر به این نکته رسید که غربستیزی جهان اسلام یک سیاست دائمی نیست بلکه کاملاً عکسالعملی و تابع سیاستهای غرب نسبت به جهان اسلام میباشد و در صورت تغییر سیاست سلطهگری غرب، خودبهخود به سیاست متناسب با رفتار غرب تحول خواهد یافت.
در این بررسی با نگاه تاریخی، مسالهٔ غربستیزی را مورد مطالعه قرار میدهیم و در نخستین مرحله، مروری بر اندیشهٔ پیشگامان غربستیز خواهیم داشت.
به روایت کتاب «التبشیر و الاستعمار» که از نخستین آثار بازمانده از اواخر دههٔ اول قرن بیستم (۹۴۴)
غربستیزی به موازات رشد استعمار غرب از قرن نوزدهم توسط جمعی از متفکران مسلمان مطرح گردید و نویسندگان این کتاب نه مبتکر این اندیشه بودند و نه کتابشان نخستین کتاب در این زمینه بوده است لکن با وجود این، تحولی که این کتاب در سطح مردمی در کشورهای عربی و اسلامی بهوجود آورد بهخاطر زمینههای فکری موجود کمنظیر بود و در اندک مدتی به زبانهای متعدد و چاپهای مکرر منتشر گردید.
هر چند ازاندیشه غربستیزی متفکران مسلمان پیشگام که در قرن نوزدهم میزیستهاند اثر مدونی به دست نرسیده است. در نشریاتی چون العروة الوثقی (۱۸۸۴) و المنار (۱۸۹۸) و کتابهایی چون لماذا تاخر المسلمون تالیف سکیب ارسلان، جرقههایی در زمینه غربستیزی دیده میشود که هرچند در قالب
نهضت بیدارگری و اصلاحطلبی بود لکن زمینهساز ستیزهجویی جهان اسلام به شمار میآمد. لکن کتابی چون التبشیر و الاستعمار در نیمه اول قرن بیستم حکایتی تفسیری از دیدگاه این متفکران دارد. در این راستا مقالات محمد کرد علی در مجله المقتبس بعد تازهای بهاندیشه غربستیزی بخشید و رویارویی اسلام و
تمدن غرب را مطرح نمود. کتاب الاسلام و الحضارة العربیه در سال (۱۹۵۰) به وضوح این رویارویی را که ازاندیشه غربستیزی نشات میگرفت تشدید نمود و نویسندگان از آن پس با سوژه جدیدی به موضوع غربستیزی پرداختند.
ابوالحسن ندوی، از شبه جزیره هند با نوشتن کتاب الصراع بین الفکرة الاسلامیه و الفکرة الغربیه به سال (۱۹۵۸) حوزه ستیز را به برخورد اندیشهها کشانید و متفکر دیگری به نام محمد البهی در کتاب الفکر الاسلامی وصلته بالاستعمار در سال (۱۹۵۸) از یک سو استقلال
اندیشه سیاسی اسلام و از سوی دیگر تخطئه غربگرایان را مورد تجزیه و تحلیل قرار دارد.
عبداللطیف الطیاوی، برای ریشهیابی مسائل و انگیزههای غربستیزی به سراغ مستشرقین و دیدگاههای آنان رفت و در کتاب المستشرقون و مدی اقترابهم من حقیقة الاسلام به افشای کار به ظاهر علمی مستشرقین پرداخت و ارزش علمی آثار آنان را که به نام تحقیقات مشرقشناسی،اندیشه نوگرایان مسلمان را تحت نفوذ داشت زیر سؤال برد و بالاخره محمد محمد حسین در کتاب الاتجاهات الوطنیه فی الادب المعاصر ریشههای علمی غربگرایی را در ادبیات معاصر مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و
حسن البنا و همفکرانش چون
سید قطب در ایجاد عصر نو اسلامی و شکوفاییاندیشه غربستیزی آثار حرکت آفرینی، از خود بجای گذاردند.
با گسترش تبلیغات
مارکسیسم در صحنه سیاسی و اقتصادی کشورهای اسلامی موج شرقگرایی نیز که احیاناً در قالب مارکسیسم اسلامی از آن یاد میشد، مصایب جدیدی را در بیهویت کردن ملتهای مسلمان بر جهان اسلام تحمیل نمود و متعاقب آن متفکران غیوری از کشورهای مختلف اسلامی به مبارزه و پیکار بر علیه مارکسیسم ـ این نوع دیگر از اندیشه غرب ـ بپا خاستند که نویسندگانی چون سید قطب از مصر و
شهید صدر از
عراق و استاد
علامه طباطبایی و شاگرد بیهمتایش
شهید مطهری، منطق و قلم را در ستیز با مارکسیسم به کار گرفتند.
با وجود اینکه مارکسیسم خود نوعی اندیشه غربی بود لکن به خاطر شرایط دوران
جنگ سرد، برای ملتها و دولتهای اسلامی گریز از غرب همواره با گرایش به شرق و مارکسیسم همراه بود و احیاناً با این گرایش به حمایت
شوروی سابق امیدوار میشدند.
تئوریسینهای شوروی سابق با توجه به عمق غربستیزی و ریشههای اصلی آن در اسلام و در میان ملتهای مسلمان، با تجربه جدیدی راه خود را در کشورهای عربی و اسلامی گشودند. آنها سعی نمودند برخلاف غربیها مارکسیسم را در قالبی از اندیشه اسلامی ارائه دهند و از این رو بود که رهبران نخستین احزاب کمونیست در کشورهای اسلامی از توافقهای مارکسیسم و اسلام سخن میگفتند و در ارائه اصول مارکسیسم از عناوین و اصطلاحات اسلامی بهره میگرفتند و گاه از
فلسفه اسلامی برای توجیه و تفسیر آن استفاده مینمودند. نمونه این نوع توجیه فلسفی را در آثار دکتر ارانی به وضوح میتوان دید که مارکسیسم را در قالب فلسفه اسلامی ارائه میدهد.
علیرغم همه این تمهیدات و تجربیات، مارکسیسم نیز نتوانست از کمند دشمنستیزی متفکران مسلمان جان سالم به در ببرد و با افول قدرت و نفوذ شوروی سابق اندیشه مارکسیسم در جهان اسلام تا حدود زیاد منزوی گردید.
تجربیاتی که تئوریسینهای
کمونیزم از شکست نفوذ غرب در جهان اسلام بدست آورده بودند و تلاشی که در توجیه توافق بین
اسلام و
مارکسیزم داشتند به این نتیجه رسید که پس از انزوای اندیشه مارکسیزم پدیده جدیدی به نام
سوسیالیزم اسلامی در میان تعدادی از متفکران اسلام شکل گرفت.
متفکران مبارز و ضد مارکسیزم روی تعارض و تضاد اسلام و
ماتریالیزم که زیربنای فلسفی مارکسیزم بود پای فشردند و مطامع شرق را در جایگزینی قلمروهای استعماری
غرب افشا نمودند و بسیاری از آنان مارکسیزم را خطرناکتر از غرب برای جهان اسلام توصیف کردند. به عنوان نمونه میتوان از موضعگیری
اخوان المسلمین در رویارویی با
غرب و
شرق یاد کرد که شوروی (سابق) را خطر اول برای
جهان اسلام میدانستند.
در نیم قرن اخیر، اندیشه جدیدی در جهان اسلام در مقابله با
استعمار،
سلطه و
تهاجم فرهنگی بیگانگان
دشمن با اسلام مطرح گردید که شعار «
نه شرقی و نه غربی» را به عنوان یک تفکر سیاسی ناب اسلامی ارائه و هر نوع اتهام گرایش به دو قطب جهانخوار را نفی نمود.
غربستیزان گاه متهم به گرایش به شرق بودند و گاه از آن گریزی نمیدیدند و شرقستیزان نیز همواره دام غرب در انتظارشان بود و حداقل متهم به غربگرایی بودند، ندای جدید سیاسی با برداشتن هر نوع برچسب از روی دشمنستیزی شعار شعورزای «نه شرقی و نه غربی» را جایگزین شعارهای دو جبهه غربستیز و شرقستیز نمود.
این اندیشه نو را بیش از هر متفکر و شخصیت سیاسی مذهبی اسلام، رهبر کبیر
انقلاب اسلامی امام خمینی در سطح بینالمللی مطرح نمود و جهان دو قطبی را در برابر جهان اسلام به مبارزه طلبید و اسلام را مستقل از هر دو قطب و سردمداران سیاستهای دو قطبی در جهان را دشمن اسلام و ملل مسلمان قلمداد نمود و ماهیت استعماری و سلطهگرانه هر دو قطب را افشا و ضرورت مقابله جهان اسلام با دشمنیهای هر دو قطب را اعلام کرد.
سخنان و تحلیلهای امام راحل در افشاگری اقطاب سیاسی سلطهجو و جهانخوار و تفسیر و تعمیق شرق و غربستیزی اسلام و ایجاد جبهه سوم در برابر شرق و غرب از برجستهترین رهنمودها و از اصول عام اندیشه این بزرگمرد تاریخ معاصر محسوب میشود.
در نگاه امام خمینی، دشمن متجاوز و کینهتوز
غرب که از اسلام و مسلمانان سیلی خورده، هرگز از
خصومت خود دست نخواهد کشید و تمامی ترفندهای او در مناسبات سیاسی، اقتصادی و حتی حمایتهای نظامی، راهگشای اهداف سلطهجویانه اوست. غرب سلطهگر و شرق متجاوز در به کارگیری همه امکانات خود برای رسیدن به اهداف شومی که در سر میپرورانند، علیرغم اختلاف در روش، در ماهیت عمل و فکر یکسانند. اعمال روشهای مسالمتآمیز و به ظاهر صلحجویانه به خاطر شرایط زمان و سهولت رسیدن به اهداف میباشد.
امام خمینی حتی این فکر را که میتوان با به دست آوردن سلاح برتری غرب، یعنی
علم و
صنعت، بر او چیره شد، تخطئه مینمود و بر این اندیشه اصرار میورزید که غرب هرگز علم و صنعتی را که موجب
استقلال ما باشد و به تفوق ما بیانجامد، در اختیار جهان اسلام نخواهد گذاشت و این سادهاندیشی است که بتوان از روشهایی که غرب در نشان دادن باغ سبز سود میبرد به چنین اهدافی نائل گردید.
دوستی و
صلح ما با غرب مستکبر یک رابطه یکطرفه و رابطه گرگ و میش است و هر نوع گرایش مسالمتجویانه در این رابطه به معنی تسلیم ما و پیروزی غرب در اهداف سلطهجویانه و سرانجام افتادن در دام
استکبار میباشد.
در اندیشه امام خمینی،
استکبارستیزی جای
غربستیزی یا شرقستیزی را گرفت. زیرا بجز دو قطب متخاصم در جنگ سرد و دو ابرقدرت شرق و غرب، قدرتهای دیگری نیز هستند که بر سیاستهای هرچند دنبالهروانه آنها روح استکباری حاکم است و در راه نوینی که امام خمینی در رابطه با شرق و غرب و متحدان آنها نشان داد، استکبارستیزی نه تنها راه نجات جهان اسلام بلکه به عنوان سیاست کلی رهاییبخش برای
جهان سوم ارائه داد و استکبار را با مفهوم دینی و فرهنگی
شیطان مترادف شمرد و مبارزه با استکبار را پیکار با
شیطان معرفی کرد و در میان مستکبران جهانخوار، آمریکا را به عنوان شیطان بزرگ و سمبل سیاست استکباری در نوک حملات سیاسی خود قرار داد و شعار مرگ بر شیطان بزرگ را برای همه مستضعفان جهان به ارمغان آورد.
استکبار با استفاده از تجربه
شرق در مسخ اسلام به منظور برداشتن هر نوع مانعی که از
اندیشه اسلامی برمیخاست، تهاجم فرهنگی را در سرلوحه سیاست اسلامزدایی و پیشبرد اهداف سلطهجویانه خود قرار داد و با استفاده از تکنولوژی مدرن ماهوارهای، اندیشهها و فرهنگها را هدف گرفت.
بدون تردید موفقیت استکبار در این تهاجم فراگیر که از آسمان بر همه نقاط روی زمین فرو میریخت، میتوانست اسلامِ مدرن و سازگار با اهداف استکبار را جایگزین اسلام راستین و ناب محمدی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نماید. چنانکه در سرزمینهای اسلامی تحت سلطهٔ خود به چنین نتیجهٔ ایدهآلی نایل آمد و از
اسلامِ آمریکایی برای ستیز با
اسلام ناب محمدی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) سود برد.
هرچند سیاست استکباریِ جنگِ
مذهب بر علیه مذهب سابقه طولانی در تاریخ سیاستهای استعماری دارد، لکن این سیاست اینبار با دو خصلت جدید یعنی تهاجم فراگیر و ساماندهی مدرن با استفاده از اندیشهها، تخصصهای دینی و زمانبندیشده به شستشوی مغزها پرداخت و اسلام مبارز را با عناوینی چون بنیادگرایی و واپسگرایی و قرون وسطایی متهم ساخت تا اسلامی سازشگر و دنبالهرو و استکبارپسندِ روشنفکرانه را جایگزین آن سازد. اما دیدیم که در این جنگ تبلیغاتی، امام خمینی نیز اتهامات استکباری را در معرفی اسلام راستین و مبارز به عنوان اسلام بنیادگرا و قرون وسطایی بدون جواب نگذاشت و اسلام سازشگر و غربپسند را
اسلام آمریکایی نامید.
در هر حال، قالب فرهنگی
تهاجم جدید استکبار به
جنگ سرد جدید ابعاد تازهای بخشید و از درون آن، بویژه از تضاد و ستیز بین استکبار و انقلاب اسلامی، مسأله
جنگ تمدنها یا رویارویی تمدنها و فرهنگها مطرح گردید و حتی به عنوان یک
استراتژی بلندمدت، توسط تئوریسینهای پنتاگون پیشنهاد شد.
هانتینگتون که به عنوان مبتکر این طرح نوین در روابط غرب با
جهان اسلام شهرت یافته است، هرچند برخورد تمدنها را به تمدنهای بودایی، کنفوسیوسی و حتی فرهنگهای محلی نیز توسعه داده است، لکن محور اصلی طرح وی در برخورد تمدنهای هشتگانه، عمدتاً رویارویی دو قدرت کنونی جهان، یعنی غرب و اسلام، میباشد.
به عقیده وی، با توجه به آنچه در روابط غرب با جهان اسلام میگذرد، مرزهای اسلام و غرب خونآلود است.
او معتقد است، از این پس، دولت و ملت نمیتوانند واحد اصلی در
روابط بینالملل باشند و رقابتها و درگیریهای آینده در بین واحدهای گستردهتری، یعنی فرهنگها یا تمدنها، رخ خواهد داد، و در این میان، جهان اسلام رقیب اصلی ایدئولوژیک غرب به شمار میآید.
اسلام در دو نوبت تا قلب اروپا پیش رفت و ضد حملههای صلیبی نیز نتوانست انتقام نهایی را از اسلام عملی سازد،
استعمار نوین نیز عواطف و
هویت اسلامی جهان اسلام را خدشهدار نمود. اینک زمان آن فرا رسیده است که یک بار دیگر این دو فرهنگ متخاصم در پیکاری جدید رو در روی همدیگر قرار گیرند و
انقلاب اسلامی ایران همه امیدهای همزیستی بین دو فرهنگ و تمدن غرب و اسلام را نقش بر آب ساخت و حوادث الجزایر و بوسنی، فلسطین و نیز حملات تلافیجویانه آمریکا و بهانههای حقوق بشری، بیگمان خشم ضد غربی را در جهان اسلام افزایش خواهد داد و قرن بیست و یکم را با رویارویی بیسابقه این دو فرهنگ مواجه خواهد ساخت.
خطوط جدیدی که برخورد تمدنها در مرزهای سیاسی و جغرافیایی و انسانی به وجود آورده، بالقوه جرقههای بحرانزایی هستند که
خصومت هزار و چهارصد ساله اسلام و غرب را هر آن میتواند به آشتی غیرقابل مهار تبدیل نماید.
پارادایم برخورد تمدنها در این نگاه، دیگر مسائل جهانی را تحتالشعاع قرار خواهد داد و در روزگار ما صفآراییهای تازهای بر محور تمدنها شکل خواهد گرفت و سرانجام تمدنهای مذاهب بزرگی چون اسلام و
کنفوسیوس در کنار یکدیگر رو در روی غرب قرار خواهند گرفت و درگیریهای تمدنی آخرین مرحله تکامل درگیری در جهان نو خواهد بود.
فرضیه برتری
فرهنگ غربی، توسط اکثر متفکران اسلام معاصر به شدت مورد حمله قرار گرفته است و با این وصف، قدرت جهانی مفهوم جدی خود را از دست داده است و شکلگیری دنیای آینده براساس تمدنها حتمی و اجتنابناپذیر است و برخورد تمدنها در آینده بر سیاست جهانی سایه خواهد افکند. روزگاری جنگ بین شاهان بود و سپس در میان ملتها رخ داد و اینک صحنه برخورد به تمدنها کشیده شده است و این تمدنها هستند که به قالبهای آینده شکل میدهند و محرک اصلی
تاریخ به شمار میآیند.
هانتینگتون برای پایین آوردن حسن برتریجویی غرب و آمادهتر کردن غرب برای پذیرش نظریه خود، دو مسأله
فرهنگ و
تمدن را قابل تفکیک تلقی کرده است و احتمال برتری تمدنی با ضعف فرهنگی را بر تمدنی که دارای فرهنگ قویتر میباشد معقول و امکانپذیر دانسته است.
فرضیهٔ برخورد تمدنها، علیرغم انتقادها و مناقشاتی که پیرامون آن ابراز گردیده، مبیّنِ وجودِ شکل جدیدی از اندیشهٔ
غربستیزی و ضدّاستکباری در
جهان اسلام است که در هیچکدام از نقدها و مناقشهها مورد تردید قرار نگرفته است. چنانکه طرح این فرضیه بهعنوان یک
استراتژی در روابط
غرب ، بهویژه آمریکا، با جهان اسلام میتواند گویای وحشت درونی پایگاههای استکباری از آمادگیهای بیشتر جهان اسلام در سیاست استکبارستیزی باشد؛ تا آنجا که مبتکر و طراح نظریهٔ برخورد تمدنها، برای به سازش کشاندن دولتهای انقلابی در جهان اسلام، به غرب توصیه میکند که از روند
دموکراسی در
کشورهای اسلامی (علیرغم آنچه در الجزایر و ترکیه اتفاق افتاد)
حمایت نمایند؛ زیرا چنین حمایتی، هرچند به روی کار آمدن گروههای نامطلوب از نظر غرب میانجامد، لکن میتواند تأثیر مهارکنندهای نیز در بر داشته باشد.
اگر غربستیزی در قرون وسطی عکسالعمل بیرحمیهای
جنگهای صلیبی بود و نیز در قبل از دو جنگ جهانی،
استعمار عامل آن به حساب میآمد و سیاست سلطهجویانه فاتحان جنگ در نیمه اول قرن بیستم به آن دامن میزد، برخورد خصمانه و کینهتوزانه غرب بویژه آمریکا با
انقلاب اسلامی، به اندیشه استکبارستیزی تعمیق میبخشید و سرانجام حوادثی چون آنچه که در
فلسطین اشغالی،
بوسنی،
الجزایر،
ترکیه در نیمه دوم قرن بیستم روی داد، ماهیت
دموکراسی غرب را پیش از پیش افشا نمود و
غربستیزی را تا اعماق جهان اسلام پیش برد. لکن اینک در شروع قرن بیست و یکم، اندیشه اسلامی ضد استکباری و یا حداقل وحشت از آن به اعماق فکر اندیشمندان غیرمسلمان نیز رخنه نموده و از آن، مشکلی فراتر از منطقه و قاره به وجود آورده است و آن را به عنوان مشکل عمده بینالمللی در قرن آتی مطرح نموده است.
در این میان رفتار دوگانه غرب استکباری در موضعگیریهای خود در برابر مسائل
حقوق بشر،
دموکراسی و
رژیمهای سیاسی موجود در کشورهای اسلامی که بیش از هر نوع افشاگری و اعمال تبلیغاتی از سوی مسلمانان، ماهیت کینهتوزانه استکبار را نسبت به اسلام مبارز و اندیشه سیاسی متفکران آزادیخواه و مستقل نشان میدهد، در گسترش استکبارستیزی نقش مؤثر داشته است و به قول
هشام شرابی، پژوهشگر مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی دانشگاه جورجتاون، اینک غرب دیگر به عنوان مرکز
تمدن نگریسته نمیشود بلکه جهان اسلام آن را به عنوان
امپریالیزم تلقی مینماید.
بر این عوامل باید اعمال زور نظامی را که در قالب حملات نظامی توسط آمریکا بر علیه کشورهای اسلامی انجام میگیرد و
خشم و
نفرت روزافزونی را در دل میلیونها مسلمان شعلهور میسازد افزود و نیز حمایت مستمر آمریکا و اروپا از دولت اشغالگر
اسرائیل و سیاستهای خصمانه و تجاوزکارانه صهیونیستها در
خاورمیانه به نوبه خود عامل مؤثری در گسترش خشم ضد استکباری صدها میلیون مسلمان در جهان اسلام به شمار میآید.
در گوشهوکنار
جهان اسلام متفکران مسلمانی هستند که به مسئلهٔ رابطهٔ سیاسی جهان اسلام و جهان استکباری بهگونهای دیگر مینگرند. اینان حتی در مسائل حادی چون معضل
فلسطین، ستیزهگری را راهحل نتیجهبخش نمیدانند و از باب
«ردّوا الحجر من حیث جاء» راهحل سیاسی را مناسبترین راه برای حل معضلات جهان اسلام میانگارند. هرچند طرفداران این اندیشه از منطق یکسان و همگونی برخوردار نیستند و برخی بر اساس پیروی از رفتار نرمخویی نبوی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)، بعضی به دلیل جلب حمایت
دشمن و از باب
مؤلفة قلوبهم، عدهای به خاطر
صلحطلبی در اسلام، جمعی از روی
معامله و قراردادیکردن روابط و گروهی هم به دلیل فریب دشمن از طریق راهحلهای سیاسی و مقابلهبهمثل، و بالاخره جمعی نیز به دلیل بینتیجه بودن راههای خشن و تنها راه ممکن بودن مسالمت، اندیشهٔ
سازش را توجیه میکنند. لکن علیرغم اختلاف نظر در مبنای مشروعیت سیاست سازش، همگی در اصل کنار گذاردن ستیزهجویی و پیش گرفتن راه مسالمت با غرب استکباری همنوا هستند و تجربهٔ تاریخی را مستند قابل اطمینانی در انتخاب این راه میدانند.
حامیان اندیشهٔ رفتار مسالمتآمیز جهان اسلام با غرب را نباید با دگراندیشان غربزده و کسانی که چون
سید احمدخان هندی و
تقیزاده و
مصطفی کمال ترک، که
تعالی و
پیشرفت جهان اسلام را در تبعیت از
فرهنگ و
تمدن غرب میپنداشتند، اشتباه گرفت؛ چه بسیارند از جماعت حامیان اندیشهٔ سازش که سخت بر حراست از
هویت اسلامی و حفظ استقلال فرهنگی و سیاسی
جهان اسلام پایبندند و به خاطر حفظ موجودیت جهان اسلام معتقد به راه سازش شدهاند.
در هر حال، اندیشهٔ سازش بهجای ستیز با غرب، نه تنها در مبنا و عامل مشروعیت بهگونهٔ یکسان تفسیر نمیشود، راهکارها و شیوههای عملی و اجرایی آن نیز به گونههای مختلف ارائه میگردد. از آنجا که در مباحث گذشته به مبنای قرآنی این اندیشه اشاره شده، در اینجا به بررسی شیوهها و راهکارهای اندیشهٔ سازش اکتفا میکنیم:
در
سیرهٔ سیاسی پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)،
مذاکره با دشمن بهعنوان یک شیوه در جذب مخالفان و دشمنان، در موارد مختلف دیده شده است و تاریخ صدر اسلام شاهد نمونههای بارزی از این نوع رفتار در زندگی سیاسی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) میباشد. بزرگترین معضلات سیاسی عصر نبوی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) مانند مشکل
مکه و معضل
قریش هرگز از طریق پیکار و خصومت حل نگردید و این مذاکره بود که با اصرار پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و بهدنبال به مذاکره کشاندن دشمن، مهمترین مشکلات
مدینه را حل نمود و نه تنها
اسلام را از کمند خصومت دیرپای قریش رهایی بخشید و به جنگها خاتمه داد، بلکه
امنیت مطلوب پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را برای آغاز
دعوت جهانی اسلام فراهم کرد.
موفقیتهای پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در آغاز دعوت، تمهیدات اولیهٔ
هجرت، تشکیل جامعهٔ مدینه و ایجاد
وحدت سیاسی، همه و همه مرهون اصل مذاکره بوده است. اصولاً مذاکره پیش از شروع
جهاد، از وظایف اجتنابناپذیر و خود از آداب جهاد محسوب میشود. در جهان امروز نیز نقش مذاکره در حل مسالمتآمیز اختلافها، نه تنها در تئوری بلکه در عمل نیز به اثبات رسیده است و تجربیات تاریخیِ انکارناپذیر، حقانیت این روش را تأیید کرده است.
نکتهای که در این میان همچنان مبهم مانده، آن است که جراحی و دارو هر دو طریق درماناند؛ لکن آیا دارو میتواند همیشه بهجای جراحی به کار آید؟ پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و نیز
تاریخ، هر دو رفتارِ
جنگ و
صلح یا ستیز و مسالمت را داشتهاند؛ اما هیچیک از این دو شیوه مطلق نیستند. مهم، تشخیص کاربرد هرکدام از این دو شیوه در فرضِ مسئله، بهعنوان راهحل معضل است؛ امری که باید با دقّت بررسی گردد تا مناسبترین و بهترین انتخاب شود.
استفاده از دشمن خود نوعی برداشتن دشمن از سر راه محسوب میشود. فلسفه سیاسی «
مولفة قلوبهم» که
نص قرآنی نیز هست، این نوع راه مسالمت را در روابط فیمابین جهان اسلام و جهان استکباری گشوده است. این نوع راهحل نه تنها خصومت دشمن را کاهش میدهد بلکه از دشمن به عنوان پلی برای رسیدن به مقاصد اسلامی بویژه در رویارویی با مشکلات دیگر و احیاناً در درگیریهای اجتنابناپذیر با دیگر دشمنان یاری میدهد.
سیره عملی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در جلب حمایت یهودیان مدینه برای اقتدار بیشتر در مقابله با
مشرکان مکه شاهد آشکاری بر
مشروعیت این راهحل محسوب میشود.
سیره سیاسی عقلایی در تاریخ گذشته و حال هم چنین بوده است. حامیان اندیشه سازش با چنین استدلالی، ترجیح روش جلب حمایت دشمن را نسبت به شیوه ستیزهجویی با دشمن استنتاج نمودهاند که خالی از تأمل و مناقشه نیست.
جنگ و ستیز بدون تحمل خسارت امکانپذیر نیست. بیگمان اعطای چند
امتیاز میتواند از خسارتهای به مراتب سنگینتر جلوگیری نماید. چنانکه در رفتار سیاسی
پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به هنگام
مذاکره با
قریش در جریان
صلح حدیبیه اعمال چنین روش خرمندانهای مشهور بوده است و پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) با اعطای چند امتیاز مورد علاقه قریش و از آن جمله عدم
استرداد مسلمانان فراری از مدینه و لزوم استرداد افرادی که از مکه به مدینه فرار میکنند؛ توانست مهمترین امتیاز حیاتی اسلام را که تضمین امنیت برای دعوت اسلام بود به دست آورد.
در دنیای معاصر در رابطه جهان اسلام با جهان غرب امتیازهایی وجود دارد که برخی از آنها برای غرب و بخشی برای جهان اسلام حائز اهمیتند و میتوان با اعطای چند امتیاز به
خصم امتیازهای مهمتر و با ارزشتری را به دست آورد. در حالی که ستیزهجویی با خصم نه تنها خسارتهایی را برای جهان اسلام در بردارد، در مواردی دشمن را به کسب امتیازهایی هم موفق مینماید. سوء استفاده جهان استکباری از حربههایی مانند
حقوق بشر و
تروریسم بر علیه اسلام راستین که با استکبار در حال ستیز است میتواند مثال مناسبی برای ناکامی سیاست غربستیزی باشد.
حامیان اندیشه سازش با چنین استدلالی از یک نکته چشم پوشیدهاند که اعطای امتیاز از سر تسلیم از دست دادن امتیاز و تحمل خسارت از سر استقلال و مقابله با دشمن بسی متفاوت میباشد.
اندیشهگران مسالمت به جای ستیز، در روابط
جهان اسلام و جهان استکباری بر این باورند که محور
خصومت دشمنان اسلام، منافع مادی است که در جریان
معامله و
قرارداد دو جانبه قابل حل و به طور متقابل قابل برخورد میباشد. با اندکی درایت و تجربه میتوان در لابهلای قراردادهای مختلف اهداف سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی دشمن را بازشناسی و مقابله به مثل نمود.
معامله و
قرارداد هیچگاه یک طرفه نیست لکن ممکن است عادلانه و برابر تنظیم نشده باشند. اگر چنین حالتی به نفع دشمن باشد بیشک از خسارتهای ناشی از سیاست ستیزهجویی بیشتر نخواهد بود و در جمعبندی نهایی و مقایسه دو شیوه سرانجام به ترجیح روش معامله خواهد انجامید.
این
استدلال هرچند خوشبینانه و احیاناً سادهانگارانه تلقی میشود لکن در
سیره سیاسی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و تجربیات پیشرفته بشری سابقهای ریشهدار دارد. در رفتار سیاسی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) دهها نوع از این قراردادها و معاملههای سیاسی و اقتصادی را میتوان مشاهده کرد و تجربه تاریخ سیاسی گذشته و حال نیز، آن را صد در صد تأیید میکند.
لکن نکتهای که نباید از آن غفلت ورزید این است که هدف این استدلال رسیدن به یک نتیجه مطلق است، یا منظور به دست آوردن یک نتیجه نسبی است؟ استدلال فوق برای نتیجهگیری نسبی قابل قبول است لکن مقبولیت و مشروعیت نسبی این روش نمیتواند به معنی جایگزینی آن و نفی
سیاست غربستیزی باشد.
آنها که سیاست مسالمت و سازش را بهطور نسبی منطقی میانگارند، بر این باورند که میتوان از هر دو شیوهٔ جنگ و گریز و سیاست کجدار و مریز به تناسب شرایط زمان و قدرت و حدّت دشمن استفاده نمود و گاه ستیز و گاه سازش را برگزید!
این روش در حقیقت همان سیاست انعطافپذیری و
تقیه در اسلام است که در عرصهٔ
تنازع بقا برای حفظ حیات، جنگ و گریز را اجتنابناپذیر میسازد. صرفنظر از ارزیابی مبنا و منطق دینی و تجربی آن، اصولاً نتیجهٔ مطلوب حامیان سیاست سازش را به دست نمیدهد و اجتنابناپذیری غربستیزی و استکبارزدایی را نفی نمینماید.
با مطرح شدن
نظریهٔ برخورد تمدنها راهحل جدیدی در روابط
جهان اسلام با جهان استکباری گشوده شد و جمعی بر آن شدند که معضلات این روابط پیچیده را با استفاده از نظریهٔ برخورد تمدنها از طریق گفتگو، بحث و مناظره بین دو بلوک حلوفصل نمایند.
از شرایط گذشته (
جنگهای صلیبی) و حال (
استعمار جدید) دیوار بلند بیاعتمادی بین جهان اسلام و غرب بهوجود آمده که با گفتگو و بحث و مناظره میتوان آن را از میان برد و یا حداقل کاهش داد و گفتگوی متکی بر منطق یعنی بحث و
مناظره مناسبترین روش انسانی در برخورد انسانهای معقول و متفکر است.
اسلام مدعی
عقلانیت و طرفدار منطق است و غرب نیز از دیرزمان به
عقلانیت و منطق روی آورده است؛ پس چرا این دو نتوانند مسائلشان را با روش مشترکی که هر دو بر آن پایبندند حلوفصل نمایند؟
گفتگوی بین تمدنها راه انتخاب احسن را نیز باز میکند و نه تنها اختلاف را کاهش میدهد، احتمالاً طرفین را به وحدت نظر در انتخاب احسن نیز میرساند. در این گفتگوها و
جدال منطقی تمدنهاست که خواستههای غرب و ایدهآل اسلام با منطق ترسیم میشود و چهبسا که بهجای تلاقی خطوط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، راه امکان تداوم موازی این خطوط شناخته شده و ستیزهگری جای خود را به همکاری دو جانبه تفویض نماید.
بیگمان اندیشهٔ گفتگو و جدال منطقی، ریشه در
سیرهٔ سیاسی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در برخورد با مخالفان دارد و به همین دلیل مورخان و سیرهنویسان سال هشتم و نهم (ه.ق) را «
عام الوفود» نامیدهاند و بهویژه در سال نهم، بیشترین اوقات
پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به استقبال هیأتهای نمایندگی دولتها و ملتهایی که از دور و نزدیک برای مباحثه و مناظره به
مدینه میآمدند سپری گردید، چنانکه تجربهٔ تاریخی در این زمینه نیز حکایت از کارساز بودن گفتگو و جدال منطقی در حل مسالمتآمیز اختلافها دارد. لکن مشکل عمده در
صداقت غرب در رویکرد به
گفتگو و
مناظره است.
گرایش
اروپا به گفتگو با
جمهوری اسلامی ایران بهعنوان سیاستی مستقل در برابر روش ستیزهجویانهٔ آمریکا بر علیه
ایران اسلامی، نشان داد که غرب در حوزهٔ منافع خود تا چه حد پایبند به منطق و گفتگو است.
تفاوت دو سیاست آمریکا و اروپا در برخورد با جمهوری اسلامی ایران در این بود که آمریکا با قلدری و کینهتوزی و بستن راهها بهروی ایران اسلامی و منزوی نمودن آن، میخواست به اهداف مادی و تجاوزکارانهٔ خود برسد و اروپا با همان اهداف قصد داشت با گفتگو و از راهی هموار به منافع خود برسد.
این در واقع مشکلِ تئوریِ گفتگو برای پیدا کردن راهحل نیست بلکه معضلِ غرب در اهداف نهایی و درازمدت بهمنظور تأمین منافع خود از طریق به یغما بردن منافع جهان اسلام و استیلاطلبی در برخورد با مسلمانان جهان میباشد.
اندیشهٔ سازش و مسالمت با غرب که به موازات اندیشهٔ غربستیزی در کشورهای اسلامی رو به رشد بوده، در سطح دولتها نیز به نتایج مختلفی منتهی گردیده که هرکدام بهجای خود درخور مطالعه و بررسی است. اشاره به این رهآوردها در پایان بحث اندیشهٔ غربستیزی خالی از فایده نیست.
پس از اوجگیری غربستیزی در
مصر و گرایش دولت به قطب
شرق و
سوسیالیزم، جانشینان
جمال عبدالناصر رهبر مصر با تغییر جهت سیاسی و رویکرد به سازش با غرب، سرانجام به قرارداد
کمپ دیوید (۱۹۷۶) تن در دادند و چون از جنگ
کانال سوئز طرفی نبستند، با غرب و دولت اشغالگر اسرائیل به سازش پرداختند.
انور سادات، قهرمان کمپ دیوید، معتقد بود که رسالت زمان ما
سازش است و ملت آیندهٔ مصر، راه خود را خود انتخاب خواهد کرد. مصر برای نجات از انهدام و وضعیت هلاکتبار خود، نیاز به سیاست کمپ دیوید دارد و راه دیگری برای مصر باقی نمانده است.
بسیاری از متفکران آزاداندیش مسلمان
قرارداد کمپ دیوید را ذلتبار، پیروزی صهیونیستها، انتقام غرب و شکست آخرین مقاومت استقلالطلبانهٔ جهان اسلام تلقی کردند و رئیسجمهور مصر را که قرارداد ننگین کمپ دیوید را امضا نموده بود، خائن به اسلام و همهٔ مسلمانان جهان شمردند و نه تنها ملت مصر، بلکه همهٔ ملتهای مسلمان را اسیر در کمند این قرارداد ننگین به حساب آوردند.
قرارداد کمپ دیوید به انزوای سیاسی مصر منتهی گردید و کمکهای غرب، بهویژه آمریکا، در بهای سیاست سازش مصر، مشکلات اقتصادی مصر را درمانی نبخشید و مصر که سالیان دراز داعیهٔ رهبری جهان عرب را داشت، بهخاطر صلح سرد با اسرائیل، موقعیت خود را در
آفریقا و جهان اسلام از دست داد و سرانجام به سلب عضویت مصر از سازمان کنفرانس اسلامی انجامید. (مصر پس از سالها دوری از سازمان کنفرانس اسلامی، در سال ۱۹۹۰ عضویتش تجدید شد و در پنجمین اجلاس سران سازمان کنفرانس اسلامی در
کویت، رئیسجمهور مصر شرکت نمود.)
حضرت امام در پیام تاریخی خود در فروردین سال ۱۳۵۸، صلح انور سادات رئیسجمهور مصر با اسرائیل را
خیانت به اسلام و مسلمین و جهان عرب شمرد و موضع سیاسی کشورهای مخالف پیمان کمپ دیوید را تأیید نمود و متعاقب آن، در پیام اردیبهشت همان سال،
دولت موقت را به قطع رابطه با مصر بهخاطر پیمان خائنانهٔ دولت مصر با
اسرائیل فراخواند.
گذشت زمان نشان داد که این پیمان تنها به سود آمریکا و اسرائیل بود و تمامی مصلحتاندیشیهای طرفداران آن نقش بر آب گردید، بلکه امروز هم پیمان نیمهجان کمپ دیوید بهعنوان سند اسارت و وسیلهٔ کنترل و سرکوب مصر و
جهان عرب توسط غرب و اسرائیل همچنان مورد سوءاستفاده قرار میگیرد.
خوشبینی به سیاست مسالمت و
سازش بهجای غربستیزی، برخی از دولتهای اسلامی را در گرایش به غرب تا بدانجا کشانید که برای تأمین
امنیت خود تن به پیمانهای نظامی با غرب بهویژه آمریکا دادند و امنیت رژیمهای سیاسی خود را به قیمت خواری ملتها و استقلال سیاسی کشورهایشان خریدار شدند.
دولتهای حاشیه
خلیج فارس و از آن جمله رژیم شاه سابق، ذخایر نفتی کشورهای خود را در چارچوب اینگونه پیمانهای نظامی ننگین به جیب
غرب و آمریکا ریختند و در خواب و خیال وحشت از دشمنیهای ساختگی غرب، به دامن دشمن اصلی یعنی غرب پناه بردند.
جریان پیچیده حمله
عراق به
کویت و سرکوب عراق توسط آمریکا از نمونههای بارز خیمهشببازی غرب در چارچوب پیمانهای دفاعی با کشورهای نفتخیز اسلامی برای غارت کردن درآمدهای سرشار حاصل از نفت این کشورها میباشد.
یکی از علل عمده و انگیزههای ثمربخش
انقلاب اسلامی به رهبری امام راحل، ستیز با وابستگی رژیم شاه به غرب و نقش اساسی پیمانهای نظامی این رژیم در
وابستگی آن به غرب بهویژه آمریکا بود که در سخنرانی تاریخی امام به مناسبت
کاپیتالاسیون در
مدرسه فیضیه به سال (۱۳۴۲) نقش محوری داشت.
پس از
جنگ بینالمللی دوم و تجربه سیستم بیطرفی سوئیس، با آغاز جنگ سرد بین دو قطب شرق و غرب و تشدید آن، تمایل به سیاست
بیطرفی در میان کشورهای
جهان سوم بهشدت افزایش یافت و برای کشورهای ضعیف بهعنوان راه نجات در درگیریهای احتمالی و خطرناک دو ابرقدرت جهانخوار در سطح بینالمللی مطرح گردید و در این راستا تعدادی از کشورهای اسلامی نیز با گرایش به سیاست بیطرفی، عملاً راه غربستیزی را به فراموشی سپردند.
هرچند دو ابرقدرت متخاصم در جنگ سرد هرکدام با تفسیر خاص خود، بیطرفی را به گونهای توجیه نمودند که از این نمد کلاهی برای اقمار وابسته خود بسازند، اما آمریکا با تفسیری از
بیطرفی مثبت، رژیمهای وابسته به خود را حامی بیطرفی مثبت خواند و شوروی سابق نیز
جنبش غیرمتعهدها را به نوعی به سیاستهای خود متمایل ساخت. در هر حال گرایش به بیطرفی بهعنوان راه گریزی از غربستیزی برای بسیاری از دولتها در کشورهای اسلامی سیاست مطلوبی تلقی گردید و برای گریز از اتهام انزوای سیاسی، عنوان بیطرفی مثبت بهصورت یک پوشش سیاسی بر سر زبانها افتاد.
با اوجگیری
جنبش عدم تعهد، بتدریج سیاست بیطرفی مانند سیاست انزوای سیاسی در هالهای از ابهام سیاسی فرو رفت و بسیاری از متفکران سیاسی بیطرفی را مفهومی مبهم و عقیم و حداقل همراه با تضاد و مغالطه تلقی نمودند.
و از سوی دیگر در صحنه مسابقه روزافزون تسلیحات بین دو بلوک شرق و غرب، بیطرفی را سرابی بیش ندیدند.
به هر حال مفهوم سیاست بیطرفی دارای عناصری مثبت مانند داشتن مناسبات حسنه و حفظ
برابری و
توازن در رابطه با شرق و غرب بود و نیز از یک سلسله عناصر منفی مانند عدم تعهد، عدم انزوای سیاسی، عدم درگیری با دو طرف متخاصم، عدم وابستگی به هیچکدام از دو بلوک، نفی سلطه و استعمار، عدم تشکیل بلوک و قدرت سوم و عدم سازماندهی نظامی در قالب اردوگاه سوم.
سیاست بیطرفی صرفنظر از اشکالات تئوریک آن و ناکامیهای آن در عمل، اصولاً مبتنی بر یک پیشفرض بود که با
فروپاشی شوروی سابق زمینه آن بهکلی منتفی گردید، در حالی که سیاست روشنی جایگزین آن نشد.
جهان سوم در دوران جنگ سرد عملاً به سه بخش تقسیم گردید: نخست کشورهای وابسته به غرب، دوم
بلوک شرق و سوم کشورهای آزادی که وابسته به هیچکدام از دو طرف بلوک نبودند.
اندیشه جهان آزاد از آنجا بوجود آمد که متفکران سیاسی بیطرفی را از جنبه نظری و عملی مبهم و از درون، متناقض یافتند و از سوی دیگر جنبش عدم تعهد که عمدتاً تشکل سیاسی کشورهای بیطرف محسوب میشد به گرایشهای شرقی متهم گردید و در این تضارب اندیشهها بود که نظریه جهان آزاد به عنوان راهحلی برای جهان سوم و گریز از آفات جنگ دو بلوک مورد استقبال قرار گرفت.
نظریه جهان آزاد در حقیقت همه عناصر مثبت و معقول بیطرفی را دربر داشت بدون آنکه دچار
تناقض در عناصر منفی آن گردد. در نظریه جدید و راهحل نهایی در جهان آزاد، دو عنصر بسیار مهم مورد توجه قرار گرفت: نخست، احترام به
حاکمیت ملی کشورها و دوم، توازن در روابط با شرق و غرب.
گرایش برخی از کشورهای اسلامی به سیاست جدید در حقیقت همراهی با سیل مهیبی بود که رژیمهای ناپایدار در این کشورها خود را ناگزیر از پیروی از آن میدیدند و به این ترتیب غربستیزی جای خود را به سیاست آزاد در روابط با شرق و غرب داد و با این پوشش سیاسی به فراموشی سپرده شد.
غربستیزی به مفهوم نفی
استکبار، امروز در جهان اسلام سیاستی متروک و فراموششده برای دولتهای اسلامی است و تنها کشوری که صادقانه در این روش قرآنی وفادار مانده و پایبندی خود را عملاً نشان داده است، جمهوری اسلامی ایران است که بهتنهایی همه فشارهای استکبار را تا به امروز متحمل شده است.
متروک شدن غربستیزی توسط دولتها در کشورهای اسلامی بدان معنی نیست که ملتهای مسلمان نیز آن را به فراموشی سپرده باشند، حرکتهای ضد استکباری که حتی در کشورهای وابسته به غرب چون
الجزایر و
ترکیه دیده میشود نشان از زنده بودن این روحیه در کالبد
امت اسلامی است.
ملت و
دولت ایران چه از نظر قانونی و براساس
قانون اساسی پایبند
سیاست ضد استکباری است و چه در بعد عملی پیشتاز غربستیزی در جهان میباشد. ولی وفاداری به این سیاست قرآنی به بهای سنگینی تمام شده که در اینجا به بخشی از آنها بهطور فهرستوار اشاره میکنیم:
داراییهای ارزی کشور توسط آمریکا در سختترین شرایط
انقلاب که بر ملت و دولت ایران تحمیل گردید و خسارتهای بسیاری را برای مردم و دولت به بار آورد.
سیاست روز و نظامیگری آمریکا امروز ایران را بهعنوان یک هدف جنگی و نظامی آماج جنگافروزیهای خود قرار داده است.
در این زمینه تنها
جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران نیست که باید مورد بررسی قرار گیرد.
دولت خودکامه و قدرتطلب
عراق، تنها دولت آلتدستی نبود که فریب سیاست منافقانه آمریکا را خورد بلکه آمریکا در صدد آن است که با تحریک همسایگان ایران اسلامی این تنها کشور غربستیز را در تنگناهای نظامی و جنگافروزیهای خود قرار دهد.
تحریمهای اقتصادی آمریکا بر علیه ایران اسلامی هرچند دیگر مانند گذشته در بازارهای جهانی مشتری ندارد، لکن در هر حال فشاری که از این سیاست ظالمانه بر
اقتصاد جمهوری اسلامی ایران وارد میشود، نقشی شیطانی در اوضاع کلی کشور به طور عام و وضعیت اقتصادی آن به طور خاص دارد.
قانون استکباری داماتو، هرچند از طرف متحدان آمریکا هم عقیم و منفور ماند لکن خود نمونه بارزی از رفتار کینهتوزانه آمریکا بر علیه ایران اسلامی و گویای شیوههای شیطانی این ابرقدرت جهانخوار در بستن راههای اقتصادی به روی
دولت اسلامی ایران میباشد.
آمریکا و متحدانش بارها از طرق مختلف در صدد ایجاد مشکلات سیاسی در داخل کشور به منظور متزلزل نمودن
نظام جمهوری اسلامی و
براندازی آن بودهاند. از تقویت
منافقان تا
کودتا و از
حمله نظامی تا تصویب بودجه براندازی دولت اسلامی ایران در سنای آمریکا همه و همه در راستای سیاست براندازی بوده که آمریکا از نخستین روزهای پیروزی
انقلاب اسلامی آن را تعقیب میکرده است.
از جمله آثار ناشی از عکسالعمل آمریکا و بهطور کلی غرب در برابر سیاست
غربستیزی ایران اسلامی، جنگ ماهوارهای یا
تهاجم فرهنگی سازمانیافتهای است که حتی متحدان غربی آمریکا را نیز به ستوه آورده است. هشدار رئیسجمهور فرانسه در مورد تهاجم فرهنگی ماهوارهای آمریکا را اگر در مقیاس کشورهایی چون ایران اسلامی که مردمی متعهد به فرهنگ ملی و اسلامی خود دارد بسنجیم، خطر این نوع
توطئه استکباری را میتوانیم بهخوبی احساس نماییم. وقتی رئیسجمهور فرانسه سیاستهای فرهنگی آمریکا را بر
استقلال فرهنگی کشور خود خطرناک میبیند، میزان این خطر در مورد کشوری چون ایران اسلامی چگونه خواهد بود؟
فرهنگ تحمیلی ماهوارهای، نمونهای از دهها مورد تهاجم فرهنگی
شیطان بزرگ علیه اسلام راستین و مردم مسلمان و متعهد ایران است که با شعار مرگ بر آمریکا غربستیزی خود را ابراز و پرچمسوزی شیطان بزرگ را در جهان بهمنظور ابراز احساسات ضدآمریکایی مستضعفان دردکشیده، بسان آهی از ته دل سوخته، رواج دادهاند.
اخلال و
تخریب در روند
سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بهویژه در روابطش با همسایگان جنوبی و دیگر کشورهای عربی و اسلامی از سیاستهای شناختهشده استکبار آمریکا بر علیه ایران اسلامی است که از هراس گسترش اندیشه غربستیزی
انقلاب اسلامی ایران ناشی میگردد.
غافل از آنکه تأثیر انقلاب اسلامی در
جهان اسلام در قالب غربستیزی همواره در سطح مردمی رو به گسترش بوده است، در حالیکه سیاستهای تخریبی و ایذایی آمریکا در
روابط خارجی جمهوری اسلامی ایران در سطح دولتها مؤثر بوده است. بیگمان تجربیاتی که
دولت اسلامی ایران از فعلوانفعالهای ناشی از سیاست تخریبی آمریکا در سیاست خارجی جمهوری اسلامی بهدست میآورد سرمایه سیاسی گرانبهایی است که با استفاده از آن قادر خواهد بود در آینده بر این نوع توطئههای سیاسی نیز فائق آمده و سیاستهای ایذایی و تخریبی خارجی را خنثی نماید.
بسیاری از رسانهها و مطبوعات در سطح جهانی وابسته به سیاستهای غرب بهویژه آمریکاست و
استکبار با استفاده از این ابزار با کاربرد جهانی و امکانات گسترده بینالمللی، تبلیغات دامنهداری را برای مشوّه نشان دادن چهره
ایران اسلامی سامان داده است. هفتهای و ماهی نمیگذرد که در مطبوعات و رسانههای مختلف دهها مقاله و تصویر گمراهکننده بر علیه
ملت و
دولت ایران اسلامی انتشار نیابد.
هدف استکبار به کمک صهیونیستها در تمامی این عرصههای تبلیغی ترسیم چهرهای ناپسند و نفرتانگیز از انقلاب و
نظام جمهوری اسلامی است که پرچم غربستیزی را همچنان بهدست گرفته و آن را به اهتزاز درآورده است.
نفوذ آمریکا و متحدانش در مجامع بینالمللی این امکان را بهوجود آورده است که آمریکا از
سازمانهای بینالمللی بهعنوان وسیلهای برای فشار آوردن روی مخالفانش استفاده نماید. بهانههایی چون نقض حقوق بشر و حمایت از تروریزم به این سوءاستفاده و اعمال فشارهای بینالمللی شدت بیشتری بخشیده است.
هربار که دولت آمریکا بهطور رسمی سخن از نقض حقوق بشر در ایران به میان میآورد و لیست سیاه حامیان تروریزم را به رخ میکشد، در حقیقت چراغ سبزی را به سازمانهای بینالمللی مربوطه نشان میدهد که فشارهای سیاسی خود را بر علیه کشورهای مستقلی چون ایران اسلامی مضاعف سازند و این در حالی است که سیاست دوگانه آمریکا و سازمانهای بینالمللی موارد متعدد نقض حقوق بشر در
اسرائیل و برخی از کشورهای وابسته به آمریکا را نادیده و یا به دیده تشریفاتی مینگرند و تروریزم دولتی آمریکا و اسرائیل را بالمرّه از حافظه خود تخلیه میکنند.
هرچند کتاب
آیات شیطانی سلمان رشدی، بهطور بیسابقهای احساسات
امت اسلامی را در سراسر
جهان اسلام جریحهدار نمود و توطئه سازمانیافته
اهانت به
اسلام را که توسط
استکبار جهانی و متحدانش سامان یافته بود فاش ساخت، لکن عمل شیطانی سلمان رشدی نه نخستین اهانت سازمانیافته به مقدسات اسلام بود و نه آخرین آن.
سیاست جنگ و گریز
استکبار در این
توطئه خطرناک در عرصه محافل علمی دانشگاهی بهصورت برگزاری سمینارها و کنفرانسهای علمی و در سطح مطبوعات و در قالب فیلمهای اهانتآمیز و احیاناً مستهجن از ابعاد مختلف شایان بررسی است. در این سیاست دوپهلو، گاه به نفع اسلام و گاه به قصد مستهجن نشان دادن چهره اسلام، منافقانه عمل میشود که ضمن تست حساسیت مسلمانان و میزان عکسالعملهای آنها، سیاست قداستشکنی دنبال میشود و همه این سلسلهمراتب ناموزون تحت شعار
آزادی فکر و حمایت از آزادیها انجام میپذیرد و اندیشه اسلام راستین در مسلخ آزادی به مرگ توأم با
شکنجه محکوم میگردد.
یکی از سادهترین شیوههای عامیانه
شناخت و
قضاوت، مقایسه جلوههای ظاهری دو سوی یک
حقیقت است که گاه چهره بدلی یک حقیقت از تلؤلؤ خیرهکننده و جلوه فریبندهای برخوردار و صورت حقیقی آن فاقد درخشندگی به نظر میآید. در تقابل اسلام راستین و ناب محمدی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) با اسلام سازشپذیر و استکبارپسند، تلاش آمریکا و متحدانش بر آن است که
اسلام آمریکایی در جلوهای خیرهکننده و آنچنان باشکوه ارائه شود که دل و دین از سادهاندیشان برباید و
تمدن غربی با تمام جلوهها و جلال و شکوهش در کشورهایی که
اسلام آمریکایی بر آن
حکومت میکنند متجلی گردد و
فقر و انواع معضلات، آنچنان ملتها و دولتهای غربستیز را فرابگیرد که از پشت این چهره کریه، زیباییهای اسلام ناب محمدی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) قابل رؤیت نباشد و ملتها و دولتهای اسلامی در انتخاب مسیر خود در ستیز با سازش با غرب از میان این دو واقعیت عینی آنچه را که میپسندند انتخاب نمایند.
در پایان این بحث تذکر این نکته ضروری است که موفقیت
استکبار در دسترسی به اهداف خود در سیاستهایی که در قبال
غربستیزی کشوری چون
جمهوری اسلامی ایران اتخاذ میکند صددرصد اطمینانبخش نیست و به مرور زمان تجربهها راههای خنثیسازی این سیاستها را روشن میسازد و به فرموده قرآن: این تارعنکبوتهای بیدوام سرانجام به رسوایی توطئهگران و هوشیاری و
بیداری ملتهای مسلمان میانجامد.
رادیکالیزم در اصطلاح سیاسی به
اصلاحطلبی و
تندروی بنیادی و جناح افراطیون و سیاست
یورش و حالت تهاجمی گفته میشود که در بحث ما هرکدام از این معانی میتواند منظور باشد
مناقشات معاصر در زمینه تطبیق
نظام سیاسی و دولت در اسلام با نظامهای معاصر غربی و امکان تصویر نوعی
دموکراسی در
اندیشه سیاسی اسلام سرانجام موجب آن گردیده که مدلهای متعددی از
نظام سیاسی اسلام به چالش کشیده شود و در این میان
دولت اسلامی رادیکال از جمله مدلهای قابل بحثی است که در برابر مدل محافظهکارانه
دموکراسی اسلامی مطرح گردیده است.
رادیکالیزم در
اندیشه سیاسی اسلام به گونهها و با برشهای مختلف اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و حتی نظامی تعریف و به تصویر کشیده شده است:
متفکرانی که به مسائل اقتصادی بهویژه فقرزدایی و
عدالت اجتماعی اهمیت بیشتری قائل شدهاند و آن را از اهداف اصلی رسالت
دین به شمار آوردهاند،
دولت را نسبت به مبارزه با اختلاف طبقاتی، کنترل
ثروت،
تولید، انباشت،
توزیع و
مصرف متعهد میدانند و به این ترتیب حساسیت
دولت نسبت به کنترلهای اقتصادی موجب میگردد که سیاستهای تند و خشونتآمیزی را نسبت به سوءاستفادهکنندگان اقتصادی و سرمایهداران حرفهای در پیش روی داشته باشند. این نوع رادیکالیسم،
دولت اسلامی را به موضعگیریهای مشابه با نظامهای
سوسیالیزم و احیاناً مارکسیستی میکشاند و از این رو در تقسیمبندیهای سیاسی در ردیف کشورهای
رادیکال چپ قرار میگیرد.
در این تفکر،
عدالت اجتماعی با عنصر
مبارزه و حتی
خشونت همراه میشود که نمودار بارز آن را میتوان در استشهادی که این گروه به سخن
اباذر (رضیاللهعنه) مینمایند به وضوح مشاهده نمود: «من از آن کس متعجبم که گرسنه است و برای گرفتن حق خویش سلاح به دست نمیگیرد».
سخن امام علی (علیهالسّلام) که میفرمودند: «هیچ مستمندی به فقر دچار نگردید مگر به این علت که سرمایهای نزد کسی انباشته شد.» دستکم مبارزه سیاسی را توجیه میکند که فقیر برای بهدستآوردن حق ازدستداده خود، باید هم با
سرمایهداری که
حق وی را ربوده مبارزه کند و هم راههای انباشت بناحق ثروت را ببندد.
رادیکالیزم اقتصادی،
دولت اسلامی را به موضعگیریهای مختلف در زمینههای سیاسی، فرهنگی و حتی نظامی میکشاند که تأمین اهداف
عدالت اجتماعی، او را از درگیر شدن با آن مسائل ناگزیر میسازد. دولت اسلامی برای تضمین هدف عدالت اجتماعی باید سیاستهایی را اتخاذ نماید که سرانجام تصمیمگیریهای کلان، برعهده سرمایهداران و حتی آنها که علاقهای به انباشت ثروت دارند نباشند و این نوع تفکر محدودیتهایی را بر سر راه
احزاب و
انتخابات در درون جامعه اسلامی ایجاد مینماید.
اصولاً باید سران چنین نظامی خود از کسانی باشند که
فقر چشیده و
محرومیت دیده باشند تا درد فقرا و مستضعفان برای آنان قابل درک باشد. بدین ترتیب، رسیدن به درجات بالای تصمیمگیری در نظام اسلامی برای هرکس ممکن نیست و حتی آنها که منزّه از دنیاپرستی، مالدوستی و ثروتاندوزی نیستند هرگز شانس و امکان صعود به قلههای
قدرت در
نظام اسلامی را ندارند.
به عنوان مثال در نصوص اسلامی حتی گرایشهای دنیوی عامل عدم صلاحیت افراد برای تصدی امور عمومی بهویژه
اقتدار حکومتی شناخته شده است؛ مثلاً در انتخاب
مرجع تقلید شرط شده که «مکبّ بر دنیا» نباشد. («مکبّ بر دنیا» در روایات به عنوان صفت زاهدان و عارفان و فقها آمده و
امام خمینی آن را از شرایط
مرجعیت و
تقلید دانسته است.
مکبّ یعنی کسی که از شدت علاقه، خود را به روی چیزی که بدان عشق میورزد میافکند.)
در روایتی نقل از
حضرت عیسی چنین آمده است:
«قال عیسی: الدنیا داء و العالم طبیب الدین فاذا رأیتم الطّبِیب یجُرّ الداء إلی نفسه فلا تقبلوه، واعلموا أنه غیر ناصح لغیره...» «
دنیا نوعی
بیماری است و
عالم طبیب دین است. هرگاه دیدید که طبیب خود، بیماری و درد را به جان میپذیرد، او را نپذیرید؛ بدانید او نسبت به دیگران نیز خیرخواه نمیتواند باشد.»
سلب
اعتماد جامعه نسبت به دنیامداران و ثروتاندوزان آن را به رویارویی دو جناح سوق میدهد و جنگ
فقر و
غنا و یا
مستضعف و
مستکبر و یا عدالتخواه و
سرمایهدار را بهوجود میآورد. جدالی که تنها به عرصه
تولید،
توزیع و
مصرف محدود نمیشود و رویاروییهای آن به تمام میادین زندگی اجتماعی کشانده میشود و
دولت را در
حمایت از گروههای اول و مبارزه با گروههای دوم تا سرحد
سرکوب میکشاند.
در جوامع
عرب اسلامی بسیاری از متفکران مسلمان از این رهگذر به اردوی
سوسیالیزم و حتی احیاناً به اندیشههای
مارکسیزم پیوستند و بهویژه از
کمونیزم به عنوان راه مبارزه در رسیدن به هدف
عدالت اجتماعی سود بردند و احیاناً
نظامهای سیاسی، چندی نیز در
مصر،
یمن،
الجزایر،
سوریه و
عراق در این راستا شکل گرفتند و
احزاب سیاسی چپ بهوجود آمدند.
اقتصاد اسلامی در دیدگاه رادیکالیزم با
اقتصاد مارکسیستی و حتی سوسیالیزم در برخی از اهداف شباهت دارد و متأسفانه متفکران پایبند به
مبانی اسلامی بسیاری از
اصول و شیوهها و حتی اهداف آن دو را منطبق با اسلام نمیدانند.
نفی
مالکیت فردی و حذف
بخش خصوصی و بسیاری از انحصارات دولتی را با موازین اسلامی قابل تطبیق نمیدانند، با وجود این بر اساس اختیارات دولت بر مبنای
احکام حکومتی دست دولت را در پیشگیری عواقب وخیمی که اهداف
دولت اسلامی را در رسیدن به
عدالت اجتماعی به مخاطره میافکند باز میگذارند. برخی از سختگیریهای اقتصادی و محدودیتهای بخش خصوصی در دوران
جنگ تحمیلی در
ایران اسلامی به همین منظور انجام گرفته است.
سؤال اصلی در این بحث، چگونگی
نظام اقتصادی بر اساس اندیشه
جنگ،
فقر و
سرمایه نیست بلکه ما در صدد آنیم که نقش این تفکر اقتصادی را در رویکردهای
نظام سیاسی اسلام مورد بررسی قرار دهیم، به این معنی که تعمیم این اندیشه اقتصادی به عرصههای دیگر زندگی اجتماعی همچنانکه در
نظام فرهنگی و
الگوی مصرف و
اخلاق عمومی جامعه اثرگذار میباشد، در مسائل زیربنایی
حکومت مانند آزادیها،
احزاب و
انتخابات نیز تأثیر سیاسی خواهد گذاشت و دولت را به سمتگیری به نوعی
تندروی،
خشونت در برابر جناحهای مخالف با سیاست کلی اقتصادی دولت و حامیان
سرمایهداری خواهد کشانید و بالاخره این که چه کسانی در چنین نظام سیاسی شانس بالا رفتن از نردبان قدرت و رسیدن به مقامات بالای تصمیمگیری را خواهند یافت و چه کسانی از آن محروم خواهند بود؟ آیا در چنین نظامی شرایط برابر و آزادیهای لازم برای همه گروهها و افراد وجود دارد؟
در نگاه نخست، پاسخی که برای این سؤال به نظر میرسد و طرفداران تز
عدالت اجتماعی بر آن پای میفشارند تمایل به
نابرابری و ایجاد مانع بر سر راه بالا آمدن نیروهای طالب انباشت
ثروت و اختلاف طبقاتی و آنها که به عدالت اجتماعی به مفهوم اسلامی روی خوش نشان نمیدهند میباشد. خواهناخواه در این فرایند، بسیاری از آزادیها در عرصه مطبوعات، صدا و سیما، احزاب، انتخابات و مراکز اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی، فدای عدالت اجتماعی میگردد و تعهد دولت ناشی از التزام به عدالت اجتماعی به سلب برخی از آزادیها میانجامد. لکن همانطور که در بحث آزادی و تعهد توضیح دادیم محدودیتهای ناشی از تعهدات راهبردی را نمیتوان به معنی محدودیتهای ناشی از اجرای عدالت اجتماعی مانند سایر محدودیتهای قانونی که بنا بر مصلحت عمومی در قالب مقررات عمومی در قانونگذاری مدنظر قرار میگیرد دانست؛ اینها راهکارهای اجراییاند که دارای اصالت نیستند و جنبه راهبردی ندارند و صرفاً در عمل به خاطر تنگناهای موجود خودبهخود
مشروعیت خود را از دست میدهند.
رادیکالیزم در اندیشه عدالت اجتماعی اسلام صرفاً نوعی راهکار برای توجیه و تفسیر
احکام حکومتی در تصمیمگیریهای دولت
امامت میباشد و همانطور که اختیارات دولت امامت در انتخاب شیوهها و راهکارهای اجرایی برای رسیدن به اهداف و آرمانهای راهبردی ممکن است در شرایط خاص اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به رادیکالیزم منتهی گردد، همچنین ممکن است به
توسعه اقتصادی و تشویق بخش خصوصی و حتی اتخاذ سیاست
خصوصیسازی بیانجامد.
راهکارها هرچند توسط دولت امامت اتخاذ میشوند لکن تصمیمگیری در انتخاب نوع آنها به شرایط جاری فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه بستگی دارد.
حالتهای انقلابی در شرایطی که رسیدن به عدالت اجتماعی سختگیریها را ایجاب میکند به سران و زمامداران نیز سرایت میکند و زندگی خصوصی آنان را نیز در معرض تهدید قرار میدهد و آزادی عمل از آنها نیز سلب میگردد. زیرا آنها موظفاند سطح زندگی خصوصی خود را به حداقل زندگی عادی مردم تنزل دهند:
«إن الله تعالی فرض علی أئمة العدل أن یقدروا أنفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیغ بالفقیر فقرُه»اگر چنین تعبیری در مورد
نظام سیاسی و
دولت در اسلام قابل اطلاق باشد مفهوم آن این است که اصل خبرهگرایی در تشخیص موضوعات و برنامهها از اصول راهبردی اسلام بهویژه در عرصه
سیاست میباشد. همانطور که در مسائل قضائی به هنگام تشخیص موضوعاتی چون
قتل، تخلفات ساختمانی، تصادفات رانندگی، نواقص فنی که
احکام قضائی به آنها بستگی دارد به کارشناس مربوط ارجاع میشود به طور کلی مفاد اصل:
(فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ) آن است که معیار، همواره تشخیص خبره و کارشناس فن میباشد. به این ترتیب در عرصه سیاست نیز امور سیاسی به کسانی واگذار میشود که دارای خبرویت باشند و آگاهی و بینش لازم را در تشخیص آنها داشته باشند. حتی در
رقابت فیمابین
خبرگان، شخص هرچه خبرهتر باشد بر دیگران پیشی خواهد گرفت.
اسلام سخت سیاستهایی را که امور عمومی را به ناصالحان و فاقدان ارزشها
و صلاحیتهای لازم میسپارند مورد نکوهش قرار داده است:
«لن یفلح قوم ولوّا نساءهم» جامعهای که زمام امورشان به دست زنان باشد هرگز روی رستگاری و موفقیت نمیبیند. مشابه این حدیث: سخن امام علی (علیهالسّلام) در نهجالبلاغه است:
«یأتی علی الناس زمان... فعند ذلک یکون السلطان بمشورة النساء و إمارة الصبیان»در این حدیث نبوی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) «
زن» به عنوان عنصر احساسی و فاقد عقلانیت لازم که در جامعه بازمانده از
جاهلیت عرب در جنس زن تبلور داشت به طور الگویی بیانگر نکوهش سپردن امور عمومی
جامعه به دست کسانی است که فاقد
کارآمدی و اهلیت لازم برای
مدیریت متناسب با شرایط عمومی جامعه میباشند.
هدایت جامعه و زمام امور عمومی باید به دست کسانی باشد که در مدیریتها بینش عقلانی و
تعقل حاکم باشد و کسانی که فاقد این ویژگی هستند به پستهای کلیدی و قدرت راه نیابند.
امام علی (علیهالسّلام) این ویژگی را چنین بیان کرده است:
«کم من عقل أسیر تحت هوی أمیر» (چه بسیار تعقلها که با هوای نفس زمامداران دفن میگردند). در حقیقت جانبداری صالحان و ناصالحان در
جامعه اسلامی در
اندیشه سیاسی اسلام در موازنه قدرت جانب ضعیف،
محروم،
مظلوم را تقویت نموده و حرف اول را به آنها اختصاص داده است تا آنجا که جایگاه ضعف، محرومیت و مظلومیت را محکوم و
مستضعفان را رو در روی اقویا قرار داده است:
{{نهج: لن تقدس أمة لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متمنّع}هرگز امتی به مرحله کمال و قابل ستایش نمیرسد اگر در میانشان حق ضعیف از قدرتمند پس گرفته نشود) (کلمه «یتمتع» به دو صورت: متمتع و متبع نیز نقل شده است).
امام علی (علیهالسّلام) که این سخن را از
پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نقل کرده است آن را با این عبارت همراه ساخته که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) این سخن را بارها بر زبان میآورد و در موقعیتهای مختلف بر آن تأکید مینمود.
بر این اساس درگیری و رویارویی دو
جناح ضعیف و قوی در
جامعه سیاسی از دیدگاه اسلام اجتنابناپذیر است و موضعگیری
دولت در این میان بسیار روشن و خالی از هرگونه ابهام میباشد. قدرت عمومی همواره در حمایت از ضعفا به کار میرود و مبارزه با اقویا خواهناخواه عرصهها را بر این گروه تنگتر خواهد نمود و بسیاری از امکانات و شانس موقعیتها را از آنها خواهد گرفت. قدرتطلبان و نیروهایی که در صدد انباشت قدرت و تفوق بر دیگران هستند خواهناخواه در این نوع جنگ سیاسی بازنده خواهند بود و فعالیتهایشان در چارچوبهای از پیش تعیینشده محدود خواهد شد. در
وصیت سیاسی
امام علی (علیهالسّلام) به
امام حسن مجتبی (علیهالسّلام) میخوانیم:
«کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً»چنین هدف
راهبردی حتی در
فرهنگ عمومی جامعه سیاسی اثر بنیادین دارد و
قدرتطلبی و تفوقخواهی به عنوان یک ضد ارزش و
رذیله به حساب میآید.
امام علی (علیهالسّلام) در تفسیری از آیه:
(تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَاداً) چنین توضیح میدهد: هرکس که در
اندیشه آن باشد که کفش او بر کفش دیگران برتری دارد، از مصادیق این آیه محسوب میشود که از مواهب
آخرت محروم میباشد.
امام علی (علیهالسّلام) در نکوهش زمامدارانی که در موضع حمایت از ضعفا و تحت تأثیر خواستههای اقویا بودند این تعبیر را به کار میبرد:
«شِسعُ نَعلی خیرٌ مِنک» (این سخن را امام (علیهالسّلام) در مورد یکی از فرماندارانش به نام
منذوبین بن جارود فرمود.)
دولت همواره باید با تمام امکانات و قدرتی که دارد از حمایت ضعیفان دریغ نورزد و حامی آنان باشد. چنین هدفی در کلام امام علی (علیهالسّلام) به صورت راهبردی نه راهکاری دیده میشود:
«الذلیل عندی عزیز حتی آخذ الحق له، و القوی عندی ضعیف حتی آخذ الحق منه»(ناتوان درمانده نزد من گرامی است تا حق او را برایش بستانم و قوی نزد من ناتوان است تا حق را از او بازگیرم).
به این ترتیب بیشک جامعه درگیر رویارویی دو جبهه متخاصم ضعفا و نیرومندان میشود که در
مبارزه سیاسی این دو گروه شانس موفقیت و مسیر آزاد کسب
قدرت به نفع ضعیفان خواهد بود و این گروه از
حمایت دولت نیز برخوردار خواهند شد و در واقع نیروهای فعال و پیروزمند در این
مبارزه کسانی خواهند بود که در رسیدن به حق، ناتوان و توسط اقویا محروم ماندهاند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که آیا این ضعفا همان جناحی نیستند که از صالحان و خبرهها و نخبههای صاحب
صلاحیت میباشند که توسط اقویای ناصالح از حوزه
قدرت کنار گذارده شدهاند؟ بیگمان ناصالحانی که بیش از حد خود و از طریق رقابتهای ناسالم یا زور به قدرت میرسند در جناح اقوایی قرار دارند که در برش چارگوش (صالحان، ضعفا، اقویا، ناصالحان) در برابر ضعفای صالح قرار میگیرند.
بجز دو معیار جناحبندی سیاسی در
جامعه اسلامی یعنی صلاحیت داشتن و ضعیف بودن، شاخصهای دیگری نیز وجود دارد که دارای تأثیر سیاسی در عرصههای اجتماعی هستند. از آن جمله میتوان به دو شاخص
تقوی (مسؤولیتپذیری و امانتداری) و
علم (
معرفت و
دانش) اشاره نمود. در
نظام اسلامی برتری متقیان و عالمان تنها در امتیازهای فرهنگی و اجتماعی خلاصه نمیشود بلکه این دو گروه صاحبان اصلی قدرت در سطح دولت به شمار میآیند و همواره در مبارزه قدرت، اینان هستند که بر دیگران فائق میآیند. در ترکیب نهایی جناحهای سیاسی که از برش چهار مقطع مثبت و چهار مقطع منفی بهوجود میآید بیگمان امتیازها از آن نخبههایی خواهد بود که متقی و اهل معرفت و دانشمند باشند و این
جناح برای کسب قدرت ناگزیر از گذر از یک راه پر
نزاع و
جدال و طی نمودن مسیر خطیر
مبارزه و
انقلاب میباشد. موضعگیری دولت نیز خواهناخواه انقلابی و سمتگیری آن به سوی
اقتدارگرایی و نوعی انحصارطلبی و
تمرکز و رادیکالیزم خواهد بود.
ادعای غرب بهویژه استکبار در مورد همسویی
تروریزم و
اصولگرایی سیاسی از تفسیر غلط مبارزه با قوی (ظالم) و همدردی با ضعیف (مظلوم) ناشی میگردد بهویژه آنکه این اصل به صورت دولتی و فراگیر عمل میشود. این
سیاست هرچند در قالب:
(أَشِدّاءُ عَلَى الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُم) خشن و همراه با
تهدید است لکن در ماهیت و واقع چیزی جز قانونگرایی و پایبندی به ضوابط قانونی نیست و شدت عمل در واقع به معنی جدی گرفتن
قانون دفاع مشروع و غافل نماندن از توطئههای
دشمن و بالاخره متعهد بودن نسبت به
قانون الهی است که هر فرد مسلمان باید همواره بر این صراط باشد.
برخی به استناد پارهای از عملکردهای تعصبآمیز در جریان
امر بهمعروف و نهی ازمنکر که از اصول شناختهشده فرهنگی سیاسی اسلام میباشد، اجرای این اصل را در نظام اسلامی نوعی خشونت فرهنگی تلقی کردهاند و چنین تصور کردهاند که با این نوع سیاست فرهنگی، اصل
تساهل و تسامح در جامعه از میان رفته و گروهی به استناد اصل امر بهمعروف و نهی ازمنکر در امور دیگران مداخله نموده و افراد را در اعمال آزادیهایی که دارند تحت فشار قرار میدهند و چنین عملی از یک سو، بروز یک عامل فشار قهرآمیز را نشان میدهد و از سوی دیگر آزادیها را از اشخاص سلب مینماید.
اصول بدبینی ناشی از اجرای این اصل، حس
اعتماد به دیگران را از میان برده و افراد با سوءنظر، رفتار دیگران را تحلیل و تفسیر میکنند و با استنتاج بدبینانه دیگران را متهم به اعمالی مینمایند که در حقیقت آنها چنین اعمالی را انجام ندادهاند.
در این تفسیر از اصل فرهنگی-سیاسی امر بهمعروف و نهی ازمنکر،
بدبینی،
خشونت،
فشار،
قهر،
مداخله، زورگویی،
تجاوز به
حریم خصوصی افراد و بالاخره سلب آزادیها بهعنوان آثار مشهور عمل به این اصل دیده شده است که طبعاً چنین وضعیتی
جامعه را به سمت خشونت و نوعی
رادیکالیزم میکشاند.
از آنجا که دامنه اجرایی این اصل، اختصاص به مسائل فرهنگی و اخلاقی ندارد در تداوم میتواند در عرصههای سیاست، اقتصاد و مسائل دیگر اجتماعی نیز تأثیر منفی داشته باشد و خشونت و مداخله به حوزههای سیاسی و اقتصادی هم کشیده شود و رادیکالیزم فرهنگی و اخلاقی سرانجام به یک نظام سیاسی-اجتماعی خشن و متجاوز بهحریم شهروندان تبدیل گردد.
به تصور کسانی که چنین برداشتی از اصل امر بهمعروف و نهی ازمنکر دارند در
نظام اسلامی که متکی بر این اصل است خواهناخواه حقوق و آزادیهای افراد مورد تجاوز کسانی قرار میگیرد که خود را عامل اجرایی این اصل میدانند و از آنجا که
دولت اسلامی خود را پایبند
حراست از حریم
اصول اسلامی میداند نهتنها نمیتواند از اجرای این اصل چشمپوشی نماید اصولاً خود باید مشوق و زمینهساز اجرای آن باشد و بدینترتیب گروههای امر بهمعروف و نهی ازمنکر همواره در پناه
دولت و با استفاده از
اقتدار و امکانات دولتی میتوانند بهطور مستمر و حتی قانونی
جامعه را به خشونت بکشانند و حقوق و آزادیهای شهروندان را مورد تجاوز دائمی قرار دهند.
این نوع تصویر از اصل امر بهمعروف و نهی ازمنکر بهویژه در آثار قلمی ژورنالیستی و رسانههای خارجی معمولاً بهمنظور زیر سؤال بردن
نظام اسلامی مورد بهرهبرداری قرار میگیرد تا از نظام سیاسی و دولت اسلامی چهرهای خشن و قهرآمیز ترسیم گردد و کابوسی از وحشت و ناامنی از آن ارائه شود.
متهم نمودن کشورهای اسلامی بهویژه آنها که پایبندی خود را به اصول و موازین اسلامی اعلام و به اثبات رساندهاند به نقض
حقوق بشر، از همین تفسیر نادرست ناشی میگردد و اتهاماتی چون تعرض به
آزادی زنان (بهلحاظ اخلاقی) و ایجاد محدودیتهای مذهبی (ممنوعیت اعمال ضداسلامی) و سلب
امنیت از افراد
لائیک و
سکولار (
ارتداد) و اجرای مجازاتهای اسلامی (
قصاص و
تعزیرات) در راستای همین تفسیر قرار دارد. بر این اساس که امر بهمعروف و نهی ازمنکر دارای دو بخش: وادار نمودن و بازداشتن است که از هر دو جهت، بر تضییق آزادیها مؤثر میباشد. فرد نه در انجام افعال دلخواه خود آزاد است و نه در ترک نمودن افعالی که مورد علاقهاش نیست آزاد میباشد و این فشار مضاعف در سطح جامعه بهصورت سیستماتیک میتواند جامعه را در تنگناهایی قرار دهد که خشونت ناشی از آن، بیشترین عرصههای آزادی را سلب و یا در معرض تهدید قرار میدهد و بدینترتیب بهجای اینکه جامعه با
اندیشه و
تعقل مصلحتها را بسنجد و راه
تعالی خود را باز یابد، اسیر ارزشهای ازپیشتعیینشده میگردد و چنین راهی بهروی آن بسته میشود.
اندیشه
رادیکالیزم فرهنگی و خشونت ارزشی سرانجام با تأثیر سیاسی گستردهای که دارد همه نهادهای جامعه را تحت
نظارت و
فشار خود قرار میدهد و نوعی
خفقان و نظام بسته و توأم با خشونت و
تعصب را به ارمغان میآورد.
هرچند این نوع برداشت خشونتآمیز از اصل امر بهمعروف و نهی از منکر را ما از زبان مخالفان بازگو کردیم لکن هستند از علاقهمندان افراطی
اصولگرا که با تفسیرهای تندی که از امر بهمعروف و نهی ازمنکر ارائه میدهند، زمینه چنین برداشتهای نادرستی را از
اسلام فقاهتی فراهم میآورند.
در روزگار ما پدیده
طالبان در
افغانستان با اندیشههای تنگنظرانه زمینههای لازم برای برداشت نوعی
تروریزم از اصولگرایی را عملاً بهوجود آورد و بهانههای مساعدی برای امکان توجیه منفی از اسلام فراهم نمود.
به نظر میرسد اشتباه دوجانبهای در تفسیر اصل امر بهمعروف و نهی ازمنکر رخ داده است و از یک سو تندروی برخی از موافقان و علاقهمندان به حاکمیت ارزشهای اسلامی که تصور اتهام خشونتگرایی اسلام را برانگیخته است با روح و اهداف فرضیه امر بهمعروف و نهی ازمنکر که بهمنظور نفی عوامل فشار و حمایت از آزادیها مشروعیت یافته است منافات دارد. بیگمان خلافکاران اعم از تارکان وظیفه و عاملان
جرایم و
مفاسد، جوّ نامساعدی در جامعه بهوجود میآورند که فضای جامعه را آلوده و زمینه رشد مفاسد و احساس بیمسؤولیتی را تشویق میکنند و از قشر آسیبپذیر، آزادی عمل و رعایت مسؤولیتها و اجتناب از مفاسد را میستانند. در حقیقت این دو گروه هستند که عاملان فشارند و وسیله آلودگی
محیطزیست جامعه و مانع
رشد و
تعالی دیگران محسوب میشوند و همین دو گروهند که سرسختانه با هر نوع امر بهمعروف و نهی ازمنکر حتی با شیوههای مسالمتآمیز آن مخالفت و خصومت میورزند و از حرکت جامعه بهسوی پاکی و تقوا سخت هراسناکند و محیط سالمی که در آن مسؤولیت و فسادگریزی حاکم باشد برای آنان غیر قابل تحمل میباشد.
بدینترتیب مخالفان طرح سالمسازی جامعه از طریق نظارت عمومی (امر بهمعروف و نهی ازمنکر) هرچند خود مسؤولیتگریز و مشوق فساد و خلافکاری نباشند لکن با مخالفت خود نسبت به نظارت عمومی زمینه را برای مسؤولیتگریزی و فسادپروری فراهم میآورند و این اشتباه دوجانبه فشار مضاعفی را بر جامعه اسلامی وارد میآورد که در نهایت عواقب جبرانناپذیری به بار خواهد آورد.
هنگامی که سیاست
(وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً) و روش
(وَ اُغْلُظْ عَلَیْهِمْ) در قالب یک طرح فراگیر فرهنگی در جامعه اسلامی اجرا میشود بیتردید روابط فیمابین افراد گروههای متعهد به اسلام با گروههایی چون
منافقان،
فاسقان،
فاسدان و
کافران به خشونت میگراید و زمینههای
تساهل و تسامح بهشدت آسیب میبیند و خواهناخواه تداوم آن به
سیاست خارجی و روابط بینالمللی نیز کشیده میشود لکن صحه گذاردن بر
نفاق،
فساد و
الحاد نیز امری غیر قابل تأیید است و به همین دلیل است که هیچ نظام اجتماعی بدون
قوانین کیفری،
مجازات و خشونت نمیتواند پایدار باشد.
تصویر
نظام اسلامی در چارچوب
تئوری جهاد و
سیاست انقلابی مبارزه با
استکبار و
حمایت از مستضعفان موجب آن میگردد که از
حکومت اسلامی چهرهای رادیکال و برای استکبار و حامیان و وابستگان به آن، نمایی وحشتآفرین ترسیم شود. قرآن در آیاتی چند،
جهاد ابتدایی را در شرایط خاص و بنابر عوامل ویژه تجویز نموده است.
عمدهترین موارد این شرایط و عوامل را میتوان در سه مورد زیر خلاصه نمود:
هنگامی که خصمانه از
دعوت اسلام جلوگیری میشود و قدرت استکباری مانع از رسیدن دعوت منطقی اسلام به ملتها میگردد و با
خدا و
دین خدا و رسیدن ندای
حق به گوش ملتها مبارزه میشود. قرآن اینان را اولیاءالشّیطان مینامد و مبارزه با آنها را اجتنابناپذیر میشمارد:
(فَقٰاتِلُوا اَوْلِیٰاءَ اَلشَّیْطٰانِ).
بر اساس تئوری جهاد ابتدایی برطرف نمودن موانع از سر راه
دعوت منطقی اسلام هرچند بر اساس مقابله
خشونت با خشونت
مشروعیت مییابد و
جهان اسلام با تمام
قدرت برای مبارزه با این پدیده استکباری به
مبارزه و
جنگ برمیخیزد و از این لحاظ نوعی
جهاد دفاعی محسوب میشود، لکن در نگاه دیگر از آنجا که بدون توسل
خصم بهزور با آن مقابله مسلحانه میشود میتوان آن را جهاد ابتدایی نامید و بر آن عنوان توسل بهزور داد و نظام مبتنی بر این سیاست را اقتدارگرا و رادیکال خواند.
تحلیلگرانی که از این زاویه رویکرد
دولت اسلامی را مورد مطالعه قرار دادهاند به این نتیجه رسیدهاند که
دولت اسلامی ماهیتاً برای رسیدن به مقاصد خود، توسعهطلب و بهمنظور تحقق بخشیدن به آرمان دعوت، ناگزیر از اعمال زور و جنگ میباشد و همواره ملتهای دیگر را در روند «دعوت» و توسعهطلبی مورد تهدید قرار میدهد.
در این تحلیل نکته مهمی که مورد
غفلت قرار گرفته، ارزیابی عامل اصلی خشونت است که مسؤولیت آن متوجه قدرتهایی است که در برابر دعوت منطقی اسلام صفآرایی و ایجاد مانع مینمایند؛ به همان روالی که در ارزیابی دفاع
مشروع، مسؤولیتهای ناشی از
جنگ تدافعی بر عهده متجاوز میگردد.
ریشهکن نمودن عوامل تجاوز و
استکبار در عرصه بینالمللی یکی از مهمترین اصول راهبردی
اسلام در
سیاست خارجی و بینالمللی است. فرمان سیاسی، امنیتی، نظامی
(فَقٰاتِلُوا اَئِمَّةَ اَلْکُفْرِ) (با سران و رهبران کفر بجنگید که به پیمان پایبند نیستند) در قرآن مبین اصل تحملناپذیری استکبار در عرصه بینالمللی است.
این سیاست نه خصومت با ملتهاست و نه به معنی جنگطلبی و تشنجخواهی و فتنهجویی، بلکه همانطور که
قرآن تصریح میکند در راستای تشنجزدایی و فتنهبرافکنی میباشد.
(قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ اَلدِّینُ کُلُّهُ لِلّٰهِ) (با دشمنانتان بجنگید تا فتنهها و تشنجها ریشهکن شود و دین آزاد گردد). در هر حال
دولت اسلامی از اتخاذ چنین سیاستی ناگزیر و نسبت به آن متعهد میباشد و برداشت سطحی از سیاست استکبارزدایی اسلام جمعی را بر آن داشته که از اسلام چهرهای خشن و جنگطلب و رادیکال تصویر نمایند و رویکرد اسلام را بر مبنای چنین سیاستی به سمت آغازگری جنگ و اتخاذ روشهای توسل بهزور ترسیم کنند.
قابل انکار نیست که اسلام با داشتن چنین سیاست راهبردی و این چنین رویکردی به توسل به
جنگ، با هر نوع هدفی که پشت سر این سیاست دارد، نمیتواند نسبت به سران استکبار و عاملان اصلی تشنجها و بحرانهای (فتنهها) بینالمللی بیتفاوت یا سازشکار و یا صلحطلب باشد. لکن در تحلیل این نوع سیاست خشن باید اهداف و نتایج آن را نیز مورد مطالعه قرار داد؛ که اگر خشونتی برای برطرف نمودن خشونت بیشتر باشد و جنگی وسیله جلوگیری از جنگ بزرگتر پیشبینی شود، چنین سیاستی در راستای
صلح خواهد بود یا در تشدید روند جنگ؟
باید توجه داشت اسلام در حالی از
سیاست بهظاهر
خشنِ مبارزه با سران و رهبران
استکبار سخن میگوید که سخت انسانکشی
(وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِی حَرَّمَ اَللّٰهُ)، برتریجویی
(تِلْکَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی اَلْاَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً)، و تشنج و
فتنه (قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰی لاٰ تَکُونَ فِتْنَةٌ) را محکوم مینماید و بر صلح تأکید میورزد
(وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ)قرآن از
فرعون بهعنوان الگوی نمادین سردمدار استکبار یاد میکند و او را چنین توصیف میکند:
(اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی اَلْاَرْضِ وَ جَعَلَ اَهْلَهٰا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ اَبْنٰاءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ اِنَّهُ کٰانَ مِنَ اَلْمُفْسِدِینَ) (فرعون در زمین پرچم سلطهطلبی و برتریجویی برافراشت و مردم زمین را با تفرقهافکنی گروهگروه نمود. بخشی از مردم را به استضعاف کشانید، فرزند انسان را سربرید و زنانشان را بیپناه نگه داشت، بیگمان او از مفسدان بود.)
رویارویی با فرعونها با روشهای مسالمتآمیز و با
تساهل و تسامح هرگز
جامعه را به ساحل نجات از
استثمار،
استبداد و
استکبار نخواهد رسانید و در واقع اعمال
خشونت در برابر چنین عوامل مخرّب و بیدادگر به معنی باز کردن راه مسالمت و ایجاد جو سالم همزیستی در میان افراد، گروهها و ملتهاست.
سیاست پشتیبانی از
جنبشهای رهاییبخش و
حمایت از ملتهای مظلوم از اصول راهبردی و اساسی اسلام در عرصه بینالمللی است و این اصل با تفسیری روشن در قرآن چنین آمده است:
(وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا اَخْرِجْنٰا مِنْ هٰذِهِ اَلْقَرْیَةِ اَلظّٰالِمِ اَهْلُهٰا)تعدادی از مفسران قرآن کلمه «
المستضعفین» را عطف به «
سبیلالله» دانسته و آیه را چنین تفسیر نمودهاند: «چرا در راه خدا و برای نجات مستضعفان نمیجنگید»،
و شأن نزول آیه را منطبق بر مسلمانانی دانستهاند که در دوران آغازین
هجرت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به
مدینه در شهر
مکه و در میان دشمنان مشرک باقی مانده و تحت
آزار و
شکنجه قرار گرفتند
و مسلمانان مکلف شدند برای نجات آنان اقدام به
مبارزه مسلحانه و آزادسازی مکه (فتح مکه) نمایند.
بیگمان حمایت مسلحانه از ملتهای در بند و مظلوم به کام مستکبران و زورمداران سلطهطلب تلخ میآید و تهدیدی صریح بر امنیت آنان محسوب میشود و با این نگاه ممکن است اسلام، حامی
تروریزم و عامل تهدیدکننده و احیاناً جنگافروز تلقی گردد.
لکن در این مورد نیز مانند دو مورد قبلی مسؤولیت عملیات نظامی برای رهایی ملتهای در بند و حمایت از مردم مظلوم به عهده توسعهطلبان سلطهگر است که با
تجاوز و
ظلم، ملتها را به بند کشیده و آنها را در
استضعاف نگاه داشتهاند و از سوی دیگر حمایت از مظلوم یک اصل انسانی است که از مرز جغرافیایی و قید و شرطهای حاکم فراتر و چون
عدالت، مطلق است و سمتوسوی آن نه در راستای جنگطلبی و خشونت بلکه در جهت ریشهکن نمودن تجاوز،
خشونت و
جنگ و
زور غیرعادلانه میباشد.
خشونت برخاسته از اصل
حمایت از مظلومان، منافع چه کسانی را تهدید میکند و
امنیت کدام مردم و کدام دولت را به مخاطره میافکند؟ آیا آنها که به
حدود و
حقوق خود قانع و نسبت به حقوق دیگران متجاوز نیستند و همچنین مظلومان و مستضعفان از این رهگذر احساس خطر میکنند؟!
تهدید و خشونت ناشی از اصل حمایت از مظلومان، رکن اصلی
عدالت است و خود مقتضای اجتنابناپذیر اجرای عدالت میباشد و بدون آن هرگز عدالتی نیز تحقق نخواهد یافت.
جنگ سرد حالتی است که از سیاست تهاجمی و خصمانه در رویارویی با مخالفان بهوجود میآید و از آنجا که استمرار چنین سیاستی باید ریشه در بنیادها و اصولی داشته باشد، ناگزیر
ایدئولوژی بهمثابه ساختار جنگ سرد ظاهر میگردد. جنگ سرد هرچند عمدتاً در میان ابرقدرتها و حداقل در عرصه روابط بین ملتها آشکار میشود، لکن در
سیاست داخلی در رویارویی جناحهای سیاسی ملی نیز میتواند مشکلآفرین باشد.
تحلیل کلی در ارزیابی جنگ سرد معمولاً به سمت نتیجهگیری منفی بوده است و در قرن بیستم، دنیا شاهد بدترین نوع آن میان دو ابرقدرت سابق جهان بود و مبنای اصلی ارزیابی منفی جنگ سرد، اتکای آن بر اصل عدم تحمل عقاید مخالف میباشد.
جنگ سرد با توسعه و تعمیق مسائل امنیتی و نظامی در سطح ملی همه خلاقیتهای اجتماعی و بینالمللی را در جهت خصومت و
کینهورزی بهکار میگیرد و گاه آثار مخرب آن از
جنگ هم بیشتر است. همچنین موجب پیدایش بتهای جدید و انواع بتپرستیهای کودکانه و شیوع
خرافات میگردد و به همه عرصههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، هویت خصمانه میبخشد و بهتدریج آثار آن در فرایند تاریخی بهصورت ایدئولوژی، نهاد و اصول مدون ماندگار میگردد.
گذشته از شگردهای تبلیغاتی بهمنظور عقبراندن رقیب و یا امکانسنجی کنترل حریف که در پشتسر
دین نوع
تهمتها نهفته است، اصولاً چنین تصوری به خیالپردازی نزدیکتر است تا واقعیت. زیرا چنین تصوری در مورد هر موجود زنده و علاقهمند به بقای خود که ناگزیر از
دفاع از خویش است صادق میباشد و چنین اظهارنظر منفی در حقیقت گناهشمردن دفاع از خود محسوب میشود و خود، حربهای سهمگین و مؤثر برای وادار کردن حریف به تحمل
بحران هویت و نهایتاً کشاندن آن به ورطه
فروپاشی است که نمونه بارز آن در جریان جنگ سرد بین دو ابرقدرت سابق آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سابق مشهود گردید.
همانطور که اشاره شد بنیاد جنگ سرد بر عدم تحمل اندیشه مخالف است ،در حالیکه در اسلام باب گفتوگو بین ایدئولوژیها و اندیشهها همواره مفتوح میباشد و تا آنجا که مخالفان از این عرصه آزاد استفاده میکنند، خصومت، کینهتوزی و تهاجم در اندیشه اسلامی دیده نمیشود و خصومت هنگامی آغاز میگردد که مخالفت بدان روی آورده باشد و از مقابلهبهمثل گریزی نباشد.
انقلاب به معنی ایجاد
تحول بنیادی و قهرآمیز در
ساختار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی یک جامعه در هر اندیشهای که عبور از وضع موجود به وضع مطلوب را اجتنابناپذیر میشمارد، معمولاً با شکلگیری گروه ناراضی از وضع موجود پدید میآید و اگر تحولات مطلوب با شیوههای مسالمتآمیز و قانونمند امکانپذیر نشد با توسل به قهر و احیاناً
خشونت دنبال میشود. انقلابها از طغیان تودههای ناراضی آغاز و توسط رهبران اصلاحطلب و صاحب اندیشه به ثمر مینشیند.
گذشته از
ایدئولوژی و تشکل گروه ناراضی در پیدایی یک انقلاب، عناصر دیگری نیز لازم است که معمولاً این عناصر در وجود رهبران انقلاب متجلی میگردد.
عناصری مانند وحدتبخشی نیروها، رهبران مردمی، قدرت تدافعی، امکانات مالی بالقوه و بالفعل و تشکیلات سازمانیافته همواره در جریان یک انقلاب توسط رهبران بهوجود میآیند.
اگر بنیاد حرکت انقلابی بر ضرورت انتقال از وضع موجود به وضع مطلوب باشد بیگمان چنین حرکتی در
اندیشه اسلامی اجتنابناپذیر خواهد بود.
با وجود مقولههای اصیلی چون:
هدایت،
تکامل،
امر به معروف و نهی از منکر و تحول دایمی در جریان
رشد و
تعالی انسانها به سوی
الله در
اندیشه اسلامی، هیچ وضع موجودی نمیتواند به عنوان وضع مطلوب نهایی تلقی گردد و برای هر وضع موجودی، وضعیت مطلوبتری وجود دارد که حرکت به سوی آن را ایجاب میکند.
بهویژه اگر در فرایند انقلاب، آثار و پیامدهای آن را در نظر بگیریم که معمولاً هر انقلابی با مسائل و مشکلاتی چون اختلاف سران، نقادی متفکران، نارضایی مردم، ظهور انقلاب در عرصه جامعه، فقدان امکانات لازم برای اجرای عدالت و روی کار آمدن کارگزاران مصلحتطلب بهجای انقلابیون متعهد، میتوان تداوم انقلاب و توالی تحولات به شکل انقلاب در انقلاب را در اندیشه اسلامی پیشبینی نمود. چنین میشود نتیجه گرفت که بدین ترتیب
نظام اسلامی و دولت
امامت همواره در حال تحول و وضعیت فوقالعاده ناشی از انقلاب بهسر میبرد و هرگز به حال آرامش و ثبات باز نمیگردد. لکن تصویری این چنین از
دولت اسلامی در قالب یک فرایند به ظاهر منفی و استنتاج بیثباتی از آن بدان جهت خلاف واقع است که در این تصویر بهجای اهداف، به وسیله، اصالت داده شده و انقلاب جای اهداف اصلی یعنی تکامل، رشد و تعالی فرد و
جامعه را گرفته است.
اگر بهجای عبارت دولت همیشه انقلابی، تعبیر دولت همیشه در حال تکامل را بهکار ببریم، لوازم و تبعات ناشی از تکامل را همواره مثبت ارزیابی خواهیم کرد و ترسیم کابوسهای خیالی از «روند همیشه در حال انقلاب بودن» مانع از کمالجویی و تعالیخواهی تلقی نخواهد شد. در واقع تکامل و عدالتخواهی، مصلحتهای بهدرستی تشخیص دادهشدهای هستند که تحولات دایمی را در جامعه توجیه میکنند و برای رسیدن به هر مرحله از منفعت «بهدرستی تشخیص دادهشده» ناگزیر باید توان آن را به تناسب شرایط موجود پرداخت و بیگمان در فرایند رشد و
عدالت، گریزی از این مبادله سودمند نیست.
عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج۱۰، ۲۷۹-۲۵۶.